با سلام خدمت شما بازديدكننده  گرامي ، به وبلاگ « شهر شمشک دربندسر بهشت رودبار قصران»

 

 خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات

 

 خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنی

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت ۷:۱۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

شخصی تعریف می‌کرد: چند وقت پیش از تهران ‌سوار اتوبوس شدیم بریم اهواز. پیرزنی پشت سر راننده نشسته بود.
اول جاده قم پیرزن به راننده گفت پسرم رسیدی بروجرد خبرم کن.
راننده هم گفت باشه.
رسیدیم قم، پیرزن پرسید نرسیدیم بروجرد؟
راننده گفت نه.
نزدیکی های اراک دوباره پرسید: نرسیدیم؟
راننده گفت: یه ساعت دیگه می‌رسیم.
نرسیده به بروجرد پیرزنه رو خواب برد
و راننده هم یادش رفت بروجرد بیدارش کنه.
تا اینکه رسیدیم نزدیکی خرم آباد و پیرزن از خواب بیدار شد.
گفت: نرسیدیم بروجرد؟
راننده گفت: رسیدیم خیلی هم ازش رد شدیم.
پیرزن خودشو زد به جیغ و داد و کولی‌بازی طوری که همه مسافران به ستوه اومدن.
راننده هم اولین دوربرگردون دور زد سمت بروجرد.
از بس پیرزن زبون به دهن نمی‌گرفت وُ دایم نِفرین می‌کرد مسافران هم هیچی نگفتن. خلاصه رسیدیم بروجرد!
اول بروجرد راننده دور زد و به پیرزنه گفت: ننه رسیدیم با احتیاط پیاده شو.
پیرزن گفت: برا چی پیاده بشم؟ کی گفته میخام اینجا پیاده بشم؟ من میخام برم اندیمشک.
دکتر تو تهران بهم گفته هر وقت رسیدی بروجرد قرصات رو بخور. حالا بی‌زحمت یه لیوان اَب بده قرصامو بخورم. 😐😂

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۶:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گفتم به کجا؟گفت:به دشت مجنون
من عازم خیبرم،نه دریای جنون
گفتم که شفیع،پس مرا قسمت چیست؟
گفتا که شفاعتت کند قطره خون
شعر: غلامرضاکیا(طالب)
زندگینامه شهید والامقام محمد شفیع کیادربندسری
اولین روز از خرداد ماه 1346 برای خانواده حاج بهرام کیادربندسری روزی به یاد ماندنی وفراموش ناشدنی است چرا که در این روز خداوند اولین فرزند خانواده را به آنها عنایت کرد و آنها هم بنابر گرامیداشت یاد بزرگ خاندان خود نام او را محمد شفیع نهادند.
خانواده این شهید مثل اکثر هم ولایتی ها به شغل کشاورزی مشغول بودند. دوران کودکی محمد شفیع در کنار پدرو مادر زحمتکش ومومن گذشت تااینکه پدر تصمیم گرفت برای ادامه کار و زندگی به تهران مهاجرت کند.
پدر محمد شفیع در منطقه نارمک منزلی خرید و شهید محمد شفیع دراین منزل رشد ونمو کرد تا روح بلندش جاودانه تاریخ شد.
منزل شهید در خ پدر ثانی نارمک در یک کوچه بن بست که درست مقابل مسجد شیلاتی که بعد ها بنام مسجد ثاراله تغییر نام یافت.قرار داشت. نزدیکی به مسجد انس به دین و مکتب را در این خانواده بیش از گذشته مستحکم ساخت و محمد شفیع نیز از این رهگذر توشه های فراوانی گرفت. دوران دبستان را با ثبت نام در مدرسه فردوس نارمک آغاز کرد.محمدشفیع و دیگر اعضای خانواده تحت توجه و تلاش بی وقفه وشبانه روزی پدر و مادر دلسوزی که جز سرافرازی و خوشبختی فرزندانشان هدف دیگری نداشتند پرورش یافتند.
بعد از پایان دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی شد و در مدرسه راهنمایی کمیل نارمک که بعدها به مدرسه دکتر حسابی تغییر نام یافت ادامه داد.
همزمان باشروع تحصیل دوره راهنمایی اعتراضات مردمی برعلیه رژیم پهلوی نیز به اوج خود رسید. ومحمد شفیع علی رغم سن کم ولی بدلیل ارتباط شبانه روزی با مسجد محل جزو فعالان پرکار مسجد محسوب میشد. خانواده وی هیچگاه آن سه روزی که محمد شفیع به دلیل پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) در بازداشتگاه کلانتری میدان نبوت(هفت حوض) بود را فراموش نخواهند کرد.چرا که تا مدتها مجبور بودند علاوه بر مراقبت وی به مسئولان مدرسه ای که در آن درس میخواند هم پاسخگو باشند.
در سالهای اول انقلاب محمدشفیع بعد از فراقت از تحصیل روزانه در فعالیتهای فرهنگی مسجد محل و مسجد جامع نارمک مبادرت میورزید.به گونه ای که بیشترین وقت خود را در مسجد ودر کنار همسنگران بسیجی خود می گذاراند.
با شروع جنگ تحمیلی و حضور رزمندگان برای دفاع از انقلاب و نظام اسلامی محمد شفیع را که درس عاشقی را در مساجد ودر میان بسیجیان آموخته بود برآن داشت که علی رغم محصل بودن و نیاز پدر و مادر به همراهی ایشان واصرار زیاد برای اعزام به جبهه پدر ومادر را قانع ساخت تا برای مهیا نمودن مقدمات اعزام او به پایگاه شهید بهشتی بروند ورضایت خود را در آنجا بطور رسمی اعلام نمایند ولی اینبار تبلیغات گسترده رژیم بعث عراق مبنی بر اینکه ایران بدلیل کمبود نیرو مجبور به اعزام نوجوانان کم سن وسال به جبهه ها شده است مانع بزرگی برای اعزام محمد شفیع به جبهه شد. با این همه محمد شفیع تسلیم این هیاهوی دشمنان نشد. و با عشقی که برای اعزام بدل داشت بدنبال راهکار دیگری گشت و بهیچ وجه از این تبلیغات عقب نشینی نکرد. و با ثبت نام در پایگاه بسیج رودبار قصران توانست مجوزهای لازم را برای اعزام به جبهه دریافت کند وبه خیل رزمندگان اسلام ملحق شد. و عاقبت روح بلند و ملکوتی این کبوتر عاشق ولایت در عملیات خیبر (جزیره مجنون) در هفتم اسفند 62 به آسمان پرواز کرد و روز دهم اسفند در گلزار شهدای بهشت زهرا س بخاک
سپرده شد. روحش شاد ویادش گرامی....
منبع: کتاب سو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۹:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

فرشته ایی پیر، ماموریتی در زمین بر عهده داشت٬ فرشته ایی جوان نیز با او شد. آنها برای گذراندن شب٬ در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. رفتار خانواده نامناسب بود. آنها دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند٬ بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. فرشته جوان که از رفتار نامناسب صاحبان خانه خشمگین بود، از تعمیر آن دیوار شگفت زده شد ولی فرشته پیر پاسخ داد :«همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.»

شب بعد٬ این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر٬ زن و مرد فقیر٬ رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد٬ فرشتگان٬ زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود٬ در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: «چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی٬ اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.»

فرشته پیر پاسخ داد: «وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم٬ دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند٬ شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم٬ فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادام. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.»

افسوس که ما دیر می فهمیم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

..

ساعت سه‌ نیمه‌شب بود..صدای زنگ تلفن پسر را بیدار کرد پشت خط مادرش بود ..پسر با عصبانیت گفت: "چرا این وقت شب منو از خواب بیدار کردید؟! " مادرگفت: ۲۵ سال قبل درهمین ساعت تو مرا از خواب بیدار کردی خواستم بگم: تولدت مبارک پسرم پس از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد ..صبح سراغ مادر رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمعی نیمه سوخته یافت .ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

هرگز دل کسی را نشکن ،هرگز.
همیشه زمان برای جبران وجود ندارد


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۴:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پسربچه‌ای برای سفر به شهر بغداد آماده می شد تا در آنجا درس بخواند و علم بیاموزد...

مادرش به او چهل دینار سپرد تا آن را خرج کند، سپس به او گفت: فرزندم با من عهد کن که هیچگاه و در هیچ کاری دروغ نگویی

پسرک به او قول داد که چنین کند، آنگاه همراه قافله خارج شد و رفت...
هنگامی که در صحرا راه می‌سپردند، گروهی از دزدان به آنها یورش بردند و پول و اموال آنها را غارت کردند، سپس یکی از مزدوران گروه به پسرک نگاهی کرد و از او پرسید: آیا تو هم چیزی به همراه داری؟

پسر پاسخ داد: چهل دینار!!
دزد خندید و گمان کرد که پسر قصد شوخی دارد و یا دیوانه است
از این رو او را گرفت و نزد رهبرشان برد و او را از آنچه پیش آمده بود با خبر ساخت
رهبر دزدان گفت: پسرم چه چیزی تو را به راستگویی واداشت؟!

پسر گفت: من با مادرم پیمان بستم که راستگو باشم، حال بیم آن دارم که به عهدم خیانت کنم

رهبر سارقان از گفته پسر سخت متاثر شد و گفت: دارائیت را آشکار کردی تا مبادا به عهد خود با مادرت خیانت کنی و من بیم دارم که به عهدم با خداوند خیانت ورزم

آنگاه به دزدان دستور داد هر آنچه را که از قافله ستانده بودند بازگردانند، سپس رو به پسرک کرد و گفت: من با دست کوچک تو به آغوش خداوند بزرگ بازمی‌گردم و توبه می کنم..

دیگر دزدان نیز به رهبرشان گفتند: تو بزرگ ما در راهزنی بودی امروز بزرگ ما، در بازگشت به سوی پروردگار هستی آنگاه همگی توبه کردند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۶:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

▪️روزی در مسجد شیخی پس از نماز جماعت، رو به مردم ایستاد و گفت: ای مردم امروز میخواهم جوانی را به شما معرفی کنم که قبلاً فردی لااُبالی و نااهل بود که انواع مال مردم خوری، دزدی، هیزی، عیاشی، ظلم و خلاصه گناهی نبود که انجام نداده باشد...
اما امروز او توبه کرده و در صف نماز میان شما نشسته و انسان شریفی شده؛
(سپس به جوانی اشاره کرد و گفت): از او می‌خواهم که به اینجا بیاید و برایمان از خود و مهربانی خدا بگوید.

▫️جوانی از میان جمعیت بلند شد؛ کنار شیخ رفت و گفت:
از مهربانی و پرده پوشی خداوند همین بس که عمری گناه کردم اما او پرده پوشی کرد و هيچكس نفهمید؛
اما از وقتی توبه کرده ام و به این شیخ گفته ام، آبروی مرا در تمام محل بُرده است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۵۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

☑️ او ۸۸ ساله بود، یک کهنه‌سرباز، و در آستانۀ از دست دادن خانه‌اش. روی ویلچر نشسته بود و می‌گریست… تا اینکه قاضی از جایگاهش پایین آمد.

🟢 «آرتور»، کهنه‌سرباز ۸۸ سالۀ جنگ ویتنام، در انتهای دادگاه روی ویلچر نشسته بود. همسرش مرده بود، فرزندی نداشت و خانۀ کوچک و فرسوده‌اش در حال فروپاشی بود. به خاطر خرابی ایوان، رنگ پوسته‌ پوسته و سقف چکه‌کننده، برایش برگه‌ی تخلف صادر کرده بودند — و او توان مالیِ تعمیرشان را نداشت.

⚪️ قاضی، مردی ۶۵ ساله که به سخت‌گیری و حکم‌های « رعایت احکام و مقررات» مشهور بود، نامش را خواند.
«آرتور» با دستان لرزان گوش می‌داد، در حالی که وکیل شهر تخلفات را می‌خواند و از جریمه‌های چند هزار دلاری سخن می‌گفت.

🟢 وقتی وکیل رسماً از دادگاه اجازه خواست تا در صورت عدم پرداخت هزینه های بازسازی، ملک را مصادره کند، ضربۀ آخر فرود آمد — خانه‌اش را از دست می‌داد.

🔴 قاضی شروع به صحبت کرد:
«آقای آرتور هریس، شهرداری درخواست دارد که…»
اما ناگهان سکوت کرد. فقط به پیرمرد نحیفی نگاه می‌کرد که حالا صورتش را در دستانش پنهان کرده بود و بی‌صدا، با شانه‌های لرزان، گریه می‌کرد.

⚪️ سکوتی سنگین بر دادگاه حاکم شد. قاضی، با چهره‌ای منقبض و احساسی که در آن می‌جوشید، لحظه‌ای تردید کرد. سپس ناگهان گفت:
«دادگاه پانزده دقیقه تنفس اعلام می‌کند.» و چکش را کوبید.

🔴 وقتی قاضی بازگشت، همهمه‌ای در فضا بود. اما قاضی نه به وکلا، بلکه مستقیماً به «آرتور» نگاه کرد.
با لحنی آرام‌تر گفت:
«آقای «هریس»، من در زمان تنفس تلفنی صحبت کردم. با مدیر انجمن کهنه‌سربازان محل، که دوستم است، و همچنین با صندوق حمایت از سربازان شهرستان تماس گرفتم. تمام جریمه‌ها لغو می‌شوند.»

🟢 «آرتور» سرش را بالا آورد، چهره‌اش پر از ناباوری بود.
قاضی ادامه داد:
«علاوه بر آن، اتحادیۀ پیمانکاران محلی تعهد کرده که تمام تعمیرات خانه را از هفته‌ی آینده رایگان انجام دهد .»

⚪️ این موج دوم مهربانی برایش بیش از حد بود. «آرتور»، که پیش‌تر از درماندگی گریه می‌کرد، این بار از شدتِ آرامش و سپاس می‌گریست.

🔴 و بعد قاضی کاری کرد که هیچ‌کس در عمرش ندیده بود. از جایگاه بلندش پایین آمد، به سوی ویلچر رفت، و پیرسرباز را در آغوشی محکم و انسانی گرفت.

🟢 «آرتور» در حالی که به ردای قاضی چنگ زده بود، با صدایی لرزان زمزمه کرد: «فکر نمی‌کردم دیگر کسی اهمیتی بدهد…»

⚪️ قاضی او را محکم‌تر در آغوش فشرد و با صدایی گرفته پاسخ داد:
«ما اهمیت می‌دهیم… من اهمیت می‌دهم. تو به ما خدمت کردی ما این را فراموش نمی‌کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ .
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻣﻮﺍﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺒﺮﻡ . ﺍﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺶ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﺪ . ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻨﺪ
. ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ ﺩﺍﺭ ﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﮔﻔﺖ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯿﺪ ؛ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺮﺣﻮﻣﻢ ﻋﻤﻞ
ﮐﻨﻢ .
ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺣﻤﺎﻗﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﯼ ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﻮﻟﻢ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ ، ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻭﺟﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﮑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺩﺭ ﻭﺟﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ، ﺗﺎ ﺍﮔﺮ
ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻭﺻﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺒﻠﻎ ﺁﻧﺮﺍ ﺧﺮﺝ ﮐﻨﺪ !!!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ، ﺍﺳﺘﻌﻔﺎﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻗﻠﻤﭽﯽ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺻﻔﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﻪ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۳۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خانم معلمی تعریف می‌کرد:
در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک سرود آماده می‌کردم.
به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان.
پدر و مادرشان هم دعوت مراسمند و بچه‌ها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند.
چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.
روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم.
باهم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند.
ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع.
دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و حرکات عجیبی انجام می‌داد.
بچه‌ها هم سرود را می‌خواندن و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود.

سرم از غصه سنگین شده بود و نمی‌تونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم.
خب چرا این بچه این کار رو می‌کنه، چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!
نمونه خوبی و تو دل بروی بچه‌ها بود!!
رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمی‌فهمید
به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم.
خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد!
فضا پر از خنده حاضران شده بود، همه سیر خندیدند.
نگاهی گرداندنم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرق‌هایش سرازیر بود.
از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟! اخراجش می‌کنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه،
من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانش‌آموز حتمی شود.
حالا آنی که کنارم بود زنی بود، مادر بچه، رفته بود جلو و تمام جوگیر شده بود.
بسیار پرشور می‌خندید و کف می‌زد،
دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود.
همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:
چرا اینجوری کردی؟!
چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!
دخترک جواب داد:
آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!!
معلم گفت: با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم: آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمی‌کنند و خود را لوس نمی‌کنند؟!
چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت: آموزگار صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح می‌دهم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من "کرولال" است،
چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می‌کردم.
تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود،
این زبان اشاره است، زبان کرولال‌ها
همین که این حرف‌ها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!!
آفرین دختر، چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیز، ببین به چه چیزی فکر کرده!!!
فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و... تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،،
نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!
از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش‌آموز نمونه را به او عطا کرد!!!
با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و مثل بزغاله برای مادرش جست و خیز می‌کرد تا مادرش را شاد کند!!
درس این داستان این بود: زود عصبانی نشو، زود از کوره در نرو، تلاش کن زود قضاوت نکنی، صبر کن تا همه‌ی زوایا برایت روشن شود تا ماجرا را درست بفهمی!!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۱:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانه‌ای برایش بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد.
پیرمرد با شرمندگی گفت:
نمی‌ توانم بخرم،
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست بند جدیدی بخرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد.
پیرمرد فردای آن روز ساعتش را فروخت و شانه‌ای برای همسرش خرید.
وقتی به خانه بازگشت، با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده
و بند ساعت نو برای او گرفته است.

اشک ‌ریزان همدیگر را نگاه می ‌کردند. اشک‌ هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود، بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند
و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.

به یاد داشته باشیم عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد.

عمل است که شدت عشق را به تصویر می‌کشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

📗مرحوم کافی نقل می‌کرد که شبی خواب بودم
که نیمه های شب صدای در خانه‌ام بلند شد

از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود
به در خانه پرسیدم که چه می‌خواهد؟

گفت که فردا چکی دارد و آبرویش
در خطر است! می‌خواست کمکش کنم

لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم
در حین پائین آمدن از پله‌ها فقط
در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی؟
نه آسایش داری و نه خواب و خوراک! همین

رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم
و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیم

همان شب حضرت حجه بن الحسن عج را
خواب دیدم فرمود: شیخ احمد
حالا دیگر غر می‌زنی
اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ
شخص دیگری؟

آنجا بود که فهمیدم که خداوند و امام زمان
چه لطف و محبت و عنایتی به من دارند

وقتی در دعاهایت از خدا
توفیق کار خیر خواسته باشی
وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی
که حوائجش بدست تو برآورده گردد
و این را خالصانه و از روی صفای باطن
خواسته باشی

خدا هم توفیق عمل می‌دهد
هر جا که باشی گره‌ای باز میکنی
ولو به جواب دادن سؤال رهگذری
اصلًا انگار روزیت می‌شود
خودت می‌فهمی که از بین آن همه آدم
چرا تو انتخاب شده‌ای

خدایا به حق علی و اولاد علی علیه‌السلام
عاقبت بخیری و توفیق کار خیر
به همه ما عنایت بفرما

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پیرمردی به نام مشهدی غفار ،حدود صد و بیست سال پیش ، در بالای مناره مسجد ملاحسن خان شهر خوی،سالها بود ڪه اذان می گفت. پسر جوانے داشت ڪه به پدرش می گفت: ای پدر صدای من از تو سوزناڪ تر و دلنشین تر و رساتر است، اجازه بده من نیز بالای مناره رفته و اذان بگویم.

پدر پیر مےگفت: فرزندم تو در پایین مناره بایست و اذان بگو. بدان در بالای مناره چیزی نیست . من مےترسم از آن بالا سقوط ڪنے ،مےخواهم همیشه زنده بمانے و اذان بگویے. بگذار تو جوان هستے عمری از تو بگذرد و سپس بالای مناره برو.

از پسر اصرار بود و از پدر انڪار. روزی نزدیڪ ظهر پدر پسر خود بالای مناره برای گفتن اذان فرستاد. مشهدی غفار تیز بود و از پایین پسرش را ڪنترل مےڪرد. دید پسرش هنگام اذان گاهے چشمش خطا رفته و در خانه مردم نظر مےڪند.

وقتی پایین آمد مشهدی غفار به پسر جوانش گفت: فرزندم من می دانم صدای تو بلندتر از صدای پدر پیر توست، می دانم دلنشین تر از صدای من است. و هیچ پدری نیست بر ڪمالات و هنر فرزندش فخر نڪند. من امروز به خواسته تو تسلیم شدم تا بر خودت نیز ثابت شود، آن بالا جای جوانے چون تو نیست و برای تو خیلے زود است.

آن بالا فقط صدای خوش جواب نمی دهد، نفسے ڪشته و پیر مے خواهد ڪه رام موذن باشد . تو جوانے و نفست هنوز سرکش است و طغیان گر، برای تو زود است این بالا رفتن. به پایین مناره ڪفایت ڪن، و بدان همیشه همه بالا رفتن ها به سوی خدا نیست. چه بسا شیطان در بالاها ڪمین تو ڪرده است ڪه در پایین اگر باشے ڪاری با تو ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۹:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

داستانک🦋🐥

داستان آموزندە و غم انگیز😔

🌺جوانی می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت.
از هم جداشدیم.
شب به تخت خوابم رفتم.
به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود...
مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...

روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم.

در آن نوشتم:
شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است.
آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟

به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...

پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ‼
ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده‌ام.
وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.

اشک از چشمانم سرازیر شد...

یک روز پدرتان از این دنیا می رود ... قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید...
اگر هم از دنیا رفته است یادش را گرامی دارید
و بر او رحمت و درود بفرستید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن!
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید.. و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
در حال حاضر شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد و اطلاع دیگری از وی در دسترس نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۶:۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ملایی بروی منبر تعریف می کرد:

روزی۳ دزد شبانه به منزل تاجری دیندار رفتند و تمام سکه های طلا را بار الاغ تاجر کردند و فورا از انجا خارج شدند .

در راه بازگشت وارد خرابه ایی شدند ، ۲ نفر از آن دزدها پنهانی دسیسه ایی چیدند و نفر سوم را کشتند و سهم او را بین خود تقسیم نمودند و به بیابان زدند

نزدیک ظهر یکی از انها که مسئول غذا بود برای رفع گرسنگی خوراکی تهیه کرد نشست و آن را بر سفره گذاشت دزد دیگر ناگهان خنجر کشید و او را از پای در آورد و خود که حالا صاحب تمام طلاها بود نشست و خوراک را خورد

ساعتی بعد تنها دزد باقی مانده نیز بر اثر سمی که شریک در غذا ریخته بود جان سپرد ، الاغ هم با بار طلا راهی منزل تاجر دیندار شد این مزد دینداری تاجر بود
پس دیندار باشید

همه به وجد آمدند و صلوات فرستادند
ناگهان بهلول بلند شد و گفت:
ای ملا ، دزدان که ۳ تن بیش نبودند و جملگی بمردند پس این جریان را چه کسی برای تو تعریف کرده ، نکند الاغِ تاجر برایت تعریف کرده؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۷:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

نيمى از زندگى مان
ميشود صرفِ اينكه به آدمهاى ديگر ثابت كنيم،
ما چقدر خوشبختيم...
به آدمهايى كه شايد خوشبختى برايشان تعريفِ ديگرى دارد
حتى اگر واقعاً هم خوشبخت باشيم،
اما همين خودنمايى،
ما را تبديل ميكند به بدبخت ترين آدمِ روى زمين!
غذايى اگر جلويمان ميگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجيح ميدهيم آن را به رخِ ديگران بكشيم...
سفرى اگر ميرويم،
ترجيحمان اين است كه بگوييم،
ما آمديم به بهترين نقطه ى روى زمين،تو
بمان همان جهنم هميشگى...
واردِ رابطه اگر ميشويم،عالم و آدم را با خبر ميكنيم،
كه ببينيد چقدر خاطرِ من را ميخواهد،
تو اما بمان در همان پيله ى تنهايى ات...
ما لذت بردن را پاك فراموش كرده ايم
مسيرى را ميرويم كه خطِ پايان ندارد،
فقط ميرويم كه از بقيه جا نمانيم!


▫️علی قاضی نظام

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان_آموزنده
🔆دروغگو هدایت یافت

روزى خوات بن جبير در راه مكه با عده اى از زنها طائفه بنوكعب نشسته بود (و با آنها گفت و شنود است ) اتفاقا حضرت رسول صلى الله عليه و آله از آنجا عبور مى كرد به او فرمود: چرا با زنها نشسته اى ؟

گفت : شترى دارم كه سركش است و مرتب فرار مى كند، اينجا آمده ام تا اين زنها طنابى برايم ببافند تا شتر را با آن ببندم .
پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى نفرمودند و رفتند؛ و بعد از انجام دادن كارشان بازگشتند و به او كه هنوز آنجا بود فرمودند: ديگر آن شتر چموش ‍ فرار نكرد؟

خوات مى گويد: من خجالت كشيدم و چيزى نگفتم . بعد از آن واقعه پيوسته از پيامبر فرار مى كردم و سعى مى نمودم رو در روى پيامبر قرار نگيرم ؛ زيرا از برخورد با او (كه فهميده بود آنچه گفتم بهانه اى بيش نبوده است ) حيا داشتم ، تا اينكه به مدينه آمدم .
روزى در مسجد نماز مى خواندم ، ديدم رسول خدا آمدند در كنار من نشستند.
من نماز را طولانى كردم ، پيامبر فرمودند: نمازت را طولانى مكن كه من در انتظارت هستم .

چون از نماز فارغ شدم به من فرمودند: آيا آن شتر چموش بعد از آن روز ديگر فرار نكرد؟ من خجالت كشيده و برخاستم و از نزدش رفتم .
روز ديگر پيامبر را ديدم در حاليكه روى الاغى نشسته و هر دو پايش را به يك طرف انداخته بود و از كوچه اى عبور مى كرد بمن كه رسيد فرمود: آيا ديگر آن شتر فرار نكرد؟

گفتم : بخدا قسم از روزى كه مسلمان شدم هرگز آن شتر فرار نكرده است (و من خلاف به عرض شما رساندم ).
پيامبر فرمود: الله اكبر الله اكبر خدايا خوات را هدايت فرما، پس از آن روز او از مسلمانان واقعى شد و مورد هدايت قرار گرفت .

📚شنيدنيهاى تاريخ ص 188- محجة البيضاء 5/235

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

نظر یک ریاضیدان را درباره خوشبختی و انسانیت پرسیدند.
در جواب گفت:
اگر زن یا مردی دارای اخلاق باشد، نمره ۱ میدهم،
اگر دارای زیبایی هم باشد، یک صفر جلوی عدد ۱ میگذارم ۱۰
اگر پول هم داشته باشد، یک صفر دیگر جلوی عدد ۱۰ میگذارم ۱۰۰
اصل و نسب هم باشد، یک صفر دیگر جلوی عدد ۱۰۰ میگذارم ۱۰۰۰
ولی اگر زمانی عدد ۱ رفت، چیزی به جز صفر باقی نمی ماند،
و صفر هم به تنهایی هیچ است، و آن انسان هیچ ارزشی ندارد.
مراقب «یک» خودتان باشید …

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ساده نباش جانم!
قرار نیست هرکس که به تو لبخند زد ، از سرِ مهربانی باشد ،

یا هرکس حرف هایِ قشنگ تحویلت داد ،
از سرِ صداقت و یکرنگی...

این مردم عادت کرده اند ، برایِ روزهایِ سردشان ، کلاهِ همدیگر را بردارند ...

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است" جانم...
کلاهت را محکم بچسب!
حواست باشد؛

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش ، ملاصدرا ، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد .در همان ایام در قمصر ، جوانی به خواستگاری دختری رفت . والدین دختر پس از قبول خواستگار ، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود .

از این رو ، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند ، به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند .

لذا عروس حیله ای زد و گفت : من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا ، همدیگر را ببینیم .در آن وقت مقرر ، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند :
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال ، عارف بزرگوار ، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد .او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید :چرا این گونه گریه می کنی ؟

ملاصدرا گفت : من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت . گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم . لذا به حال خود گریه می کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ساعت ۲:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

همسرم دوش به من گفت
*که مادر شده است*
بچه اش بخت بلندم زد و
*دختر شده است*

گفت؛ *ای کاش پسر* بود،
ولی حیف نشد
گفتمش؛ غصه نخور
*جان تو، بهتر شده است!*

دولت الانه بها داده
به زنها، مثلن؛
من شنیدم زن همسایه
*کلانتر شده است*

دختر خاله زری بود
که کنکوری بود؟!
رفته در جاده و
*راننده خاور* شده است

زن بقال سر کوچه
که صد کیلو بود
رفته در ارتش و الانه
*تکاور* شده است

مرد میشورد و میسابد
و زن، امروزه...
*صاحب صندلی* و
*دستک و دفتر* شده است

*زن، نماینده چند شهر*
کلان، من جمله...
*اصفهان و بم و آباده*
و ابهر شده است

در خبر دوش شنیدم
که حیاتی میگفت؛
*دیه اش با دیه مرد*
*برابر شده است*

*زن، مهندس شده، دکتر شده*،
این یعنی زن...
*جزوِ سرمایه انسانی*
کشور شده است

مرد سالاری و دوران
خوش مرد گذشت
زن در این دور و زمان
*شوهرِ شوهر شده است*..!

شعر از رسول سنایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دقت کردید انسان‌های صادق،
به صداقت حرف هیچ‌کس شک نمی‌کنند
و حرف همه را باور دارند.
انسانهای دروغگو تقریبا حرف
هیچ‌کس را باور ندارند و معتقدند
که همه دروغ می‌گویند.

انسانهای امیدوار همواره در حال
امیدوار کردن دیگرانند.
انسانهای ناامید همیشه
آیه یاس می‌خوانند.

انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان،
تشکر از دیگران است.
انسانهای تنگ نظر هر کاری
برای هرکس انجام دهند
چندین برابر می‌بینندش.

انسانهای متواضع تقریبا در مقابل
خواسته همه دوستان می‌گویند:
چشم سعی می‌کنم.
انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه
در مقابل حرف‌هایشان بگویند چشم.

انسانهای دانا در جواب بیشتر سوالات می‌گویند: نمی‌دانم
انسانهای نادان تقریبا در مورد
هر چیزی می‌گویند: من می‌دانم

شما دنیا را آنگونه می‌بینید که خود هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۷:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

« از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »
هنوز صدایش در گوشم هست
مادربزرگم را می‌گویم
آن روز‌ها هنوز مدرسه نمی رفتم
پول هایم را جمع کرده بودم برای خریدن یک توپ چهل تیکه ی واقعی
چند ماه طول کشیده بود تا پول هایم جمع شود

پول هایم را گرفتم دستم و به سمت مغازه رفتم
تمام مسیر را در فکر لذت رسیدن به آن توپ بودم
آنقدر غرق رویا بودم که متوجه افتادن پول هایم نشدم
وای که چقدر سخت بود قبول کردن این حقیقت
حقیقتی که می گفت پول هایت گمشده ، آرزو هایت پریده

تمام مسیر را برگشتم
وجب به وجب را با بغض نگاه کردم
نبود که نبود
انگار کسی قبل از من پول ها را برداشته بود
پول هایی که برای من بودند حالا دست نفر دیگری بود

دوس داشتم تا سر حد مرگ گریه کنم ولی فقط بغض داشتم
چند بار مسیر را رفتم و‌ برگشتم
از هر که رد می شد سراغ پول هایم را می گرفتم ولی خبری نبود که نبود
مثل یک ماتادور زخمی و خسته به خانه برگشتم
بغضم ترکید
مادر گفت فدای سرت
پدر پول داد و گفت با هم می رویم توپ را می خریم
ولی مادربزرگ گفت « از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »
از آن شب سال های زیادی می گذرد
هر شب وقتی همه خوابند من گذشته ام را قدم‌ می زنم

وجب به وجب می‌گردم تا کسانی را که گم کرده ام پیدا کنم
تا بگویم شما برای من هستید
بگویم من برای داشتن شما سختی کشیده ام
من فقط لحظه ای شما را گم کردم
اما وقتی گذشته ام را قدم میزنم آن ها را پیدا نمی کنم

انگار کسی قبل از رسیدن من آن ها را برای خود برداشته
کاش پدرم آن توپ را برایم نمی خرید

نمی خرید تا می فهمیدم اگر از دست بدهی دیگر به دست نمی آوری
هر شب صدای مادر بزرگم در گوشم هست « از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۱۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

من اگر مرد بودم ؛ دست زنی را می‌گرفتم ، پا به پایش فصل‌ها را قدم می‌زدم و برایش از عشق و دلدادگی می‌گفتم تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد !

شما زن‌ها را نمی‌شناسید ؛ زن‌ها ترسواند، زن‌ها از همه چیز می‌ترسند ! از تنهایی، از دلتنگی، از دیروز ، از فردا ، از زشت شدن ، از دیده نشدن، از جایگزین شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن ...

کافیست فقط حریم بازوان‌تان راست بگوید. کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید ...
عشق ورزیدن و عاشق کردن ، هنر مردانه‌ایست. وقتی زن‌ها شروع می‌کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می‌خورد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۳:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

مـردی نـزد عالمی از پــدرش شڪایت ڪرد.

گفت: پدرم مرا بسیار آزار میدهد.
پیــر شده است و از من میخواهد یڪ روز در مزرعه گندم بڪارم روز دیگر میگوید پنبه بڪار و خودش هم نمیداند دنبال چیست؟
مرا با این بهانه‌گیری‌هایش خسته ڪرده است...
بگو چه ڪنم؟

عالم گفت: با او بساز.
گفت: نمی‌توانم.!

عالم پـرسید: آیا فرزنـد ڪوچڪی در خانه داری؟
گفت: بلی.

گفت: اگر روزی این فرزند دیوار خانه را خراب ڪند آیا او را می‌زنی؟
گفت: نه، چون اقتضای سن اوست.

آیا او را نصیحت میڪنی؟
گفت: نه چون مغزش نمی‌رود و ...

گفت؛ میدانـــی چرا با فــرزندت چنین برخورد میڪنی؟!

گفت: نه.
گفت: چون تو دوران ڪودکی را طی ڪرده‌ای و میدانی ڪودڪی چیست، اما چون به سن پیری نرسیده‌ای و تجربه‌اش نڪرده‌ای، هرگز نمیتوانی اقتضای یڪ پیر را بفهمی!!

"در پـیـری انـســان زود رنــج میشــود، گوشه‌گیر میشود، عصبی میشود، احساس ناتوانی میڪند و ...

"پس ای فرزند برو و با پدرت مدارا ڪن اقتضای سن پیری جز این نیست."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۸:۱۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت. هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به اوعطا مى کرد.

برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى، بیهوده خود رابه زحمت مینداز.
برادر حاتم توجه نکرد.
مادرش براى اثبات حرفش، لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست.
وقتى گرفت از در دیگری رجوع کرد و باز چیزى خواست.
برادر حاتم با اکراه به او چیزى داد.
چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد،
برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت: تودوبار گرفتى و بازهم مى خواهى؟
عجب گداى پررویى هستى! مادرش چهره خود را آشکار کرد و گفت:
نگفتم تو لایق این کارنیستى؟
من یک روز هفتاد بار از برادرت به همین شکل چیزى خواستم و اوهیچ بار مرا رد نکرد.

بزرگان زاده نمی‌شوند
ساخته می‌شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

.
☘ برطرف شدن مشکلات به رضایت والدین

آقای سید صادق شمس الدینی نقل کردند : یک روز که خدمت آقای مجتهدی(ره) بودم به ایشان عرض کردم : یکی از دوستانم که مرد بسیار خوب و با تقوایی است ، دائماً در زندگی خود مشکل پیدا می کند و کارهایش گره می‌خورد و هر چه به ذوات مقدس اهل بیت (علیهم السلام) متوسل می‌‌شود ، نتیجه ای نمی‌گیرد ، آقای مجتهدی(ره) بعد از چند دقیقه فرمودند :

🖌 آقای سید صادق ، پدر دوست شما که هم اکنون در قید حیات نیست ، از او رضایت ندارد و این مشکلاتی که در زندگی دوست شماست از نارضایتی پدرش سرچشمه می‌گیرد ، آقای شمس الدینی می‌گفتند : همانجا با خود نیت کردم که به نیابت پدر دوستم ، عمل خیری انجام دهم ، هنوز چند لحظه از انعقاد این نیت درونی نگذشته بود که آقای مجتهدی(ره) فرمودند :

🖌 دیدم پدر دوستتان لبخندی زده و از پسرش راضی شد و بعد از آن، مشکلات دوستم یکی پس از دیگری برطرف گشت و زندگی او سامان یافت.

📖 لاله ای از ملکوت ، ص۲۰۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۳۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گنجشکی به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم
سر پناه بی کسی‌ام بود
طوفان تو آن را از من گرفت!
کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
خدا در جواب گفت:
ماری در راه لانه ات بود
تو خواب بودی، باد و باران را گفتم
لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
چه بسیار بلاها که به واسطه
محبتم از تو دور کردم و تو
ندانسته به دشمنی‌ام برخواستی!

مردی به قصرها و خانه‌های زيبا مینگريست.
به دوستش گفت: وقتی اين همه
اموال رو تقسيم میکردند ما كجا بوديم؟
دوست او دستش را گرفت
و به بيمارستان برد و گفت:
وقتی اين بيماری‌ها رو
تقسيم میکردند، ما كجا بوديم؟

خدايا حُکم و حِکمت در دست توست!
واسه داده ها و نداده هات شُكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۲:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد.

تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد: تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.

خواهر او که موافق نبود، آن را اینگونه نقطه گذاری کرد: تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه گذاری کرد:تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادرزاده ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.

پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند: تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادر زاده ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۷:۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |