|
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ « شهر شمشک دربندسر بهشت رودبار قصران»
خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات
خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنی
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت ۷:۱۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
شخصی تعریف میکرد: چند وقت پیش از تهران سوار اتوبوس شدیم بریم اهواز. پیرزنی پشت سر راننده نشسته بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۶:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
گفتم به کجا؟گفت:به دشت مجنون
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۹:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
فرشته ایی پیر، ماموریتی در زمین بر عهده داشت٬ فرشته ایی جوان نیز با او شد. آنها برای گذراندن شب٬ در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. رفتار خانواده نامناسب بود. آنها دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند٬ بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. فرشته جوان که از رفتار نامناسب صاحبان خانه خشمگین بود، از تعمیر آن دیوار شگفت زده شد ولی فرشته پیر پاسخ داد :«همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.» شب بعد٬ این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر٬ زن و مرد فقیر٬ رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد٬ فرشتگان٬ زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود٬ در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: «چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی٬ اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.» فرشته پیر پاسخ داد: «وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم٬ دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند٬ شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم٬ فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادام. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.» افسوس که ما دیر می فهمیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
.. ساعت سه نیمهشب بود..صدای زنگ تلفن پسر را بیدار کرد پشت خط مادرش بود ..پسر با عصبانیت گفت: "چرا این وقت شب منو از خواب بیدار کردید؟! " مادرگفت: ۲۵ سال قبل درهمین ساعت تو مرا از خواب بیدار کردی خواستم بگم: تولدت مبارک پسرم پس از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد ..صبح سراغ مادر رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمعی نیمه سوخته یافت .ولی مادر دیگر در این دنیا نبود. هرگز دل کسی را نشکن ،هرگز.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۴:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
پسربچهای برای سفر به شهر بغداد آماده می شد تا در آنجا درس بخواند و علم بیاموزد...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۶:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
▪️روزی در مسجد شیخی پس از نماز جماعت، رو به مردم ایستاد و گفت: ای مردم امروز میخواهم جوانی را به شما معرفی کنم که قبلاً فردی لااُبالی و نااهل بود که انواع مال مردم خوری، دزدی، هیزی، عیاشی، ظلم و خلاصه گناهی نبود که انجام نداده باشد... ▫️جوانی از میان جمعیت بلند شد؛ کنار شیخ رفت و گفت:
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۵۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
☑️ او ۸۸ ساله بود، یک کهنهسرباز، و در آستانۀ از دست دادن خانهاش. روی ویلچر نشسته بود و میگریست… تا اینکه قاضی از جایگاهش پایین آمد. 🟢 «آرتور»، کهنهسرباز ۸۸ سالۀ جنگ ویتنام، در انتهای دادگاه روی ویلچر نشسته بود. همسرش مرده بود، فرزندی نداشت و خانۀ کوچک و فرسودهاش در حال فروپاشی بود. به خاطر خرابی ایوان، رنگ پوسته پوسته و سقف چکهکننده، برایش برگهی تخلف صادر کرده بودند — و او توان مالیِ تعمیرشان را نداشت. ⚪️ قاضی، مردی ۶۵ ساله که به سختگیری و حکمهای « رعایت احکام و مقررات» مشهور بود، نامش را خواند. 🟢 وقتی وکیل رسماً از دادگاه اجازه خواست تا در صورت عدم پرداخت هزینه های بازسازی، ملک را مصادره کند، ضربۀ آخر فرود آمد — خانهاش را از دست میداد. 🔴 قاضی شروع به صحبت کرد: ⚪️ سکوتی سنگین بر دادگاه حاکم شد. قاضی، با چهرهای منقبض و احساسی که در آن میجوشید، لحظهای تردید کرد. سپس ناگهان گفت: 🔴 وقتی قاضی بازگشت، همهمهای در فضا بود. اما قاضی نه به وکلا، بلکه مستقیماً به «آرتور» نگاه کرد. 🟢 «آرتور» سرش را بالا آورد، چهرهاش پر از ناباوری بود. ⚪️ این موج دوم مهربانی برایش بیش از حد بود. «آرتور»، که پیشتر از درماندگی گریه میکرد، این بار از شدتِ آرامش و سپاس میگریست. 🔴 و بعد قاضی کاری کرد که هیچکس در عمرش ندیده بود. از جایگاه بلندش پایین آمد، به سوی ویلچر رفت، و پیرسرباز را در آغوشی محکم و انسانی گرفت. 🟢 «آرتور» در حالی که به ردای قاضی چنگ زده بود، با صدایی لرزان زمزمه کرد: «فکر نمیکردم دیگر کسی اهمیتی بدهد…» ⚪️ قاضی او را محکمتر در آغوش فشرد و با صدایی گرفته پاسخ داد:
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۳۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
خانم معلمی تعریف میکرد:
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۱:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانهای برایش بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
📗مرحوم کافی نقل میکرد که شبی خواب بودم از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود گفت که فردا چکی دارد و آبرویش لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم همان شب حضرت حجه بن الحسن عج را آنجا بود که فهمیدم که خداوند و امام زمان وقتی در دعاهایت از خدا خدا هم توفیق عمل میدهد خدایا به حق علی و اولاد علی علیهالسلام
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
پیرمردی به نام مشهدی غفار ،حدود صد و بیست سال پیش ، در بالای مناره مسجد ملاحسن خان شهر خوی،سالها بود ڪه اذان می گفت. پسر جوانے داشت ڪه به پدرش می گفت: ای پدر صدای من از تو سوزناڪ تر و دلنشین تر و رساتر است، اجازه بده من نیز بالای مناره رفته و اذان بگویم. پدر پیر مےگفت: فرزندم تو در پایین مناره بایست و اذان بگو. بدان در بالای مناره چیزی نیست . من مےترسم از آن بالا سقوط ڪنے ،مےخواهم همیشه زنده بمانے و اذان بگویے. بگذار تو جوان هستے عمری از تو بگذرد و سپس بالای مناره برو. از پسر اصرار بود و از پدر انڪار. روزی نزدیڪ ظهر پدر پسر خود بالای مناره برای گفتن اذان فرستاد. مشهدی غفار تیز بود و از پایین پسرش را ڪنترل مےڪرد. دید پسرش هنگام اذان گاهے چشمش خطا رفته و در خانه مردم نظر مےڪند. وقتی پایین آمد مشهدی غفار به پسر جوانش گفت: فرزندم من می دانم صدای تو بلندتر از صدای پدر پیر توست، می دانم دلنشین تر از صدای من است. و هیچ پدری نیست بر ڪمالات و هنر فرزندش فخر نڪند. من امروز به خواسته تو تسلیم شدم تا بر خودت نیز ثابت شود، آن بالا جای جوانے چون تو نیست و برای تو خیلے زود است. آن بالا فقط صدای خوش جواب نمی دهد، نفسے ڪشته و پیر مے خواهد ڪه رام موذن باشد . تو جوانے و نفست هنوز سرکش است و طغیان گر، برای تو زود است این بالا رفتن. به پایین مناره ڪفایت ڪن، و بدان همیشه همه بالا رفتن ها به سوی خدا نیست. چه بسا شیطان در بالاها ڪمین تو ڪرده است ڪه در پایین اگر باشے ڪاری با تو ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۹:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
داستانک🦋🐥 داستان آموزندە و غم انگیز😔 🌺جوانی می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت. روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم. در آن نوشتم: به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست... پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ‼ اشک از چشمانم سرازیر شد... یک روز پدرتان از این دنیا می رود ... قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۶:۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ملایی بروی منبر تعریف می کرد:
+ نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۷:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
نيمى از زندگى مان
+ نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
#داستان_آموزنده روزى خوات بن جبير در راه مكه با عده اى از زنها طائفه بنوكعب نشسته بود (و با آنها گفت و شنود است ) اتفاقا حضرت رسول صلى الله عليه و آله از آنجا عبور مى كرد به او فرمود: چرا با زنها نشسته اى ؟ گفت : شترى دارم كه سركش است و مرتب فرار مى كند، اينجا آمده ام تا اين زنها طنابى برايم ببافند تا شتر را با آن ببندم . خوات مى گويد: من خجالت كشيدم و چيزى نگفتم . بعد از آن واقعه پيوسته از پيامبر فرار مى كردم و سعى مى نمودم رو در روى پيامبر قرار نگيرم ؛ زيرا از برخورد با او (كه فهميده بود آنچه گفتم بهانه اى بيش نبوده است ) حيا داشتم ، تا اينكه به مدينه آمدم . چون از نماز فارغ شدم به من فرمودند: آيا آن شتر چموش بعد از آن روز ديگر فرار نكرد؟ من خجالت كشيده و برخاستم و از نزدش رفتم . گفتم : بخدا قسم از روزى كه مسلمان شدم هرگز آن شتر فرار نكرده است (و من خلاف به عرض شما رساندم ). 📚شنيدنيهاى تاريخ ص 188- محجة البيضاء 5/235
+ نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۸:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
نظر یک ریاضیدان را درباره خوشبختی و انسانیت پرسیدند.
+ نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ساده نباش جانم!
+ نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ساعت ۲:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
همسرم دوش به من گفت
شعر از رسول سنایی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
دقت کردید انسانهای صادق،
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۷:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
« از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۱۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
من اگر مرد بودم ؛ دست زنی را میگرفتم ، پا به پایش فصلها را قدم میزدم و برایش از عشق و دلدادگی میگفتم تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۳:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
مـردی نـزد عالمی از پــدرش شڪایت ڪرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۸:۱۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
. آقای سید صادق شمس الدینی نقل کردند : یک روز که خدمت آقای مجتهدی(ره) بودم به ایشان عرض کردم : یکی از دوستانم که مرد بسیار خوب و با تقوایی است ، دائماً در زندگی خود مشکل پیدا می کند و کارهایش گره میخورد و هر چه به ذوات مقدس اهل بیت (علیهم السلام) متوسل میشود ، نتیجه ای نمیگیرد ، آقای مجتهدی(ره) بعد از چند دقیقه فرمودند : 🖌 آقای سید صادق ، پدر دوست شما که هم اکنون در قید حیات نیست ، از او رضایت ندارد و این مشکلاتی که در زندگی دوست شماست از نارضایتی پدرش سرچشمه میگیرد ، آقای شمس الدینی میگفتند : همانجا با خود نیت کردم که به نیابت پدر دوستم ، عمل خیری انجام دهم ، هنوز چند لحظه از انعقاد این نیت درونی نگذشته بود که آقای مجتهدی(ره) فرمودند : 🖌 دیدم پدر دوستتان لبخندی زده و از پسرش راضی شد و بعد از آن، مشکلات دوستم یکی پس از دیگری برطرف گشت و زندگی او سامان یافت. 📖 لاله ای از ملکوت ، ص۲۰۵
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۶:۳۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
گنجشکی به خدا گفت:
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۲:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۷:۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|