در دشت شلمچه غنچه ای پرپر شد
تیری ز جفا، نشانه بر پیکر شد
باقر که در انتظار مولایش بود
مهمان عزیز رهبرش حیدر شد
(غلامرضا کیا(طالب))
زندگینامه شهیدمحمد باقر کیادربندسری

محمد باقر آخرین فرزند از خانواده مومن و زحمتکش و پر جمعیتی است که در 29 شهریور سال 1342 در تهران دیده بجهان گشود. پدرش مرحوم حاج رمضان سالها کارگر معدن زغال سنگ شمشک بود و علاوه بر تحمل کار در اعماق تونل های زغال سنگ به کار کشاورزی هم مشغول بود وبسختی هزینه ده سر عائله را فراهم میکرد. تا اینکه به پیشنهاد یکی از بزرگان دربندسر در سال 1341به محله دزاشیب شمیران مهاجرت کرده ودر باغ بزرگ(بنکدار) مشغول به کار و زندگی شد.
یکسال پس از حضور در تهران خداوند فرزندی به مرحوم حاج رمضان و همسرش عنایت کرد که نام او را محمد باقر نهادند.این شهید عزیز دوران ابتدایی را در مدرسه میرکلای محله دزاشیب شمیران گذراند . وعلاوه بر تحصیل ، در کارگاه نجاری برادرانش با اصول نجاری و درودگری آشناشد. محمد باقر بعد از گذراندن دوران راهنمایی در یکی از مدارس راهنمایی آن محل علی رغم هوش و استعداد زیاد حاضر به ادامه تحصیل نشد وبعلت علاقه زیاد به نجاری در گارگاه برادران خود مشغول بود تا بتدریج به یک نجارحرفه ای تبدیل شد.باشروع نهضت انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی(ره) و آغاز تظاهرات و راهپیمایی های اعتراضی علیه حکومت طاغوت هرچند در منطقه شمیران کمتر انعکاس داشت ولی محمد باقر در راهپیمایی های مرکز شهر شرکت میکرد و باتفاق دوستان خود و به وسیله موتور سیکلت شخصی خود اعلامیه ها و اطلاعیه های نهضت را درمنطقه دزاشیب و شمیران پخش میکرد تا جاییکه چندین بار مورد تعقیب ماموران ساواک قرار گرفت وهربار با توجه شناخت کوچه پس کوچه های آن محل از چنگ ماموران میگریخت تابتدریج اعتراضات همه گیر شد و نهضت انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
شروع جنگ تحمیلی نیز از عرصه هایی بود که جوانان آنروز ایران را متوجه وظیفه بزرگ حراست از کیان اسلامی کرد .و محمدباقر هروقت تصمیم به اعزام میگرفت بعلت حضور متعدد برادران خود در مناطق عملیاتی با مخالفت پدر و مادر روبرو میشد. تا اینکه فرارسیدن زمان خدمت سربازی این فرصت را برای او فراهم آورد.
محمد باقر برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد و بعداز گذراندن دوره های آموزش بادیگر همرزمان به منطقه عملیاتی شلمچه اعزام شد ودر عملیات های مختلف شرکت کرد تا اینکه در تاریخ 15 آذر61 بر اثر اصابت ترکش گلوله های دشمن از ناحیه شکم به شدت مجروح و پس از انتقال به پشت جبهه سرانجام برای ادامه درمان به بیمارستان شهدای تجریش و سپس به بیمارستان امام خمینی(ره) اعزام و بستری گردید. ولی مداوا در این بیمارستانها میسر نشد تا اینکه روح این جوان مومن و خداجو در تاریخ 7 بهمن 61 به ملکوت اعلا پرواز کرد. و پیکر پاکش در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر(ع) چیذر بخاک سپرده شد. روحش شاد.
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۴۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خلاصه ای از زندگینامه شهید رجبعلی کیا شمشکی

شهید رجبعلی در 8آذر1331 در خانواده ای مذهبی در شمشک دیده بجهان گشود. دوران کودکی را در دامان پدر و مادری مؤمن و زحمتکش سپری کرد ودر سن هفت سالگی برای شروع کسب علم و دانش وارد دبستان سینای شمشک شد و سپس بعلت مهاجرت خانواده به تهران در دبستان حافظ تهران دوره ابتدایی را گذراند. سپس دوران دبیرستان را به ترتیب در دبیرستانهای بابکان و علمیه تهران با موفقیت بپایان رساند. این شهید گرانقدر در تمامی این دوران مشتاقانه در جلسات مذهبی و مراسمات معنوی شرکت میکرد. تا جایی که در سن 18 سالگی یعنی سال 1349با بدست آوردن رساله امام خمینی(ره) نام خود را در لیست مقلدین و پیروان واقعی آن مرجع عظیم الشأن ثبت کرد. واز همان زمان گوش بفرمان رهبری نهضت اسلامی می نهد و در جلسات مخفیانه روشنگری با تعدادی از جوانان شرکت میکرد.او در سال 54 بعنوان سرباز به فراگیری علوم و فنون نظامی پرداخت و بعد از پایان خدمت سربازی و طی دوره های آموزش دراداره آزمایشگاه فنی و مکانیک خاک وزارت راه و ترابری استخدام شد. هرچند دوران مبارزات با طاغوت را سالها قبل از انقلاب شروع کرد ولی پابپای مردم ایران از هیچ کوششی برای پیروزی انقلاب فروگذار نکرد .تا ثمره این پیروزی بزرگ به رهبری امام خمینی (ره)دربهمن ماه سال ۵۷ به بار نشست. به گفته همه دوستان و بستگان و همکارانش ایشان شخصیتی مؤمن، ساده پوش، بی توجه به تجملات دنیا، انتقادپذیر،صادق در رفتار و گفتار،شجاع و جوانمرد و.... داشته است. بعداز گذراندن دوره آموزش مدرسی در نهضت سواد آموزی بعنوان معلم نهضت اوقات فراقت خود را به امر آموزش می پردازد.شهید رجبعلی یکی از مؤسسین انجمن اسلامی شمشک بود که در کنار سایر دوستان خود و برای احقاق حقوق مظلومین منطقه متحمل رنجها و سختیهای بسیار شدند.
تشکیل صندوق قرض الحسنه و شرکت تعاونی و کتابخانه از دیگر تلاشهای شبانه روزی ایشان بود .همچنین ایجاد گروه جهادی و انجمن اسلامی در اداره آزمایشگاه فنی مهندسی خاک وزارت راه وترابری از اقدامات شایسته این شهید بود. بعد از شروع جنگ تحمیلی بصورت داوطلبانه به منطقه عملیاتی گیلانغرب اعزام وسرانجام در روز 13 دیماه 1359 در منطقه تنگ حاجیان براثر ترکش مین بهمراه چند تن از دیگر همرزمانش به درجه رفیع شهادت رسید . و پیکر مطهرش طی مراسم با شکوهی در قطعه ۲۴ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) بخاک سپرده شد. روحش شاد ویادش گرامی و راه خونبارش ‌مستدام باد...
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۷:۱۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌹داستان آموزنده🌹.
برای یکی از شهد.ا مراسم گرفته بودند. دوستی گفت، با ابراهیم و چند نفر از رفقا جلوی مسجد ایستاده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را نمی‌شناختم، پدر شهی.د بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاعات آورده بود.

سلام کردیم و جواب داد. لحظاتی بعد گفت آقا ابراهیم ممنونم، زحمت کشیدی، اما پسرم از دست شما ناراحت است!

لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود. بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود و بعد ادامه داد که : شب گذشته پسرم را در خواب دیدم. می‌گفت در مدتی که ما گمنام و بی‌نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات، حضرت زهرا(سلام الله علیها) به ما سر می‌زد، اما از وقتی پیدا شدم، دیگر چنین خبری نیست. می‌گویند شهد.ای گمنام مهمانان ویژه حضرت صدیقه هستند.

دانه‌های درشت اشک از گوشه چشمان ابراهیم روان بود. ابراهیم گمشده‌اش را پیدا کرده بود؛ گمنامی.

ابراهیم همیشه می‌گفت خوشگل‌ترین شها.دت را می‌خواهم. اگر جایی بمانی که کسی تو را نشناسد، خودت باشی و مولا هم بالای سرت بیاید و سرت را به دامن بگیرد، این خوشگل‌ترین شها.دت است.

سرانجام ابراهیم هادی در ۲۲ بهمن سال ۶۱ پس از پنج روز که در کمیل واقع در فکه مقاومت کرد، در عملیات والفجر مقدماتی، بعد از فرستادن رزمندگان باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا شد. دیگر کسی او را ندید. او همیشه از خدا می‌خواست که گمنام بماند؛ چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سال‌هاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد.
[برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم]
🌹

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ساعت ۱:۵۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام
عبدالهاشم نظری نیا
به قلم حاجیه خانم بلقیس کیادربندسری (همسرشهید)
هاشم، در یکی از روزهای سرد زمستان سوم اسفند ۱۳۱۸ در اطراف قزوین به دنیا آمد۰
پدرش را در۵ سالگی از دست داد ،از برادر بزرگترش همیشه به عنوان پدر یاد میکرد و خودش را مدیون وی میدانست،

مادر بسیار عاقل وهنر مندی داشت که از گلیم وجاجیم وفرش بافی گرفته
تا قابله گری وطبابت های کوچک را میدانست.
هاشم در پنج سالگی به خاطر شغل برادر همراه وی، به تهران آمد وبعد از سربازی در شرکت بزرگی مشغول کارشد۰
یکی از پروژه های شرکت ،نزدیک منزل خواهر بزرگم بود ،من مدتی بود که برای کمک به اوکه دو بچه کوچک داشت میهمانش بودم .آشنایی شوهر خواهرم با هاشم واشنایی من با مادر مهربان هاشم به ازدواج ما درسال ۱۳۴۴ انجامید۰
حاصل این ازدواج دو پسر وچهار دختر است۰
بعد از ازدواج هم هاشم به خاطر شغلش دائم در سفر بود کویت، ترکمنستان، تبریز وبروجرد کرج وابیک.. هر سفر یکی دوسال طول میکشید.من در اکثر سفرها همراهش بودم ۰
خصوصیت بارز او دست ودلبازی زیادش اش بود مادر مرحومش از کودکی اوراحاتم طایی لقب میداد،
همسرم در تمام مراحل زندگی همیشه این خصلت را داشت۰
تمام افرادی که از نزدیک وی را می‌شناختند خصلت دست و دلبازی اورا میدانستند،
هیچ گاه در پی جمع ،مال وثروت نبود ،سخت کار میکرد اما به ما و دیگران میبخشید
باهمه مردم یک طور مهربان بود ،به خاطر مرامش بچه ها و خصوصا جوان ها خیلی دوستش داشتند
بعد ازانقلاب ،دربسیج و مسجد محل فعالیت داشت ،
اوسه دهنه مغازه را اداره میکرد هم سن های من به یاد دارند ،ان زمان اکثر مایحتاج مردم به صورت کوپن یا با دفترچه بسیج اقتصادی ودر صفهای طولانی عرضه می شد،
توزیع این اجناس کار بسیار سختی بود
ومن با وجود چند بچه کوچک،همیشه به کمک هاشم میرفتم ،
او به خاطر روحیه فعال وجهادگرش گاهی مورد طعنه وحسادت قرار میگرفت اما هرگز نشنیدم گله کند واز پا بایستد
فروردین۶۱ یک اتوبوس قرار بود به جبهه برود، هاشم مشوق عده زیادی از اهالی محل خصوصا جوانان و همسایه ها برای اعزام بود.
خودش هم یک وانت را پر از کمپوت وکنسرو و...ولباس کرد وهمراه چند نفربه راه افتاد
بعد عملیات فتح المبین ،چند نفر از هم رزمانش ،خبر آوردند که اقا نظری را دیدیم ،مجروح شده بود ولی آنجا در محاصره بود
مدتها به همراه پسرم یا همسایه ام دنبال خبری از هاشم به بیمارستانها وسردخانه ها و پزشکی قانونی میرفتیم
هاشم مدتی به علت اصابت ترکش در بیمارستانی در اهواز بیهوش بود بعدها
برایم تعریف کرد وقتی مجروح شدم در وسط دودواتش به سختی سرم را بالا می آوردم واز بین خون چشمانم ضریح حضرت ابوالفضل وامام حسین علیه السلام را میدیدم، دوباره سرم میافتاد وباز هم به زور سرم را بالا میآوردم وضریح را میدم حالت عجیبی بود*
هاشم دوباره درسال ۶۵ به جبهه رفت شبی که میخواست اعزام شود، چند ساعتی وقت داشت از پایگاه مقداد به خانه آمد گفتم هاشم نرو دو پسرت هم نیستند
آن زمان پسر بزرگم در ایلام و پسر کوچکترم همراه خواهرزاده ام درجاده اهواز خرمشهر(محله دار خویین )بودند و هرسه درخط مقدم بودند ،
گفت پسرانم جلوی گلوله هستند چطور راحت بخوابم؟
ان شب دختر بزرگم وهمسرش منزل ما بودند نوه سه ماهه ام را بغل کرد وبوسید
دختر کوچکم که همیشه بغلش بود، با نگاه خیره و متعجب به بابای با لباس رزم نگاه میکرد، هاشم گفت رویش رابرگردان وبخوابانش، بعد میروم طاقت نگاهش را ندارم و بعد که دخترم خوابید آخرین خداحافظی را کردورفت۰۰۰
وقتی هاشم رفت جبهه پسرم از هم رزمانش شنید که پدرت به جبهه آمده با خوشحالی به دیدنش رفت و دید آرام خوابیده ،دستهایش زیر سر وقرانی کوچک روی سینه اش بود دلش نیامد بیدارش کند وارام برگشت وبعد سه روز خبر شهادتش راشنید
هاشم عزیز در سحرگاه ۴ آذر ۱۳۶۵ در بمباران پایگاه وحدتی دزفول به شهادت رسید .. سالهاست که با خاطراتش زندگی میکنم
روحش شاد یادش گرامی
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ساعت ۹:۴۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

برخیز ببین صحنه ایثارشهید
برخیز ببین نخل گهر بار شهید
گر فکر کنی شهید رفت از بر ما
کوته نظری ، مرده مپندار شهید
___
#زندگینامه شهید والامقام علی اصغر کیاشمشکی#
این شهید عزیز درسال ۱۳۴۰ در روستای زیبای شمشک در شمالی ترین منطقه شمیرانات در یک خانواده مذهبی و زحمتکش بدنیا آمد. پدر و مادر بیاد شهید شش ماهه امام حسین ع نام این کودک را علی اصغر نهاده اند. علی اصغر آخرین فرزند از خانواده مرحوم سلطان محمد کیاشمشکی بود. او دارای دو خواهر و دو برادر بزرگتر از خود بود.دوران کودکی را در آغوش گرم پدر و مادر سپری کرد. وبا رسیدن به سن هفت سالگی شروع به تحصیل کرد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس شمشک بپایان رساند. با توجه به وجود پیست اسکی در شمشک، علی اصغر در کنار همسالان خود علاوه بر تحصیل در فصل زمستان به ورزش مفرح اسکی می پرداخت و در مسابقات محلی اسکی نیز شرکت و کسب مقام‌ های مختلف را بدست آورد. علاوه بر ورزش اسکی علاقه زیادی به ورزش فوتبال و والیبال داشت. با آغاز نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)در فعالیتهای انقلابی علیه رژیم شاهنشاهی شرکت میکرد. بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی علی اصغر هم مثل هزاران جوانان دیگر سر پر شوری داشت .عشق به ولایت و اطاعت از رهبری او را خیلی زود به سمت خود جذب کرد.بطوریکه با اولین فرمان امام (ره) بر تشکیل کمیته انقلاب اسلامی به این نهاد انقلابی پیوست.و از آنجایی که در تیراندازی تبحر خاصی داشت رتبه اول آن را در دوره آموزشی کسب کرد. با آغاز جنگ تحمیلی بلافاصله وارد تیپ ۹۲ زرهی اهواز شد واز آنجا نیز به جنگ های نا منظم که تحت امر شهید چمران بود ملحق شد،ودر کنار این فرمانده رشید بارها در عملیاتهای مختلف شرکت داشت و رشادتهای زیادی ازخود نشان داد و مورد تشویق فرماندهان قرار گرفت ، این حضور در منطقه عملیاتی جنوب کشور به ۱۴ ماه رسیده بود.بنا به اظهارات همرزمان شهید روزی برای انجام عملیات بخط دشمن رفته بودند راه راگم کردند ودر یک سنگر بدون آب و غذا ۲۴ ساعت در محاصره عراقی ها گرفتار میشوند. دوستانش متوجه میشوند که علی اصغر با کسی حرف می زند بعداز چند لحظه ماجرا را از او میپرسند و او میگوید.ناراحت بودم که مبادا اسیر شویم .دیدم آقایی بالای سرم آمد و گفت چرا ناراحتی؟ ماجرا را گفتم ،به قمقمه ام اشاره کرد و گفت اینکه آب دارد و این هم نان اگر صد قدم از سمت راست بروید راه مقر خود را پیدا میکنیدودیدیم که کف دست علی اصغر نان بود و قمقمه اش هم پر آب. و جالب این بود که از آن گروه رزمنده فقط علی اصغر شهید شد. واین شهادت چند هفته بعد از این ماجرا در روز پنجشبه ۲۸ آبان ۱۳۶۰ در منطقه( دب حردان) ۱۵ کیلو متری شرق جاده اهواز- خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سینه اش نصیب او شد .وپیکر مطهرش در قطعه ۲۴گلزار شهدای بهشت زهرا س بخاک سپرده شد . روحش شاد یادش گرامی...
باتشکر از همکاری خواهر گرانقدر سرکار خانم حاج محمدی(خواهر زاده شهید) در تنظیم این زندگینامه
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

بسم رب الشهدا
خلاصه ای از زندگینامه شهید غلامحسین نام آور
این شهید بزرگوار در روز اول دی ماه سال 1341 شمسی مصادف با سوم شعبان در دربندسر بدنیا آمد. از آنجاییکه حاج محمود نام آور پدر شهید در بخش اداری معادن گاجره مشغول کار بود مجبور شد در سال 1348 خانواده رابه آن منطقه منتقل کند. لذا شهید غلامحسین کلاس اول را در دبستان گاجره آغاز نمود. وبا انتقال پدر به تهران تا کلاس سوم در تهران مشغول به تحصیل شد .ومجددا با انتقال پدر به شهر سمنان تا پایان دوره ابتدایی را در سمنان ادامه داد. باتوجه به اینکه پدر بزرگ شهید از سلسله جلیله روحانیت بود بسیار علاقه مند بودند که از فرزندان آن خاندان در علوم اسلامی هم مشغول باشند . لذا غلامحسین پس از پایان دوره ابتدایی با موافقت پدر ومادر درمدرسه علوم دینی ومعارف اسلامی سمنان که تحت نظر علمایی چون حاج شیخ محمد علی عالمی و شیخ محمد تقی نصیری و آیت ا... شاهچراغی اداره میشد ثبت نام کرد. و دروس مقدماتی حوزه را در همان مدرسه به اتمام رساند.
در سال 56 بنا به توصیه پدر وارد حوزه علمیه قم شد شیخ شهید ادامه تحصیل حوزوی را در مدرسه ای که تحت نظر آیت ا.. نوری همدانی اداره می شد ادامه داد. با اوج گیری نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی ره در شهر قم شیخ شهید در کنار دیگر طلبه ها به تهیه اعلامیه ها و تکثیر سخنرانی های حضرت امام ره پرداختند. ودر تظاهرات ضد رژیم شرکت داشتند تا روز هشتم آبان ماه 57در تظاهرات قم در خیابان چارمردان قم از ناحیه دست مورد اصابت تیر دژخیمان قرارگرفت و مجروح به زمین افتاد که بلافاصله به بالای سرش رسیدند وبا ضربه های پی در پی قنداقه تفنگ و باتوم به سرش او را بیهوش کردند ونهایتا توسط مردم و کسبه های محل به همراه دیگر مجروهان به بیمارستان کامکار قم منتقل و در روز نهم آبان بعلت شدت جراحت به درجه رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی ( منبع: کتاب سو)
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ساعت ۸:۱۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

از سنگر مدرسه،به سومار کشید/
خطی چو گچ‌مدرسه اش پاک و سپید/
با قطره خون،مجید،سطری که نوشت/
این بود:که پایان کلام است شهید/
شعراز:استاد غلامرضاکیا(طالب)
___
خلاصه ای از زندگینامه معلم شهید مجید ساوه دربندسری
شهید مجید در سال 1339 در محله بالالاراب دربندسر در میان خانواده مذهبی بدنیا آمد مجید سومین فرزند خانواده بود این شهید عزیز در ماه رمضان وساعاتی نزدیک به افطار بدنیا آمد.پدر مجید مشهدی جعفر بکار کشاورزی و کارگری معدن ذغال سنگ مشغول بود.و تمام تلاش خود را در کسب روزی حلال مصروف داشت.
شهید مجید تحصیلات ابتدایی را در دبستان دربندسر گذراند وهمیشه شاگردی موفق و ممتاز بود . دوران راهنمایی ودبیرستان را در مدرسه شمشک با موفقیت و با نمرات عالی پشت سر گذاشت. باشروع انقلاب اسلامی نقش شهید مجید در جامعه بیشتر شد تبلیغ و دفاع همه جانبه از انقلاب و حضرت امام ره و لزوم مبارزه با زور گویان وثروتمندان ضد انقلاب از اقدامات جدی او بود. این شهید در کنار دوستان انقلابی خود برای ایجاد فضای بیشتر فعالیتهای فرهنگی و انقلابی انجمن اسلامی دربندسر را بنیاد نهاد و خود بعنوان مسئول فرهنگی انجمن انجام وظیفه میکرد. جنگ تحمیلی که با فاصله کمی از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد بسیج مردمی ملت ایران را به همراه داشت. با تشکیل پایگاه بسیج دربندسر سازماندهی و هدایت جوانان دربندسر به همت مجید و دوستان انقلابیش امکان پذیر شد.
در همین سالها مجید رسما به عنوان معلم در آموزش و پرورش رودبار قصران مشغول بکار شد . شوق دیدار یار و پرواز به ملکوت ایثار و شهادت باعث شد که همه چیزش را رها کرد و همراه رزمندگان بسیجی دربندسر به جبهه اعزام شد و عاقبت در دهم مهر ماه 61در عملیات مسلم بن عقیل ع در جبهه های سومار به لقااله پیوست و پیکر مطهرش در جوار آستان امامزاده محمود ع دربندسر بخاک سپرده شد . روحش شاد و یادش گرامی...
منبع : کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ساعت ۸:۴۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پروا نکرد لحظه ای از التهاب‌ها
ره گم نکرد در گذر از پیچ و تاب‌ها
موسی شد و دل به هیاهوی نیل زد
دلخوش نشد به وعده‌ی آبِ سراب‌ها
راه «جهاد»، طی کردکه راه عشق بود
راه حسین (ع) و راه تمام ثواب‌ها
جانش فدای انقلاب و کشورش شده
خونش شده پایه‌ی این انقلاب‌ها

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام موسی پرتابیان
جهادگرشهید موسی پرتابیان در سال ۱۳۳۲در شهرستان کلاچای استان گیلان بدنیا آمد و در اوایل دهه پنجاه شمسی جهت انجام خدمت در مجتمع آ-اس-پ از شهرستان کلاچای به شمشک مهاجرت نمود.و با پیوند ازدواج و وصلت با خانواده شمشکی ماندگاری اش در دیار مابیشتر شد.همزمان با اوج گیری قیام مردم بر علیه رژیم طاغوت به صف انقلابیون پیوست وبا حضور مستمر درتظاهرات نقش فعالی ایفا می نمود. در روز بیستم بهمن سال 1357 در خیابان دماوند-ایستگاه فرودگاه با کمین وغافلگیری یک سرباز مسلح گارد شاهنشاهی را خلع سلاح مینماید و با جوانمردی سرباز مذکور را با دادن لباس شخصی فراری میدهد و سلاح به غنیمت گرفته شده را شبانه به دفتر مرحوم آیت اله طالقانی تحویل میدهد.
شهید پرتابیان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با حضور در جهاد سازندگی در مناطق مختلف کشور به انجام خدمت می پردازد و با شروع جنگ تحمیلی به صف سنگر سازان بی سنگر درجهاد سازندگی می پیوندد.ودر مناطق مختلف عملیاتی جنوب و غرب تلاش ارزنده ای داشته و بالاخره در مرداد 1366در محور سقز-بانه با کمین مزدوران کومله جنایتکار اسیر گشته و با قساوت وبیرحمی او را در درون خودروی خدمت طناب پیچ نموده و با بنزین به آتش می کشند.
پیکر مطهر آن شهید بزرگوار پس از یک هفته به زادگاهش منتقل و در آنجا به آغوش سرد خاک سپرده شد. از آن شهید گرانقدر سه فرزند دختر به یادگار مانده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
با تشکر از حاج جواد شمشکی جهت ارائه اطلاعات زندگی شهید
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۵:۱۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گلی همیشه بهار خفته در چمن است
شهید راه دفاع از حریم وطن است
به پاسداری این خاک رفته است اردلان
که نام‌ او جاودان در این خاک کهن است
شعر: نوری بلوکات

زندگینامه شهید اردلان ساوجی
در پانزدهمین روز اردیبهشت ۱۳۴۲ همزمان با طراوت بهاری و شکوفا شدن طبیعت کودکی در خانواده ساوجی به دنیا آمد که نوید آینده ای روشن را به همراه داشت و نام او را اردلان به معنای (درستی و راستی) نهادند دوران کودکی را در کنار اعضای خانواده که متشکل از دو برادر و یک خواهر بود سپری کرد همجواری محل سکونت شهید اردلان با پیست اسکی بین المللی شمشک باعث شد که در کنار برادران و مربیان محلی از همان کودکی به این ورزش روی بیاورد با رسیدن به سن هفت سالگی دوران دبستان را در شمشک مشغول شد و همزمان به ورزش اسکی می‌پرداخت و دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در شمشک گذراند . شهید اردلان علاوه بر ورزش اسکی یک والیبالیست حرفه ای بود و یکی از والیبالیست های خوب منطقه رودبار قصران و شمشک بشمار میرفت. پدر شهید اردلان مرحوم حجت الله ساوجی در سال ۱۳۶۰ دار فانی را وداع گفت و شهید اردلان در عنفوان جوانی در کنار مادر مهربان و زحمتکش خود زندگی را سپری کرد این جوان برومند و ورزشکار در سال ۱۳۶۲ در سن بیست سالگی موفق به اخذ مدرک مربیگری اسکی از فدراسیون اسکی شد و بعد از شرکت در مسابقات انتخابی تیم ملی به عنوان عضو تیم ملی اسکی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد لذا بیشترین وقت خود را صرف بالا بردن توانایی خود در اسکی و آموزش جوانان منطقه کرد. این شهید بزرگوار مدتی بعد از اخذ مدرک دیپلم به خدمت مقدس سربازی اعزام شد تا همانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم در دفاع از میهن اسلامی انجام وظیفه نماید لذا بعد از طی دوره آموزشی به منطقه عملیاتی غرب کشور اعزام شد و همزمان عضو تیم ملی اسکی نیروهای مسلح کشور در مسابقات مختلف نیروهای مسلح شرکت و افتخار آفرینی کرد .و در نهایت در روز پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۶ در منطقه سردشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و جسم خاکی این شهید گرانقدر در جوار آستان مقدس امامزاده محمد ع شمشک بخاک سپرده شد. در حال حاضر مدارس اسکی پیستهای بین المللی شمشک و توچال به نام این قهرمان ارزشمند کشورمان نامگذاری شد. روحش شاد و یادش گرامی..
باتشکر از برادر مرتضی ساوه شمشکی در ارائه اطلاعات زندگینامه شهید.
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۴:۳۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

عباسعلی فتاحی بچه دولت آباد اصفهان بود حدود ۱۷ سال سن داشت. سال شصت به شش زبان زنده‌ی دنیا تسلط داشت تک فرزند خانواده هم بود زمان جنگ اومد و گفت: مامان میخوام برم جبهه مادر گفت: عباسم! تو عصای دستمی، کجا میخوای بری؟ عباسعلی گفت: باید برم . مادرش گفت: برو عزیزم...

عباس اومد جبهه. خیلی ها می شناختنش. گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته اما خودش گفت: اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست. گفتند: آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه، بزرگترین اشتباهه... بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند.

یه روز شهیدخرازی گفت: چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود... پنج نفر داوطلب شدند که اولینشون عباسعلی بود قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستشون و گفت: " به هیچوجه با عراقیها درگیر نمیشید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید. اگر هم عراقیها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره...

تخریبچی ها رفتند... یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر نشده، یکی شونم برنگشته... اونایی که برگشته بودند گفتند: نزدیک پل بودیم که عراقیها فهمیدن و درگیر شدیم. تیر خورد به پای عباسعلی و اسیر شد...زمزمه لغو عملیات مطرح شد. گفتند ممکنه عباسعلی توی شکنجه ها لو بده

پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: حسین! عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده، سرش بره زبونش باز نمیشه برید عملیات کنید... عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم. رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پلاک داشت و نه کارت شناسایی. سر هم نداشتپسر عموی عباسعلی اومد و گفت: این عباسعلیه! گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه...

اسرای عراقی میگفتند: روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته... اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند... جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند. گفتند به مادرش نگید سر نداره وقت تشییع مادر گفت: صبر کنین این بچه یکی یه دونه من بوده، تا نبینمش نمیذارم دفنش کنین! گفتن مادر بیخیال. نمیشه... مادر گفت: بخدا قسم نمیذارم. گفتند: باشه! ولی فقط تا سینه اش رو می تونین ببینین

یهو مادر گفت: نکنه میخواین بگین عباسم سر نداره؟گفتند: مادر! عراقی‌ها سر عباست رو بریدند. مادر گفت: پس میخوام عباسمو ببینم... مادر اومد و کفن رو باز کرد. شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن. پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد( یاد گودی قتلگاه و مادر سادات) و خم شد رگهای عباس رو بوسید. و مادر شهید عباسعلی فتاحی بعد از اون بوسه دیگه حرف نزد...🌱

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ساعت ۶:۱۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگینامه شهید والامقام محمد کیاشمشکی

شهید زنده یاد محمد کیاشمشکی در سال 1338شمسی در شمشک و درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.با انتقال خانواده به تهران دوران تحصیلی ابتدایی و متوسطه را درتهران طی نموده و پس از قبولی در رشته فیزیک دانشگاه شیراز به تحصیلات عالیه در آن دانشگاه پرداخته و همزمان با پیروزی انقلاب مقدس اسلامی و با تعطیلی دانشگاه در زمان انجام انقلاب فرهنگی به زادگاه خود مراجعه و با انجام سخنرانیهای پرشور به مدد همرزمانش در انجمن اسلامی شمشک که خود از پایه گذارانش بوده،آمده و نقش ارزنده ای در جهت اشاعه فرهنگ انقلاب اسلامی ومبارزه با عوامل وابسته به رژیم طاغوت ایفا می نماید و به تدریس در دبیرستانهای حمزه تهران وشهید مطهری شمشک و زریندشت فیروزکوه در جهت پرورش فرزندان نسل انقلاب نیز می پردازد.نقش بارز او و شهید رجبعلی کیاشمشکی در پیشبرد اهداف انقلاب در منطقه متمایز بوده و صفات بارز اخلاقی وتعهدش نسبت به ارزشهای اسلامی و پایبندی به آرمانهای امام(راحل) زبانزد خاص و عام بوده است. در جهت خدمت به سایر نقاط محروم میهن اسلامی بویژه مناطق کرد نشین و سیستان و بلوچستان نیزکوشابوده و حضور فعالانه ای نیز در جبهه های جنگ در مناطق جنوب و غرب داشته و در همین راستا و بدلیل توانمندیهای بارزش در امور اجرایی به سمت بخشدار و سرپرست جهاد سازندگی بخش صومای برادوست ارومیه با حوزه کاری 130روستا منصوب میگردد.و سرانجام در مسیر خدمت در مناطق کردنشین به همراه معاونش (کمال شمشکی)توسط عوامل وابسته به بیگانگان(مزدوران حزب دموکرات کردستان)به اسارت در آمده و در تاریخ22خرداد 1361ودر حین فرار از بند اسارت و زندان به شهادت رسیده و پس از یک هفته پیکر مطهر آن معلم شهید به شمشک منتقل گشته و در جوار حرم مطهر امامزاده محمد(ع)شمشک در آغوش سرد خاک آرام گرفت.(روح پاکش شاد ویادش در خاطر جانها جاودانه باد)
کانال شاهدان شهر
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۷:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ای بال وپرت خون ز جفای صیاد
وی،آیت آبروی دشمن بر باد
در سایه استقامتت اسدالله
شهری ز حماسه تو گردید آزاد
شعر: استاد غلامرضا کیا(طالب)
خلاصه ای از زندگینانه شهید والامقام اسدالله کیا دربندسری
این شهید عزیز در روز دهم بهمن سال ۱۳۲۰در خانواده ای متدین و پرجمعیت چشم بجهان گشود.پدرش مرحوم حاج مطلب از معتمدان و بزرگان دربندسربود.
اسدالله تحصیلات سالهای اول تا پنجم ابتدایی را در مدرسه حکیم سنایی دربندسر به پایان برد و برای ادامه تحصیل در کلاس ششم قدیم مجبور به طی مسافت بین دربندسر وشمشک بود. او نیز همچون دیگر نوجوانان و جوانان دربندسر، همزمان با تحصیل به کار کشاورزی و دامداری که در آن زمان مهمترین راه کسب مخارج زندگی بود مشغول بود. اگر چه شرایط ادامه تحصیل برای اسدالله در تهران نیز فراهم بود ولی او زندگی در کنار پدر و مادر و مساعدت و همراهی ایشان در کارهای زراعت و دامداری را به ادامه تحصیل ودوری از خانواده ترجیح داد. با این همه اسدالله هرگز دست از مطالعه و کسب علم واطلاعات روز نکشید ودر تمامی اوقات فراغت وبیکاری به مطالعه کتابهای مختلف می پرداخت. تلاش و جدیت اسدالله و برخورداری از هوش سرشار خدادادی باعث شد که ایشان با مطالعه کتب آموزشی انگلیسی بتواند بدون گذراندن دوره ای خاص و یا بهره گیری از معلم تا حدود زیادی زبان انگلیسی را فرا بگیرد تسلط و قدرت فهم مطالب انگلیسی با توجه به شرایطی که شهید اسدالله داشت برای اطرافیان تعحب آور و حیرت انگیز بود.اسدالله که ماندن در روستا و کنار پدر ومادر را به زندگی در شهر ترجیح داده بود یک مغازه خواروبار فروشی در محله بالالاراب ایجاد کرد .که دغدغه همیشگی ایشان بود چون باتوجه وضعیت و مشکلاتی که مردم برای ایاب و ذهاب به تهران داشتند وجود این مغازه در دربندسر از ضروریات این روستا محسوب میشد. تعامل با مردم ،دقت در تحویل اجناس،رعایت حدود شرعی در معامله ،برخورد متین با مردم ، پاکدستی و چشم پاکی در برابر مردم از ویژگیهای این مرد وارسته بود .همه این ویژگیهای اخلاقی که در وجود شهید اسدالله نهفته و زبانزد مردم دربندسر بود ناشی از تربیت صحیح و روزی حلالی است که از والدین خود داشت. عشق به مولای متقیان علی(ع) و ارادت به اهل بیت که با نشستن پای منبر وجلسات روضه و محافل مذهبی کسب شده بود از اسدالله مردی کامل ساخت.
باشروع جنگ تحمیلی اسدالله نیز دل در گروحضور در میادین نبرد پیدا کرد، تا اینکه به ندای رهبر و امامش لبیک گفت وبا اتکا به خداوند تبارک و تعالی همه دلبستگی های زندگی را رها کند و دل به دریای ایثار و شجاعت بسپارد.
عملیات طریق القدس، که برای آزاد سازی خرمشهر تدارک دیده شده‌ بود بهترین زمان برای ادای دین پاک مردان و غیور مردانی که آماده ایثار شده بودند و شهید اسدالله کیادربندسری ودهها شهید دیگر همرزمش با فداکاری و ایثار واز خود گذشتگی آزادی و امنیت را به ملت ایران هدیه کرد و خون پاکش در دوم خرداد ۶۱ باعث آزادی سازی خرمشهرشد وبه اوج آسمان کمال و رستگاری پرواز کردو برای همیشه در تاریخ جاودانه شد و پیکر مطهرش در قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام‌گرفت. ازاین شهید عزیز سه فرزند به یادگار ماند یک پسر و دو دختر که بعد از شهادت ایشان به همت و ایثارهمسرشان پرورش یافته اند و اکنون بحمدالله در شرایط علمی و اجتماعی خوبی بسر میبرند. روحش شاد و یادش گرامی..
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۷:۵۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پرواز عقاب غیرتش،دیدن داشت
دیدار شهید و حسرتش، دیدن داشت
آنروز که حجت به دل خون غلتید
مظلومی و حال عترتش،دیدن داشت
شعر:استادغلامرضا کیا(طالب)

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام حجت اله کیا دربندسری
این شهید عزیز در یازدهم مهر سال ۱۳۱۹ در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در روستای دربندسر چشم به جهان گشود.واولین فرزند خانواده بود.دوران کودکی ونوجوانی راکنار خانواده سپری کرد ودر سن هجده سالگی پدر خود را از دست داد.و سرپرستی مادر و خواهران و برادران خود را بعهده داشت. در طول این سالها فعالانه در جلسات مذهبی و دینی شرکت میکرد. ویکی از موسسین و اعضای فعال هیئت قرآنی متوسلین به حضرت فاطمه زهرا(س) برادران صالحی دربندسر بود وهمزمان با یادگیری کامل قرآن کریم با مفاهیم و معانی آیات قرآن نیز آشنا شد.یکی از خصوصیات بارز شهید ادای نماز اول وقت بود هم خودشان رعایت میکردند و هم به خانواده و بستگان سفارش میکردند.
این شهید والامقام در تابستان سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد و بعداز ازدواج برای ادامه زندگی به تهران مهاجرت کردند.و حاصل این ازدواج چهار فرزند دختر بود که در کنار همسرشان تمام توان خود را برای تربیت صحیح و دینی فرزندان بکار بردند.برای تامین هزینه زندگی مشاغل مختلفی را تجربه کرد و چند سالی هم‌ با تاکسی مشغول بکار بود.ودر برخورد با مسافران و حتی دریافت وجه رعایت انصاف و عدالت را داشت. نوع شغل ایشان در آن زمان موجب میشد تا این انسان وارسته با زوایای مختلف زندگی مردم و عمق نارضایتی آنها از عملکرد حکومت پهلوی بیشتر آشنا شود و پس از آنکه در سال ۱۳۵۵ به استخدام وزارت بازرگانی درآمد این موضوع را با همه وجود لمس کرده بود. شناخت از وضعیت جامعه در آن زمان از یک طرف ودرک مفاهیم دینی در هیئات مذهبی موجب شد با اوج گرفتن نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) خیلی زود به جمع همراهان امام در مبارزه علیه حکومت طاغوت بپیوندد. در همه تجمعات و راهپیمایی ها و پخش اعلامیه وبیانات حضرت امام (ره) در سالهای قبل انقلاب تا پیروزی آن شرکت داشت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی از اولین افرادی بود که به جمع پاسداران انقلاب پیوست و برای حفظ ارزشهای انقلابی از هیچ کوششی دریغ نورزید.و اکثرا بصورت داوطلبانه و شبانه روزی همراه با دیگر نیروهای انقلاب برای گشت زنی و حراست از اماکن حساس شهر شرکت میکرد. عشق و علاقه وی به انقلاب و امام(ره) و مردم حد و مرزی نداشت.با این همه وی از وظیفه خود در قبال همسر و فرزندان غافل نبود و همچون معلمی دلسوز و پدری فدا کار در خدمت خانواده خود نیز بود واز هیچ کوششی برای تعلیم و تربیت اخلاق و رفتار دینی و اجتماعی فرزندان در کنار همسر صبورشان فروگذار نمیکرد.
شروع جنگ تحمیلی و لزوم دفاع همه جانبه از کیان کشور این دلاور عرصه پیکار را مانند دیگر رزمندگان بر آن داشت تا با حضور در جبهه های دین خودرا به اسلام و ایران ادا نماید. مهر ماه ۱۳۶۰ اولین باری بود که ایشان پس از طی دوره های آموزشی قدم به جبهه‌ گذاشت و پس از ۴۵ روز به خانه برگشت. و آرام و قرار نداشت و هرچند وقت یک بار برای ارسال کمک های مردمی به جبهه ها اعزام میشد. تا اول اردیبهشت ۶۱ زمان جدایی او با خانواده و بستگان بود و پس از اعزام بعنوان خمپاره انداز مشغول شد. و بعد از مدتی فرماندهان خود را راضی کرد که بعنوان نیروی پیاده بصورت مستقیم با دشمن روبرو شود .ودر اواخر اردیبهشت به یکی از گردان های لشکر حضرت محمد رسول اله (ص) معرفی و همراه خیل رزمندگان اسلام آماده انجام عملیات آزاد سازی خرمشهر شدند. و افتخار حضور در یکی از مهمترین و حساس ترین عملیاتهای دفاع مقدس که آزادی خرمشهر بود را نصیب خود کرد.و درنهایت پیکرغرقه بخونش تنها یک روز بعداز آزاد سازی خرمشهر در چهارم خرداد ۶۱ بر روی دستان عاشقان و رهروانش تشییع شد ودر قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا س برای همیشه آرام گرفت. یادش گرامی...
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۷:۵۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام صفرعلی
نورایی تبار

این شهید گرانقدر درسال ۱۳۴۰ در قریه درود
شمشک در یک خانواده مذهبی و زحمتکش متولد شد.پدرش کارگری ساده بود که با تمام‌ توان برای کسب روزی حلال زحمت میکشید تا همسر وفرزندانش با آرامش زندگی را سپری کنند. پدر تمام سختیها را تحمل میکرد تا فرزندان از تحصیل علم عقب نمانند.‌ِلذا شهید صفرعلی دوران ابتدایی را در مدرسه درود وتحصیلات راهنمایی و متوسطه اش را در مدرسه شمشک که بعد از انقلاب ( شهید مطهری شمشک) نامگذاری شد گذراند ودر تمام دوران تحصیل با کسب بهترین نمرات جز شاگردان ممتاز محسوب میشد. اتمام تحصیلات وی مصادف با اوج گیری انقلاب اسلامی بود که در کنار دیگر برادران همفکرش از هیچ کوششی برای بثمر رسیدن انقلاب اسلامی فروگذار نکرد. شهید صفر علی دارای اراده بسیار قوی بود و چنان بر هوای نفس خود غلبه میکرد که از این نظر در بین همسالانش کاملا متمایز بود .به کارهای فرهنگی بسیار علاقه مند بود در همین راستا به اتفاق شهید حجت اله آبنیکی از بنیانگذاران کتابخانه و فعالین مسجد درود در دوران اوجگیری انقلاب اسلامی بود. تا میتوانست به فقرا کمک میکرد چون خود درد محرومیت و فقر را چشیده بود. ِلذا با همین روحیه و برای خدمت به محرومین پس از چندی به تهران مهاجرت کرده و در جهاد سازندگی ثبت نام میکند و پس از گذراندن دوره های مهارتی برق به مناطق سوسنگرد و اهواز می رود تا در مناطق محروم آن دیار به برق رسانی و سیم کشی بپردازد پس از پایان چند دوره ماموریت با اینکه تا فرا رسیدن سربازی فرصت داشت ولی داوطلبانه وارد خدمت سربازی میشود وپس از دوره آموزش به لشکر زرهی قزوین در منطقه اهواز اعزام میشود ودر قسمت مهندسی پشتیبانی لشکر مشغول بخدمت شدوبصورت داوطلبانه بعنوان راننده لودر که نقش بسیار زیادی در ایجاد خاکریز در خط مقدم جبهه داشت مشغول شد و بنا به گفته همرزمانش در تمام عملیاتهای مربوط به لشکر زرهی قزوین بسیار شجاعانه شرکت داشت ودر حاشیه این عملیاتها به فعالیتهای فرهنگی نیز می پرداخت. تا اینکه سرانجام در تاریخ ۲ اردیبهشت ۶۱ در منطقه کرخه(فرسیه) اهواز بدیدار حق شتافت و شمع درخشانی میشود در فرا راه همرزمانش تا راهش تداوم یابد و پیکر مطهرش در جایگاه ابدیش قطعه ۲۶ گلزار بهشت زهرا(س) آرام گرفت . روحش شاد

منبع: نشریه (راهنما)انجمن اسلامی شمشک سال۶۱
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

روحش چو پرستوی بهاری، سرمست
می خواست چو عباس شود او بی دست
وقتی که شهاب عمر او کرده غروب
قلب پدرش ز سینه ،افتاد و شکست
شعر:استاد غلامرضا کیا(طالب)

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام عباس ساوجی نیا

اول تیر ماه ۱۳۴۹ شیرین ترین و دلنشین ترین روز زندگی حاج قدرت الله ساوجی نیا این معلم و شخصیت فرهنگی سرشناس دربندسر و رودبارقصران بود . چرا که خداوند با تولد دومین فرزند این خانواده که پسری سالم و زیبا بود مثل همیشه لطف بیکران خود را نمایان کرد. و پدر و مادرنامی که برای این نوزاد پیشانی بلند انتخاب کردند"عباس" بود.
وچون اعتقاد داشتند وجود این نوزاد چون شهابی زندگی آنها را نورانی خواهد کرد.او را شهاب هم می نامیدند.شهید عباس(شهاب) ساوجی نیا که در خانواده ای برخوردار از سواد و معنویت بدنیا آمد از همان دوران کودکی نشان داد که از بهره هوشی وتوان جسمی بسیار مناسب برخوردار است. و پدر برای پرورش مناسب فرزندش،مدرسه شیخ بهائی که در سالهای قبل از انقلاب از بهترین آموزشگاه های تهران محسوب میشد را انتخاب کرد و نام فرزند عزیزش را ثبت نام کرد. چرا که مطمئن بود در این مدرسه علاوه بر رشد علمی،بواسطه مدیران و مسئولان آن به مسائل مذهبی و دینی دانش آموزان ،شهاب نیز از وضعیت مناسبی برخوردار خواهد بود.حاج قدرت الله ساوجی نیا علاوه بر این همیشه شهاب را همراه خود در همه مجامع و محافل دینی مخصوصا هیئت قرآنی اهالی محترم تلخاب می برد .شهید عباس از همان ابتدای دوران نوجوانی علاقه خود را به انجام تکالیف شرعی و مذهبی به خصوص نماز و قرائت قرآن نشان داد و ورود عباس به دوران جوانی مصادف با همه گیر شدن نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره)بود.ِبنابر این زمینه های حضور شهید عباس در اجتماعات بزرگتری که تا کنون تجربه کرده بود فراهم شد ِلذا عباس نیز مانند بسیاری از آحاد مردم شیفته شخصیت و دلبسته آرمان های عالیه امام(ره)شد ودر جمع آوری تصاویر،اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام(ره)و حضور در راهپیماییها نقش بسزایی داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی عباس برای تحصیل علم و برخورداری از دانش مورد نیاز جامعه همت گماشت و با کسب نمرات عالی موفق به اخذ دیپلم تجربی گردید.وهمزمان با عضویت در بسیج در خدمت رسانی و محافظت از دستاوردهای انقلاب اسلامی کوشا بود. و با کسب موافقت خانواده در سال ۶۹ به دانشکده افسری نیروی انتظامی وارد شد .پس از طی موفقیت آمیز دوره ۴۴ این دانشکده با درجه ستوان دومی به عنوان افسر در یکی از پاسگاه های مرزی شرق کشور درمنطقه"پیشین"چابهار خدمت خود را آغار نمود. جبهه پیشروی این افسر جوان متفاوت با جبهه های جنگ تحمیلی بود، چرا که در این جبهه اشرار و دشمنان نظام با وارد نمودن حجم زیادی از مواد افیونی و مخدر تلاش داشتند تا جوانان این مرزو بوم را از مسیر انقلاب و نظام خارج سازند.ِلذا دروازه ورودی انهابه ایران مرزهای شرقی کشور بوده و شهید عباس در مرکز درگیری ها با اشرار و قاچاقچیان خدمت میکرد.
حضور مستمرو خدمت صادقانه و انجام جدی و کامل مسئولیت هایی همچون فرماندهی عملیات در مناطق مرزی شرق کشور و حتی کیلومتر ها دور تر از مرزهای بین المللی در خاک پاکستان و افغانستان بارها موجب مجروح شدن و صدمات متعدد عباس شد لذا فرماندهان و مسئولان ارشد نیروی انتظامی را برآن داشت تا با اعزام این جوان متعهد به سفر مکه مکرمه و مدینه منوره موافقت نمایند.
تقدیر الهی چنین مقرر شد که در۲۹ فروردین سال ۱۳۷۴ روح ملکوتی این فرمانده جوان ومتعهد پس از نشان دادن لیاقت های زیاد در انجام وظیفه در یک عملیات مهم در منطقه چاه هاشم ایرانشهر به کاروان سرخ حسینی(ع) بپیوندد. روحش شاد
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*نور سبز بر فراز یک تپه*


سرهنگ کاجی از بچه‌های تفحص می‌گفت:

پیرمردی اطلاع داده بود که شب‌های جمعه نور سبزی از آن تپه می‌آید ... با تعدادی از بچه‌ها برای تفحص رفتیم. بعد از چند ساعت جستجو 40 شهید پیدا کردیم و برگشتیم. مدتی بعد مجدداً پیرمرد را دیدیم و تشکر کردیم. پیرمرد گفت هنوز در آنجا شهید هست. من دوباره شب جمعه آنجا نور سبز را دیدم. مجدداً به محل رفتیم و همه‌جا را به دقت جستجو کردیم، اما چیزی پیدا نکردیم. از خود شهدا کمک خواستیم، ناگهان نوک پوتین و سپس پیکری را پیدا کردیم. با بررسی پیکر شهید یک کیف پلاستیکی که یک وصیت‌نامه داخلش بود، یافتیم که نوشته بود:
«پدر و مادر عزیزم، شهدا با اهل‌بیت (ع) ارتباط دارند. من فردا شب در عملیات لشکر حضرت رسول الله (ص) به شهادت می‌رسم. جنازه من 8 سال و 5 ماه و 25 روز در منطقه می‌ماند، بعد جنازه من پیدا می‌شود و آن زمان امام بین ما نیست ... این اسراری است که ائمه (ع) به من گفتند ... به مردم دلداری و روحیه بدهید و به آنها بگویید که امام زمان پشتوانه این انقلاب است، بگویید ما فردا شما را شفاعت می‌کنیم، بگویید ما را فراموش نمی کنیم.
می‌گفت همان‌جا با مدارک همراهم چک کردم، دیدم عملیات لشکر حضرت رسول (ص) درست همان تاریخ بوده است و دقیقاً شهید در همان تاریخی که معین کرده بود، پیدا شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

نوری ز پلاک جاودانت پیداست
توفیق تمام امتحانت پیداست
داود،از آن روز که مفقود شدی
مظلومی تو ،ز استخوانت پیداست
(استاد غلامرضا کیا(طالب))

خلاصه ای از زندگینامه شهید داود صالحی
این شهید والامقام در روز چهاردهم مرداد ۱۳۴۵ در یک خانواده کاملا مذهبی در تهران بدنیا آمد .تولد این نوزاد که دومین فرزند پسر خانواده بود موجی از خوشحالی به خانواده حاج یحیی صالحی به ارمغان اورد..حاج یحیی در یک کارخانه ای در جاده کرج مشغول بکار بود وبا زحمت زیاد وکار طاقت فرسا هزینه های زندگی را تامین می کرد و همواره شکر گذار خداوند بود.
بیماری پی در پی داود در دوران کودکی نگرانی های زیادی را برای خانواده مخصوصا پدر ومادرش بهمراه داشت بستری شدن طولانی مدت و تامین هزینه های عمل های جراحی مزید برعلت بود تا پدر بیشتر در کارخانه مشغول بکار باشد و مادر در بیمارستان همراه کودک بیمار باشد. با توکل بخدا وائمه اطهار(ع) و زحمات پزشکان باعث شد داود سلامتی کامل خود را بدست آورد و دوباره به آغوش خانواده باز گردد.
داود دوران ابتدایی تحصیل را در مدرسه ایی نزدیک محل زندگی یعنی میدان ۹۴ نارمک بپایان رساند. و دوران راهنمایی را درمدرسه ایی در محله گلستان سپری کرد.موج اطاعت و بندگی خداوند و پیروی از ائمه معصومین(ع) ذکر همیشگی دعا و نیایش در خانه ای که شهید داود صالحی در آن رشد کرد او را به تربیتی اسلامی آراسته تا در کنار پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده آموزه های مذهبی را بکار گیرد.میل و گرایش مذهبی شهید داود به قدری بود که همه ساله در ایام‌محرم برای عزاداری سید الشهدا(ع) با راه اندازی هیئت جوانان در محله خود موج ارادت خود را به آل الله به نمایش میگذاشت.
با اوج گیری نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام(ره) داود با توجه به شناختی که از امام خمینی(ره)توسط پدر بزرگوارش پیدا کزده بود خیلی زود به صف مجاهدین انقلاب اسلامی پیوست .پس از پیروزی انقلاب همگام با دیگر جوانان انقلابی همراه با پدر و برادرش در پایگاه مسجد حضرت موسی ابن جعفر(ع)حاضر میشد و نگهبانی میداد.با شروع جنگ تحمیلی روح پر خروش و بی قرارداود تحمل حضور در پشت صحنه را نداشت بارها تصمیم گرفت که به جبهه اعزام شود ولی کم بودن سن او باعث میشد که مسئولین از اعزام او جلوگیری نمایند..ولی وی بعداز شهادت دایی خود شهید حجت الله کیا دربندسری معتقد بود که اسلحه اونباید روی زمین بماند،بدنبال هدفی والاتر بود با دستکاری شناسنامه این موانع را با اصرار زیاد پشت سر گذاشت و موفق به گذراندن دوره آموزش شد. با این همه حال فرماندهان بسیج باحضور او در مراکز سپاه موافت کردند واو پس از حضور سه ماه در پایگاه شمیرانات موفق به دریافت مجوز برای حضور در مناطق عملیاتی گردید. اولین حضور این سربازولایت در جبهه های حق علیه باطل،همزمان با دومین مرحله حضور پدر، برادر وپسرعموی شهیدش احمد صالحی در جبهه بود. شهید داود و برادرش و پسرعموی شهیدش احمد صالحی عضو گردان حنظله از یگانهای ویژه و پیشتاز عملیات لشگر حضرت رسول(ص)بودند و داود داوطلب شد تا بعنوان آر پی جی زن به شکار تانکهای دشمن برود. عملیات والفجر مقدماتی اولین عملیاتی بود که داود در آن شرکت داشت. چند روز بعد از این عملیات چند روزی به مرخصی آمد و باتفاق برادر و پسر عمویش شهید احمد به زیارت مزار شهدای بهشت زهرا(س) رفتند و در آنجا بر سر مزار شهید"براتی"که فرمانده گردان داود بود رفتند و تعریف کرد که چگونه وقتی دستور عقب نشینی دادند پیکر فرمانده شهیدش را به عقب منتقل کرد تا مفقودالاثر نشود و خانواده اش سالها چشم انتظار فرزندشان نباشند و این عمل نشان دهنده روح بلند و دور اندیشی این شهید بود تا خانواده خوددش سالهای زیادی منتطر پیکر فرزندشان باشند. در عملیات والفجر ۱ داود چند روز بعد از پسر عمویش شهید احمد صالحی به درجه رفیع شهادت نائل امد و خواست الهی اینگونه مقدر شد که پیکرش ۱۳ سال در میان خاکهای داغ جنوب مخفی بماند ودر روز ۳۰ بهمن ۱۳۷۳ مصادف با ۱۹ رمضان بخشهایی از استخوان و لباس و یک قطعه از پلاک هویتش به خانواده تحویل گردد. ولذا بقایای پیکر مطهرش با حضور انبوه آشنایان و پیروان راه شهدا در قطعه ۵۰ گلزار بهشت زهرا (س)بخاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی...
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پلارک؛ شهید عطریِ قطعه 26

می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر (ص)، «غسیل الملائکه» بوده است و به همین علت مزار او همیشه خوشبو و عطرآگین است.

کد خبر: ۲۲۲۱۸۰

تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۰ - 17January 2017

پلارک؛ شهید عطریِ قطعه 26به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، فرمانده آرپی چی زن‌های گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله، همان شهیدی است که مزار عطرآگینش مورد توجه بسیاری از افراد بوده و زیارتگاه مراجعه کنندگان به گلزار شهدای تهران شده است. نام اصلی این شهید بزرگوار «منوچهر پلارک» است که نزد بیشتر افراد به «سید احمد پلارک» شهرت دارد. وی در 7 اردیبهشت 1344 دیده به جهان گشود و اصالتی تبریزی داشت.


شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های شلمچه، به عنوان یک سرباز معمولی همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بود، به طوری که بوی بدی بدن او را فرا می گرفت. تا اینکه در سال 66 در یک حمله هوایی هنگامی که او به مانند سایر روزها در حال نظافت بود، موشکی به آنجا برخورد کرده و او شهید و در زیر آوار مدفون می شود. پس از این اتفاق هنگامی که امدادگران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند، متوجه بوی شدید گلاب از زیر آوار می شوند، پس آوار را کنار زده و با پیکر پاک این شهید که غرق در بوی گلاب بود؛ مواجه می شوند.

پیکر پاک شهید پلارک در بهشت زهرای تهران (قطعه 26، ردیف 32، شماره 22) به خاک سپرده شده است، اما نکته قابل توجه درباره این شهید که آن را از سایر شهدا متمایز می کند، بوی گلابی ست که از مزار مطهرش به مشام می رسد. همچنین سنگ قبر این شهید همواره نمناک بوده، به طوری که اگر سنگ قبر وی را خشک کنیم، از سمت دیگر خیس شده و از گلاب سرشار خواهد شد. به همین دلیل او را «شهید عطریِ قطعه 26» لقب داده اند. می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر (ص) در صدر اسلام، «غسیل الملائکه» بوده است. «غسیل الملائکه» به کسی می گویند که ملائکه غسلش داده‌ باشند و به همین علت مزار او همیشه خوشبو و عطرآگین است.

خاطراتی از شهید پلارک

«قبل از عملیات کربلای 8 با گردان رفته بویم مشهد. یک روز صبح دیدم سید احمد از خواب بیدار شده ولی تمام بدنش می لرزد. گفتم: چی شده؟ گفت: فکر کنم تب و لرز کردم. بعد از یکی دو ساعت به من گفت: امروز باید حتما برویم بهشت رضا (ع). اتفاقا برنامه آن روز گردان هم بهشت رضا (ع) بود. از احمد پرسیدم: چی شده که حتما باید بریم بهشت رضا (ع)؟ او به اصرار من گفت: دیشب خواب یک شهید را دیدم که به من گفت: تو در بهشت همسایه منی. من خیلی تعجب کردم تا به‌ حال او را ندیده بودم، گفتم: تو کی هستی الان کجایی؟ گفت: در بهشت رضا (ع). احمد آن ‌روز آنقدر گشت تا آن شهید را که حتی نام او را نمی‌دانست پیدا کرد و بالای مزار آن شهید با او حرف‌ها زد.

یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک را می‌بیند. او از شهید تقاضای شفاعت می‌کند. که شهید پلارک به او می‌گوید: من نمی‌توانم شما را شفاعت کنم. تنها وقتی می‌توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید. همچنین زبان‌هایتان را نگه دارید. در غیر اینصورت هیچ کاری از دست من برنمی‌آید.

آخرین مسئولیت شهید پلارک، فرماندگی دسته بود. در والفجر 8 از ناحیه دست و شکم مجروح شد، اما کمتر کسی می‌دانست که او مجروح شده است. اگر کسی درباره حضورش در جبهه سوال می‌کرد؛ طفره می‌رفت و چیزی نمی‌گفت. یکدفعه در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم، زمستان بود و هوا به شدت سرد. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت: اگر یک نفر مریض بشود، بهتر از این است که همه مریض شوند.یکی یکی بچه‌ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده و پاهایش خونی شده بود.

پلارک؛ شهید عطریِ قطعه 26


قسمتی از وصیتنامه شهید سید احمد پلارک:

«مادر! توجه کن! اگر من به زیارت امام رضا (ع) می رفتم، مگر شما نگران بودید، بلکه خوشحال بودید که به زیارت و پابوس امام خویش رفتم. حال شما اصلا نباید نگران باشید، چراکه من به زیارت خدایم و خالق و معشوقم می روم. پس همچون مادران شهیدپرور، استوار و محکم باش و هر کس خواست کار خلافی بر ضد انقلاب انجام دهد، جلویش بایست، حتی اگر از نزدیکترین کسان باشند.» (ظهر عاشورا 1406 - 65/6/24)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌گفتم به کجا؟گفت:به دشت مجنون
من عازم خیبرم،نه دریای جنون
گفتم که شفیع،پس مرا قسمت چیست؟
گفتا که شفاعتت کند قطره خون
شعر: غلامرضاکیا(طالب)
زندگینامه شهید والامقام محمد شفیع کیادربندسری
اولین روز از خرداد ماه 1346 برای خانواده حاج بهرام کیادربندسری روزی به یاد ماندنی وفراموش ناشدنی است چرا که در این روز خداوند اولین فرزند خانواده را به آنها عنایت کرد و آنها هم بنابر گرامیداشت یاد بزرگ خاندان خود نام او را محمد شفیع نهادند.
خانواده این شهید مثل اکثر هم ولایتی ها به شغل کشاورزی مشغول بودند. دوران کودکی محمد شفیع در کنار پدرو مادر زحمتکش ومومن گذشت تااینکه پدر تصمیم گرفت برای ادامه کار و زندگی به تهران مهاجرت کند.
پدر محمد شفیع در منطقه نارمک منزلی خرید و شهید محمد شفیع دراین منزل رشد ونمو کرد تا روح بلندش جاودانه تاریخ شد.
منزل شهید در خ پدر ثانی نارمک در یک کوچه بن بست که درست مقابل مسجد شیلاتی که بعد ها بنام مسجد ثاراله تغییر نام یافت.قرار داشت. نزدیکی به مسجد انس به دین و مکتب را در این خانواده بیش از گذشته مستحکم ساخت و محمد شفیع نیز از این رهگذر توشه های فراوانی گرفت. دوران دبستان را با ثبت نام در مدرسه فردوس نارمک آغاز کرد.محمدشفیع و دیگر اعضای خانواده تحت توجه و تلاش بی وقفه وشبانه روزی پدر و مادر دلسوزی که جز سرافرازی و خوشبختی فرزندانشان هدف دیگری نداشتند پرورش یافتند.
بعد از پایان دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی شد و در مدرسه راهنمایی کمیل نارمک که بعدها به مدرسه دکتر حسابی تغییر نام یافت ادامه داد.
همزمان باشروع تحصیل دوره راهنمایی اعتراضات مردمی برعلیه رژیم پهلوی نیز به اوج خود رسید. ومحمد شفیع علی رغم سن کم ولی بدلیل ارتباط شبانه روزی با مسجد محل جزو فعالان پرکار مسجد محسوب میشد. خانواده وی هیچگاه آن سه روزی که محمد شفیع به دلیل پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) در بازداشتگاه کلانتری میدان نبوت(هفت حوض) بود را فراموش نخواهند کرد.چرا که تا مدتها مجبور بودند علاوه بر مراقبت وی به مسئولان مدرسه ای که در آن درس میخواند هم پاسخگو باشند.
در سالهای اول انقلاب محمدشفیع بعد از فراقت از تحصیل روزانه در فعالیتهای فرهنگی مسجد محل و مسجد جامع نارمک مبادرت میورزید.به گونه ای که بیشترین وقت خود را در مسجد ودر کنار همسنگران بسیجی خود می گذاراند.
با شروع جنگ تحمیلی و حضور رزمندگان برای دفاع از انقلاب و نظام اسلامی محمد شفیع را که درس عاشقی را در مساجد ودر میان بسیجیان آموخته بود برآن داشت که علی رغم محصل بودن و نیاز پدر و مادر به همراهی ایشان واصرار زیاد برای اعزام به جبهه پدر ومادر را قانع ساخت تا برای مهیا نمودن مقدمات اعزام او به پایگاه شهید بهشتی بروند ورضایت خود را در آنجا بطور رسمی اعلام نمایند ولی اینبار تبلیغات گسترده رژیم بعث عراق مبنی بر اینکه ایران بدلیل کمبود نیرو مجبور به اعزام نوجوانان کم سن وسال به جبهه ها شده است مانع بزرگی برای اعزام محمد شفیع به جبهه شد. با این همه محمد شفیع تسلیم این هیاهوی دشمنان نشد. و با عشقی که برای اعزام بدل داشت بدنبال راهکار دیگری گشت و بهیچ وجه از این تبلیغات عقب نشینی نکرد. و با ثبت نام در پایگاه بسیج رودبار قصران توانست مجوزهای لازم را برای اعزام به جبهه دریافت کند وبه خیل رزمندگان اسلام ملحق شد. و عاقبت روح بلند و ملکوتی این کبوتر عاشق ولایت در عملیات خیبر (جزیره مجنون) در هفتم اسفند 62 به آسمان پرواز کرد و روز دهم اسفند در گلزار شهدای بهشت زهرا س بخاک
سپرده شد. روحش شاد ویادش گرامی....
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت ۹:۱۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

📚فوق العاده زیبا و قابل تامل

یکی از جانبازان شیمیایی تعریف میکرد وقتی از جبهه برای مرخصی برگشتم راننده ی آژانس از من کرایه دوبرابر گرفت چون لباسهام خاکی بود و پول کارواش رو هم ازم گرفت.

یک روز هم داخل تاکسی تو اتوبان بخاطر بیماری شیمیاییم حالت تهوع داشتم راننده نگه داشت تا کنار اتوبان استفراغ کنم و وقتی برگشتم راننده با کلی اخم حرکت کرد و گفت ماشینم کثیف نشه ها و بخاطر توقف ک باعث شدی از اون ور دیرتر نوبت و مسافر سوار کنم باید یه کمی یشتر کرایه پرداخت کنی

وقتی برای درمان رفتم ایتالیا تو بیمارستان شهر رم بستری بودم فامیلی پرستار مالدینی بود اولش فکر کردم تشابه اسمی هست ولی بعد پرسیدم فهمیدم واقعا خواهر پایولو مالدینی فوتبالیست اسطوره ای ایتالیا ست،

ازش خواستم که یه عکس یادگاری از برادرش بهم بده و او قول داد که فردا صبح میده ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پایولو مالدینی با یه دسته گل دو ساعتی میشه بالا سرم نشسته و بیدارم نکرده بود تا خودم بیدار شم.

شب خواهرش بهش زنگ زده بود و گفته بود که یک جانباز ایرانی عکس یادگاری از تو میخواد و اون مسیر ششصد کیلومتری میلان تا رم رو شبانه آمده بود تا یه عکس یادگاری واقعی با یه جانباز کشور بیگانه بندازه و از اون تجلیل کنه...

واقعا انسانیت محدود
به دین ﻣﺬﻫﺐ ﻧﻴﺴﺖ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ساعت ۷:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آن روز رضا کنار بیداران بود
همگام تلاش و جوشش یاران بود
در بیست و دو بهمن پنجاه و هفت
خونش به حماسه قصه ی باران بود
(شعر: غلامرضا کیا(طالب))

زندگینامه شهید رضا ساوه دربندسری
پانزدهم خرداد 1341برای خانواده مشهدی علی محمد بیاد ماندنی ترین سال زندگی محسوب میشد. او از اهالی تلخاب دربندسر بود وقتی که خبر تولد نوزاد پسری که خداوند بعد از سالها راز ونیاز وتوسل به امام رضا (ع) به خانواده اش عنایت کرد . سجده شکر بجا آورد و به شکرانه این نعمت الهی نام نوزادش را (رضا) نهاد.
اعتقادات مذهبی قوی پدر و مادر رضا را برآن داشت که برای رسیدن به این خواسته خود توسل به امام رضا(ع) را راهی برای استحابت دعاهایشان انتخاب کنند. ازاین رو آنها همیشه رضا را هدیه الهی ونظر کرده آن امام همام میدانستند. وبرهمین اساس مادر مومنه رضا برای قدردانی از محبت امام هشتم در هفت سالگی موهای فرزند را میتراشد و هم وزن آن پول و طلا در ضریح مقدس امام هشتم می اندازد.
این شهید عزیز توسط پدر و مادر مومن خود از همان طفولیت با قرآن ونماز واهل بیت(ع)آشنا و در یک محیط کاملا مذهبی رشد کرد.
رضا دوران ابتدایی را در مدرسه ابتدایی دربندسر گذراند. و بدلیل مهاجرت کاری پدر خانواده به تهران منتقل میشوند.
پدر در گارگاهی درتهران مشغول بکارشد ودر محله وحیدیه منطقه نظام آباد در یک خانه اجاره ای زندگی شهری خود را آغاز کردند.و رضا درهمان سال وارد مدرسه راهنمایی شد و به ادامه تحصیل پرداخت . این شهید عزیزهمزمان با تحصیل در هیئت قرآنی(تلخابی ها) آموخته های قرآنی خود را افزایش میداد.وهمراه با نوجوانان محل در ایام محرم وصفر دسته سینه زنی راه اندازی میکرد وخود میاندار عزاداران و عاشقان سیدالشهدا (ع)در محله وحیدیه شد.
اما بیماری وپس از آن فوت زود هنگام پدر ،دغدغه های رضا را برای تامین مخارج این خانواده شش نفره زیاد کرد
به گونه ای که رضا مجبور شد علاوه بر تحصیل در کارگاه تاسیسات و لوله کشی کار کند.تا در تامین هزینه های زندگی به مادر وخواهرانش کمک کند.
دوران نوجوانی و بلوغ رضا مصادف
باشروع نهضت اسلامی حضرت امام خمینی ره گردید.و رضا هم مثل هزاران جوان هم سن و سال خود با زمینه های مذهبی که داشت علاقه مند به همراهی با خیل ارادتمندان آن امام شد.
باشرکت در تمامی راهپیمای ها لحظه به لحظه آرزوی دیدار امام در وجودش بیشتر شد .صبح روز دوازدهم بهمن ماه 58به شوق دیدن رهبری که پس از 15 سال به کشور باز می گشت ملتمسانه از مادر اجازه رفتن گرفت.وبا رضایت مادر از خانه خارج شد.
بعد از ورود امام به ایران شهید رضا که در متن انقلاب وارد شده بود هر روز به خانواده بشارت پیروزی میداد. روزهای بیستم تا بیست ودوم بهمن 57اوج درگیری نیروهای مردمی با عوامل حکومت پهلوی بود. چون امام ره دستور به ایستادگی و مقاومت داد. مرکز درگیریهای شرق تهران خیابان دماوند وکوچه پس کوچه های منتهی به پادگان نیروی هوایی و فرودگاه دوشان تپه بود این منطقه درگیری نزدیک محل زندگی رضا هم بود. وجوانان زیادی را بخاک وخون کشیدند و روح رضا هم در روز بیستم بهمن پیشتاز این انقلاب بزرگ اسلامی بود . پیکر مطهرش تا چند روز پس از بیست و دوم بهمن توسط دامادشان در سردخانه پزشکی قانونی پیدا و بدست خانواده رسید که با ورود پیکرش به دربندسر نوید پیروزی انقلاب اسلامی را وارد دربندسر کرد و بایک تشییع با شکوه در جوار امامزاده محمود ع دربندسر آرام گرفت.روحش شاد یادش گرامی...
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

با پنجاه، شصت ساله های امروز
مهربان باشیم !!!!!

در روزگاری نه چندان دور
پنجاه شصت سالگی
سن آرام و قرار بود.
پنجاه شصت ساله جزو بزرگان فامیل و خانواده بود.
برای خودش احترام و برو و بیایی داشت.
زندگیش کاملا تثبیت شده بود و امنیتی داشت و ثباتی.
برای نوجوانان و جوانان فامیل
الگو بود.

امروز اما پنجاه شصت ساله های ایرانی وضع ديگرى دارند..!
نه مانند پنجاه شصت ساله های جوامع سنتی و سالیان قبل احترام بزرگتری و ریش سفیدی دارند و نه همچون پنجاه شصت ساله‌های جوامع پیشرفته ثبات مالی و امنیت اجتماعی !!!!

پنجاه شصت ساله‌ی امروز ایرانی هنوز دارد زبان خارجی یاد می‌گیرد
در حالی که ذهنش دیگر ذهن بیست سالگی نیست
اما نگرانی‌های یک آدم بیست ساله را در جسم و روح خود به دوش میکشد

پنجاه شصت ساله‌ی امروز
هم پدر و مادر است برای فرزندانش و هم گاهی برای پدر و مادرش باید پدر مادری کند !!!
باید ستون محکم بزرگترها و کوچکترها باشد.
سفت و محکم بایستد و اصلاً احساس ضعف نکند.
خیلی هم .... احساساتی نشود.

در روزگاری که فرزندانش
خیلی برایش تره خُرد نمی‌کنند
و پدر و مادرش بمثابه ی زمان خود از فرزند، انتظار با اونا بودن دارن!!
ولی خانواده و جامعه آن را نمیپسندد
او باید حواسش به همه‌ی آنها باشد.

مشکلات همه را سر و سامان دهد مشکلات خودش را تنها بدوش کشد.

پنجاه شصت ساله‌ی امروز
باید مسائل سن بلوغ فرزندش را حل کند. باید برای آینده‌ی فرزندش آن هم در این اوضاع آشفته، تدبیر به خرج دهد و به فکر تامین مسکن و شغل و برآورده کردن کوهی از توقعات ریز و درشت باشد!!!!!!!

هیچکس او را نمیفهمد!!
گر چه هنوز جسم و روحش
هزار طلب دارد از دنیای پیرامونش

باید با تنهایی کنار بیاید چرا که حتی اگر بتواند رابطه‌ی پیچیده‌ی که د زندگی خود دارد او را زنده و شاداب نگه دارد باز هم تنهاست...!!!
چون وقت ندارد و امکانش نیست به این چیزها فکر کند. چون همه منتظر اویند و متوقع از او!!!!!

پنجاه شصت ساله ‌ى روزگار ما همچنان باید چهار نعل کار کند.
اگر بازنشسته شود تازه شروع کار در دو شیفت برایش آغاز میشود نباید یک روز در خانه باشد.

روزگارش ثبات اقتصادی ندارد
و آینده‌اش نيز هنوووووز مبهم است!!

اما دیگر بدنش طاقت این جور کار کردن را ندارد.

گاهی فشار بالا می‌رود و گاهی پایین. گاهی تپش قلب می‌گیرد..!

پنحاه و شصت ساله‌هاى این روزگار همان‌هایی هستند که
در بلاتکلیف‌ترین دوران این سرزمین رشد کردند.
تمامی آزمون و خطاها روی آنها صورت گرفت
بدیهی‌ترین تفریحات دوران نوجوانی و جوانی برای آنها جرم محسوب میشد
گاه خندیدن هم دلهره و ترس و نگرانی جزئی از وجودشان شد و با آن بزرگ شدند.
به جای لذت دوران جوانی تیر و ترکش نصیبش شد
و به جای نجوای عاشقانه ی یار
بانگ موحش آژیر خطر
و سوت کرکننده ی خمپاره و بمب!!!

در بچگی مطیع بودند و در بزرگسالی نیز مطیع!!!!
همیشه منتظر سرابی به نام آینده‌ی بهتر بودند و همچنان بدنبال سراب.

پنجاه شصت سا‌له‌ی عزیز
اگر بخت با تو یار بوده
و با این همه رنج و فلاکت
به هر حالتی هنوز زنده مانده ای

قوی باش!
خیلی قوی باش!!

چون
" زندگی "
هنوز برای تو "بازیها" داره
... و خدا را چه دیدی
شاید برنده ی بزرگترین بازی روزگار
............... "تو" باشی

زندگی .....
هنوز با تو خيلى كار داره

...."امیدوار" باش .

شبتون به خیر و خوشی
روزگارتون پُر امید و شاد
‌‌‌🔺 ✯ ҉★🔺
‌‎‌‎
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۷:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



می روم حلیم بخرم😊

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی‌خندید. هر چی به بابا و ننه ام می‌گفتم می‌خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی‌گذاشتند. حتی در بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که حتما باید بروم جبهه، آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می‌شود. آخه تو نیم وجبی می‌خواهی بروی جبهه چه گِلی به سرت بگیری.»

دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی! بیا این را ببر صحرا و تا می‌خورد کتکش بزن! و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش در بیاید.»
قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می‌داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش در نیامد. نورعلی دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرمتنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم!
به خاطر اینکه ده ما مدرسه راهنمایی نداشت، بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم تا اینکه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت. روزی که قرار بود اعزام شویم صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من می‌روم حلیم بخرم و زودی بر می‌گردم.»

قابلمه را برداشتم و دم در خانه آن را زمین گذاشتم و یا علی مدد! رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکترم در را باز کرد و وقتی حلیم را دید با طعنه گفت: چه زود حلیم خریدی و برگشتی!»
خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی! بیا که احمد آمده» با شنیدن اسم نور علی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جا ماند. !

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

در دشت شلمچه غنچه ای پرپر شد
تیری ز جفا، نشانه بر پیکر شد
باقر که در انتظار مولایش بود
مهمان عزیز رهبرش حیدر شد
(غلامرضا کیا(طالب))
زندگینامه شهیدمحمد باقر کیادربندسری

محمد باقر آخرین فرزند از خانواده مومن و زحمتکش و پر جمعیتی است که در 29 شهریور سال 1342 در تهران دیده بجهان گشود. پدرش مرحوم حاج رمضان سالها کارگر معدن زغال سنگ شمشک بود و علاوه بر تحمل کار در اعماق تونل های زغال سنگ به کار کشاورزی هم مشغول بود وبسختی هزینه ده سر عائله را فراهم میکرد. تا اینکه به پیشنهاد یکی از بزرگان دربندسر در سال 1341به محله دزاشیب شمیران مهاجرت کرده ودر باغ بزرگ(بنکدار) مشغول به کار و زندگی شد.
یکسال پس از حضور در تهران خداوند فرزندی به مرحوم حاج رمضان و همسرش عنایت کرد که نام او را محمد باقر نهادند.این شهید عزیز دوران ابتدایی را در مدرسه میرکلای محله دزاشیب شمیران گذراند . وعلاوه بر تحصیل ، در کارگاه نجاری برادرانش با اصول نجاری و درودگری آشناشد. محمد باقر بعد از گذراندن دوران راهنمایی در یکی از مدارس راهنمایی آن محل علی رغم هوش و استعداد زیاد حاضر به ادامه تحصیل نشد وبعلت علاقه زیاد به نجاری در گارگاه برادران خود مشغول بود تا بتدریج به یک نجارحرفه ای تبدیل شد.باشروع نهضت انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی(ره) و آغاز تظاهرات و راهپیمایی های اعتراضی علیه حکومت طاغوت هرچند در منطقه شمیران کمتر انعکاس داشت ولی محمد باقر در راهپیمایی های مرکز شهر شرکت میکرد و باتفاق دوستان خود و به وسیله موتور سیکلت شخصی خود اعلامیه ها و اطلاعیه های نهضت را درمنطقه دزاشیب و شمیران پخش میکرد تا جاییکه چندین بار مورد تعقیب ماموران ساواک قرار گرفت وهربار با توجه شناخت کوچه پس کوچه های آن محل از چنگ ماموران میگریخت تابتدریج اعتراضات همه گیر شد و نهضت انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
شروع جنگ تحمیلی نیز از عرصه هایی بود که جوانان آنروز ایران را متوجه وظیفه بزرگ حراست از کیان اسلامی کرد .و محمدباقر هروقت تصمیم به اعزام میگرفت بعلت حضور متعدد برادران خود در مناطق عملیاتی با مخالفت پدر و مادر روبرو میشد. تا اینکه فرارسیدن زمان خدمت سربازی این فرصت را برای او فراهم آورد.
محمد باقر برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد و بعداز گذراندن دوره های آموزش بادیگر همرزمان به منطقه عملیاتی شلمچه اعزام شد ودر عملیات های مختلف شرکت کرد تا اینکه در تاریخ 15 آذر61 بر اثر اصابت ترکش گلوله های دشمن از ناحیه شکم به شدت مجروح و پس از انتقال به پشت جبهه سرانجام برای ادامه درمان به بیمارستان شهدای تجریش و سپس به بیمارستان امام خمینی(ره) اعزام و بستری گردید. ولی مداوا در این بیمارستانها میسر نشد تا اینکه روح این جوان مومن و خداجو در تاریخ 7 بهمن 61 به ملکوت اعلا پرواز کرد. و پیکر پاکش در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر(ع) چیذر بخاک سپرده شد. روحش شاد.
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۷:۱۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگینامه شهید غلامرضا کیادربندسری

روز نهم آبان ماه 1345 در محله(پایین لاراب) دربندسر کودکی بدنیا آمد. که خانواده با اعتقاد و عشق به حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا(ع) که وجود این فرزند را از عنایات آنحضرت میدانستند. او را "غلام رضا" نامیدند تا در طول عمر خادم امام رضا(ع) و تحت توجهات آن امام همام واقع گردد.
غلامرضا دوران کودکی را در حالی سپری کرد که پدر بواسطه تامین ما یحتاج زندگی ، دور از آنها در تهران اقامت داشت. بنابر این نگهداری و تربیت ومواظبت فرزندان بیشتر بر عهده مادر بود . غلامرضا در دامان مادر رشد کرد وضمن تحصیل در مدرسه در کار کشاورزی به مادر کمک میکرد و با همه وجود شاهد رنج و زحمت مادر مهربان و صبور خود بود. و یکی از بزرگترین آرزوهایش ترسیم آینده ای خوب برای جبران زحمات چندین ساله مادر بود.
با گذراندن دوران ابتدایی و ورود به دوران راهنمایی سال های اولیه انقلاب نمایان شد و شخصیت این جوان نیز با آزموده های مذهبی و انقلابی بیش از پیش نمایان شد. این شهید عزیز فردی فعال و کوشا در مراسم ها و مناسبتهای مذهبی مساجد وحسینیه های دربندسر بود . نزدیکی منزل ایشان به مسجد و حسینیه(پایین لاراب)نیز مزید بر علت بود تا او بیش از همسالان خود با معارف اسلامی آشنا باشد.
با شروع فعالیت بسیج مستضعفین در دربندسر فصل دیگری از زندگی غلامرضا شروع شد چرا که او با ثبت نام در پایگاه بسیج علی بن ابیطالب(ع) دربندسر رسما فعالیت گسترده و تاثیر گذار خود را در این پایگاه آغاز کرد.
غلامرضا از دوران ابتدایی و راهنمایی از دوستان صمیمی و جدا نشدنی شهید امیر محمد صالحی بود.و فعالیت آنها در کنار هم عمدتا در بخش فرهنگی خلاصه میشد.
تحمل مصیبت شهادت امیر برایش بسیار سنگین بود بگونه ای که تنها چیزی که اورا آرام میکرد ادامه دادن راه آن شهید بود. لذا در اولین فرصت برای حضور در جبهه و عضویت رسمی در سپاه پاسداران اقدام کرد. ودر مناطق عملیاتی کردستان مشغول بخدمت شد.
در تمام دوران حضور در جبهه تنها نگرانیش وضعیت سلامتی مادر بود که آنهم از اینکه خواهر مهربان و سنگ صبورش در کنار مادر است خوشحال بود. این شهید عزیز در آخرین نوبت مرخصی خاطره ای فراموش نشدنی بجا گذشت،چرا که به گفته خواهر مهربانش هنگام خدا حافظی چندین بار تا اواسط کوچه میرفت و برمیگشت مادر وخواهر را در آغوش میگرفت و گویا سفارش مادر را به خواهر میکرد.
ودر همین آخرین اعزام بود که روح بلند و ملکوتی غلامرضا در روز دوم بهمن ماه 65 در عملیات کربلای پنج منطقه شلمچه به ملکوت اعلی پرواز و به جمع دوستان شهیدش پیوست. و پیکر مطهرش در قطعه ۲۹ گلزار بهشت زهرا(س) بخاک سپرده شد.روحش شاد.
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۴:۲۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

_خاطره شهدا_


خيلي برايم عجيب بود. بزرگ تر كه شد، مي گفت مامان، اين دنيا با همه قشنگي هايش تـــــمام مي شود. بستگي به ما دارد كه چطور انتخاب كنيم. مامان شهدا زنده اند. سر نمازهايش به مدت طولاني دستش بالا بود و گردنش كج! من هم به خدا مي گفتم: خدايا! من كه نمي دانم چه مي خواهد هر چي مي خواهد به او بده. مي دانستم دنبال شهادت بود. هيچ گاه هم زير بار ازدواج نرفت. مهدي همه زندگي ام بود. شب هاي جمعه مي رفت بهشت زهراء س
صبح هاي جمعه دعاي ندبه اش در بهشت زهراء س ترك نمي شد. مي گفتم خسته ميشي بخواب. مي گفت مامان آدم با شهدا صفا مي كند. به ما هم مي گفت هر چه مي خواهيد از شهدا بگيريد. من مريض بودم، دستانش را بالا مي گرفت و مي گفت: خدايا شفاي مامان را بده! من جبران مي كنم. آخر هم جبران كرد. هميشه كه از در خانه داخل مي آمد صدا مي زد سلام سردار.... سلام مولا!
بار آخر به من گفت مامان يك سؤال دارم از ته دلت جوابم را بده. اگر زمان امام حسين بود و من مي خواستم بروم به سپاه امام حسين ع تو چه مي گفتي؟! من هم گفتم: صد تا چون تو فداي امام حسين( ع) گفت من خودم راهم را انتخاب كردم، فردا نكند ناراضي شوي كه اين كار شيطان است... بعد شهادتم دلخوري نكن كار شيطان است... و رفت... . من هم به او افتخار مي كنم.


نقل از مادر شهید
《مهدی عزیزی》
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات
# اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم#

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خلاصه ای از زندگینامه شهید رجبعلی کیا شمشکی

شهید رجبعلی در 8آذر1331 در خانواده ای مذهبی در شمشک دیده بجهان گشود. دوران کودکی را در دامان پدر و مادری مؤمن و زحمتکش سپری کرد ودر سن هفت سالگی برای شروع کسب علم و دانش وارد دبستان سینای شمشک شد و سپس بعلت مهاجرت خانواده به تهران در دبستان حافظ تهران دوره ابتدایی را گذراند. سپس دوران دبیرستان را به ترتیب در دبیرستانهای بابکان و علمیه تهران با موفقیت بپایان رساند. این شهید گرانقدر در تمامی این دوران مشتاقانه در جلسات مذهبی و مراسمات معنوی شرکت میکرد. تا جایی که در سن 18 سالگی یعنی سال 1349با بدست آوردن رساله امام خمینی(ره) نام خود را در لیست مقلدین و پیروان واقعی آن مرجع عظیم الشأن ثبت کرد. واز همان زمان گوش بفرمان رهبری نهضت اسلامی می نهد و در جلسات مخفیانه روشنگری با تعدادی از جوانان شرکت میکرد.او در سال 54 بعنوان سرباز به فراگیری علوم و فنون نظامی پرداخت و بعد از پایان خدمت سربازی و طی دوره های آموزش دراداره آزمایشگاه فنی و مکانیک خاک وزارت راه و ترابری استخدام شد. هرچند دوران مبارزات با طاغوت را سالها قبل از انقلاب شروع کرد ولی پابپای مردم ایران از هیچ کوششی برای پیروزی انقلاب فروگذار نکرد .تا ثمره این پیروزی بزرگ به رهبری امام خمینی (ره)دربهمن ماه سال ۵۷ به بار نشست. به گفته همه دوستان و بستگان و همکارانش ایشان شخصیتی مؤمن، ساده پوش، بی توجه به تجملات دنیا، انتقادپذیر،صادق در رفتار و گفتار،شجاع و جوانمرد و.... داشته است. بعداز گذراندن دوره آموزش مدرسی در نهضت سواد آموزی بعنوان معلم نهضت اوقات فراقت خود را به امر آموزش می پردازد.شهید رجبعلی یکی از مؤسسین انجمن اسلامی شمشک بود که در کنار سایر دوستان خود و برای احقاق حقوق مظلومین منطقه متحمل رنجها و سختیهای بسیار شدند.
تشکیل صندوق قرض الحسنه و شرکت تعاونی و کتابخانه از دیگر تلاشهای شبانه روزی ایشان بود .همچنین ایجاد گروه جهادی و انجمن اسلامی در اداره آزمایشگاه فنی مهندسی خاک وزارت راه وترابری از اقدامات شایسته این شهید بود. بعد از شروع جنگ تحمیلی بصورت داوطلبانه به منطقه عملیاتی گیلانغرب اعزام وسرانجام در روز 13 دیماه 1359 در منطقه تنگ حاجیان براثر ترکش مین بهمراه چند تن از دیگر همرزمانش به درجه رفیع شهادت رسید . و پیکر مطهرش طی مراسم با شکوهی در قطعه ۲۴ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) بخاک سپرده شد. روحش شاد ویادش گرامی و راه خونبارش ‌مستدام باد...
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳ساعت ۲:۵۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‍ ‍ .
✅ معمولا پسرها دوسال میرن سربازی تا آخر عمر خاطره تعریف می کنن من و دوقلوم سال پنجاه وچهار رفتیم سربازی معاف شدیم .از اون موقع با گروهی آشنا شدم که تا سال شصت و چهار در عملیات های کربلای ۴ و کربلای ۵ خدمت کردم .اون سال گروه های مختلفی فعالیت می کردن ما چون خونواده ی مذهبی بودیم تو این گروه قرار گرفتیم . پنجاه وهفت وارد کمیته شدم (ساختمان حُجَبر فرمانیه) دوره های خاص و رِنجِر رو در ارتفاعات دربند دیدم. اونجا بود که برای اولین بار دوره چتر بازی دیدم و بعداز پریدن از هلی کوپتر تمام حواسم به ضامن چتر بود که بکشم تا چتر باز بشه . وقتی جنگ شروع شد بعداز مقاومت خرمشهر مارو اعزام کردن خرمشهر و چون من نگران مسئولیت جون بچه ها بودم و نمیخواستم سرافکنده بشم اگر اتفاقی براشون بیوفته رزاق فرمانده شد و منم معاون او ، ما رفتیم دوکوهه تا گروه ها رو دسته بندی کنیم برامون از تهران حدود دویست نفر فرستادن گفتم بچه ها اسلحه هاتون رو بردارین باید حرکت کنیم اصلا بلد نبودن اسلحه دست بگیرن گفتم ای بابا یکی باید مواظب اینا باشه از دوکوهه فرستادمشون راه آهن و تهران گفتم برین دوره ببینین بعد بیایید . مقاومت با دست خالی وتعداد نیروی کم همه ش عقب نشینی ، تو منطقه دوره‌های فشرده تکاور و نیروی مخصوص زیر نظر شهید سرهنگ آبشناسان دیدیم و بیش از ۱۰ عملیات شناسایی و حمله چریکی انجام دادیم . اون جا با شهید باکری آشنا شدم . دائم در رفت وآمد بودیم اومدیم تهران دوره ی امدادگری دیدم . برای عملیات بیت المقدس سال شصت و یک اعزام شدیم. اونقدر دست و پا دوختم که حداقل چیزی از جنازه ی شهدا جا نماند . یه روز تجریش یکی زد پشتم گفت سلام اوس تقی گفتم نمی شناسمتون ... منم ، همونی که دستمو دوخته بودی . اه تو که شهید شده بودی ؟ نه بابا من زنده موندم اینم دستمه که خوب شده دکترم گفته کسی که بخیه زده دستتو نجات داد. فتح خرمشهر در اثر موج انفجار موج منو گرفت قاطی جنازه ها با قطار بردنم ساری زنده در اومدم. شنیدم پرستار گفت به مادرش بگین زنده س توبیمارستان قائم شهر بستریه به سرعت پریدم گوشی رو گرفتم گفتم : مادر مادر من با رفقا اومدم شمال عشق و حال که مادرم نگران نشه... نیروی مخصوص بودم وقت و بی وقت آماده باش بودیم عملیات بود سریع و پنهان می رفتیم منطقه ... باکری می گفت بچه ها دعا کنید شهید بشیم. بمونیم یا اینوری میشیم غصه می خوریم یا اون وری میشیم و.... آخرین بار دیماه شصت وچهار کربلا ی چهار مهندسای جهاد پل معلق روی رود خروشان می خواستند که نفربر رد بشه بسازن گفتم من شنا بلدم . منو با طناب ببندین سیم بکسل رو بدین می برم اون طرف رود ... آب منو برد طناب رو بکشین چندین نفر بچه ها شهید شدن بازم من زنده موندم پل درست شد و کربلای پنج شلمچه از طرف جهاد سنگر ساز بی سنگر جلو تر از خط مقدم بی اسلحه با لودر خاکریز درست می کردیم . شیمیایی زدن نمی دونستیم چیه فقط بچه ها در حال حرکت می‌افتادند تاول می زدن و شهید می شدن بعد برامون لباسهای پلاستیکی آوردن ، تازه ماسک هم نبود (الحق اخراجی های یک رو خوب درست کردن) صدها بار دیدم غصه خوردم گریه کردم .... هرکی اونجا بود شیمیایی شد. یادمه برای روحیه ی بچه ها با پوکه ی گلوله ی توپ تنپو می زدم رزاق هم با نی مرداب فلوت درست کرده بود می زد . همیشه که عملیات نبود حوصله‌ی بچه ها سر میرفت و دلتنگ می شدند ... به بصره رسیدیم چراغهای شهر رو می دیدیم گفتیم بریم الان خیلی نیرو داریم وضعمون خوبه . دستور اومد تا مرز کافیه جلوتر نرید. صدام از ترسش تو شهرای خودش شیمیایی زد که ما وارد نشیم .

✔️ گزیده ای از شش سال حضور در جبهه جانباز شیمیایی مرحوم « تقی کیادربندسری »

برای شادی روح پر فتوحش صلوات
شادی روحش فاتحه و صلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی ۱۴۰۳ساعت ۴:۱۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*فكركرديدچند درصد جمعيت ايران در زمان جنگ ، به جبهه رفتند؟!٣/٥درصد!!!!!!*
٩٦/٥درصد از مردم ايران ،رنگ جبهه رو نديدند!اگردوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم،
*از قول ما رزمندگان دیروزبه رزمندگان فردابگوئید:*
در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به *بعد از جنگ* هم بیاندیشید.
مبادا *ارزش‌ها* را در خاکریزها جا بگذارید، اگر چنین کنید، ارزش ها، مثل امروز، *عوض* می شود و *عوضی‌ها* ارزشمند می شوند.
می بینید که چگونه ما را *غریبه* می‌پندارند!
آن روزها:
*قطار قطار* می رفتیم، *واگن واگن* بر می گشتیم.
*راست قامت* می رفتیم *کمر خمیده*
بر می گشتیم.
*دسته دسته* می رفتیم، *تنها تنها*
بر می گشتیم.
بی‌هیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط *آغوش گرم مادری* چشم انتظارمان بود و دگر هیچ.
اما مردانه، ایستادیم.
باور کنیدکه:
ماهم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان ‌داشتیم
اما با *دل* رفتیم، *بی‌دل* برگشتیم.
با *یار* رفتیم، با *بار* بر گشتیم.
با *پا* رفتیم، با *عصا* بر گشتیم.
با *عزم* رفتیم، با *زخم* برگشتیم.
با *شور* رفتیم، با *شعور* برگشتیم.

ما اکنون *پریشان* هستیم، اما *پشیمان* نیستیم.

*ما* همان کهنه *رزمندگان* پیاده‌ایم که *سواری* نیاموخته‌ایم.
*ما* همان هایی هستیم که به *وسوسه‌ی قدرت* نرفته بودیم.
می‌دانید *تعداد ما* در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟
*۳/۵* درصد از کل جمعیت ایران!
اما *مردانگی* را *تنها* نگذاشتیم.
ما *غارت* را آموزش ندیده بودیم.
رفتیم و *غیرت* را تجربه کردیم.
اکنون نیز *فریاد* می‌زنیم که:
این *حرامیان یقه سفید قافله‌ی اختلاس* از ما نیستند.
*این گرگانی که صد پیراهن یوسف را دریده‌اند* از ما نیستند .
این *خرافات خوارج ‌‌‌پسند* وصله‌ی مرام ما نیست.
*ما* نه اسب امام زمان دیدیم، نه بی ذکر سالار شهیدان، جنگیدیم.

اما *استخوان در ‌گلو* و *خار در چشم*، از *وضعیت امروز مردم خوبمان* شرمنده‌ایم.
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.
شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و هور و ارتفاعات غرب جا مانده است
ای همه‌ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!
*ما* اگر به جبهه نمی‌رفتیم، با دشمنی که به نام قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان ایران، آمده بود، چه می کردیم؟
شما را به آن سالار شهیدان، ما را *بهتر قضاوت* کنید.
حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، را به پای ما ننویسید.

سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان
گر سر برود من نروم از سر پیمان

ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد!؟

*تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند.تقدیم به مردان با غیرت سرزمینم🤚🏻🌴*

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام
عبدالهاشم نظری نیا
به قلم حاجیه خانم بلقیس کیادربندسری (همسرشهید)
هاشم، در یکی از روزهای سرد زمستان سوم اسفند ۱۳۱۸ در اطراف قزوین به دنیا آمد۰
پدرش را در۵ سالگی از دست داد ،از برادر بزرگترش همیشه به عنوان پدر یاد میکرد و خودش را مدیون وی میدانست،

مادر بسیار عاقل وهنر مندی داشت که از گلیم وجاجیم وفرش بافی گرفته
تا قابله گری وطبابت های کوچک را میدانست.
هاشم در پنج سالگی به خاطر شغل برادر همراه وی، به تهران آمد وبعد از سربازی در شرکت بزرگی مشغول کارشد۰
یکی از پروژه های شرکت ،نزدیک منزل خواهر بزرگم بود ،من مدتی بود که برای کمک به اوکه دو بچه کوچک داشت میهمانش بودم .آشنایی شوهر خواهرم با هاشم واشنایی من با مادر مهربان هاشم به ازدواج ما درسال ۱۳۴۴ انجامید۰
حاصل این ازدواج دو پسر وچهار دختر است۰
بعد از ازدواج هم هاشم به خاطر شغلش دائم در سفر بود کویت، ترکمنستان، تبریز وبروجرد کرج وابیک.. هر سفر یکی دوسال طول میکشید.من در اکثر سفرها همراهش بودم ۰
خصوصیت بارز او دست ودلبازی زیادش اش بود مادر مرحومش از کودکی اوراحاتم طایی لقب میداد،
همسرم در تمام مراحل زندگی همیشه این خصلت را داشت۰
تمام افرادی که از نزدیک وی را می‌شناختند خصلت دست و دلبازی اورا میدانستند،
هیچ گاه در پی جمع ،مال وثروت نبود ،سخت کار میکرد اما به ما و دیگران میبخشید
باهمه مردم یک طور مهربان بود ،به خاطر مرامش بچه ها و خصوصا جوان ها خیلی دوستش داشتند
بعد ازانقلاب ،دربسیج و مسجد محل فعالیت داشت ،
اوسه دهنه مغازه را اداره میکرد هم سن های من به یاد دارند ،ان زمان اکثر مایحتاج مردم به صورت کوپن یا با دفترچه بسیج اقتصادی ودر صفهای طولانی عرضه می شد،
توزیع این اجناس کار بسیار سختی بود
ومن با وجود چند بچه کوچک،همیشه به کمک هاشم میرفتم ،
او به خاطر روحیه فعال وجهادگرش گاهی مورد طعنه وحسادت قرار میگرفت اما هرگز نشنیدم گله کند واز پا بایستد
فروردین۶۱ یک اتوبوس قرار بود به جبهه برود، هاشم مشوق عده زیادی از اهالی محل خصوصا جوانان و همسایه ها برای اعزام بود.
خودش هم یک وانت را پر از کمپوت وکنسرو و...ولباس کرد وهمراه چند نفربه راه افتاد
بعد عملیات فتح المبین ،چند نفر از هم رزمانش ،خبر آوردند که اقا نظری را دیدیم ،مجروح شده بود ولی آنجا در محاصره بود
مدتها به همراه پسرم یا همسایه ام دنبال خبری از هاشم به بیمارستانها وسردخانه ها و پزشکی قانونی میرفتیم
هاشم مدتی به علت اصابت ترکش در بیمارستانی در اهواز بیهوش بود بعدها
برایم تعریف کرد وقتی مجروح شدم در وسط دودواتش به سختی سرم را بالا می آوردم واز بین خون چشمانم ضریح حضرت ابوالفضل وامام حسین علیه السلام را میدیدم، دوباره سرم میافتاد وباز هم به زور سرم را بالا میآوردم وضریح را میدم حالت عجیبی بود*
هاشم دوباره درسال ۶۵ به جبهه رفت شبی که میخواست اعزام شود، چند ساعتی وقت داشت از پایگاه مقداد به خانه آمد گفتم هاشم نرو دو پسرت هم نیستند
آن زمان پسر بزرگم در ایلام و پسر کوچکترم همراه خواهرزاده ام درجاده اهواز خرمشهر(محله دار خویین )بودند و هرسه درخط مقدم بودند ،
گفت پسرانم جلوی گلوله هستند چطور راحت بخوابم؟
ان شب دختر بزرگم وهمسرش منزل ما بودند نوه سه ماهه ام را بغل کرد وبوسید
دختر کوچکم که همیشه بغلش بود، با نگاه خیره و متعجب به بابای با لباس رزم نگاه میکرد، هاشم گفت رویش رابرگردان وبخوابانش، بعد میروم طاقت نگاهش را ندارم و بعد که دخترم خوابید آخرین خداحافظی را کردورفت۰۰۰
وقتی هاشم رفت جبهه پسرم از هم رزمانش شنید که پدرت به جبهه آمده با خوشحالی به دیدنش رفت و دید آرام خوابیده ،دستهایش زیر سر وقرانی کوچک روی سینه اش بود دلش نیامد بیدارش کند وارام برگشت وبعد سه روز خبر شهادتش راشنید
هاشم عزیز در سحرگاه ۴ آذر ۱۳۶۵ در بمباران پایگاه وحدتی دزفول به شهادت رسید .. سالهاست که با خاطراتش زندگی میکنم
روحش شاد یادش گرامی
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |