👌 مرده‌ها هم احساس دارند

☘ یکی از آداب رفتن به قبرستان این است که وقتی کنار قبری میروید، سریع قبر را ترک نکنید، بلکه مدتی کنار قبر بنشینید، زیرا مُرده وجود شما را حس میکند و از بودن شما آرامش میگیرد.

✍ شخصی از امام موسی کاظم (علیه السّلام) سؤال کرد : مؤمنی که مرده باشد، آیا کسی که قبر او را زیارت می کند، آگاه بدان است؟

✨ امام فرمودند : بله و تا زمانی که بر سر قبر او هست، مرده با او مأنوس گشته و آرامش می یابد.
و زمانی که بلند شده و از کنار قبر میرود، از رفتن او وحشتی به مرده وارد می‌شود.

📚 اصول کافی، ج۳، ص۲۲۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱:۴۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🅾 ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ
✅ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻣﻮﺍﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺒﺮﻡ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺶ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻨﺪ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ ﺩﺍﺭ ﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﮔﻔﺖ .

🚨 ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺮﺣﻮﻣﻢ ﻋﻤﻞ
ﮐﻨﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ .

💟 ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ :
ﻭﺍﻗﻌﺎً چرا ﺣﻤﺎﻗﺖ میکنی ﻭ ﺑﻪ این ﻭﺻﯿﺖ نابجا ﻋﻤﻞ میکنی ⁉️


⚠ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﻮﻟﻢ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ پول ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﮑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺩﺭ ﻭﺟﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻭﺻﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺒﻠﻎ ﺁﻧﺮﺍ ﺧﺮﺝ کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱:۳۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


✅ من شش چیز را در شش جا قرار دادم ولی مردم آن را در شش جای دیگر طلب می کنند و هرگز به آن نمی رسند:

🌺1- من علم را در گرسنگی قرار دادم ولی مردم آن را در سیری دنبال می کنند !

🌼2- من عزت را در نماز شب قرار دادم ولی مردم آن را در دستگاه سلاطین می جویند!

🌸3- من ثروت را در قناعت قرار دادم ولی مردم آن را در کثرت مال طلب می کنند!

🌼4- من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولی مردم آن را در قیل و قال دنبال می کنند!

🌺5- من بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادم ولی مردم آن را در تکبر می طلبند!

🌸6- من راحتی را در بهشت قرار دادم ولی مردم ان را در دنیا طلب می کنند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱:۳۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

یکی از جانبازان شیمیایی تعریف میکرد وقتی از جبهه برا مرخصی برگشتم راننده تاکسی از من کرایه دو برابر گرفت چون لباسهام خاکی بود و پول کارواش رو هم ازم گرفت.
یک روز هم داخل تاکسی تو اتوبان بخاطر بیماری شیمیایم حالت تهوع داشتم راننده نگه داشت تا کنار اتوبان استفراغ کنم و وقتی برگشتم راننده حرکت کرد و گفت ماشینم کثیف نشه موندم کنار اتوبان...

وقتی برا درمان رفتم ایتالیا تو بیمارستان شهر رم بستری بودم فامیل پرستار مالدینی بود اولش فکر کردم تشابه اسمی هست ولی بعد که پرسیدم فهمیدم واقعا خواهر پایولو مالدینی فوتبالیست اسطوره ای ایتالیاست...

ازش خواستم که یه عکس یادگاری از برادرش بهم بده و اون قول داد که فردا صبح میده ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پایولو مالدینی با یه دسته گل دو ساعتی میشد بالا سرم نشسته و بیدارم نکرده بود تا خودم بیدار شم ...

شب خواهرش بهش زنگ زده بود و گفته بود که یک جانباز ایرانی عکس یادگاری از تو میخواد و اون مسیر ششصد کیلومتری میلان تا رم رو شبانه اومده بود تا یه عکس یادگاری واقعی با یه جانباز کشور بیگانه بندازه و از اون تجلیل کنه ...

• واقعا انسانیت محدود به دین و ﻣﺬﻫﺐ ﻧﻴﺴﺖ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۹:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

۹ ماه قبل از تولد
در دریایی از آب بوديم
بعد ازتولد
برای زندگی درمحيطی پر ازهوا هستيم
بعد ازمرگ
ميان خروارها خاک خواهيم خُفت

خدایا
ياريمان نما اين چرخه را با آتش به پايان نرسانيم🌸

‎‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۸:۲۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅فقر چیست ؟

🍂 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
دوتا ﺍﻟﻨﮕﻮ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ دوتا ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺖ.

🍃 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ:
استفاده لوازم آرایشی برای یک دختر از نخ دندانش زودتر تمام بشه

🍂 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﻓﺨﺮﯼ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻭ ﺯﻥ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﯼ ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻄﯿﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻣﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﻧﺪﻭﻧﯽ.

🍃 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻤﯿﺰﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎﯼ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯽ.

🍂ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺸﯽ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﮑﻨﯽ.

🍃 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﺑﺰﻧﯽ ﻭﻟﯽ ، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﭽﻪ ﺍﺕ ﺟﺮأﺕ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ”ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﺕ ﺭﻭ ﺷﮑﺴﺘﻪ”..

🍂 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻭﺭﺯﺵ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻤﮏ
ﺑﮕﯿﺮﯼ.

🍃 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﺭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺘﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﭼﺮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯽ.

🍂 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﺨﭽﺎﻟﺖ ﺑﺎﺷﻪ.

🍃 ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﮐﻤﮑﻪ، ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﯼ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۸:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌸 مــادر 🌸

اگر گرسنه شدی "رستوران" است
اگر مریض شدی "بیمارستان" است
اگر خوشحال شدی جشن است

اگر ناراحتی "غمخوار" است...
اگر خوابیدی بیدارکننده است...
اگر غائب شدی "دعاگویت" است...

مادر فرشته ای تکرارنشدنیست
شادی روح مادران آسمانی

سلامتی مادران در قید حیات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۸:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

❇️ فضیلت " بسم الله الرحمن الرحیم "...

🔹 وقتی آیه " بسم الله الرحمن الرحیم " نازل شد:

❶ ابرها به طرف مشرق گریختند .

❷ بادها ساڪن گردیدند .

❸ دریاها آرام شدند .

❹ حیوانات گوش فرا دادند .

❺ در آسمان ها به شیاطین شعله های آتش انداخته شد .

❻ خداوند به عظمتش سوگند یاد نمود ڪه به هر چیز اگر نام من گفته شود آن چیز با برڪت خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۸:۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅ خــــواص آیـت الکـــرسی؛

✨1️⃣👈 هنگام خارج شدن از منزل ↯
فرشته ها نگهبان شما خواهند بود

✨2️⃣👈هنگام ورود به منزل ↯
قطحی و فقر هرگز به منزل تان نرسد

✨3️⃣👈بعد از وضو ↯
هفتاد مرتبه درجه را بالا می برد

✨4️⃣👈قبل از خواب ↯
فرشته ها تمام شب محافظ شما باشند

✨5️⃣👈بعد از نماز واجب
فاصله بین شما و بهشت فقط مرگ می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۸:۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گلی همیشه بهار خفته در چمن است
شهید راه دفاع از حریم وطن است
به پاسداری این خاک رفته است اردلان
که نام‌ او جاودان در این خاک کهن است
شعر: نوری بلوکات

زندگینامه شهید اردلان ساوجی
در پانزدهمین روز اردیبهشت ۱۳۴۲ همزمان با طراوت بهاری و شکوفا شدن طبیعت کودکی در خانواده ساوجی به دنیا آمد که نوید آینده ای روشن را به همراه داشت و نام او را اردلان به معنای (درستی و راستی) نهادند دوران کودکی را در کنار اعضای خانواده که متشکل از دو برادر و یک خواهر بود سپری کرد همجواری محل سکونت شهید اردلان با پیست اسکی بین المللی شمشک باعث شد که در کنار برادران و مربیان محلی از همان کودکی به این ورزش روی بیاورد با رسیدن به سن هفت سالگی دوران دبستان را در شمشک مشغول شد و همزمان به ورزش اسکی می‌پرداخت و دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در شمشک گذراند . شهید اردلان علاوه بر ورزش اسکی یک والیبالیست حرفه ای بود و یکی از والیبالیست های خوب منطقه رودبار قصران و شمشک بشمار میرفت. پدر شهید اردلان مرحوم حجت الله ساوجی در سال ۱۳۶۰ دار فانی را وداع گفت و شهید اردلان در عنفوان جوانی در کنار مادر مهربان و زحمتکش خود زندگی را سپری کرد این جوان برومند و ورزشکار در سال ۱۳۶۲ در سن بیست سالگی موفق به اخذ مدرک مربیگری اسکی از فدراسیون اسکی شد و بعد از شرکت در مسابقات انتخابی تیم ملی به عنوان عضو تیم ملی اسکی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد لذا بیشترین وقت خود را صرف بالا بردن توانایی خود در اسکی و آموزش جوانان منطقه کرد. این شهید بزرگوار مدتی بعد از اخذ مدرک دیپلم به خدمت مقدس سربازی اعزام شد تا همانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم در دفاع از میهن اسلامی انجام وظیفه نماید لذا بعد از طی دوره آموزشی به منطقه عملیاتی غرب کشور اعزام شد و همزمان عضو تیم ملی اسکی نیروهای مسلح کشور در مسابقات مختلف نیروهای مسلح شرکت و افتخار آفرینی کرد .و در نهایت در روز پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۶ در منطقه سردشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و جسم خاکی این شهید گرانقدر در جوار آستان مقدس امامزاده محمد ع شمشک بخاک سپرده شد. در حال حاضر مدارس اسکی پیستهای بین المللی شمشک و توچال به نام این قهرمان ارزشمند کشورمان نامگذاری شد. روحش شاد و یادش گرامی..
باتشکر از برادر مرتضی ساوه شمشکی در ارائه اطلاعات زندگینامه شهید.
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پروا نکرد لحظه ای از التهاب‌ها
ره گم نکرد در گذر از پیچ و تاب‌ها
موسی شد و دل به هیاهوی نیل زد
دلخوش نشد به وعده‌ی آبِ سراب‌ها
راه «جهاد»، طی کردکه راه عشق بود
راه حسین (ع) و راه تمام ثواب‌ها
جانش فدای انقلاب و کشورش شده
خونش شده پایه‌ی این انقلاب‌ها

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام موسی پرتابیان
جهادگرشهید موسی پرتابیان در سال ۱۳۳۲در شهرستان کلاچای استان گیلان بدنیا آمد و در اوایل دهه پنجاه شمسی جهت انجام خدمت در مجتمع آ-اس-پ از شهرستان کلاچای به شمشک مهاجرت نمود.و با پیوند ازدواج و وصلت با خانواده شمشکی ماندگاری اش در دیار مابیشتر شد.همزمان با اوج گیری قیام مردم بر علیه رژیم طاغوت به صف انقلابیون پیوست وبا حضور مستمر درتظاهرات نقش فعالی ایفا می نمود. در روز بیستم بهمن سال 1357 در خیابان دماوند-ایستگاه فرودگاه با کمین وغافلگیری یک سرباز مسلح گارد شاهنشاهی را خلع سلاح مینماید و با جوانمردی سرباز مذکور را با دادن لباس شخصی فراری میدهد و سلاح به غنیمت گرفته شده را شبانه به دفتر مرحوم آیت اله طالقانی تحویل میدهد.
شهید پرتابیان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با حضور در جهاد سازندگی در مناطق مختلف کشور به انجام خدمت می پردازد و با شروع جنگ تحمیلی به صف سنگر سازان بی سنگر درجهاد سازندگی می پیوندد.ودر مناطق مختلف عملیاتی جنوب و غرب تلاش ارزنده ای داشته و بالاخره در مرداد 1366در محور سقز-بانه با کمین مزدوران کومله جنایتکار اسیر گشته و با قساوت وبیرحمی او را در درون خودروی خدمت طناب پیچ نموده و با بنزین به آتش می کشند.
پیکر مطهر آن شهید بزرگوار پس از یک هفته به زادگاهش منتقل و در آنجا به آغوش سرد خاک سپرده شد. از آن شهید گرانقدر سه فرزند دختر به یادگار مانده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
با تشکر از حاج جواد شمشکی جهت ارائه اطلاعات زندگی شهید
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۴:۲۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

به همین سادگی...

✍روح الله کریمی خویگانی

هفته گذشته یکی از همکارانمان در دانشگاه به رحمت خدا رفت. خدایش بیامرزد. نمی دانم چرا یک لحظه خودم را جای ایشان گذاشتم. با خودم گفتم فرض کن الان شما فوت شده بودی، به نظرت همکاران چه می کردند؟ به همین خاطر عزمم را جزم کردم که واکنش همکاران را رصد کنم. یک مراسم کنار مقبره شهدای گمنام در حد دو ساعت، چند پیام اطلاع رسانی و تسلیت در گروه های مجازی همکاران و یک پیام در اتوماسیون دانشگاه!
همان روز در ادارات چند دانشکده و ستاد دانشگاه هم سری زدم! همه سر کارشان، مشغول به امور روزمره... گویا هیچ اتفاقی نیفتاده بود... روز بعد که عادی تر از روز قبل و بالاخره روز سوم همه چیز به روال قبل.
خیلی دلم برای خودم گرفت! واقعاً بعد از اینکه ما می میریم، چقدر زود فراموش می شویم! قطار دنیا ما را پیاده می کند و به حرکتش ادامه می دهد، گویی آب از آب تکان نمی خورد و تو خود را سرزنش می کنی که چرا من اینقدر دنیا را جدی گرفته بودم و آرزوهای طویل داشتم...
به همین سادگی... چند روز که می گذرد حتی اگر تصویرمان بر در دیوار باشد، آنچنان عادی می شویم که گویا هیچوقت نبوده ایم... گویا بود و نبودمان فرقی نمی کند!
القصه یاد آن فرمایش امام علی ع افتادم که وقتی از صفين بازگشته بود، گذارش به گورستان بيرون كوفه افتاد و خطاب به مردگان چنين فرمود:
اى ساكنان خانه هاى وحشتزا و محله هاى تهى و گورهاى تاريك!
اى در خاك غنودگان، اى غريبان، اى ترسندگان!
شما در رفتن بر ما پيشى گرفته ايد و ما از پى شما مى آييم.
اما خانه هايتان، ديگران در آنها آرميده اند!
و امّا زنانتان، ديگران آنان را به زنى گرفته اند!
اما اموالتان به ميان ديگران تقسيم شده!
اينها خبرهايى بود كه ما داشتيم، شما چه خبر داريد؟ [سپس، به اصحابش روى كرد و فرمود:] اگر اينان رخصت سخن گفتن مى داشتند، به شما مى گفتند كه بهترين توشه ها پرهيزگارى است!

🤌🤌🤏🏼🤏🏼🤌

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

افتاد در آن معرکه شیری بی باک شیون ز غمش بلند شد تا افلاک ای تیره دلان بعثی کفر شعار این جسم امیر است که افتاده به خاک
شعر:استاد غلامرضا کیا(طالب)
_ زندگینامه شهید والا مقام امیر محمد صالحی
سومین فرزند خانواده ای متوسط و مذهبی مرحوم عزیزا... محمد صالحی
پسری بود که در پانزدهم بهمن سال ۱۳۴۵ هجری شمسی و در زمستان سرد در روستای دربندسر به دنیا آمد کودک نو رسیده با ولادتش موجی از شادی و خوشحالی را به ارمغان آورد خانواده که عاشق ائمه معصومین و به خصوص حضرت علی علیه السلام بودند نام او را امیر نهادند تا در تمام عمر با تکرار نامش نام و یاد حضرت امیر مومنان در خانه طنین انداز باشد و مرام حضرت هم الگوی عملی برای ایشان گردد پدر امیر کارگر گروه صنعتی بهشهر بود شخصیتی ساده مذهبی ولی به شدت اجتماعی و مردمی برخوردار بود ایشان کسی بود که با خصلت های زیبا و بی آلایشی مثل حس نوع دوستی و انسانیت در حد اعلا و عشق به فامیل و آشنایان به همگان را به تحسین وا می داشت توجه و عمل به صله رحم از ویژگی‌های منحصر به فرد در وجود پدر امیر بود که در کمتر اشخاصی دیده می‌شد امیر دوران ابتدایی تحصیل خود را در دبستان پیمان در سرسبز نارمک به همراه برادرانش گذراند پدر امیر مرحوم عزیز الله محمد صالحی که یکی از بانیان اصلی هیئت قرائت قرآن" متوسلین به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها" برادران صالحی بود. شهید امیر همزمان با گذراندن دروس ابتدایی بهمراه برادران برای آموزش و فراگیری قرآن کریم زیر نظر استاد حاج حسین صاحب هنر مشغول بودند .
تابستان سال ۵۶ برای شهید امیر و خانواده‌ او متفاوت بود امیر همزمان با سپری نمودن دوران کودکی و ورود به نوجوانی، مجبور شد زندگی و فضای جدیدی را تجربه نماید. در یکی از روزهای میانی آن سال پدر به واسطه تصادف در بیمارستان بستری شد و با افسوس زیاد این انسان دوست داشتنی و فداکار خیلی زود به خواست الهی گردن نهاد و دنیای فانی را ترک نمود و امیر و دیگر اعضای خانواده را از نعمت وجود محبت‌آمیز و تعالیم پدرانه خود محروم ساخت.
امیر در حالی که تنها ۱۱ بهار از عمرش می گذشت حس بدون پدر زندگی کردن را تجربه کرد و مجبور شد دنیای جدیدی را آغاز کند با این همه خداوند دربهای رحمت الهی خود را از ناحیه مادری مهربان و مقاوم به روی خانواده شهید امیر بازنمود .مادری که در عین جوانی تصمیم به نگهداشتن و پرورش فرزندان بدون هیچ چشمداشتی از اقوام و فامیل گرفت .این مادر نمونه که علاوه بر مسئولیت مادری باید وظایف پدر را هم بر دوش می کشید و در سال‌های کودکی و نوجوانی فرزندان ،پشتیبان بزرگی برای خانواده بود به گونه‌ای که این فرزندان در طول این سال‌ها کمتر نبود پدر را احساس کردند.
با شکل‌گیری اعتراضات مردمی علیه دستگاه حاکمه شاهنشاهی در سال‌های ۵۶ و ۵۷ شهید امیرنیز برای ایفای نقش خود دست به کار شد و با توزیع تصاویر حضرت امام رحمة الله علیه به معرفی رهبری نظام و انقلاب مشغول شد به گونه‌ای که روزهای متمادی در روستاهای دربندسر و شمشک برای توزیع تصاویر حضرت امام و احکام و بیانیه‌های ایشان با پای پیاده طی طریق می‌کرد . با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی بعث عراق علیه ایران اسلامی و لزوم دفاع از کشور ،جوانان غیور دربندسر نیز از این قاعده مستثنی نبودند و در همان سال‌های اولیه اقدام به تشکیل پایگاه بسیج دربندسر نمودند و امیر نیز رسماً عضو پایگاه بسیج علی بن ابیطالب دربندسر شد. دوران بسیج و بسیجی بودن برای امیر یک حرکت احساسی نبود اگرچه در سنی که امیر وارد بسیج شد صحبت از عمل غیر احساسی کمتر به ذهن می‌رسد ولی عملکرد امیر در این دوران که خود را با وضعیت یک بسیجی تمام عیار منتخب کرد حاکی از یک عشق درونی بود و این بالاتر از یک احساس زودگذر است. فعالیت در بسیج و کارهای فرهنگی در مسجد و مدرسه و اعمال خیرخواهانه در جامعه ضمیر خروشان امیر را آرام نمی کرد و جسم کوچک امیر تحمل روح بلند و متعالی او را نداشت و همواره به روح بلندش لهیب به مهاجرت می‌زد . جدالی آتشفشانی از درون که میل پیوستن به خیل رزمندگان را خواستار بود .روز قدس ماه مبارک رمضان سال ۶۱ برای امیر نقطه رهایی از وابستگی های به دنیای فانی بود روزی که او به همراه قریب به ۱۴ نفر از یاران بسیجی اش در پایگاه بسیج دربندسر آماده اعزام به جبهه های جنوب شدند در ابتدای کار سن کم و جثه کوچک مانعی شد تا مسئولان اعزام بارها او را از صف رزمندگان خارج سازند ولی امیر تصمیم خودش را گرفته بود و عبور از این موانع برای امیر که در تب و تاب و رقصیدن بر روی بال ملائک در خروش درونی بود مایوس نکرد. اولین مقر بسیجیان در پایگاه رودبارقصران بود مسئولان به صراحت در آنجا مانع اعزام شدند ...

....ولی کمک و حمایت بسیجیان دربندسری همراه
امیر که از جدیت او برای حضور در جبهه آگاه
بودند موجب رضایت اولیه و مشروطه مسئولان اعزام برای امیر شد . و بالاخره رزمندگان بعد از طی آموزش‌های لازم به منطقه عملیاتی اعزام شدند. کبوتر رها شده از قفس زندگی به پنجمین مرحله از عملیات رمضان در منطقه کوشک رسید در نبردی نابرابر با دشمنان بارها اراده آهنین مردان ایرانی را به رخ جهانیان کشید و با شلیک گلوله های خود به طرف صدامیان کافر، بغض در گلو فشرده شده ای که از دشمنان اسلام باقی مانده بود را خالی کرد. و بال های به پرواز در آمده او در واپسین دقایق روز دوم بعد از شروع مرحله پنجم عملیات یعنی روز نهم مرداد ۶۱ به خون پاکش رنگین شد و پیکر مطهرش بعد از یک تشییع باشکوه در جوار آستان مقدس امامزاده محمود ع دربندسر به خاک سپرده شد .
شهید امیر در تنها نامه‌ای که برای مادر نوشت معصومانه سفارش کرد که" من میروم و اگر شهید شدم مادر گریه نکن تا دشمنان شاد نگردند" از مادر و همه بازماندگانش کار زینبی را خواستار شد و اینکه دنباله راه شهدا در دفاع از ولایت باقی بمانند. روحش شاد
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۳:۱۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت :

ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی...
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ زشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ تلخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۲:۵۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

قاسم که بهشت را تماشا میکرد
در معرکه جهاد، غوغا میکرد
در حمله خونین دفاع رمضان
افطار شهادتش، به خون وا میکرد
شعر: استاد غلامرضا کیا (طالب)

زندگینامه شهید والامقام قاسم رجب بلوکات:
شهید قاسم در روز ۱۵ شهریور سال ۱۳۴۴ در خانواده‌ای مذهبی و متعهد به دنیا آمد. وی که اولین فرزند پسر خانواده محسوب می‌شد، با به دنیا آمدنش امید تازه‌ای به خانواده بخشید و والدینش از همان ابتدای تولد ایشان، افق بلندی بر پیشانی او تصور می‌کردند و نام مبارکش را قاسم نهادند.
خیابان شهید عبدالمجید گلدار در منطقه نارمک تهران محل زندگی آنها بود. بعلت صمیمیت وصف‌ناپذیر پدر و عموهای شهید قاسم، همه اعضاء سه خانواده در یک خانه زندگی می‌کردند.
با رسیدن به سن هفت سالگی، قاسم وارد دبستان سعدی در همان محله نارمک شد. هوش سرشار و دقت و انضباط بیش از حد، او را در ردیف شاگردان ممتاز و خوب این مدرسه قرار داد.
مقارن با دوران نوجوانی ایشان، ندای مردم ایران بر علیه رژیم سفاک پهلوی به فریاد خروشان عمومی تبدیل شد و قاسم نیز همنوا با ملت ایران در اکثر راهپیمایی‌ها و تظاهرات مردمی شرکت و حضور مؤثر داشت. او همانند همه دانش آموزان دیگر دل در گرو ایرانی آباد و مستقل داشت و با جدیت هرچه تمام‌تر به کسب علم در مدرسه فجر نارمک مشغول شد. در این بین با صدور فرمان تشکیل ارتش بیست میلیونی توسط حضرت امام (ره) شهید قاسم نیز احساس تکلیف کرد و به جمع بسیجیان پیوست. علاقه، جدیت و تلاش شهید قاسم برای کسب مهارتهای شخصی در هنرهای خطاطی و نقاشی نیز قابل وصف است. چرا که همیشه دیدن آثار وی برای اطرافیان تحسین برانگیز بود و هنوز هم‌ نمونه‌هایی از خطاطی و نقاشی‌های برجای مانده از شهید تنها یادگارهایی است که برای مادر و افراد خانواده آرامش دهنده است.
از دیگر هنرهای شهید قاسم قرائت قرآن با صوت زیبا و دلنشین بود و بخاطر همین علاقه و تبحر در قرائت ادعیه و قرآن، مداومت زیادی برای حضور در مهدیه تهران برای استماع دعای روح بخش کمیل داشت و در این مسیر دوستان و بچه‌های محل را هم با خود همراه می‌کرد.
به ورزش فوتبال علاقه زیادی داشت و بواسطه تکنیک و قدرتی که در بازی فوتبال بدست آورده بود باصطلاح همیشه یکی از پایه‌های اصلی هر تیم فوتبال بود.
هم‌زمان با گذراندن دوره متوسطه در هنرستان فنی انقلاب تهران در خیابان فرجام، جنگ ویرانگر توسط حزب بعث عراق به حمایت استکبار جهانی به ایران اسلامی تحمیل شد. شهید قاسم نیز با علم و آگاهی به اینکه در این زمان باید دین خود را به کشور و اسلام ادا نماید، با کسب اجازه از والدین خود برای حضور در جبهه‌های نبرد به همراه تعداد ۱۵ نفر از بسیجیان دربندسر عازم جبهه جنوب شد.
۲۴ خرداد ۶۱ هم‌زمان با آخرین شب جمعه ماه مبارک رمضان در حالی که در مراسم دعای کمیل حضور داشت، خبر اعزام را به ایشان اطلاع دادند. از لحظه شنیدن خبر تا صبح روز بعد سر از پا نمی‌شناخت و لحظه‌ای چشم از هم فرو نبست و آخرین ساعات حضور را در میان خانواده به گرمی سپری کرد. روز اعزام‌ شهید قاسم و هم‌رزمانش از دربندسر با بدرقه خانواده‌ها، بسیجیان و اهالی دربندسر جلوه‌ای از عشق و ایثار به نمایش در آمد و در ذهن و یاد آنان ماندگار شد. بعد از گذراندن دوره‌های آموزشی مناسب تحت نظر فرماندهان و مسئولان تیپ حضرت رسول (ص) و با سخنرانی شهید همت در آخرین روز آموزش، رزمندگان آماده اعزام به خط مقدم عملیات شدند. حضور فرمانده‌ای همچون حاج همت با آن اخلاق اسلامی در کنار رزمندگان تازه نفس نعمتی دو چندان محسوب می‌شد.
با اعزام به منطقه عملیاتی کوشک مرحله چهارم و پنجم عملیات گسترده رمضان را آغاز کردند ولی این آغاز، پایانی بود بر زندگی دنیایی یکی دیگر از دلاور مردان این مرز و بوم که با خون خود بخش دیگری از خاک ایران اسلامی را آزاد کردند و روح بلند و ملکوتی خود را آزادانه در تمام جهان هستی به پرواز در آوردند.
آری، شهید قاسم در بامداد روز هفتم مرداد سال ۶۱ جان خویش را در راه آزادی میهن اسلامی تقدیم نمود و ادامه دهنده دیگری برای خط سرخ شهادت لقب گرفت و پیکر پاکش در بهشت زهرای تهران و در قطعه ۲۶، برای همیشه در خاک آرمید. شهید قاسم در بخشی از وصیت‌نامه زیبایش پس از طلب حلالیت از یکایک دوستان، آشنایان، اقوام و خانواده بر انجام فرائض مذهبی خصوصا" نماز، روزه و اطاعت و پشتیبانی از ولایت فقیه تأکید و توصیه داشت‌ و خطاب به خانواده فرمود: از شما خواهش می‌کنم تا آنجا که قادرید به نفع اسلام و مسلمین خدمت کنید و هیچگاه چشم از دین اسلام و جمهوری اسلامی برندارید.
روحش شاد و یادش پر رهرو
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 
تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم: یک و نیم کیلو سبزی خوردن. همسرم آمد. بدوبدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد. وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم. یک و نیم کیلو نبود. از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد. حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بی خیال کمتر میگذارم سر سفره. سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد. بعله. تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون نایلون خرید را هم خیس کرده بود. در بهت و عصبانیت ماندم. از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود!! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟!ویک دعوای بزرگ راه بیاندازم. . بعد بی خیال شدم. توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم ، فکر کردم: شب که آمد یک تذکر درست وحسابی میدهم. بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن. رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش کنم. ارزش ندارد غرغر کنم. ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی. همین. دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟؟؟ آرام گفتم : راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود. یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه. تمام. همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری وخسته ﻣﻴﺸﻲ، دیگه نخواد سبزی هم پاک کنی. آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد. مکث را تمرین کردم….وﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم.وفهمیدم اگراونموقع زنگ میزدم امکان داشت روزقشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر. ربطی نداره متاهلی یا مجرد مکث را تمرین کن. گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . . گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . . . گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . . . گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . . گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامه اش میدیم . . . گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . . . گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم . . . و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم… بدونیم. . . . کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی . . . گاهی های زندگیمون باشیم . . . کاش یادمون نره که فقط: یکبار زنده ایم و زندگی میکنیم فقط یکبار
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |