تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود علی بود

هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم ایوب
هم یونس و هم یوسف و هم هود علی بود
هم موسی وهم عیسی وهم خضر و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داوود علی بود

عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم ز علی بود
در قبله محمد بود ، مقصود علی بود

از لحمک لحمی بشنو تا که بیایی
کان یار که او نفس نبی بود علی بود

آن شاه سرافراز که اندر شب معراج
با احمد مختار یکی بود علی بود


مولانا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ساعت ۶:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

همسرم دوش به من گفت
*که مادر شده است*
بچه اش بخت بلندم زد و
*دختر شده است*

گفت؛ *ای کاش پسر* بود،
ولی حیف نشد
گفتمش؛ غصه نخور
*جان تو، بهتر شده است!*

دولت الانه بها داده
به زنها، مثلن؛
من شنیدم زن همسایه
*کلانتر شده است*

دختر خاله زری بود
که کنکوری بود؟!
رفته در جاده و
*راننده خاور* شده است

زن بقال سر کوچه
که صد کیلو بود
رفته در ارتش و الانه
*تکاور* شده است

مرد میشورد و میسابد
و زن، امروزه...
*صاحب صندلی* و
*دستک و دفتر* شده است

*زن، نماینده چند شهر*
کلان، من جمله...
*اصفهان و بم و آباده*
و ابهر شده است

در خبر دوش شنیدم
که حیاتی میگفت؛
*دیه اش با دیه مرد*
*برابر شده است*

*زن، مهندس شده، دکتر شده*،
این یعنی زن...
*جزوِ سرمایه انسانی*
کشور شده است

مرد سالاری و دوران
خوش مرد گذشت
زن در این دور و زمان
*شوهرِ شوهر شده است*..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پیرمردی تمام عمرش را
بین بازاروکوچه سر می کرد
هرکسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر می کرد

او که عمری برای نان حلال
گاری‌اش را به هر طرف می‌برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد

روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت: درد نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و میهمان داریم

سال ها با غم تهی‌دستی
در خفایت اگرچه سر کردی
می رود ابرویمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی

باز هم راهی خیابان شد
حجره‌ها را یکی‌یکی می‌دید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش عذاب می‌بارید

گوشه‌ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت کاش می‌مردم
خسته‌ام دیگر از همه از بس
حسرت عمر رفته را خوردم

در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان کودکی صدایش کرد
پیرمرد خمیده حیران شد
گیوه را تا‌به‌تا که پایش کرد

گفت جانم مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم ، یا قالی
حاضرم من بگو که بارت چیست

پسرک گفت: پیش آن کوچه
روضهٔ هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانۀ ما
می‌توانی بیاوری آقا؟

پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری روضه را می‌دید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیه‌روزی خودش خندید

یادش افتاد عهد دیرین را
روز اول که گاری‌اش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد

پیرمردی که در دوراهی بود
این طرف دیگ نذری بی‌مزد
آن طرف خانواده‌اش محتاج
مرگ بر روزگار شادی‌دزد

دیگ را برد عقل او می‌گفت:
مزد زحمت بگیر و عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگ‌دستی و کار بی‌پاداش

دل ولی حرف دیگری می‌زد
عهد دیرین بهانۀ دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود

دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه برمی‌گشت
پیرمرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته‌تر می‌گشت

تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان

از لب پنجره نگاه انداخت
میوه‌های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب برنج ایرانی
نالهٔ زعفران در هاونگ

همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت: از دست پر رسیدن تو
متحیّر شدم خدا قوت

تا تو از خانه‌مان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاری‌کش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده: فرمایش؟

بیقرارو شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس می‌زد
عطش از چهره‌اش نمایان بود
تشنه بود و نفس‌نفس می‌زد

گفت: این خوار و بار را داده است
مادری قدکمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده

هرکسی که ندارد عشق تورا
تازه فهمیده که نداری چیست
قصّۀ کلّ عاشقان حسین
قصۀ پیرمرد گاریچی است

✍ رضا صمدیان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ساعت ۴:۱۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‍ ✎✐✎✐#شعر_گرافی ✎✐✎✐

#حرف_مردم

روزی پسری عاشقِ یک دختر شد
دخترک در دلِ او ماهرخی دلبر شد

گفت در شهر که عاشق شده ام جانانه
عاشقِ دخترکِ ماه رخِ این خانه

دخترک را همگان ، هرزه خطابش کردند
در دلِ پاکِ پسر ، سخت خرابش کردند

پسر آن لحظه به حالِ دل خود زار گریست
بهر آن دخترِ بیچاره ی بدکار گریست

راه کج کرده وُ با شیخ به دیدار نشست
گفت یا شیخ، دلم در طلبِ یار شکست

دختری در دل من ماه رخی بی همتاس
در دلِ شهر ولی نامِ بدش پا برجاس

شیخ گفتا که بیا دختر خویشم دهمت
دخترِ خوش سخنُ و گله ی میشم دهمت

شرط این است ولی با دگران هم گویی
دختر شیخ برای زنِ خود میجویی

پسرک با دل خوش رفت ازان خانه ی شیخ
گفت با اهل محل قصه ی دردانه ی شیخ

بعدِ ماهی پسرک، باز درآن خانه نشست
دل بیچاره اش اینبار چو آن بار شکست

شیخ گفتا چه شده، خنده نداری بر لب
نکند دختر من را تو نخواهی امشب

پسرک گفت که دردانه ی تو خیره سراست
کل این شهر ز احوال بدش باخبر است

شیخ خندید و به او گفت: بیا جانه دلم
دختری نیست در این خانه که من بر تو دهم

حرف مردم که شنیدی مکن آن را باور
بنشین تا به تو گویم چه کنی با دختر

نزد آن ماه رٌخَت رفته وُ آن را تو بگیر
و برای دلِ دیوانه اش هر روز بمیر

حرف مردم بشنو گوش مکن جانِ پسر
خود رها کن ز اراجیفِ چنین مردمِ خر...
.
شاعر:جناب آقای محمد عبدالله زاده🌹

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینم
وجدی نه که در‌گردِ خرابات در آییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا و نه آنجا نه که مقیم کجایبم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سَر برود سِر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

🎤روشا🦋

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت
آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت
آن که باور داشت روزی میرسد بیچاره بود
آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت
دشت باور داشت گرگی در میان گله بود
گله باور داشت اما من نمیدانم چرا باور سگ چوپات نداشت
یک نفر پالان خر را در میان خانه پنهان کرده بود
آن یکی با بار خر میرفت و خر پالان نداشت
هر کجا دست نیازی بود بر سویی دراز
رعیت بیچاره بخشش داشت اما خان نداشت


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ساعت ۶:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



میشود من را به آغوشت کشی چون کودکی
شـانه ات باشد تمـامِ تکیه گاهم انـدکی؟

لحظه ای بنشینی و بنشانی ام نزد خودت
شیطنت های مرا ، عنـوان کنی ده تا یکی؟

می توانم ! باز از خـوردن زمین های دلم!
چندخطی با تو گویم آنچه گشته حاصلم؟

از میـان سختِ طــوفـانی و نا آرامشـم!
مـوج سرکش را رسانی مرزِ امنِ ساحلم؟

صد گله دارم از این ، دنیای پر رنگ و ریا
باطنش چاقوی تیز و ظاهرش چون کیمیا

گرمـیِ دستت ، برای لمس جسم زخمی ام
مـرهمی باشد ، که آنی می دهد دردم شفـا

دل دوبـاره لک زده ، نق نق کند گـوشه کنـار
تا بچرخی سمت من که از چه گشتم بی قرار!

در گلویم بغض تلخ و حلقه ی اشکی به چشم
مــادرم ! دردم گران و خسته ام از روزگار

آه ! مادر کاش میشد باز کوچک می شدم
قدر یک ساعت دوباره مثل کودک میشدم

قلبم از سنگینیِ نامــردمـی هـا ، له شده
کاشکی پَرهای زیبـای چکـاوک می شدم

یا همان پروانه ای که روی گلها می نشست
تا بگوید با گُلش از آرزویش ، مستِ مست

درد هایم همچو شمعی قطره قطره می چکید
سر به زانوی تو باشد بی هراس از هر چه هست

سینه ام آتشفشان کوهی از درد و غم است
چشم هایم ابـری و قلبم اسیرِ مـاتم است

بـاز بــاران ، با تـرانه ، با گلِ لبخند تـو
مادرم جنس نگاهت آشنا و مرهم است

می شود یکبار دیگر دم کنی چای و نبات؟
ساعتِ شیـرینِ پخشِ صوتِ زیبـای صلات

با دعـایی از دل پـاکت ، تـو مهمـانم کنی؟
گوشه ی چـادر نمازت ، باز می گیرم حیات

خسته ام مادر ، شکسته استخوان های تنم
او که دیگر نیست امیدش به دنیا ، آن منم

در میانِ ، این همه زخــم زبــان و دشمنی
در بغل گیرم که در آغوش گرمت ، سر کنم

غصه هایم را ، میـان بـوسه هایت آب کن
باز جانم را ، به بوی دامنت بی تاب کن!

لای موهایم بکش دستت ، نوازش کن مرا
"پونه"ی پژمرده و دلمرده ات را خواب کن

افسانه۰احمدی۰پونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

این شعر آدم رو کجاها که نمیبره👌

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن والاترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشق ها را خط بزن



✨✨✨

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

یارب از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل
بختِ ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل

نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند
وضع ما را نصف آنها با صفا کن لااقل

دیشِ عرشِ کبریایی گیر کرده سمتِ غرب!
چند روزی رویِ دیشَت را به ما کن لااقل!

در اروپا این همه حالِ اساسی می‌دهی
یک‌کم از آن حال را بر ما عطا کن لااقل

هر چه نعمت بود دادی به یو-‌اس-آیِ خبیث!
پنج‌شش درصد از آن را سهمِ ما کن لااقل

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست
هفته‌ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه
مدتی همسایه‌ی ایتالیا کن لااقل

رتبه‌ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر ششم در آسیا کن لااقل!

هر که آمد یک گره وا کرد، ده تا بست جاش
آن گره‌های دُرُشتش را تو وا کن لااقل

هرچه کردیم این وطن یک پله هم بالا نرفت
پس خودت پایین بیا و کودتا کن لااقل

از دعای ما که کاری بر نیامد سالها
بارالها ! پس خودت ما را دعا کن لااقل ...

شاعر:جناب آقای شروین سلیمانی🌹


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در اين عمري که ميداﻧﻲ
فقط چندي تو مهماﻧﻲ!

به جان و دل
تو عاشق باش

رفيقان را
مراقب باش

مراقب باش ﺗﻮ به آﻧﻲ،
دل موري نرنجاﻧﻲ...

که در آخر تو ميمانـﻲ و
مشتي خاک که از آﻧﻲ...

دلا ياران سه قسمند گر بداني.
زباني اند و ناني اند و جاني.

به ناني نان بده از در برانش.
محبت کن به ياران زباني.

وليکن يار جاني را نگه دار.
به پايش جان بده تا ميتواني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۹:۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

به تو ای دوست سلام !

حالت آيا خوبست ؟
روزگارت آبي ست ؟

همه اينجا خوبند ،
ني لبك ميخواند ،
قاصدك ميرقصد ،
دريا آرام است ،
باد عاشق شده است .

و كسي هست ،
در اين خاك غريب ،
كه به يادت جاري ست .

به تو ای دوست ،
سلامی به بلندای وفایت کنم و
به اندازه پیوند افق های امیدم ،
از ته دل دعایت کنم و
تندرستی تو آغاز کلامم باشد .

آمدم تا که سلامی به تو ای دوست کنم ،
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم ...

#مهدی_اخوان_ثالث

درود و احترام✋ 🙏

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۱:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🍁 ‌‌‌‌‌‌‌

🌹زن🌹

❤زن طلای ناب ناب زندگیست
او عیارش روشنی،تابندگیست
ارزش کارش به نزد یاور و دادار ما
در تواضع و خضوع و بندگیست


❤زن انیس جسم و جان و روح ماست
هم نفس و همدل و همراه ماست
نبض خانه بر وجودش بسته است
همچو دادار مهر او بی انتهاست


❤زن بسان عشق بی پایان بود
در محبت چشمه جوشان بود
در وجودش زندگی موج میزند
در تکاثر کوثر قرآن بود
"انااعطیناک الکوثر . . .


❤زن برای مرد،یار و یاور است
نی غروب است،اوهمیشه خاور* است
گرمی خانه و کاشانه از اوست
مشفقانه مهربان و مادر است



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۲:۵۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🫧♥️🫧

‍ عاشقان، اینجا کلاس درس ماست
ما همه شاگرد و استادش خداست

درس آن راه کمال و بندگی‌ست
شیوه‌ی انسان شدن در زندگی‌ست

با عمل تنها بود این آزمـون
از مسیر عقل رفتن تا جنـون

باید اینجا چشم دل را وا کنی
تا که در عرش خدا ماوا کنی

درس اول در وصالش، اشتیاق
درس آخر، وصل و پایان فراق

شرط اول، عاشقی، تسلیم عشق
ورنه بیخود دیده‌ای تعلیم عشق ...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۵:۱۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



🌺🧚‍♀️دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
به در و دشت و دمن ؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

پیرفرزانه من بانگ برآورد

که این حرف نکوست ،
دل که تنگ است برو خانه دوست . . .
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست . .
دل که تنگ است برو خانه دوست . .
خانه اش خانه توست . . .
باز گفتم :
خانه دوست کجاست ؟
گفت پیدایش کن
آنجا پر از مهر و صفاست
گفتمش در پاسخ :
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم ،
یادشان در دل من ،
قلبشان منزل من . . . !
صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق !
تو دلت سبز ،
لبت سرخ ،
چراغت روشن !
چرخ روزيت هميشه چرخان !
نفست داغ ،
تنت گرم ،
دعايت با من !
روزهايت پى هم خوش باشد.

"فریدون مشیری "✍

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۱۱:۲۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🟡 این شعر خیلی قشنگه بخونید :

دل تنگم دوباره سادگی کرد
بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد

دلم یاد بیست سال پیش کرده
هـوای بـستـگان خـویـش کرده

همان موقع که دلها شاد بودند
هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند

همه کوی و گذر لطف و صفا بود
سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود

قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت
زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت

یه رنگی بود و لطف و مهربانی
سـرور و جشن بود و شـادمـانی

قدیما هیچکس نامردی نمی کرد
کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد

چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟
چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟

چرا مهـر و محبت کیمیـا شد
همه دنیا پر از رنگ و ریا شد

چطوری بسته شد درهای رحمت
کجــا رفت آن همه مهــر و محبت

چرا مردم شدند در غم گرفتار
دلـم تنگه از این آشفتـه بازار

بگو رحم و مروتها کجا رفت؟
جوانمردی فتوتها کجا رفت؟

بـرادر بـا بـرادر جنگ داره
پدر از بچه خود ننگ داره

پـدر سالاری از بن ریشه کن شد
پسـر سالاری و خر در چمن شد

جوان تا ظهر زیر رختخوابه
پدر بیچــاره در رنـج و عذابه

قدیما که همش حرف پسر بود
عـصـــای پیــریِ دست پدر بود

کنون برخی پسرها بی بخارند
تعصب مـــردی و غیــرت ندارند

نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد
همه دلها پر از کین و غرض شد

نـهــال آرزوها بی ثمر شد
برادر از برادر بی خبر شد

دگـــر حــرفـی ز عمو و دایـی نیست
چه شد خاله، خبر از زندایی نيست

پســر خاله نمی گیرد سراغت
نمی روید گلی دیگر به باغت

همــه فــامـیـــل از هـمـدیــگه دورند
چرا اینگونه سرد و سوت و کورند

بسی لعنت به این رسم زمونه
به این دنیـای بر عکس وارونه

یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره
یکی هم یک موتور سیکلت نداره

یکی در پول و ثروت غوطه ور شد
یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد

یکی املاک و صدها خانه داره
یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره

یکی درگیر درد بی علاجه
یکی دنـبــال وام ازدواجــه

یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری
یکی در پارتی و شب زنده داری

ببخشید که این دل بنده سادگی کرد
دلــش یــاد زمـــان بـچـگـی کرد


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌹♥️
♥️

وای از این عالم اسرار عشق ..
زان گُهر شهد شکر بار عشق ..

جلوهٔ عشق جلوه ی ماه و قمر ...
مرغ دلم بند و گرفتار عشق ،

حلقه نزد بر در ما غیر عشق ..
نعره ی مستانه ام از کار عشق ،

نیست مرا کبر و غروری به دل ..
صیقل دل جمله ز معمار عشق ،

باع وگلست وُ همه جا عندلیب ..
وه چه خوشست غنچهٔ بی خار عشق ،

نور مُبّرا شود از ... نار عشق ..
طره ی خوبان همه گفتار عشق ،

گنج لطافت همه در بند اوست ،
لعل وگُهَر در لب و رخسارعشق ،

مستی ما بادهٔ سرشار اوست ...
جان ودلم زنده به گلزار عشق ،

نیست دمی دل بر هد از جنون ..
فخر دلم سایه ی دیوار عشق ،

خویش تهی کرده ام از روزگار ..
قصه #راحم سرِ بازار عشق ،

#شعر #راحم__تبریزی
🌹♥️

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۴:۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

شعر زیبایی درباره "ارث و میراث":👌😝


پیرمردی صاحبِ مال و منال/
می‌گذشت از عمر او هشتاد سال/

با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام/
شادم از عهدی که با خود بسته‌ام /

تا نمُردم هر چه دارم وانهم/
سهم فرزندان همین حالا دهم/

بچه‌ها را مطلع زین کار کرد/
پافشاری کرده و اصرار کرد/

سهم دخترها فلان از مال شد/
از پسرها باقی اموال شد/

پیرمرد فارغ شد از مال و منال/
پاک و طاهر شد ز دارائی و مال/

روزها بگذشت و روزی پیر مرد/
دید رفتار عروسش گشته سرد/

با تعرض نیش میزد بر پسر/
بودن بابای تو هست دردسر/

پیرمرد افسرده و غمگین شد/
سینه‌اش چون کوه غم سنگین شد/

لب فرو بست و برون شد از سرا/
تا نبیند آنچه دیده است بینوا/

رفت و در زد خانه‌ی دیگر پسر/
در گشودند تعارفات مختصر/

با کسی حرفی ز دلسردی نزد/
حرفی از مردی و نامردی نزد/

تا که دیگ معرفت آمد بجوش/
آنچه باید نشنود آمد بگوش/


جمله اولاد ذکورش بی‌صفت/
جملگی زن باره و بی‌معرفت /

دختران زین ماجراها بی خبر/
شاد و خرسند بودن از کار پدر/

کور سوئی در دل آن پیر بود/
چونکه امیدش به آن تدبیر بود/

رهسپار خانه داماد شد/
گفت دامادش دل ما شاد شد/

اشک خوشحالی به چشم دخترش/

مات و حیران بود نمی‌شد باورش/

دید دامادش بر او هست بی نظر/
ماندنش آنجا دگر هست درد سر/

او همی گوید که بابایت چرا/
لنگرش را پیچ کرده نزد ما/

ما که تنها وارث او نیستیم/
با حقوق مختصر کوه نیستیم/

خانه شد دوار در گِرد سرش/
چونکه تا این حد نمی‌شد باورش/

این چنین اندیشه‌اش بیدار شد/
موسم پیری رسید و خار شد/

عاقبت تدبیر خود را کار بست/
نقش یک گنجینه در افکار بست/

رفت در بازار صندوقی خرید/
آشنائی در رهش آمد پدید/

گفت چه داری اندر این گنجینه‌ات /
این چنین چسبانده‌ای در سینه‌ات /


گفت اگر گوشَت ز رازم کَر بود/
صندوقی مملو ز سیم و زر بود/

راز او افشا شد در سطح شهر/
بچه‌ها پیدا شدند آسیمه سر/

ای بقربان تو ای بابای من/
تو کجائی ای گل زیبای من/

خانه ما بی تو تاریک است و سرد/
تو چراغ خانه‌ای ای شیرمرد /

الغرض با التماس و احترام/
شد پذیرائی دگر هر صبح و شام/

لیکن از گنجینه‌اش غافل نبود/
هر کجا می‌رفت حملش می‌نمود/

جنگ و دعوائی سرش کردند بپا/
خانه بی بابا نباشد باصفا/

فکر و ذکر بچه‌ها گنجینه بود/
گنج واهی بود....دردِ سینه بود/

عاقبت، قالب تهی کرد پیرمرد/
رفت و شد آسوده از رفتار سرد/

باز کردند بچه‌ها گنجینه را/
صندوقی مملو ز درد سینه را/

شد نمایان استخوانِ دستِ خر/
نامه‌ای رویش بجای سیم و زر/

نامه را خواندند چنین بنوشته بود/
قصه عمری به آخر گشته بود/

زنده بر مال و منالت باش پیر/
تا نگردی همچو من خار و اسیر/

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۷:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*🧵شعر پیری🪡*

عجب دردیست این پیری
گهی از جان خود سیری
چنان شیری به زنجیری
گهی از غصه میمیری


*گه از درد کمر نالی*
*گه از دیوار و دَر نالی*
*گهی از گوش کر نالی*
*گهی از دَردِ سَر نالی*


زحرف آزرده میگردی
چو گل پژمرده میگردی
گهی افسرده میگردی
گهی دل مُرده میگردی


*گهی زار و پریشانی*
*شبیهِ طفل میمانی*
*گهی یاد رفیقانی*
*چنان دانی که زندانی*


گهی میترسی از مُردَن
به قبرستان تورا بُردن
گه از نوشیدن و خوردن
گهی با طعنه آزردن


*به مانند دماسنجی*
*گهی بیست و گهی پَنجی*
*سخن را گه نمیسَنجی*
*گهی از حرف میرَنجی*


کُنی یادِ جوانی را
غرورِ آنچنانی را
توانِ پهلوانی را
واینک ناتوانی را


*در این دنیایِ دیوانه*
*حکیمی یا که فرزانه*
*نگهبانی تو بر خانه*
*برایِ اهلِ کاشانه*


همه بر خویش درگیرند
سراغت را نمیگیرند
شغالانِ جوان شیرند
ولی شیران به زنجیرند


*بدان عمو اگر شیری*
*سنان و تیغ و شمشیری*
*سراسر علم و تدبیری*
*سرانجامش ولی پیری*


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۸:۱۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


.
خورشید غروب نمیکنه ، جایی که مُردادی باشه
به شَرطی که دورِ آتیش ، هلهله و شادی باشه

واسه بلند پروازیاش ، آسمونا کم میارن
یه شهرو عاشق میکنن ، آخ اگه آزادی باشه

خانمِ خیلی محترم ، آقایِ خیلی با کلاس
فکرشو کن ، تولدت با لیلا اوتادی باشه

همیشه خیلی مهربون ، همیشه خیلی آرومَن
باید صبور باشی اگه ، یه وقتا فریادی میشه

یادت باشه کنارشون دروغ یه خط قرمزه
جنسِ صداقتت باید ، محکم و فولادی باشه

انقده خوبن که میگم ، بیاید با هم دعا کنیم
قسمتِ هر کی خوشگله ، کاشکی یه مُردادی بشه ...
.
شاعر:جناب آقای امیر عباس کریمی🌹

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۳۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

عجب دردیست این پیری
گهی از جان خود سیری
چنان شیری به زنجیری
گهی از غصه میمیری


*گه از درد کمر نالی*
*گه از دیوار و دَر نالی*
*گهی از گوش کر نالی*
*گهی از دَردِ سَر نالی*


زحرف آزرده میگردی
چو گل پژمرده میگردی
گهی افسرده میگردی
گهی دل مُرده میگردی


*گهی زار و پریشانی*
*شبیهِ طفل میمانی*
*گهی یاد رفیقانی*
*چنان دانی که زندانی*


گهی میترسی از مُردَن
به قبرستان تورا بُردن
گه از نوشیدن و خوردن
گهی با طعنه آزردن


*به مانند دماسنجی*
*گهی بیست و گهی پَنجی*
*سخن را گه نمیسَنجی*
*گهی از حرف میرَنجی*


کُنی یادِ جوانی را
غرورِ آنچنانی را
توانِ پهلوانی را
واینک ناتوانی را


*در این دنیایِ دیوانه*
*حکیمی یا که فرزانه*
*نگهبانی تو بر خانه*
*برایِ اهلِ کاشانه*


همه بر خویش درگیرند
سراغت را نمیگیرند
شغالانِ جوان شیرند
ولی شیران به زنجیرند


*بدان عمو اگر شیری*
*سنان و تیغ و شمشیری*
*سراسر علم و تدبیری*
*سرانجامش ولی پیری*


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴ساعت ۴:۲۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و توفان ، نعره ی توفنده اش
هیچ کس از جای او اگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

‏✧ ‏✧ ‏✧

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در اسمان دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود میگفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
پیش از اینها ،‌خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

‏✧ ‏✧ ‏✧

تا که یک روز دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و اشنا
زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه ی خوب خداست
گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفت وگویی تازه کرد

‏✧ ‏✧ ‏✧

گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین ؟
گفت: اری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل ایینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
تازه فهمیدم :خدایم این خداست
این خدای مهربان و اشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
میتوانم بعد از این با این خدا
دوست باشم،دوست، پاک و بی ریا

#قیصر_امین‌پور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ساعت ۶:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌹ای کاش بجز رنگ خدا رنگ نباشد،
در ملک خدا فقر و بلا ، جنگ نباشد

🌹ای کاش که در سینۀ کس غصّه نبینند
با این همه نعمت ، دل کس تنگ نباشد

🌹ای کاش وفا جای جفا شیوۀ ما بود
اندیشۀ کج ، حقه و نیرنگ نباشد

🌹ای کاش دلی در قفس نفس نبینی
تا سینه چو آیینۀ پر زنگ نباشد

🌹ای کاش اگر دست نیازی به تو رو کرد
از لطف بگیری ، دلت از سنگ نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



هر که پا را نکوبد اش بر بیل
شبهه ناک است پُر کند زنبیل

کسب را لاجَرم حلال شد به عَرَق
مکن آن را به حیله ها تسهیل

به شکر و سخاوت فزون نما روزی
مکن آن را ز بُخل خود تقلیل

مده انصاف را وقت کساد از دست
مکن مخارج خود به دیگران تحمیل

که گفت نبی را عبادت است دَه جزء
که نُه ز دَه اش از حلال شد تحصیل

به ضَرّ غیر مجو نفع بر مال ات
حلال خود منما با حرام در تبدیل

گذر منما راحت از مزارستان
که طبل مرگ، تو را هم زند به رحیل

خلایق اند به دنیا میهمان خالق شان
به وقت صبح مکن، ناهار خود تعجیل

مکن هراس از غذای فردایت
چو میزبان که خدا شد کند تو را تجلیل

ز ابلهی و پریشانی خلق مجو فرصت
مکن تو تمنای نفس از آن تکمیل

غمین مباش نایرا ز تلخی سخن ات
مباد که نفس ات کند تو را تسویل

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۸:۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*نبرد سالمندی*

من‌نرفتم‌سوی پیری، پیری آمد سوی من
روندادم‌من به‌او، او خنده زد بر روی من

هیچ‌ردپایی‌ازخودبر زمین نگذاشتم
او سراغم‌را گرفت‌و تکیه زد بر کوی من

نه‌سلامی‌دید از من، نه پیامی، وین عجب
وارد خانه شد و بنشست بر سکّوی من

التفاتی‌هم نکردم، روی گرداندم از او
جای‌خود،خوش‌کردبر سر، دوست شد با موی من

گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از او
گام دوم، برف بنشانید بر گیسوی من

وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشید
چین‌وخط انداخت بر پیشانی و ابروی من

من‌جوانی‌کردم‌و با نقش و رنگ آراستم
رنگ‌کاری و تتو شد پیشه و الگوی من

کم‌کمک نزدیک‌شد تا سوی چشمانم بَرد
پیشکش‌کرد عینکی، یعنی شده دلجوی من

حرف دَرگوشی‌زد و نیروی گوشم را ربود
بعد، مرزنگوش‌نوشیدن بشد داروی من

من‌به‌راه خودشدم بی اعتنا و باامید
لیک‌آمد درد بنشانید بر زانوی من

روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشید
شب به‌نیش خار، شد پرپر گل شب‌بوی من

هم‌زبانی‌کرد بامن تا به حلقم چنگ زد
طُعمه شد صُوت و بیان و لحن و گفتگوی من

خود گمانش‌بود، من قیدِ جوانی را زدم
پس‌عصایی‌کرد هدیه، تکیهء بازوی من

کار او تخریب بود و کار من، ایستادگی
تاکه‌مغلوبم‌شد و محبوس در باروی من

هیچ‌پروایم نبود از او، همی‌پنداشت من
کودکی‌هستم‌که‌ او گشته‌است چون لولوی من

من تلاش‌افزودم و او هم تنش در زندگی
کرد تغییر ازقضا، رفتار و خُلق و خوی من

از قَدَر پرسید *سارا،* چاره و تدبیر چیست؟
گفت‌تسلیمش‌مشو، پیکار کن، بانوی من

لطف ایزد یاورم شد در نبرد زندگی
چون‌که هرشب می‌رود بر آسمان، یاهوی من

*سارا شمیزی*

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۴:۲۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله

تو کجائی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟

دستکت بوسم ، بمالم پایکت............وقت خواب آید ، بروبم جایکت

ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من

ای فدای تو همه بزهای من..........ای به یادت هی هی و هیهای من

گر تو را بیمارئی آید به پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش

گفت موسی:حال خیره سرشدی!......خودمسلمان ناشده کافرشدی!

این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار!

گفت:موسی،دهانم دوختی..................از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت

وحی آمدسوی موسی ازخدا : ...................بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را

ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست

لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست

چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید

برنشان پاک آن سرگشته راند.......................گرد از پربیابان برفشاند

عاقبت دریافت و او را بدید..................گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آداب و ترتیبی مجوی...................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۶:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬
شاخ شهر
طوفان شهر،آشیانه ماراخراب کرد
بلعید آب چشمه ونقش سراب کرد

رفت آن نسیم فصل بهاری زکوه ودشت
بادخزان به مرگ شقایق شتاب کرد

این رسم شوم زمانه است که این چنین
برآب وخاک و کوه وبیآبان عتاب کرد

دیگر بس است سبزه وگل،کوه ونور وبرف
مارا به شهروند شدن،اوخطاب کرد

داماد شهر آمد وبا نوعروس دود
دستش به خون سبزه وگلها،خضاب کرد


دل،تنگ شد برای رمه های گوسفند
داغ فراق هم ،دل چوپان کباب کرد

آن خانه های گلین،نان وماست وشیر
دل،یاد چشمه ها وزلالی آب کرد

آهن،به روی،آهن ودیوارها طویل
قد را کشیده،خودسپرآفتاب کرد

دل،تنگ شد برای صدای پرندگان
ماشین و دود و دم همه ما راعذاب کرد

این برج های قارچ نمای مزاحمند
این گونه،مانع ره زاغ وکلاغ کرد


دربند سر کجا وبرج کجا وصدای بوق
تل تنگه پر زباله،وآلوده آب کرد


مجروح گشته ایم زشاخ بلند شهر
این دیو را که قاتل ومست شراب کرد؟

مردم نیاز مند نفس آسمان،سیاه
باران وبرف ونور همه،در حجاب کرد

ما آمدیم تازه بهشتی بنا کنیم
نقش خیال ما ،زده بر هم خراب کرد

( طالب) نسوز دل که همه بی اثر بود
این رنج‌نامه ،که دلها کباب کرد

🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬🏬
غلامرضا کیادربندسری
🏚️🏠🏡🏥🏠🏡🏚️🏠🏡

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

همراه خود نسیم صبا میبرد مرا
یارب چو بوی گل به کجا میبرد مرا
سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا میبرد مرا
با بال شوق ذره به خورشید می‌رسد
پرواز دل بسوی خدا میبرد مرا
گفتم که بوی عشق که را میبرد زخویش
مستانه گفت دل ،که دل میبرد مرا
برگ خزان زده بی طاقتم رهی
یک بوسه نسیم زجا میبرد مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۹:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💎اونجا که مولانا میگه:

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری
می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو....
هر مرد شتربان اویس قرنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش میازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نییست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۱۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

هم نشین گل اگر باشی معطر میشوی
سر تر از صدها گلاب ناب قَمصر میشوی

هم نشین با بی خرد بی اعتبارت میکند
پیش استاد سخن بی شک سخن ور میشوی

از زمین بگذر مسافر خانه ای متروکه است
آسمان باشی گذر گاه کبوتر میشوی

هم صدای بلبل خوشخوان نباشد جغد شوم
پیش لا مذهب بدان کم کم توکافر میشوی

عشق را معنی به بد مستی مکن سنگ صبور
پیش لیلای زمان مجنون دیگر میشوی


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۵:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |