|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۴:۲۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاهپوست)، در گوشهای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا میخرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۴:۱۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
غذا كه تمام ميشود پدر خانواده ميگويد:
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۴:۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۴:۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۴:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
نزدیک عید پدرم ما را به کفش ملی می برد .خودش از پشت ویترین انتخاب می کرد و به فروشنده می گفت اندازه سایز پای ما بیاورد و اصلا سوال نمی کرد که این کفش را دوست دارید یا نه , فقط همیشه می گفت این کفش ها مرگ ندارد .بعدها که بزرگتر شدیم و کمی حریف پدر ,از کفش فروشی کنار شیرینی فروشی فتحی در دم پل کفش می خریدیم . یک سال نزدیک عید یک کفش زرد رنگ با پاپیون سفید از آنجا خریدم .چقدر احساس غرور می کردم .یادم هست از صبح من و پسرعمویم همه لباسها و کفش مان را که برای عید خریده بودیم روی تخت خانه شان مرتب چیدیم و نزدیک تحویل سال ,تند تند آنها را پوشیدیم و به سمت خانه ما دویدیم و به خانه ما نرسیده , پاپیون کفش کنده شد ...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۳۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۷:۳۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۷:۳۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۸:۴۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
📕#راز_مثلها
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۲:۳۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۲:۲۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۳۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💎پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کندتا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|