|
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 "قهرمان کربلا" اسوه صبر و شجاعت زینب است یادگار مرتضی روح علی است قصه ها دارد زبیداد زمان ذوالفقار کربلا،باران تیر نادی وحدت بلند آواز عشق یار دیرین حسین،همراه درد آیه تطهیر عترت موج حلم شاهباز ملک ایمان وخرد بیرق اسلام وقرآنش به دوش 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 #غلامرضا_کیادربندسری ( طالب) سالروز رحلت قهرمان کربلا ، 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیمهای چلسی و چارلتون بهعلت آلودگی بیحد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازه بان چارلتون ۲۰ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود! بهعلت سر و صدای زیاد پشت دروازهاش سوت داور را نشنیده بود. او با دستهایی گشاده با حواس جمع در دروازه میمانَد و با دقت به جلو نگاه میکند تا به گمان خودش در برابر شوتهای حریف غافلگیر نشود. وقتی بیست دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست میکردم. در طول این مدت فکر میکردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازهٔ ما را نداده است...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*`#داستان_واقـعی`☝🏻💔* *مــردی ۹ دخــتر داشت. وقتی همــسرش به طـفــل دهم بــاردار شـد، او را به شـفاخانه برد. در راه، با خشـم به او گـفت:* *زمــان تــولد فــرا رســید. کمی بعـد از شفــاخانه بــا او تـماس گرفــتند و گفتــند:* *مـــرد از خــوشحالی همچـون بــرق به شـفاخانه دوید تا نوزاد پـــسرش را ببینــد. امــا وقتی نــوزاد را دیـد، خــوشحالی در چـهرهاش جـای خود را به نـاراحتی داد. پــسر کــوتاهقـد و معیــوب بود. 😟* *او که نــاراض و خشــمگین شده بــود، به دکتـــر گفــت:* *دکتــر بــا تبسمــی آرام نگاهی به او کــرد و گفــت:* *مـــرد گــفت:* *دکــتر کمی مکث کـرد و ســپس گفــت:*
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۴:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
لبو خواص ضد التهاب و ضد سرطان دارد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
#داستان_شب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💞پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💞حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب "گرسنه" سر بر بالین گذاشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت ۲:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
برو کلاه خودتو قاضی کن !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
کار بیار قشنگ هم وطن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۹:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
آدم ها فکر میکنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جور دیگری زندگی میکنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
با اجازه مادران گرامی. ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! *ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ*: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ داشته باشم ﺑﻬﺶ (به بابام) ﻧﻖ ﺯﺩﻡ! ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯ بابام ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩیم ﺍَﺯِمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ : ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ ... ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ ﺑﺎ ديده ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﯿ ﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ پدر ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ، ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﻭی آنان ﻣﯿ ﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!! ﭘﺴﺮ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭ این هنگام ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ ﭘﺴﺮ... ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ نمیکنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ باقی ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟! ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر ﺟﻨﺎﺏ... فكر نميكنم ﭼﯿﺰﯼ باقی گذاشته باشم! ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ : پسر با تعجب پرسید: چه چیزی را؟! آن مرد پیر گفت: تو ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﺴﺮﺍﻥ ... ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍﻥ باقی گذاشته ای... و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد: به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺳﺎﻻﺭﻩ، ﻫﺮ ﭼﯽ ﻓﺮﺷﺘﻪ، ﺑﻨﺎم ﭘـــــــﺪﺭ زنده باد همه ی پدران در قید حیات و شاد باد روح تمامی پدران عزیز سفر کرده.. من به افتخار پدرم پخش کردم... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|