✨کنار اروند می‌نشینم. دست‌هایم را در این رود وحشی فرو می‌برم، چشم‌هایم را می‌بندم و مسافر زمان می‌شوم. به دی 65 می‌روم؛ «کربلای 4». تو را می‌بینم که رد ترکشی عمیق، بر پیشانی‌ات نشسته و با لباس‌های غواصی از آب‌های اروند بیرون می‌آیی و پا در خاک عراق می‌گذاری.
✨اروند، عجیب دلشوره‌ی تو را دارد! با این همه، مانع رفتنت نمی‌شود و موج کوچکی را به سویت می‌فرستد و آن بوسه‌ی خداحافظی‌اش می‌شود بر گام‌های استوارت. تو می‌روی و او، همه نگاه می‌شود و نگاه‌هایش را پشت سرت می‌ریزد و بدرقه‌ات می‌کند. چشم باز می‌کنم و قلم به دست می‌گیرم تا هر آن‌چه را که از تو برایم گفته‌اند روی کاغذ بیاورم. اشک اما پرده‌ی چشمانم می‌شود. پلک می‌زنم؛ قطره‌ای از دل چشمانم می‌جوشد و در آب‌های اروند می‌ریزد. او، موج می‌زند؛ مـَد می‌کند. اروند دلتنگ محمد است...
✨خرداد 66 بود. عدنان و علی آمریکایی، در اردوگاه تکریت 11، آسایشگاه به آسایشگاه دنبالت می‌گشتند. به ‌آنها خبر رسیده بود که «محمد رضایی» از نیروهای اطلاعات و عملیات تیپ 21 امام رضا(ع) است. گفته بودند غواص راهنما بوده‌ای و خط‌شکن. فهمیده بودند که پیش از اسارت، مجوز ورود چند بعثی به جهنم را صادر کرده‌ای. بسیجی بودنت هم که بدجور آتش به جانشان انداخته بود؛ شده بودند گلوله‌ی آتش. علی آمریکایی و عدنان که تا آن موقع آبشان توی یک جوی نمی‌رفت، سر مسأله‌ی تو اتحادی پیدا کرده بودند که آن سرش ناپیدا. کل اردوگاه را زیر پای شان گذاشتند تا رسیدند به آسایشگاه شما.یک دست لباس داشتی. همان را هم شسته بودی و منتظر بودی تا خشک شود. با لباس زیر توی آسایشگاه، کنار یکی از بچه‌ها نشسته بودی و با هم حرف می‌زدید که علی آمریکایی آمد پشت پنجره‌ی آسایشگاه تان. اسم چند نفر را خواند. تو هم جزء آن‌ها بودی. اسمت را که برد، دستت را بالا گرفتی. تا چشم‌های سبزِ بی‌روحش به تو افتاد، حال گاو خشمگینی را پیدا کرد که پارچه‌ای سرخ را نشانش داده باشند. در چشم به‌هم زدنی تمام بدنش به عرق نشست. دنبال یکی هم قد و قواره‌ی خودش می‌گشت؛ هیکلی، قدبلند، چهارشانه. باورش نمی‌شد آن همه حرف و حدیث پشت سر تو باشد؛ یک جوان20ساله، متوسط قامت و لاغر‌اندام. همه‌ی حساب و کتاب‌هایش را به‌هم ریخته بودی. چهره‌ی پرصلابت و نگاه آرامت که خبر از آرامش درونی‌ات می‌داد، ناخن به روحش می‌کشید. هرچند همه‌ی محاسباتش اشتباه از آب درآمده بود، ولی حداقل از یک چیز مطمئن شده بود که امثال تو، شیرهای در زنجیرند و نباید زنده بمانند. تو داشتی لباس‌های خیست را می‌پوشیدی که آن‌ها بر سرت ریختند و کتک‌زنان تو را از آسایشگاه بیرون بردند. پس از چند ساعت به آسایشگاه آوردنت. همه می‌دانستند که بدجور شکنجه‌ات کرده‌اند. نگهبان صدایش را ته گلویش انداخت: از این به بعد کسی حق ندارد با محمد رمضان، ارتباط برقرار کند. حرف زدن با محمد رمضان، ممنوع. راه رفتن با محمد رمضان، ممنوع. و بایکوتت کردند. بعثی‌ها تو را «محمد رمضان» صدا می‌کردند؛ رسم شان این بود که به جای بردن نام فامیل هر اسیر، نام پدر و پدربزرگش را می‌بردند. اسم پدر تو هم رمضان‌علی بود و نام جدت غلام‌حسن.
✨بچه‌ها دورتا دور آسایشگاه نشسته بودند. همه می‌دانستند معنی بایکوت چیست و شکستن آن چه مجازات سنگینی دارد. آن‌جا که خبری از پماد و مرهم و... نبود. دل شان می‌خواست بیایند و کنارت بنشینند تا حرف‌های شان مرهمی باشد برای زخم‌هایت. ولی کسی طرفت نمی‌آمد. خودت هم می‌دانی دلیلش ترس نبود، بلکه هیچ‌کس نمی‌خواست که بعثی‌ها به خاطر شکستن بایکوت، به تو حساس شوند و بیش‌تر آزارت دهند. تو هم نمی‌خواستی جاسوس‌های آسایشگاه، خبر بیشتری برای نگهبان‌ها ببرند و آن‌ها، هم‌آسایشگاهی‌هایت را آزار دهند. ولی بچه‌ها دست بردار نبودند و با اشاره‌ی چشم و ابرو احوالت را می‌پرسیدند. همه طعم ضربه‌های عدنان و علی آمریکایی را چشیده بودند و می‌دانستند کشتن آدم‌ها، برای این دو، از آب خوردن هم ساده‌تر است. کتک زدن‌های عادی‌شان آدم را به حال ضعف و مرگ می‌انداخت، وای به وقتی که بخواهند شکنجه‌ات کنند. آن‌ها خوشحال بودند که تو هنوز زنده‌ای! راستی! چه زیبا نماز می‌خواندی با آن تن زخمی و کبود. آمده بودی توی حیاط؛ مثل همه. البته با یک تفاوت؛ کسی حق نداشت با تو راه برود یا حرف بزند. تک و تنها سرت را انداخته بودی پایین و با آن بدن مجروح، جلوی آسایشگاه تان راه می‌رفتی. «سیدمحسن»، نوجوان 16ساله از بچه‌های آسایشگاه کناری‌تان آمد کنارت و ایستاد به احوالپرسی. بایکوت بودنت به کنار، قانون اردوگاه اجازه نمی‌داد افراد آسایشگاه‌های مختلف با هم حرف بزنند. گفتی: «برو! محسن برو!»
✨ اما او گفت: «ول کن محمد! ته تهش کتکتم می‌زنند دیگر!»

✨ تو نگران او بودی و او نگران تو. چند روز پشت سرهم می‌بردند و شکنجه‌ات می‌دادند و با چوب‌های قطور و کابل‌های ضخیمِ فشارقوی برق، که در 3لایه بهم بافته شده بود، وحشیانه به جانت می‌افتادند. می‌دانستند راه رسیدن به جهنم را برای دوستان شان کوتاه کرده‌ای. می‌گفتند: بگو چه کسانی آن موقع همراهت بودند؟ بعد اتو را داغ می‌کردند و به پوستت می‌چسباندند و تو در جواب آن‌ها نفس‌هایت را با ناله بیرون می‌دادی: «یا زهرا(س)... یا حسین(ع)...» بدنت می‌سوخت و تاول می‌زد. با کابل بر تاول‌هایت می‌کوبیدند و تاول‌ها پاره می‌شدند. می‌گفتند: «باید به امام خمینی توهین کنی. بگو... » از درد به خود می‌پیچیدی و جواب می‌دادی: «یا زهرا(س)... یا حسین(ع)...» و نمی‌گفتی آن‌چه را که آنان مشتاق شنیدنش بودند و باران کابل و چوب بر پیکرت باریدن می‌گرفت. تَن‌شان که به عرق می‌نشست، نوشابه‌های خنک را قُلپ قُلپ از گلو پایین می‌دادند. می‌رفتند استراحت می‌کردند و ساعتی بعد دوباره بازمی‌گشتند. و باز ضربه‌های چوب بود و کابل و اتوی داغ و خدا بود و تو بودی و ناله‌های یا زهرا(س) و یا حسین(ع). یکی از بچه‌ها به تو گفت: محمد! این‌ها می‌کشنت! امام گفته: آن‌ها که در اسارتند، اگر دشمن از آن‌ها خواست که عکس مرا پاره کنند یا به من توهین کنند، این کار را انجام دهند. اما تو گفتی: «امام وظیفه داشته این حرف را بزند. اما من وظیفه ندارم برای این‌که جانم سالم بماند، به رهبرم توهین کنم.»
ضعیف شده بودی و بی‌رمق. چند روز پشت سرهم کتک و شکنجه توانی برایت نگذاشته بود. بدن رنجور و نیمه‌جانت را کشان‌کشان به سمت حمام‌ها بردند. لباس‌هایت را درآوردند. بدن کبود، سوخته و تاول زده‌ات را زیر دوش آب داغ گذاشتند و با کابل بر آن کوبیدند. چند بطری شیشه‌ای آوردند و به در و دیوار حمام کوبیدند. بطری‌ها، شیشه‌های تیز و برنده‌ای می‌شدند و کف حمام می‌ریختند. تو را روی شیشه‌ها می‌غلتاندند و با کابل بر بدنت می‌کوبیدند و با پوتین‌های زمخت شان روی بدن رنجور و نحیفت می‌رفتند. شیشه‌های برنده، پوستت را می‌شکافتند و در گوشتت فرو می‌رفتند. خون، از تاول‌ها، از سوختگی‌ها، از زخم‌ها، از ردپای خرده شیشه‌ها بیرون می‌دویدند. همه چیز نشان می‌داد که واقعا تو را به حمام آورده‌اند؛ به حمام خون.
✨می‌گفتند: «باید به مسئولان مملکتت توهین کنی.»
✨اما تو مظلومانه ناله می‌کردی: «یا زهرا(س)... یا حسین(ع)...»
✨✨و آن کابل‌ها که حالا دیگر مَرکب لخته‌های خون شده بود، محکم‌تر از قبل بر پیکرت فرود می‌آمد. صدای خِرِش‌خِرِشِ شیشه‌ها، شکسته شدن استخوان‌ها و ناله‌های ضعیف یا زهرا(س) و یا حسین(ع)ات نسیمی شده بود تا اهالی آسمان را نوید دهد که مسافری از فرزندان روح‌الله در راه است و تو ذره‌ذره به دروازه‌ی بهشت نزدیک می‌شدی. نعره می‌زدند: «باید به امام خمینی توهین کنی. بگو... و تو با آخرین نفس‌هایت جواب می‌دادی: «یا...ز...ه...ر...ا(س) یا...ح...س...ی...ن(ع)» کابل‌ها قوس می‌گرفتند و با قدرت بر پیکرت می‌نشستند. گوشت و پوست بدنت باضربه‌های کابل کنده می‌شد. کابل‌ها به سمت بالا تاب برمی‌داشتند و تکه‌های پوست و گوشت بدنت را به سوی سقف و در و دیوار حمام پرتاب می‌کردند. بارها و بارها ازت پرسیدند: «افسران و سربازان ما را تو کشتی. چه کسان دیگری همراهت بودند؟ نام ببر!»
و تو که نای حرف زدن نداشتی، با اشاره‌ی ابرو جواب می‌دادی: «نه!»

✨ از حمام آوردنت بیرون و با پارچه روی بدن پاره‌پاره و پر از زخم و سوختگی‌ات، آب و نمک ریختند. آخرین ناله‌های جانسوزت، آرام، راه شان را به آسمان باز می‌کردند. عدنان که از مقاومت و سرسختی تو به ستوه آمده بود، فریاد زد: «تمامت می‌کنم!»آن‌گاه پیکر تو را به داخل حمام کشیدند. قالب صابونی را در دهانت گذاشتند و با پوتین‌هایشان آن را در حلقت فرو کردند. از حمام بیرون آوردنت و روی زمین خاکی اردوگاه انداختنت. بعد رفتند سراغ یکی از بچه‌های اردوگاه که از امداد و کمک‌های اولیه سررشته داشت. او نبضت را گرفت. چهار، پنج‌بار در دقیقه بیش‌تر نمی‌زد. ضربان قلبت به حدی کند و ضعیف شده بود که شهادتت قطعی بود. صدایی که از گلویت بیرون می‌آمد، صدای نفس کشیدن نبود. صدای خُرخُر کردن بود. یک استخوان سالم در بدنت نمانده بود. هرطور دست و پایت را تکان می‌دادند به همان شکل باقی می‌ماند. آخرین خُرخُر را که از گلو بیرون دادی، گفتند: «ماتَ.»؛ یعنی تمام کرد. یعنی شهید شدی! بعد پیکر بی‌جانت را روی سیم خاردارها انداختند و از آن عکس گرفتند تا بگویند تو در حال فرار بوده‌ای و آن‌ها مجبور شده‌اند تو را بزنند! تاخت و تازهای عدنان شروع شد. عربده می‌کشید و به سربازها دستور می‌داد. تمام اردوگاه به حالت آماده‌باش درآمده بود. چند نفر دویدند و پتویی را از یکی از آسایشگاه‌ها بیرون آوردند. یک پتوی راه‌راهِ سبز و سفید. از همان پتوهای زِبر اسرا. آسایشگاه به آسایشگاه می‌دویدند و دستور می‌دادند: «همه کف آسایشگاه دراز بکشند. سرها روی زمین. بلند کردن سر، ممنوع . نگاه کردن، ممنوع. صحبت کردن، ممنوع.»
هرچند درهای آسایشگاه‌ها قفل بود، ولی می‌خواستند با این کارشان حصار در حصار ایجاد کنند. این دستورات که از آسایشگاهی به آسایشگاه دیگر ابلاغ می‌شد، همه را متوجه این کرد که یا اتفاقی افتاده یا قرار است حادثه‌ی مهمی رخ دهد. کنجکاوی عده‌ای، تحریک شده بود. خوب که نگاه می‌کردی، سرهایی را می‌دیدی که از پشت پنجره‌ی آسایشگاه‌ها، چشم در حیاط اردوگاه می‌گرداندند تا آن‌چه که از آن منع شده بودند را ببینند. آن‌گاه تو افق نگاهشان می‌شدی؛ آن پتوی زِبر را دور تو پیچیده بودند و با سیم‌خاردار دورش را بسته بودند. سپس ماشینی آمد و تو را به نقطه‌ی نامعلومی برد.
بعد چند نفر از اسرا را به زور کتک و شکنجه، مجبور به امضای برگه‌ای کردند تا طی گزارشی صوری به صلیب سرخ ادعا کنند؛ تو در حال فرار بوده‌ای و آن‌ها مجبور شده‌اند تو را با گلوله بزنند! تعدادی از بچه‌ها را هم به حمام فرستادند تا آثار جنایت شان را که به در و دیوار حمام مانده بود، پاک کنند....✨ مرداد 81 بود. آن روز مشهدالرضا(ع) میزبان 22 شهید بود. یکی از آن‌ها هم تو بودی. بالاخره بعد از پانزده سال به خانه برگشتی. پدرت آمده بود معراج‌الشهدا. 21 شهید آن‌جا بودند، ولی تو نبودی. ✨حاج‌رمضان‌علی پرسید: محمد رضایی کجاست؟✨ پاسخ شنید: پدر جان! پیکر محمدت سالمِ سالم است. او را در سردخانه گذاشته‌ایم. حاج‌رمضان‌علی، بین شهرهای فاروج و شیروان، درست در کنار جاده، مسجد امام سجاد(ع) را ساخته بود و جلوی مسجد برای خودش مزاری تهیه کرده بود. تو که آمدی، آن را داد به تو.✨روز تشییع پیکرت، مردم زیر تابوتت را گرفته بودند و تو را تا مزارت همراهی کردند. تشییع تمام شد؛ جمعیت تازه متوجه‌ی خونابه‌هایی شدند که از تابوتت گذشته و بر شانه‌ی آن‌ها چکیده بود!
#کتاب_خاطرات_دردناک_
#ناصرکاوه
منبع: سایت امتداد، به قلم سمیه مهربان جاهد - وبلاگ اردوگاه تکریت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۲:۲۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خلاصه ای از زندگینامه شهید روح لله (عبدالله)محمدصالحی

شهید روح الله محمدصالحی در تاریخ پانزدهم خردادماه ۱۳۴۲در تهران بدنیا آمد. روح الله پنجمین فرزندی بود که خداوند به این خانواده عطا نمود.مرحوم حاج علی محمد پدر شهید روح الله کارمند دانشگاه تهران بود زندگی با پنج فرزند و همسر در یک اطاق ۱۵ متری وبا یک حقوق کارمندی بسختی امکان پذیر بود. روح الله که دومین پسر خانواده بود در سن ۵ سالگی به بیماری سختی مبتلا شد که موجی از نگرانی در خانواده بخصوص پدرو مادرش وارد ساخت.

پیگیری درمان در بیمارستانهای مختلف از یک طرف و نذر ونیاز از درگاه خداوند و توسل به امامزادگان عظیم الشان همانند امامزاده عبدالله در شمال کشور جواب داد و با عنایات الهی سلامتی دوباره خود را بدست آورد.و خود شهید عنوان کرد که شفای خودش را از عنایت امامزاده عبدالله گرفته است. ِلذا خانواده نیز به منظور شکر گذاری از آن تاریخ فرزندشان را عبدالله هم صدا میزدند.عبدالله دوران ابتدایی را در مدرسه پیمان در محله سرسبز تهران و دوران راهنمایی را در مدرسه علوی نیا گذراند. علاقه به کارهای فنی وگرایش روحی عبدالله به این نوع کارها باعث شد که دوران دبیرستان را در هنرستان کارآموز نارمک سپری نماید.در این دوران عبدالله بخاطر تربیت صحیح در خانواده مذهبی وقرآنی پدر و برادر بزرگتر و پسر عموها بهمراه پدر و عموهایش که از بنیانگزاران هیئت قرآنی (فاطمه الزهرا س) برادران صالحی دربندسر بودند به فراگیری قرائت قرآن ودرک مفاهیم آن روی آورد.

دوران دبیرستان برای روح الله بدلیل همزمانی با روزهای شکوهمند مبارزات مردمی ایران به رهبری امام خمینی(ره) علیه رژیم ستم شاهی متفاوت بود. چرا که عبدالله بواسط برادر بزرگترش از سالها قبل و زودتر از همسالانش با این مبارزات آشنا شده بود. شهید روح الله در عمر پر برکت خود علاوه بر تحصیل توانست برای آموختن قرائت قرآن نزد استاد حاج حسین صاخب هنر و ادامه آن با ثبت نام در دارالتحفیظ قرآن کریم زیر نظر استاد دکتر موسوی ادامه داد وموفقیتهای زیادی کسب نمودبه گونه ای که از قاریان ممتاز استان تهران شناخته میشد علاوه براین در مسابقات استانی صاحب عنوان برتر شد. و از جمله نفراتی بود که در لیست اعزام قاریان قرآن سازمان تبلیغات اسلامی به خارج از کشور قرارگرفت.

شهید روح الله(عبدالله) تنها قاری برجسته قرآنی نبود ایشان نقاش و خطاط زبردستی بود که از این هنر فقط در نشر معارف دینی و در تصویرگری شهدا استفاده میکرد و علی رغم داشتن توانایی کسب در آمد هرگز وارد این وادی نگردید. دوستان و بسیجیان دربندسر هرگز هنر ایشان را در نقاشی کردن تصویر زیبای شهید احمد صالحی را فراموش نخواهند کرد.که به محض شنیدن خبر شهادت احمد در چند ساعت آماده شد و در تشیع پیکر شهید حمل میشد.

انجام این گونه فعالیتهای هنری برای شهدا علاقه ایشان را برای حضور در بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیشتر کرد . ِلذا دراوایل سال ۶۱ وارد گردان کمیل از تیپ محمد رسول الله(ص) شد وپس از آموزش های لازم به مناطق عملیاتی سومار اعزام ودر عملیات مسلم بن عقیل شرکت کرد .که در این عملیات از ناحیه سر مجروع و در مراکز درمانی تهران مورد مداوا قرار گرفت .پس از بهبودی در اواخر سال ۶۱ عضو رسمی سپاه پاسداران شد و سپس در مسئولیتهای مختلف سپاه بنحو احسنت انجام وظیفه میکرد. و در عملیات های مختلف شرکت میکرد ودر نهایت درعملیات خیبر در جزیره مجنون شرکت کرده ودر تاریخ ۱۸ اسفند ۶۲به فیض شهادت نائل شد.

البته پیکر مطهرش بعد از ۱۸ سال به خانواده ایشان تحویل و در جوار امامزاده محمود ع دربندسر و کنار مزار مادرش بخاک سپرده شد.

روحش شاد ویادش گرامی...

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۸:۱۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*"زری رقاص"*

" عطاء الله مهاجرانی" که وزیر ارشاد دولت خاتمی بود. زادهٔ روستای "مهاجران" از توابع اراک است و کتابی دارد به نام
*" زری رقاص"*
که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی زری رقاص قبل انقلاب هست
و اینک خاطره ای از کتاب "زری رقاص " با عنوان
"خدایِ مملی":

"زری رقاص " از لحاظ سواد و‌فهم چیز دیگری بود!
خوش سخن و با سواد ،
ادیب و نکته دان
بانویی شاد که خانقاهی نداشت.
دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگیش از دسترنج خود و باغِ انگورش می‌گذشت.

آقای "اخوان"، هم مدیر مدرسهٔ ما بود و هم معلم ما ؛ خوب درس می‌داد.
تا اینکه "یَرَقان" گرفت و در خانه ما بستری شد
و از "زری رقاص " خواهش کرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد.

"زری رقاص" روز اول حضور در کلاس گفت:
بچه ها! امروز ما می‌خواهیم درباره "خدا" صحبت کنیم.

فرقی ندارد "ارمنی" باشید و یا "مسلمان".

همه ی ما از هر دین و مسلکی با "خدا" حرف
می‌زنیم.

حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته‌اید و می‌خواهید با "خدا" حرف بزنید.

از هر کلاسی از اول تا ششم ؛ یکنفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می‌زند؟
و از خدا چه میخواهد؟

در همین حال "مَملی" دستش را بالا گرفت و گفت : اجازه من بگم؟

زری گفت: بگو پسرم!

"مملی" گالش‌های پدرش را پوشیده بود.
هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می‌آمد.
"مملی" چشمانش را بست و گفت :
خدا جان!
همه زمین‌های دنیا مال خودته ؛
پس چرا به پدر من ندادی؟

این همه خانه توی شهر و دِه هست؛
چرا ما خانه نداریم؟

خدا جان!
تو خودت می‌دانی ما در خانه‌مان بعضی شب‌ها "نانِ خالی" می‌خوریم.
شیر مادرم خشک شده ، حالا برای خواهرِ کوچکم "افسانه"، دیگر شیر ندارد.

خداجان !
گاو و گوسفندم نداریم.
اگر "جهان خانم" به ما شیر نمی‌داد، خواهرم گرسنه می‌ماند و می‌مرد!

خدا جان!
ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباسِ نو نپوشیده‌ایم
و اگر موقع عید "مادرِ هاسمیک"، به مادرم تخم مرغ رنگی نمی‌داد، توی خانه ما عید نمی‌شد!

کلاس ساکتِ ساکت بود. "مَملی" انگار یادش رفته بود توی کلاس است.

"زری رقاص" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه می‌کرد.
بعضی بچه‌ها گریه می‌کردند.

" زری رقاص" آهسته گفت :
حرف بزن پسرم!
با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!

"مملی" گفت:
اجازه بانو ! حرفم تمام شد.

"زری رقاص" برگشت و "مملی" را بغل کرد و‌گفت :
بارک الله پسرم !
با "خدا" باید همین جور حرف زد.

کلاس تمام شد
و "زری رقاص" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که "باغِ پدری اش را که بهترین باغ انگور در "روستای مارون" بود،
به خانوادهٔ "مملی" بخشید!

و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبکِ "مملی" با هم بخوانیم:

🌍خدای مملی
انسانیت را بار دیگر به مسوولین و علمای ما یادآوری کن!

🌍خدای مملی
به "اختلاسگران' بفهمان این ملت دیگر رَمق ندارد، لطفا انصاف داشته باشید!

🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان که کارگر و معلم ما نمیتوانند با این حقوق زندگی کنند، چه رسد تولید کنند و "رونقِ اقتصادی" بیافرینند!

🌍خدای مملی
به مسئولین ما یادآوری کن "عدالت در بینِ مردم" کم ارزش ‌تر از آزادی از دست "مستکبر خارجی" نیست!

🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم، با "بگیر ببند" درست نمی‌شود، بلکه با "آزادیِ نقد" و "اقتصادی شفاف"
و بدون "رانت" حل می‌شود!

🌍خدای مملی
بار دیگر به مسئولین ما بگو "قانون اساسی" را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند !

🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان کسی که "معاش" ندارد، "معاد" هم ندارد!

🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند، انحصار در فهم دین،کمرِ "اندیشه ورزی" را شکسته!
خدای من و مملی ها شر مسئولین بی کفایت و بی لیاقت را از سر ما کم کن

*🌍 خدای مملی*

*به "مملی ها" بیاموز که تقصیر "خدای آسمان" نیست، بلکه مقصر "خدایان زمین" هستند که پدرت "کار" ندارد ، زمین و گاو ندارد؛*

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۲:۳۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

سلام . مادر جان

ميشه لطفا بیای دم در ؟

سلام پسرم .. بفرما ؟

از سر شماری مزاحمت میشم .

مادر تو این خونه چند نفرید ؟

اگه ميشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون ..

مادر لای در رو بیشتر باز کرد

و

با سر گردنش

سر و ته کوچه رو

یه نگاهی انداخت ...

چشماش پر شد ازاشک و گفت :

پسرم

قربونت برم

ميشه ما رو فردا بنویسی ؟

مادر چرا ؟

مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!!

برو لطفا شناسنامتو بیار

وقت ندارم .

آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه

هنوز برنگشته

شاید فردا برگرده .

بشیم دو نفر .

سر شمار

سری انداخت پایین و رفت

مغازه دارميگفت

الان 29 ساله

هر وقت از خونه میره بیرون

کلید خونش رو میده به من

و میگه :

آقا مرتضی

اگه پسرم اومد

کلیدرو بده بهش بره تو ..

چایی هم رو سماور حاضره ..

آخه خسته س

باید استراحت کنه ..

شادي روح همه اونایی که

از جان خودشون گذشتند

و رفتندصلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۶:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگینامه شهید والامقام نصرالله کیادربندسری

در دهمین روز شهریور 1329 دومین پسر خانواده مشهدی نقی کیادربندسری دیده بجهان گشود. وخانواده نام او را نصرالله نهادند. تولد این نوزاد موجب شادی خانواده خصوصا برادر بزرگتر نصرالله یعنی نوروز علی شد که می توانست دوست وهمراه او باشد .مادرش که زنی پاکدامن و مومن از اهالی میگون بود با شوق زیاد وبا اتکا به خداوند تربیت فرزندان را آغاز کرد ولی تقدیر چنین بود که نصرالله محبت و حمایتهای مادر را در پنج سالگی از دست بدهد با این حال ورود همسر دوم مشهدی نقی به زندگی آنها کمبود هایی که آنها در نبود مادر احساس میکردند جبران نمود وایشان با مهربانی و بزرگواری نگهداری و پرورش نصرالله وخواهر و برادرش را برعهده گرفت. شهید نصرالله دوران ابتدایی را در مدرسه حکیم سنایی دربندسر گذراند و همزمان در کار کشاورزی به پدر کمک میکرد. پس از گذراندن دوران ابتدایی دیگر به تحصیل ادامه نداد.و به منظور کمک به پدر در تامین هزینه های زندگی وتا قبل از سربازی به مشاغل مختلف بصورت موقت مشغول بود. نصرالله بعد از دوران سربازی به استخدام شهرداری تهران درآمد وبعداز مدتی به شرکت مخابرات رفت وتا آخر عمر پر برکت خود جزو کارکنان رسمی آن شرکت بود. در طول این سالها نصرالله و برادرش به آموزه های دینی . نماز و روضه و شرکت در هیئت های مذهبی و قرآنی پایبند بودند. شهید نصرالله درسال 54 ازدواج کرد کمک به فقرا.همدردی با همسایگان و برخورداری از روحیات و اخلاق پسندیده مذهبی باعث شد که در میان دوستان و آشنایان ومردم از جایگاه خوبی برخوردار باشد.

همزمان با نوای الهی امام خمینی(ره) در لزوم مبارزه با رژیم پهلوی نصرالله در مجامع مخفی علیه ستم شاهی حاضر میشد. با افزایش اعتراضات مردمی از اواسط سال56 شهید نصرالله با علنی کردن مبارزات به جمع حامیان نهضت اسلامی حضرت امام خمینی(ره) وارد شد. حضور مستمر وفعالانه در تظاهرات باعث شناسایی او از طرف ساواک ومتعاقب آن بازداشت در مقابل درب اصلی دانشگاه تهران شد.وپس از چند روز تحمل بازجویی ها وشکنجه ساواک با قید تعهد آزاد گشت ولی هرگز دست از فعالیتهای خود برنداشت و یکبار هم وقتی با موتور سیکلت همسر و فرزندان خود را به نظام آباد میبرد از طرف نیرو های امنیتی باز داشت وبه محل نامعلومی منتقل شد واینبار پس از یکهفته مجبور به آزادی تعدادی از زندانی های سیاسی شدند که نصرالله هم جزو آنها بود.پیروزی انقلاب اسلامی حلاوت و شیرینی زیادی برای امثال نصرالله داشت چرا که بعد از مبارزات زیاد این پیروزی به رهبری خمینی بزرگ و رهروان راستینش به ثمر رسید.نصرالله از جمله شخصیت های بی ادعای انجمن اسلامی دربندسر بود و همه دوستان را به رعایت تقوای الهی در انجام وظیفه دعوت می کرد.باشروع درگیری های ضد انقلاب در کردستان در آن منطقه حاضر و به نبرد با دشمنان انقلاب پرداخت و با هجوم صدامیان به کشور اسلامی مان بارها عازم جبهه های حق علیه باطل شد و چندین نوبت هم مجروح گردید. ولی هر بار پس از بهبودی دوباره خود را به رزمندگان اسلام می رساند. اعتقاد قلبی به حق تعالی موجب شد که نصرالله ثمره زندگی مشترک خود با همسرش را که سه فرزند بود (یک پسر و دو دختر )به شریک زندگی خود بسپارد و نسبت به تربیت اسلامی آنها سفارش نماید وآخرین پیام اودر روز عملیات در مصاحبه رادیویی با خبرنگار رادیو (آقای نظام اسلامی) که از جانبازان همان عملیات میباشد پیروزی رزمندگان بود. و سرانجام پرنده وجودش که مالامال از عشق عاشورایی بود در منطقه طلائیه ودر عملیات خیبر به پرواز درآمد ودر یازدهمین روز از اسفند ماه ۶۲ در اوج آسمانها جادوانه شد. و پیکر مطهرش در یک‌تشیع باشکوه توسط مردم شهید پرور دربندسر و دوستان و همکارانش در جوار شهدای والامقام بهشت زهرا س بخاک سپرده شد. یادش گرامی...

منبع : کتاب سو

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۹:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

چه متن قشنگیه !

قوی کسی است که,

نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند،

و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!!

هر گاه زندگی را جهنم دیدی,

سعی کن پخته از آن بیرون آیی...

سوختن را همه بلدند!!

زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!!

با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد...

یکی رفت و،

یکی موند و،

یکی از غصه هاش خوندو

یکی برد و،

یکی باخت و،

یکی با قسمتش ساختو

یکی رنجید،

""یکی بخشید""

یکی از آبروش ترسید

یکی بد شد،

یکی رد شد،

یکی پابند مقصد شد

تو اما باش،

"""خدا اینجاست...!!

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم،

فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد،

و با خود تکرار می کنم که یادم باشد،

هر آن ممکن است شبی فرا رسد،

و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد،

پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "،

و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم :

خوشحالم که هستید....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۹:۴۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🍃ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻣﺜﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﺘﺎﻥ ﺷﺪﻡ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ !

🚫ﻧﮕﻮ : ﺧﺪﺍ ﺑﺪ ﻧﺪﻩ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺧﺪﺍ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺪﻩ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ !

✅ﺑﮕﻮ : ﻫﺪﯾﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺯﺷﺘﻪ !

✅ﺑﮕﻮ : ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺖ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺧﻮﺑﻢ!

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺷﺎﺩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﺎﺷﯽ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺭﺳﯿﺪ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩ !

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ !

✅ﺑﮕﻮ : ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻠﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ !

⭕️ﺧﻮﺏ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ

ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۹:۴۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گفتم به کجا؟گفت:به دشت مجنون

من عازم خیبرم،نه دریای جنون

گفتم که شفیع،پس مرا قسمت چیست؟

گفتا که شفاعتت کند قطره خون

شعر: غلامرضاکیا(طالب)

زندگینامه شهید والامقام محمد شفیع کیادربندسری

اولین روز از خرداد ماه 1346 برای خانواده حاج بهرام کیادربندسری روزی به یاد ماندنی وفراموش ناشدنی است چرا که در این روز خداوند اولین فرزند خانواده را به آنها عنایت کرد و آنها هم بنابر گرامیداشت یاد بزرگ خاندان خود نام او را محمد شفیع نهادند.

خانواده این شهید مثل اکثر هم ولایتی ها به شغل کشاورزی مشغول بودند. دوران کودکی محمد شفیع در کنار پدرو مادر زحمتکش ومومن گذشت تااینکه پدر تصمیم گرفت برای ادامه کار و زندگی به تهران مهاجرت کند.

پدر محمد شفیع در منطقه نارمک منزلی خرید و شهید محمد شفیع دراین منزل رشد ونمو کرد تا روح بلندش جاودانه تاریخ شد.

منزل شهید در خ پدر ثانی نارمک در یک کوچه بن بست که درست مقابل مسجد شیلاتی که بعد ها بنام مسجد ثاراله تغییر نام یافت.قرار داشت. نزدیکی به مسجد انس به دین و مکتب را در این خانواده بیش از گذشته مستحکم ساخت و محمد شفیع نیز از این رهگذر توشه های فراوانی گرفت. دوران دبستان را با ثبت نام در مدرسه فردوس نارمک آغاز کرد.محمدشفیع و دیگر اعضای خانواده تحت توجه و تلاش بی وقفه وشبانه روزی پدر و مادر دلسوزی که جز سرافرازی و خوشبختی فرزندانشان هدف دیگری نداشتند پرورش یافتند.

بعد از پایان دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی شد و در مدرسه راهنمایی کمیل نارمک که بعدها به مدرسه دکتر حسابی تغییر نام یافت ادامه داد.

همزمان باشروع تحصیل دوره راهنمایی اعتراضات مردمی برعلیه رژیم پهلوی نیز به اوج خود رسید. ومحمد شفیع علی رغم سن کم ولی بدلیل ارتباط شبانه روزی با مسجد محل جزو فعالان پرکار مسجد محسوب میشد. خانواده وی هیچگاه آن سه روزی که محمد شفیع به دلیل پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) در بازداشتگاه کلانتری میدان نبوت(هفت حوض) بود را فراموش نخواهند کرد.چرا که تا مدتها مجبور بودند علاوه بر مراقبت وی به مسئولان مدرسه ای که در آن درس میخواند هم پاسخگو باشند.

در سالهای اول انقلاب محمدشفیع بعد از فراقت از تحصیل روزانه در فعالیتهای فرهنگی مسجد محل و مسجد جامع نارمک مبادرت میورزید.به گونه ای که بیشترین وقت خود را در مسجد ودر کنار همسنگران بسیجی خود می گذاراند.

با شروع جنگ تحمیلی و حضور رزمندگان برای دفاع از انقلاب و نظام اسلامی محمد شفیع را که درس عاشقی را در مساجد ودر میان بسیجیان آموخته بود برآن داشت که علی رغم محصل بودن و نیاز پدر و مادر به همراهی ایشان واصرار زیاد برای اعزام به جبهه پدر ومادر را قانع ساخت تا برای مهیا نمودن مقدمات اعزام او به پایگاه شهید بهشتی بروند ورضایت خود را در آنجا بطور رسمی اعلام نمایند ولی اینبار تبلیغات گسترده رژیم بعث عراق مبنی بر اینکه ایران بدلیل کمبود نیرو مجبور به اعزام نوجوانان کم سن وسال به جبهه ها شده است مانع بزرگی برای اعزام محمد شفیع به جبهه شد. با این همه محمد شفیع تسلیم این هیاهوی دشمنان نشد. و با عشقی که برای اعزام بدل داشت بدنبال راهکار دیگری گشت و بهیچ وجه از این تبلیغات عقب نشینی نکرد. و با ثبت نام در پایگاه بسیج رودبار قصران توانست مجوزهای لازم را برای اعزام به جبهه دریافت کند وبه خیل رزمندگان اسلام ملحق شد. و عاقبت روح بلند و ملکوتی این کبوتر عاشق ولایت در عملیات خیبر (جزیره مجنون) در هفتم اسفند 62 به آسمان پرواز کرد و روز دهم اسفند در گلزار شهدای بهشت زهرا س بخاک

سپرده شد. روحش شاد ویادش گرامی....

منبع: کتاب سو

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۹:۲۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅هفت_بهشت_زندگی!

🍃بهشت اول:

آغوش مادری ست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد...

🍃بهشت دوم:

دستان پدری‌ ست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد.

🍃بهشت سوم:

خواهر یا برادری ست که برای ندیدن اشکهایت، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد.

🍃بهشت چهارم:

معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگی‌اش هم سن تو شد تا یاد بگیری.

🍃بهشت پنجم:

دوستی ست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند.

🍃بهشت ششم:

همسرتوست که باتمام وجوددرکنار تو معمار زندگی مشترک تان است

گویی دو شاخه از یک ریشه اید.

🍃بهشت هفتم:

فرزند توست که خالق زیبایی های آینده است...

✅آری شاید هر کدام از ما تمام هفت بهشت

را نداشته باشیم

اما

بهشت همین حوالی ست...

مادرت را بنگر؛

پدرت را ببین؛

خواهر یا برادرت را حس کن؛

به معلمت سر بزن؛

دوستت را به یاد بیاور؛

همسرت را در آغوش بگیر؛

فرزندت را ببوس...

یک وقت دیر نشود برای بهشت رفتنت.

بهشت را با همه قلبت حس کن،

همین نزدیکی است.

روح همه پدر و مادران آسمانی شاد

درود به همه پدران و مادران حاضر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۸:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🍃هرگز

✅هرگز در موقعیتی که خود در آن نبوده ای کسی را قضاوت نکن!

✅هرگز از همسر کسی چه مثبت چه منفی صحبت نکن!!

✅هرگز برای کودکان اسباب بازی جنگی هدیه نبر!

✅هرگز در حضور نفر سوم کسی را نصیحت نکن.

✅هرگز دریای آرام از کسی ناخدای قهرمان نمیسازد!

✅هرگز با انگشت کثیف رو به دیگران اشاره نکن. تا مادامی که انگشت تو آلوده است، نمیتوانی به عیوب دیگران اشاره کنی!

✅هرگز تحت کنترل و تاثیر سه چیز قرار نگیر: گذشته، پول و مردم.

✅هرگز3 چیز را فدای هیچ چیز نکن. احساست را، صداقتت را و خانواده ات را.

✅هرگز برای خالی کردن خودت دیگری را لبریز نکن.

✅هرگز فرصت کم را با سرعت زیاد جبران نکن.

✅هرگز بدون اطلاع قبلی به خانه یا محل کار کسی نرو!

✅هرگز تا پایان انجام کاری از موفقیت درمورد آن با هیچ احدی حرف نزن.

✅هرگز با انسان وقیح و بی حیا بحث و جدل نکن چون او چیزی برای از دست دادن ندارد و فقط تو را ضایع میکند!

✅هرگز از کسی که همواره با تو موافق است چیزی یاد نمیگیری.

✅هرگز به پسری که میگوید مادرم با تو مخالف است امید ازدواج موفق نداشته باش!

✅هرگز از جلو به یک گاو و از عقب به یک خر و از هیچ سمتی به یک احمق نزدیک نشو. نادان را از هر طرف که بنویسی و بخوانی نادان است.

🍃آدرس موفقیت:

بزرگراه توکل، بلوار آرامش، خیابان صبوری، میدان عمل، مجتمع انگیزه، واحد پشتکار، پلاک 114، منزل صداقت

🍃آدرس شکست:

بزرگراه بدبینی، بلوار حقارت، خیایان توهم، میدان شعار، بن بست "چه کنم؟"، طبقه زیرزمین، منزل فلاکت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۸:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آیا هنوز هم نیاموختی ؟! که اگر همه ی عالم

قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد ، " نمی توانند "

پس به " تدبیرش " اعتماد کن

به " حکمتش " دل بسپار

به او " توکل " کن

و به سمت او ”قدمی بردار :

سکوت گورستان رامیشنوى؟

دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...

میرسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود ...!

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ , ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟

ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ, ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ

ﻋﻤﯿﻖ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ، بودن را بچش،

ببخش ، ﻟﻤﺲ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺎ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن

💚خداوند به هرکس از او بخواهد بی‌حساب می‌بخشد ،

یادمان باشد از او بخواهيم و صبور باشیم

چون پاسخ او مثبت است ، شاید کمی دیرتر

اما قطعا بسیار بهتر خواهد داد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۸:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |