🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀

"قهرمان کربلا"

اسوه صبر و شجاعت زینب است
حافظ راه ولایت زینب است

یادگار مرتضی روح علی است
اختر برج شهامت زینب است

قصه ها دارد زبیداد زمان
راوی عشق ونجابت زینب است

ذوالفقار کربلا،باران تیر
شور وفریاد اسارت زینب است

نادی وحدت بلند آواز عشق
معنی جمع وجماعت زینب است

یار دیرین حسین،همراه درد
چشمه جوشان غیرت زینب است

آیه تطهیر عترت موج حلم
جلوه عبد وعبادت زینب است

شاهباز ملک ایمان وخرد
منبع جود و سخاوت زینب است

بیرق اسلام وقرآنش به دوش
جلوه روح امامت زینب است

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

#غلامرضا_کیادربندسری ( طالب)

سالروز رحلت قهرمان کربلا ،
ام المصائب ، زینب(س)را
تسلیت عرض می کنم.

🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



آسایش یک امر بیرونی؛
و آرامش یک پدیده ی درونیست؛

مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشند؛
اما معدود افرادی هستند که درآرامش زندگی میکنند.

" آسایش " یعنی راحتی در زندگی؛
که با امکانات و ثروت خوب و زیاد
به دست میاد؛ هرچی دلشون بخواد میخرند؛ هر کجا خواستند میروند و ...

" آرامش " رو کسانی دارند که از درون سالم و سلامتند؛
شاید بی چیز باشند اما دلشون خوشه به اونچه دارند راضیند؛
چه خوب میشد که ما در عین آسایش، آرامشم همرامون بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیم‌های چلسی و چارلتون به‌علت آلودگی بی‌حد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازه بان چارلتون ۲۰ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود! به‌علت سر و صدای زیاد پشت دروازه‌اش سوت داور را نشنیده بود. او با دست‌هایی گشاده با حواس جمع در دروازه می‌مانَد و با دقت به جلو نگاه می‌کند تا به گمان خودش در برابر شوت‌های حریف غافلگیر نشود. وقتی بیست دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آن‌ها حراست می‌کردم. در طول این مدت فکر می‌کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازهٔ ما را نداده است...

در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آن‌ها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشته‌اند. حواسمان به دروازه‌بانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



چنین حکایت کنند که روزی حاکمی بزرگ دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن زنند. وزیر که مردی خردمند بود چون این بشنید، خواست تا علت را جویا شود تا شاید گره کار به دست بگشاید. پس با عجله نزد حاکم رفت و پس از عرض ارادت و بندگی گفت که ای حاکم این نگون بخت چه گناهی مرتکب شده که چنین عقوبتی بر او رواست؟
حاکم نگاهی از روی غضب به وزیر کرد و گفت این نگون بخت که می گویی چند باریست که چون دزدان به قصر دست درازی می کنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی دزدان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در کار است. گمان ندارم که این باغبان رفیق قافله و شریک دزدان است.
وزیر چون این بشنید تبسمی کرد و گفت: ای حاکم نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت.
چون او برای حاکم میدود و دزدان برای خود


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در زمانهای قدیم که وسایل ارتباط جمعی برای اطلاع رسانی وجود نداشت وقتی خبری می شد تعدادی از جارچیان طبلهای بزرگی به نام کوس به دست میگرفتند و بر آنها می کوبیدند...
مردم با شنیدن صدای کوس در میدان شهر جمع می شدند و خبر به ایشان ابلاغ می گردید. گاهی پیش می آمد که برخی افراد مردم آزار بیهوده بر کوس میزدند و مردم را بی دلیل به میدان می کشاندند . در این مواقع کسانی که در میدان یا نزدیک به آن بودند دهان به دهان به دیگران اعلام میکردند که کوس زنان خل هستند و کوس بی دلیل میزنند . رفته رفته عبارت کوس ِ خل در اشاره به این گونه کوس زنی باب شد.
امروزه کوس خل به شخص سفیه و کم عقلی اطلاق می شود که کارهای بی معنی و خنده دار انجام می دهد و به دلیل تشابه بخش اول عبارت با واژه ای دیگر ، عبارتی مستهجن محسوب می شود..

این لغت کوس خل علتش اینه ،
نه اینکه یه اندام جنسی خل باشه!

کوس: طبل بزرگ، دُهُل


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



دل تنگم دوباره سادگی کرد
بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد

دلم یاد بیست سال پیش کرده
هـوای بـستـگان خـویـش کرده

همان موقع که دلها شاد بودند
هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند

همه کوی و گذر لطف و صفا بود
سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود

قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت
زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت

یه رنگی بود و لطف و مهربانی
سـرور و جشن بود و شـادمـانی

قدیما هیچکس نامردی نمی کرد
کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد

چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟
چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟

چرا مهـر و محبت کیمیـا شد
همه دنیا پر از رنگ و ریا شد

چطوری بسته شد درهای رحمت
کجــا رفت آن همه مهــر و محبت

چرا مردم شدند در غم گرفتار
دلـم تنگه از این آشفتـه بازار

بگو رحم و مروتها کجا رفت؟
جوانمردی فتوتها کجا رفت؟

بـرادر بـا بـرادر جنگ داره
پدر از بچه خود ننگ داره

پـدر سالاری از بن ریشه کن شد
پسـر سالاری و خر در چمن شد

جوان تا ظهر زیر رختخوابه
پدر بیچــاره در رنـج و عذابه

قدیما که همش حرف پسر بود
عـصـــای پیــریِ دست پدر بود

کنون برخی پسرها بی بخارند
تعصب مـــردی و غیــرت ندارند

نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد
همه دلها پر از کین و غرض شد

نـهــال آرزوها بی ثمر شد
برادر از برادر بی خبر شد

دگـــر حــرفـی ز عمو و دایـی نیست
چه شد خاله، خبر از زندایی نيست

پســر خاله نمی گیرد سراغت
نمی روید گلی دیگر به باغت

همــه فــامـیـــل از هـمـدیــگه دورند
چرا اینگونه سرد و سوت و کورند

بسی لعنت به این رسم زمونه
به این دنیـای بر عکس وارونه

یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره
یکی هم یک موتور سیکلت نداره

یکی در پول و ثروت غوطه ور شد
یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد

یکی املاک و صدها خانه داره
یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره

یکی درگیر درد بی علاجه
یکی دنـبــال وام ازدواجــه

یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری
یکی در پارتی و شب زنده داری

ببخشید که این دل بنده سادگی کرد
دلــش یــاد زمـــان بـچـگـی کرد



‌‌‌‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



روزی مردی داخل چاله ای افتاد و مجروح شد..

یک کشیش او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

زيادى مسائل را پيچيده جلوه ندهيد و از تفاسير بپرهيزيد،
گاهى فقط يک اقدام ساده لازم است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*`#داستان_واقـعی`☝🏻💔*

*مــردی ۹ دخــتر داشت. وقتی همــسرش به طـفــل دهم بــاردار شـد، او را به شـفاخانه برد. در راه، با خشـم به او گـفت:*
*"اگر این کودک هم دختـر باشد، جدایی ما حتمی است!"*

*زمــان تــولد فــرا رســید. کمی بعـد از شفــاخانه بــا او تـماس گرفــتند و گفتــند:*
*"تبــریک می‌گوییم، همسرتــان پسر به دنیا آورده اســت!"*

*مـــرد از خــوشحالی همچـون بــرق به شـفاخانه دوید تا نوزاد پـــسرش را ببینــد. امــا وقتی نــوزاد را دیـد، خــوشحالی در چـهره‌اش جـای خود را به نـاراحتی داد. پــسر کــوتاه‌قـد و معیــوب بود. 😟*

*او که نــاراض و خشــمگین شده بــود، به دکتـــر گفــت:*
*"مــن یک پسر سالم می‌خواســتم، نه این کودک معیوب که مایه درد‌سـر است!"*

*دکتــر بــا تبسمــی آرام نگاهی به او کــرد و گفــت:*
*"اگر این نوزاد یک دختر زیـبا و سالم می‌بـود، آیا خوشحال می‌شــدی؟"*

*مـــرد گــفت:*
*"بله، البته خوشحال می‌شدم."*

*دکــتر کمی مکث کـرد و ســپس گفــت:*
*"تبــریک می‌گویم! زیرا آنــچه در دســت داریــد از همــسر شما نیــست. همــسر شما دختــر به دنیا آورده اســت."*


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود.
وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند.
یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت.

هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد.
کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟
خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.!

روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد.!
یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت، از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟»
همسایه به او گفت: «‌خیاط هم در کوزه افتاد.»

و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره اش حرف می زده، می گویند: «خیاط در کوزه افتاد.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۴:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



مردی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ می‌کرد، ﯾﮏﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهايی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭِ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...
ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ، بعد ﺍﺯ ۵ ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭِ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ.
پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد؟
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ ۳۵ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با من ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣن خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ، ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ نیستم!
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ...

ﻣﺘﻮﺍضعانه‌تر و دوستانه‌تر وجود هم را لمس کنیم، بی‌تفاوت بودن خصلت زیبایی نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

لبو خواص ضد التهاب و ضد سرطان دارد

🔹لبو به عنوان یک داروی گیاهی و رنگ خوراکی مورد استفاده قرار می‌گیرد. لبو حاوی آنتی اکسیدان‌های زیادی است. چین و چروک پوست را کاهش می‌دهد و باعث جوان سازی پوست صورت می‌شود.

🔹بتالین و آنتی اکسیدان های موجود در لبو برای سم‌زدایی و پاکسازی کبد مفید بوده و به درمان خانگی کبد چرب کمک می‌کند. سطح گلوکز خون را کاهش دهد و حساسیت به انسولین را بهبود ببخشد.

🔹لبو دارای ماده‌ای به نام کولین است که می‌تواند حرکات عضلانی، خواب، یادگیری و حافظه را تقویت کند. این مواد مغذی با جذب چربی باعث انتقال امواج عصبی شده و التهاب مزمن را کاهش می‌دهد.

🔹لبو دارای رنگدانه بتاسیانین است که می‌تواند از رشد سلول‌های سرطانی جلوگیری کند. نیترات‌های که به عنوان مواد نگهدارنده در گوشت استفاده می‌شوند، احتمال دارد با ترکیب شدن در بدن منجر به تشکیل ترکیبات نیتروسامین شوند که در بدن به سرطان تبدیل می‌شوند. آب لبو به کاهش یا جهش سلول‌های ناشی از این ترکیبات کمک می‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



تلاش كنيد تا در پنج زمينه زير، هر روز حداقل يک درجه پيشرفت كنيد:

1. تسلط بر جسم:

ورزش، تغذيه، كنترل وزن، رسيدگی به ظاهرتان، ترک سيگار،الکل و وابستگی های جسمانی ديگر.

2. تسلط بر هيجانات:

خشم، پرخاشگری، عصبانيت، افسردگی، دمدمی مزاجی، نااميدی، خوشی های بی اساس، لذت جويی با پيامدهای منفی.

3. تسلط بر مسائل مالی:

تعادل بين دخل و خرج، اقتصاد در مصرف و مديريت مالی زندگی.

4. تسلط بر زمان:

مديريت زمان، جلو افتادن از برنامه ها، پيگيری كارها و به موقع عمل كردن.

5. تسلط بر روابط:

مديريت روابط بين فردی و اجتماعی خود با ديگران (دوستان، خانواده، فاميل و رفت و آمدهای ديگر).

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان_شب
مادر دختری، چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت و کوه می رفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله می کند و یکی از بره ها را با خود می برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز می کند و روی سنگی می گذارد و با چوب دستی دنبال گرگ می دود. از کوه بالا می رود تا در کوه گم می شود.

دیگر مادر چوپان را کسی نمی بیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا می کنند، دخترک بزرگ می شود، در کوه و دشت به دنبال مادر می گردد، تا اثری از او پیدا کند.
گل های ریز و زردی را می بیند که از جای پاهای مادر روییده، آن ها را می چیند و بو می کند.
گل ها بوی مادرش را می دهند، دلش را به بوی مادر خوش می کند ...
آن ها را می چیند و خشک می کند و به بازار می برد و به عطارها می فروشد.
عطارها آن ها را به بیماران می دهند، بیماران می خورند و خوب می شوند.
روزی عطاری از او می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون این که فکر کند، می گوید :
گل بو مادران !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد
-همین که دیگر میل خرید
یک جوراب سپید را نداشته باشی
-همین که صدای زنگ تلفن و
یا شنیدن یک ترانه دلت را نلرزاند
-همین که فکر سفر برایت کابوس باشد
-همین که مهمانی دادن و
مهمانی رفتن برایت عذاب اور باشد
-همین که در دیروز زندگی کنی و
از آینده بترسی و زمان حال را نبینی
بی آرزو باشی ؛ بی رویا باشی
بی هدف باشی ؛ عاشق نباشی
برای رسیدن به عشقت خطر نکنی ...
برای آرزوهایت نجنگی
شک نکن حتی اگر جوان باشی
تو پیری ...

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب "گرسنه" سر بر بالین گذاشت.

همسرش او را تحریک کرد به دریا برود،
شاید "خداوند" چیزی "نصیبش" گرداند.

مرد "تور ماهیگیری" را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به "دریا" می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.

قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک "ماهی خیلی بزرگ" به تورش افتاد.
او خیلی "خوشحال" شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.

او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ "غافلگیر" می شوند؟!

همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گذار می کرد، "پادشاهی" نیز در همان حوالی "مشغول گردش" بود.

"پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟"

او به پادشاه گفت که "خداوند" این ماهی را به "تورم انداخته" است...

پادشاه آن ماهی را "به زور" از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.
او "سرافکنده" به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.

پادشاه با "غرور" تمام به کاخ بازگشت و جلو "ملکه" خود میبالید که چنین صیدی نموده است.
همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد، "خاری به انگشتش" فرو رفت، درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد...

پزشکان کاخ جمع شدند و "قطع انگشت" پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و "چند روز" به همین منوال سپری گشت.

پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعداز "ازدیاد درد" موافقت کرد.
وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی "احساس آرامش" کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد...

پادشاه مبتلا به "بیماری روانی" شده بود و مستشارانش گفتند که او به کسی "ظلمی" نموده است که این چنین گرفتار شده است.

پادشاه بلافاصله به "یاد مرد ماهیگیر" افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.
بعد از جستجو در شهر "ماهیگیر فقیر" را پیدا کردند و او با "لباس کهنه و قیافه ی شکسته" بر پادشاه وارد شد.

پادشاه به او گفت:
-آیا مرا میشناسی...!؟
-آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.
-میخواهم مرا "حلال کنی."
-تو را حلال کردم.
-می خواهم بدانم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم؛ "چه گفتی؟!"

گفت؛
به آسمان نگاه کردم و گفتم:

* پروردگارا!
او قدرتش را به من نشان داد،
تو هم قدرتت را به او نشان بده!


هروقت خواستی به کسی ظلم کنی یادن باشه خدا از همه بزرگ تره❤️

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت ۲:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


گریه دروغین را به ریختن اشک تمساح شبیه دانسته اند.

ریشه ضرب المثل

بخشی از خوراک تمساح به وسیله اشک چشمانش تأمین می شود .
اوهنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعتها بر روی شکم دراز می کشد.
اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج میگردد که حیوانات و حشرات برای خوردن بر روی آن می نشینند و سم اشک تمساح آنها را از پای در می آورد و تمساح با یک زبان خود آنها را شکار میکند و دوباره برای لقمه های دیگر اشک می ریزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

برو کلاه خودتو قاضی کن !

شخصی سرو کارش به دیوان قضاوت کشید و هر وقت پیش از آنکه به محکمه قاضی برود در خانه ابتدا کلاهش را جلوی خود می گذاشت و کلاه را قاضی فرض کرده و آنچه که میخواست در محکمه بگوید به کلاه میگفت و راست و دروغ آن را میسنجید و بعد نزد قاضی میرفت تا سخنی به ضرر خود نگوید.
چون پرسیدند این سخنان محکمه پسند را چطور اینطور درست و بی غلط در محضر قاضی میگوئی تا به نفع تو حکم میدهد جواب داد:
اول کلاه خودم را قاضی میکنم ....


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی‌کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یک‌روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می‌کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵ هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال کرد.

پیرزن گفت: ”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا لهای زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت: ”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”
پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک‌ها بدست آورده بودم

♥️#مهربان‌باشیم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



هر چه را که به دیگری بدهی
میچرخد و به خودت برمی گردد:

به دیگری بی احترامی میکنی، در واقع
نشان می دهی که خودت قابل احترام نیستی.
حقوق شهروندی را رعایت نمی کنی،
خود در جایی بدون فرهنگ و تمدن
زندگی خواهی کرد.
دیگران را نمی بخشی، خودت در تب و تاب خواهی بود.
به دیگری خشم میگیری ، قبل از آن
خودت در خشمت خواهی سوخت
چون از تو برخاسته است.
سکوت نمی کنی، خودت
در ازدحام و شلوغی خواهی بود.
گوش نمی کنی ،شنیده نمی شوی.
دیگران را نمی بینی ،
نادیده گرفته خواهی شد.
به بدنت توجه نمیکنی، بدنت به
تو بی توجهی می کند و بیمار می شوی.
دیگران را مسخره میکنی ،
خودت دلقک تر جلوه میکنی.
از دیگری و شرایط نفرت داری ، اما این خودت هستی که مسموم از سم نفرت درون خودت میشوی.
صبور نیستی ،
آرامش و نتیجه مطلوب را از دست میدهی.
دوست نمی داری،
دوست داشتنی نمی شوی.
خود را دریاب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‍کار بیار قشنگ هم وطن

هیچ سفره ای خالی از نان نمی‌ماند!

همه چیز از خالی شدن جیب یک سرباز در شهری غریب شروع شد. از رو انداختن او به یک نانوا در اوج گرسنگی و دست رد زدن نانوا به سینه او.
برخورد نامهربانانه آن نانوا و دلشکستگی سرباز جوان که از قضا در شهر و دیار خود نانوا بود باعث شد که او تصمیم مهمی برای آینده زندگی اش بگیرد.

«هاشم عباسی» همان سربازى است که این روزها در بزرگراه نواب، حوالی میدان جمهوری، مغازه نانوایی دارد.
او بر اساس عهدی که آن روزها با خود بست، در همه‌ی 25 سال بعد از آن ماجرا، به نیازمندان و کارتن خواب ها نان رایگان داده است. او در تمام این مدت اجازه نداده که هیچ نیازمندی دست خالی از مغازه اش بیرون برود.

به راستی که، به آسانی می توان درس شرافت و غیرت و انسانیت را از همین حوالی آموخت. فقط کافیست چشم ها را باز کنیم و اطرافمان را بهتر نگاه کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



💞خواستند یوسف را بکشند، یوسف نمرد...
خواستند آثارش را از بین ببرند، ارزشش بالاتر رفت...
خواستند او را بفروشند که برده شود، پادشاه شد...
خواستند محبتش از دل پدر خارج شود، محبتش بیشتر شد...
از نقشه‌های بشر نباید دلهره داشت...
چرا که اراده‌ی خداوند بالاتر از هر اراده‌ای است...
یوسف می‌دانست تمام درها بسته هستند، اما به خاطر خدا؛ حتی به سوی درهای بسته هم دوید...
و تمام درهای بسته برایش باز شدند...

💟اگر تمام درهای دنیا هم به رویمان بسته شد، باز هم باید به دنبال درهای بسته برویم، چرا که خدای "ما" و "یوسف" یکی است...

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در قدیم در بیرون میدان شوش فعلی که خندق بود مردی در گودالهای آن زندگی میکرد که قنبر سیاه نام داشت و اموراتش از راه دزدی مصالح ساختمانی میگذشت . به این صورت که شبها با الاغ خود گچ و آهک و آجر و مثل اینها را از سر کوره ها دزدیده و پشت دکانهای مصالح فروشی دم دروازه ها ریخته و صبح پولشان را میگرفت .
قنبر سیاه بسیار زشت و سیاه چرده و با موهائی ژولیده درهم تنیده بود با قدی متوسط که تابستانها مصالح دزدی میکرد و زمستان ها از روستاهای اطراف گندم دزدی و جو دزدی مینمود .
در یکی از شبهای پائیزی که در جاده تقی آباد ورامین جوال الاغ خود را پر کرده و بطرف شهر می آمد در تاریکی بیابان صدای ناله زنی بگوشش میرسد . و چون به رد صدا میرود زن جوانی را مینگرد که بر روی زمین پیچ و تاب میخورد و خدا خدا می کند .
چون کبریت کشیده به تفحص بر می آید معلوم میشود که زن حامله پا به ماهی است که نزدیک وضع حملش رسیده و شوهرش هفته گذشته فوت کرده و مادر شوهرش وی را از خانه بیرون انداخته ناچار روانه شاه عبدالعظیم گردیده که میان راه درد امانش را بریده و از پا درش انداخته .
قنبر چون داستان را میشنود جوال گندم را از روی الاغش خالی کرده و زن را سوارش نموده در شهر ری به عنوان خواهر به خانه ای سپرده و وسائل زایمانش را فراهم می کند .
بعد الاغش را فروخته لوازم زندگی و مایحتاجش را مهیا کرده و تا زنده است مخارج زن و پسری را که به دنیا آورده متحمل میشود .
بعد از سالها عمرش سپری شده و دار فانی را وداع می کند اما داستان در اینجا خاتمه نیافته و به بعد از مرگش هم منتقل میشود .
در این هنگام قنبر سیاه را برای غسل و کفنش به مرده شور خانه میبرند و هم زمان حاج محمود نامی از محله صابون پز خانه فوت می کند و جسد او را هم به مرده شوی خانه میاورند .
این حاج محمود مرد ثروتمندی بوده که ده ها خانه و دکان داشته و مقبره مجللی در حرم شاه عبدالعظیم برای خود بنا کرده بود . علت مرگش هم این بود که مستاجر یکی از خانه هایش دو ماه کرایه را پس انداخته و امروز و فردا می کرد , حاج محمود هم که طاقتش طاق شده بود رفته و اثاثیه اش را وسط کوچه ریخته و در را برویش قفل می کند و چون در این گیر و دار تقلای زیاد کرده و حرص و جوش می خورد عرق کرده و سینه پهلو نموده و تخته بند میشود و سحر همان شب به آن دنیا مسافر میشود .
بگذریم قنبر سیاه را شسته کفن کرده و حاج محمود را هم غسل و کفن می کنند . جنازه هر یک را نزدیکان تحویل گرفته و روانه میشوند , آن موقع ها بیرون خندق میدان شوش قبرستانی بوده به نام 14معصوم و همچنین آب انباری به نام آب انبار حاج قاسم که اطراف آن هم قبرستان کهنه ای بوده . قنبر را به قبرستان کهنه بیرون دروازه شوش که به درواز ه عبدالعظیم معروف بود برده و حاج محمود را به حرم شهر ری .
هنگامی که تلقین خوان حاج محمود در حرم شاه عبدالعظیم روی میت را کنار میزند چهره سیاه و کریه و بدهیبتی را می نگرد که زشت تر از آن ندیده بود اطرافیان هم آن را نتیجه کردار حاج محمود تصور کرده و لب فرو بسته و قبر را از خاک پر می کنند و می روند .
از آن طرف تلقین خوان در قبرستان کهنه ۱۴ معصوم هم روی قنبر سیاه را باز کرده و چهره ای سفید و سر تراشیده و ریش خضاب گرفته و به قیافه حاج محمود می بینند . اندک اندک مطالب سر زبانها افتاده و معلوم میشود که اشتباها جنازه ها جا به جا شده و اما دیگر کار از کار گذشته و نبش قبر حرام و حاج محمود در قبر قنبر سیاه و قنبرسیاه در مقبره اختصاصی حاج محمود میخوابد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ #ﺿﺮﺏ_ﺍﻟﻤﺜﻞ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺰﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺷﻨﯿﺪﻩﺍﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﻣﻌﻨﯽ ﻭ ﻣﻔﻬﻮﻣﺶ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ
ﻓﺮﺩﯼ ﺳﻠﯿﻘﻪﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪﻋﺒﺎﺭﺗﯽ ﻣﺰﻩ ﺩﻫﺎﻥ ﻫﺮ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ. ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ
ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ، ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻮﺭﺩﭘﺴﻨﺪ
ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﻟﻌﮑﺲ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﯾﺪ، ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏ_ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺑﻪﻧﻮﻋﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ
ﺍﺣﺘﺮﺍﻡﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻭ ﺳﻠﯿﻘﻪ
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏ_ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ ﺩﺭ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻭ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻟﺰﻭﻡ ﻣﻮﺭﺩ ﭘﺴﻨﺪ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪﻥ ﻃﺮﻓﯿﻦ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ، ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﮐﻬﻦ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ. ﻭﺣﺸﯽ ﺑﺎﻓﻘﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺑﯿﺎﺗﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ:

ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﻋﯿﺐ ﺟﻮﯾﯽ
ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺍﺯ ﻟﯿﻠﯽ ﻧﮑﻮﯾﯽ

ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺣﻮﺭﯾﺴﺖ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﺰﻭﯼ ﺯ ﺣﺴﻦ ﺍﻭ ﻗﺼﻮﺭیست

ﺯ ﺣﺮﻑ ﻋﯿﺐﺟﻮ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﺮﺁﺷﻔﺖ
ﺩﺭ ﺁﻥ‌ ﺁﺷﻔﺘﮕﯽ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ

ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﺸﯿﻨﯽ
ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻟﯿﻠﯽ ﻧﺒﯿﻨﯽ

✍ﺍﯾﻦ ﺍﺑﯿﺎﺕ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻓﺮﺩﯼ ﻧﻈﺮ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﻮﻟﻪﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻭ ﻧﻮﻉ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



شکلات داغ
🔹کاکائو بر خلق‌وخو، پیری پوست و قابلیت ارتجاعی آن، کلسترول، قند خون ناشتا و فشار خون تاثیر مثبتی دارد

چای سبز
🔹نرخ ابتلا به برخی سرطان‌ها و بیماری‌های قلبی‌ - عروقی کمتر و وضعیت فشار خون بهتر است.

قهوه
🔹مصرف منظم قهوه ممکن است فرد را از بیماری‌های قلبی، سکته، دیابت نوع 2، برخی انواع سرطان و سنگ‌های صفراوی محافظت کند.

چای
🔹مصرف چندین فنجان چای سیاه در روز با کاهش خطر بیماری‌های قلبی و بهبود وضعیت آنتی اکسیدانی در بدن مرتبط است.

چای زنجبیل
🔹زنجبیل برای مبارزه با التهاب به‌خصوص در افراد مبتلا به آرتروز موثر است.

ترکیب آب‌گرم و لیمو

🔹این نوشیدنی با کالری کم، جایگزینی برای آبرسانی به بدن در روزهای سرد به شمار می‌آید.

🔹آب لیمو منبع غنی ویتامین ث است و یک نصف لیمو حدود 25 درصد از میزان ویتامین توصیه‌شده برای یک روز را تامین می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۹:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آدم ها فکر میکنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جور دیگری زندگی میکنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
فکر میکنند میتوانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص، اما حقیقت ندارد.
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،
اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،
اگر آدم ساختن بودیم،
از همین جای زندگیمان به بعد را می ساختیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

با اجازه مادران گرامی.
خواهشاتا اخرمتن بخونید؛ الحق که خیلی قشنگه

ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ!
ﺑﺎﺑﺎ برای من کار پیدا کن!
ﺑﺎﺑﺎ برای من سرمایه بده!
ﺑﺎﺑﺎ من ....................

*ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ*:
ﺑﺎﺑﺎ! ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ...
ﺑﺎﺑﺎ! ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ داشته باشم ﺑﻬﺶ (به بابام) ﻧﻖ ﺯﺩﻡ!

ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯ بابام ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ:
ﺑﺎﺑﺎ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟؟؟

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩیم ﺍَﺯِمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
می گفتیم : ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﻧﻪ!
ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ما ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ می گفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ تلخی ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ بچه ش ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ:
ﺑﺎﺵ! ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺒﺎﺷﻢ.

ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ ...
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ رﻭﯼﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ..

ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ ﺑﺎ ديده ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﯿ ﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و درعوض غذا را به دهان پدر میگذاشت ...

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ پدر ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﺯﺩ ﻭ ﻋﯿﻨﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ تميز و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ...

ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﻭی آنان ﻣﯿ ﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!!

ﭘﺴﺮ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﻫﯽ
ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ.

ﺩﺭ این هنگام ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ
ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ:

ﭘﺴﺮ... ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ نمیکنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ باقی ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!

ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر ﺟﻨﺎﺏ... فكر نميكنم ﭼﯿﺰﯼ باقی گذاشته باشم!

ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
خیر ﭘﺴﺮم. اشتباه میکنی. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ!

پسر با تعجب پرسید: چه چیزی را؟!

آن مرد پیر گفت: تو ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﺴﺮﺍﻥ ... ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍﻥ باقی گذاشته ای...

و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..!!

کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد:
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد
و قسم بر چشمان همیشه نگرانت...
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند
و قسم بر غربتت، .....
وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست ...😔

به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺳﺎﻻﺭﻩ، ﻫﺮ ﭼﯽ ﻓﺮﺷﺘﻪ، ﺑﻨﺎم ﭘـــــــﺪﺭ

زنده باد همه ی پدران در قید حیات و شاد باد روح تمامی پدران عزیز سفر کرده..

من به افتخار پدرم پخش کردم...
شما هم؛ اگه دوست داری به افتخار⚘ ( مقام پدر)⚘ چه در قید حیات باشند برای سلامتی پدران و چه به رحمت خدا رفته اند برای علو درجاتشان پخش کن💙⚘💙
پیشاپیش روز پدر وروز مرد بر همه مردان عالم مبارکباد بر شما دوست عزیز و مرد بزرگ هم مبارکباد

🌹🌹🌹🌹🌹🌹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۳۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


دود اسپند سریع جذب مغز
می شود و آنرا گرم می‌کند
.

آیا می دانید؟
نوشیدن شیر فقط با عسل و
خرما توصیه می گردد در غیر
اینصورت باعث سردی تن 🀠می شود🍼🐝🍩
.

آیا می دانید ؟
عطسه عروق را منبسط می‌کند
عروق ریز مغز را باز می کند😫
.

آیا می دانید ؟
بی حسی های دندانپزشکی
باعث سردی تن میگردد و
موهای صورت را سفید میکند
برای رفع این مشکل اگر همان
لحظه نمک روی آن قرار دهید سردی رااز بین می برد😷😁
.

آیا می دانید ؟
بهترین رقیب حجامت پیاده روی است🚶🚶🚶
.

آیا می دانید ؟
غذاهای سرد پوکی استخوان
می آورد ومی توان کلسیم لبنیات را از انجیر وبادام درختی که گرم هستند تامین
کرد💀
.

آیا می دانید ؟
اگر میخواهید اعتیاد را یکدفعه ترک کنید باعث
سکته خواهد شد.مواد مخدر
گرم اول..وسرد آخر می باشد و
باید برای ترک آن غذا های گرم
را جایگزین غذاهای سرد کنید
.

آیا می دانید ؟
گشنیز بیش از حد غم زاست «بخاطر سردی»🌿
.

آیا می دانید ؟
سوپ گندم بهترین خونساز است وبرای همه مزاجها خوب است
.

آیا می دانید ؟
انواع ویتامین ب 12در نان جو وجود دارد که باعث می شود
موهای سر سفید نشود
.

آیا می دانید ؟
خرما برای مادر ان شیرده
بسیار مفید است و باعث
افزایش شیر و صبور شدن
فرزند می گردد🌴
.

آیا می دانید ؟
آبگوشت حکیمانه ترین غذای
ایرانی است🍲 .

آیا می دانید ؟
خوردن آب یخ و آب بین غذا
اصلی ترین عامل در بروز مشکلات کبدی از جمله کبد چرب است💧
.

آیا می دانید ؟
قارچ بسیار سرد است واستمرارش بدن را سرد می کند🍄
.

آیا می دانید ؟
ملاک تشخیص چاقی اندازه
گیری مچ دست است که اگر مچ کوچک بود تن چاق بود شخص اضافه وزن دارد که
باید ناهار رااز وعده های غذایی اش حذف کند💪
.

آیا می دانید ؟
آواز خواندن سودای مغز را
از بین می برد 😵🎤
.

آیا می دانید ؟
تمایل به بوهای بد مانند بوی
بنزین وگازوئیل و....به دلیل
سودای زیاد مغز است👃💦
.

آیا می دانید ؟
غذاهای سرد چاق کننده و غذاهای گرم لاغر کننده است
.

آیا می دانید ؟
هرچه قدر رطوبت معده بیشتر
باشد اشتها بیشتر میشود 🙍
.

آیا می دانید ؟
بهترین زمان مصرف دارو
اول شب وسپس صبح پناست💊
.

آیا می دانید ؟
زیره برای لاغر ی خوب است
اما باعث چین و چروک می گردد🌾

آیا می دانید ؟
موقع درد عسل بخورید
زمانیکه عسل خوردید
عسل خودش را به موضع درد
می کشاند ،همانطور که آهن ربا
به سمت آهن می رود«سرعت
اثر دارو را افزایش می دهد» 🐝🍯 آیا می دانید ؟
موقع گزیده شدن توسط زنبور
باید سرکه روی موضع مالیده
وعرق نعناع خورد

آیا می دانید ؟
10عدد بادام به اندازه 5پرس
چلو کباب ارزش غذایی دارد

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



خودرو بی دلیل گاز می خورد ویا دور موتور بالا می رود:

1⃣استپرموتور.

2⃣سنسور و موتوردریچه گاز(درصورت وجود.)

3⃣مپ سنسور(سنسورفشارهوای ورودی).

4⃣ایراد سیم،پدال و دریچه گاز.



5⃣سیستم ورودی هوا و منیفولد(نشتی هوا از هوزینگ دریچه گاز).

6⃣سنسور دورموتور.

۷-ECUموتور(ایپرام یافلش برنامه ریزی شود.)

7⃣انژکتورها وغیره.

8⃣ممکن است در اثر شست وشوی موتور ویا بارندگی به بعضی از سنسوها مانند کیلومتر آب رسیده باشد وباعث کارکرد نامنظم وبهم ریختگی ای سی یو شود، معمولا با فلش رفع عیب می شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 




🔵بعضی از دارندگان خودروهای گازسوز فکر میکنند بوی گاز بخاطر مصرفش در خودرو دارای بو است و این امر عادیست!



🚨اما باید بدانید گاز CNG بر خلاف گاز مایع یا LPG دارای هیچ بویی نیست و هر گونه استشمام بوی گاز حتی اگر سر سوزنی حس شود نشاندهنده ی نشتی در سیستم است.



📛اکثر مواقع نشتی ها و بوی گاز توسط راننده حس نمی گردد دلیلش هم عادی شدن بوی گاز در فضای اتاق خودرو است.دقیقا مثل صاحب عطاری که از بوهای تند گیاهان حسی ندارد ولی مشتری با ورود به مغازه شدیدا بوها را حس میکند!



📛بنابراین در صورتی که هریک از مسافران بو را تشخیص دادند شک نکنید نشتی وجود دارد‼️

✅بهترین روش تشخیص نشتی استفاده از مخلوط آب و ریکا داخل یک بطری آب معدنی کوچک و سوراخ کردن درب آن و پاشیدن مخلوط به اتصالات است!



🚨اگر نشتی پیدا نشد می بایست بوبین های آبی رنگ و یا مشکی رنگ سر شیر مخزن یا رگلاتور یا شیر گاز را خارج کرده و درپوش برنجی زیر آن که به شکل استوانه است را مورد آزمایش آب و کف قرار دهید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 




1⃣ترموستات معیوب است انرا ازمایش و در صورت لزوم تعویض نمایید.

2⃣تسمه پروانه شل بوده انرا تنظیم نمایید.


3⃣اب کافی در رادیاتور نیست و پمپ کارایی خود را از دست داده است.

4⃣بار موتور بیش از حد است.

5⃣ روغن کافی در کارتر نیست و یا تلمبه روغن خوب کار نمیکند.


6⃣صافی روغن زیاد کثیف است.


7⃣مجاری رادیاتور و یا مجاری دور سیلندر ها مسدود شده است.

8⃣واتر پمپ خراب است و یا رادیاتور تمیز نیست.

9⃣کربن زیادی در سیلندرها رسوب کرده.



0⃣1⃣کاربراتور درست تنظیم نشده است و نسبت بنزین به هوا کم است(در خودروهای كاربراتوری)

1⃣1⃣لوله اگزوز گرفته و دود خروجی به خوبی خارج نمیشود.

2⃣1⃣دنده میل دلکو ساییده شده و باعث ریتارد جرقه از سر شمع ها می شود و یا به طور کلی تنظیم سیستم جرقه زنی درست نیست.



3⃣1⃣فیلر سوپاپ ها درست نیست انها را تنظیم نمایید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |