نیش زنبور عسل برای سلامت افراد مفید است!

◽️زنبورها به دو دسته بی‌عسل و باعسل تقسیم‌بندی می‌شوند. نیش زنبورهای عسل، اسیدی بوده و نیش گروه دیگر قلیایی است. زهر اسیدی، ترکیبی از آمینواسیدها و آنزیم‌ها است که اثر ضدالتهابی دارند.

◽️ادعا می‌شود این ترکیبات دارای خواص ضدویروسی، ضدباکتریایی و ضدسرطانی بوده و در درمان برخی از بیماری‌ها نیز مفید هستند. به همین دلیل، از آن در اشکال مختلف، مانند مکمل غذایی، عصاره، سرم و مرطوب‌کننده، استفاده می‌شود.

◽️مطالعات علمی مختلف نشان داده است زهر زنبور عسل برای سلامت انسان میتواند کاربرد داشته باشد. در مطالعات مختلف به اثرات مثبت ناشی از مواد موجود در نیش حشرات اشاره شده است. با این‌وجود، بروز واکنش‌های آلرژیک یکی از عوارض جانبی جدی استفاده از آن است که حتما باید پیش از مصرف با پزشک مشورت کرده و با احتیاط و تحت نظر پزشک استفاده شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ساعت ۹:۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‍داستان_پینوکیو

چوبی که پینوکیو از آن ساخته شد، بشریت نام داشت

داستان پینوکیو را همه تان شنیده اید. ژپتو (ژوپیتر،خدای خدایان) عروسکی چوبی می سازد شبیه عروسک های خیمه شب بازی، ولی فراموش می کند نخ های آن را نصب کند، و این عروسک به نوعی صاحب "اختیار" می شود (پیکنو به زبان لاتین یعنی دم بریده).
وقتی ژپتوی پیر می خوابد پری مهربان به سراغ پینوکیو می آید و به او جان می دهد. (شب، تاریکی و پری مهربان ماهیت مادینه روانی یا آنیمایی دارند و معنای کلمه آنیما نیز جان یا حیات است).
این گونه است که وقتی ژپتوی پیر از خواب برمی خیزد عروسک ناتمام خود را می بیند که از در و دیوار بالا می رود و کارگاه نجاری اش را به هم می ریزد. ژپتو پسرکی سر به راه می خواهد، بنابراین برای پینوکیو کیف و کتاب و کفش و کلاه می خرد و او را روانهء مدرسه می کند، اما در راه مدرسه روباه مکار و گربه نره در کمین کودکانند. (گربه نره نماد غریزه است و روباه نماد طمع، و این دو از دیدگاه روانشناسی تحلیلی نماد سایه یا shadow هستند).
روباه و گربه بارها پینوکیو را فریب می دهند: یک بار با وسوسهء سیرک، یک بار با وسوسهء شهر بازی، یک بار با طمع جنگلی که در آن پول ها را می کارند و درخت پول سبز می شود؛ و پینوکیو در این مسیر بارها هر چه دارد می بازد و به صفر می رسد.

نقطهء اوج داستان هنگامی است که پینوکیو با مدد فرشتهء مهربان از فریب روباه و گربه رهایی می یابد و به خانه برمی گردد، اما ژپتو (ژوپیتر) را در خانه نمی یابد و به ناچار برای یافتن گمشده اش به سفری دیگر رو می آورد: سفری دریایی ( دریا هم نماد ناخودآگاهی).
پینوکیو در این سفر "یونس وار" به شکم ماهی فرو می رود و فرصت درون نگری میابد.
و این بار پینوکیو با پدر به خانه برمی گردد و از خلقت خود فراتر می رود و "انسان" می شود!
"کارلو کلودی" نویسندهء ایتالیایی در داستان پینوکیو تمام مراحل سفر قهرمانی و آرکه تایپ های یونگی را به کار می گیرد تا در پس داستانی به ظاهر کودکانه و جذاب، درس زندگی بیرونی و درونی را "سینه به سینه" انتقال دهد.
✍داستان سفر بشریت برای رسیدن به سعادت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۷:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد. کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.
روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟»
همسایه به او گفت: «‌خیاط هم در کوزه افتاد.»
و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره حرف می زده، می گویند:

«خیاط در کوزه افتاد»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۷:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان_شب

عنوان: یک فنجان قهوه

پیرمردی با چهره‌ای پر از چین و چروک و چشمانی که گویی قصه‌های زیادی را در خود جای داده‌اند، هر روز صبح در کافه‌ی دنجی در گوشه‌ی شهر می‌نشست. او همیشه یک فنجان قهوه سفارش می‌داد و ساعت‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شد. کسی نمی‌دانست به چه فکر می‌کند، اما حضورش نوعی حس آرامش و سکون را در فضا پخش می‌کرد.

روزی، دختر جوانی که به تازگی وارد کافه شده بود، کنجکاو شد و تصمیم گرفت با پیرمرد صحبت کند. او با لبخندی دوستانه به سمت میز او رفت و گفت: "صبح بخیر، آقا. من همیشه شما را اینجا می‌بینم. اگر ناراحت نمی‌شوید، می‌خواستم بدانم به چه چیزی فکر می‌کنید؟"

پیرمرد نگاهی به دختر انداخت، لبخندی زد و گفت: "من به زندگی فکر می‌کنم، دخترم. به تمام لحظات خوب و بد، به تمام فرصت‌هایی که از دست داده‌ام و به تمام چیزهایی که هنوز می‌توانم به دست بیاورم."

دختر جوان با تعجب پرسید: "ولی شما به نظر می‌رسد خیلی آرام هستید. چطور می‌توانید با این همه فکر و خیال آرامش خود را حفظ کنید؟"

پیرمرد جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و گفت: "من یاد گرفته‌ام که زندگی را همان‌طور که هست بپذیرم. یاد گرفته‌ام که از لحظات کوچک لذت ببرم و به آینده امید داشته باشم. زندگی مثل یک فنجان قهوه است. گاهی تلخ است، گاهی شیرین، اما همیشه ارزش نوشیدن دارد."

دختر جوان با دقت به حرف‌های پیرمرد گوش می‌داد. او فهمید که آرامش واقعی در پذیرش زندگی و قدردانی از لحظات آن است. از آن روز به بعد، او هر روز صبح به کافه می‌آمد و با پیرمرد صحبت می‌کرد. او از او درس‌های زیادی در مورد زندگی آموخت و یاد گرفت که چگونه با چالش‌ها روبرو شود و از لحظات خوب لذت ببرد.

و پیرمرد؟ او همچنان هر روز صبح در کافه می‌نشست و به زندگی فکر می‌کرد، اما حالا دیگر تنها نبود. او یک دوست پیدا کرده بود، کسی که به حرف‌هایش گوش می‌داد و از او الهام می‌گرفت. و این، به نظر او، بهترین چیزی بود که می‌توانست در این مرحله از زندگی به دست بیاورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



"پاره آجر"

روزی "مردی ثروتمند" در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه "پاره آجری" به سمت او "پرتاب" کرد.

"پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد."

مرد پایش را روی "ترمز" گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش "صدمه" زیادی دیده است.

به طرف پسرک رفت تا او را به سختی
"تنبیه" کند.

پسرک "گریان،" با تلاش فراوان بالاخره توانست "توجه مرد" را به سمت پیاده رو، جایی که "برادر فلجش" از روی "صندلی چرخدار" به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت:
اینجا خیابان خلوتی است و "به ندرت" کسی از آن عبور می کند.
هر چه "منتظر ایستادم" و از "رانندگان کمک خواستم،" کسی توجه نکرد.

"برادر بزرگم" از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.

برای اینکه شما را "متوقف" کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم!

مرد "متاثر شد" و به فکر فرو رفت...
برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد....

"در زندگی چنان با "سرعت" حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!"

* "خدا در "روح ما" زمزمه می کند و با "قلب ما" حرف می زند...
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او "مجبور می شود" پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.*

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



❤️انسانهای صادق به صداقت حرف هیچکس شک نمیکنند و حرفِ همه را باور دارند.
❤️انسانهای دروغگو تقریبا حرف هیچکس را باور ندارند و معتقدند که همه دروغ میگویند .
❤️انسانهای امیدوار همواره در حال امیدوار کردن دیگرانند .
❤️انسانهای نا امید همیشه آیه یاس میخوانند .
❤️انسانهای شریف همه را شرافتمند میدانند .
❤️انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان ، تشکر از دیگران است.
❤️انسانهای نظر بلند هرکاری برای هرکسی میکنند بازهم با شرمندگی میگویند:
ببخشید که بیشتر از این از دستم بر نیامد .
❤️انسانهای تنگ نظر هرکاری برای هرکس انجام دهند ، چندین برابر می بینندش .
❤️انسانهای بامحبت در نهایت مهربانی همه را با جانم ، عمرم ، عزیزم خطاب میکنند.
❤️انسانهای متواضع تقریبا در مقابل خواسته همه دوستان میگویند: چشم سعی میکنم
اما
❤️انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه در مقابل حرف هایشان بگویند چشم .
❤️انسانهای حسود همیشه فکر میکنند که همه به آنها حسادت میکنند .
❤️انسانهای دانا در جواب بیشتر سوالات میگویند: نمیدانم .
❤️انسانهای نادان تقریبا در مورد هر چیزی میگویند: من میدانم!!!

❤️با دانستن خصلت هایمان آنها را از خود دور کنیم تا سلامت و زیبایی مان درونی باشد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



"خانه پدر و مادر"
بعد از خانه خدا،تنها خانه ای است که:
روزی ده ها بار می توانی بروی بدون دعوت
و هر بار صاحب خانه از دیدنت خوشحال و خوشحال تر می شود.
خانه ای که برای رفتن نیازی به دعوت ندارد
خانه ای که حتی خودت می توانی کلید بیندازی و وارد شوی
خانه ای که همیشه چشمانی مهربان به در دوخته تا تورا ببینند
خانه ای که یاد آور آرامش کودکانه توست
خانه ای که حضورت و نگاهت به پدر و مادر عبادت محسوب می شود و گفتگویت با آنها ذکر الهی است
خانه ای که اگر نروی دل صاحبخانه میگیرد و غمگین می شود.
خانه ای که قهر با آن ، قهر با خداست!
خانه ای که دو تا شمع سوخته اند تا روشنی به ما بدهند و تا وقتی سوسو میزنند، شادی و حیات در وجودت جریان دارد.
خانه ای که سفره هایش خالص و بی ریاست
خانه ای که وقتی خوردنی آوردند اگر نخوری ناراحت و دلشکسته می شوند
خانه ای که همه بهترین هایش با خنده و شادمانی تقدیم تو می شود
خانه ای که .........

چقدر خانه والدین به خانه خدا شباهت دارد

"قدر این خانه ها را بدانیم"
"قدر این فرشته های آسمانی را بدانیم"
شاید خیلی زودتر از آن که فکر کنیم
دیر می شود.

تقدیم به همه اونایی که
به این خانه عشق میورزند ... ♥️

‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۳:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

❣ دکتر الهی قمشه ای :

وقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!

هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیت‌تر از شادی نیست.
حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.

حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون کنکور و استخدام، ترس نتیجه، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره ی تنهایی، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و.. هرگز نه ماندگار بودند
نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.

حالا میفهمم یک کبد سالم چندبرابر لیسانسم ارزشمند است.
کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های جمعه، روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همه ی ناشناخته‌های آینده های نیامده ام، شادیم از تمام لحظه های عبوسم،
امیدم از همه ی یاس هایم با ارزش تر بودند.

حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند...
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد.

یقین دارم آدم هایی که به معنی تمام قدر لحظه های بودنشان را میفهمند با غبار غم و تردید و غصه و ترس و چه شودها زندگی شان را حرام نکردند.
در حال، ماندند و ذهن شان را خالی، حسشان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار میکنند.

به معنی حقیقی کلمه زنده اند،
زندگی میکنند و به معنی واقعی کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی...

هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید. چون تمومی نداره. دنبال شادی باشید.
بذارید ذهنتون نفس بکشه


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در مقابل حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد .

نتیجه اخلاقی :
مشکلات مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند
و ما همواره دو انتخاب داریم:
اول اینکه:
اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند،
و دوم اینکه:
از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

چی بخوریم برای چه مریضی ای خوبه؟ درمان بیماری ها بدون داروهای شیمیایی

اگه افسردگی دارید:
ماهی

اگه بچتون لاغر و ضعیفه:
تخم بلدرچین، روغن زیتون،مغزها

اگه میخواین دندونتون خراب نشه:
چای سبز،کشمش

اگه چربی خون دارید:
گردو

اگه مادر هستید و شیرتون کمه:
رازیانه، آب هویج،لبنیات

اگه سردرد دارید:
شربت آبلیمو، فلفل قرمز

اگه کبد چرب دارید:
زرشک،شاتوت، آب انار

اگه کم خونی دارید:
اسفناج، لیمو، خرما

اگه نقرس دارید:
گوجه فرنگی و فلفل دلمه

اگه واریس دارید:
آب و نان سبوس دار

اگه آفت دهان دارید:
رب انار و آب انار

اگه تهوع دارید:
زنجبیل،پونه، هندوانه

اگه دلپیچه دارید:
دم کرده زیره

اگه میگرن دارید:
ماهی،امگا3، گردو

اگه عفونت دارید:
دمنوش پونه کوهی،سیر

اگه تبخال دارید:
سیب زمینی(ضد زخم)، پیاز (ضد تاول)

اگه تب دارید:
آب، لعاب برنج، میوه های آبدار

اگه معده درد دارید:
عسل،زنجبیل، زردچوبه

اگه ویار و تهوع صبحگاهی دارید:
گوجه، انار ملس

اگه پوکی استخوان دارید:
سنجد+ماست

اگه آرتروز دارید:
آناناس،شلغم، کلم

اگه نرمی استخوان دارید:
قارچ،ماهی،تخم مرغ

اگه بیخوابی دارید:
شیر گرم، موز، گیلاس

اگه دیابت دارید:
ماش، لوبیا قرمز، تربچه

اگه چربی دورشکم دارید:
بادام،گریپ فروت

اگه اسهال دارید:
هویج و سیب پخته،کته و ماست چکیده و نعنا

اگه یبوست دارید:
آب هویج، سبزیجات، آلو، اسپرزه

اگه وسواس دارید:
به

اگه کهیر دارید:
عدسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۲:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


«ولنتاين» نام كشيشي بوده ،كه مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد. زيراكه فرمانرواي روم بنام كلوديس دوم ،براين باور بوده كه سربازي در جنگ خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد
كلوديوس به قدري سنگدل بودكه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.
ولي كشيشي به نام ولنتاين ،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد. كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند و به جرم جاري كردن عقد اورا اعدام كنند.
از آن زمان در كشورهاي غربي روز 14 فوريه را روز ولنتاين
( روز عشاق يا روز عشق ورزي ) مي گويند و آن را جشن مي گيرند.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .

ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .

بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .

ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .

ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .

ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.

ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .

ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .

ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .

ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .

ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...

گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم !

چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم !

گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم !

چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم !
خداي عزيزم.
آخر سال نزدیک میشیم اگر توانشو داری دست دیگران رو بگیر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۸:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
اللهم عجل لولیک الفرج

ذوالفقار عشق
دل می تپد در انتظار تو ای شهریار عشق
کی می شود ظهور کنی از دیار عشق

گویند روز جمعه ای از راه می رسی
کی می شود تمام شب انتظار عشق

عمری زهجر روی تو خواندم دعای وصل
بردار پرده،،تا که ببینم عذار عشق

درد فراق روی تو کی ؟ گیرد التیام
تنها تویی طبیب من ای غمگسار عشق

دل خسته شد،ز ظلم وفساد وفسون ،بیا
ای بهترین نشانه عدل وقرار عشق

قرآن غریب وعشق غریب وحیا غریب
کی؟ می رسی غبار زدایی؟سوار عشق

نا محرمان چو محرم ومحرم برای غیر
وارونه شد حقیقت وحق،در مدار عشق

دجال فسق می برد این کاروان به گور
ما را سوار کن به سمند قطار عشق

اینک هوای نفس به هر حیله راهنماست
هر کس ،پی دلی برود در شکار عشق

ای منتقم،بیا ودر این صحنه کن ظهور
برچین بساط ظلم،تو با ذوالفقار عشق

💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐

غلامرضا کیادربندسری ( طالب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا برای خرید مایحتاج خود به شهر می آمد ...
کنار پنجره می نشست ؛ وبیرون را تماشا می نمود..
گاهی؛ چیزهائی از کیف خود در می آورد
و از پنجره قطار به بیرون پرتاب می نمود
یکی از مسئولین قطار کنار ایشان آمد و با تحکم پرسید که: پیرزن چکار میکنی؟!
پیرزن؛ نگاهی به ایشان انداخت و لبخندی مهربان گفت : من بذر گل در مسیر می افشانم
آن مرد با تمسخر و استهزا ، گفت : درست شنیدم ؛ تخم گل در مسیر می افشانی؟!
پیرزن جواب داد ؛ بله تخم گل ...
مرد خنده ای کرد و گفت : اینرا که باد می برد ؛ بنده خدا ؟
پیرزن جواب داد ؛ من هم می دانم که باد می برد... ولی مقداری از این تخمها به زمین می رسند و خاک آنها را می پوشاند
مرد که خیال میکرد پیرزن خرفت شده است
گفت: با این فرض هم آب می خواهند .
پیرزن گفت : افشاندن دانه با من .. آبیاری با خدا..
روزی خواهد رسید که گل و گیاه تمام مسیر را پر خواهد کرد؛ و رنگ راه تغییر خواهد نمود و بوی گلها مشام تمام ساکنین و مسافرین نوازش خواهد داد و من و تو و دیگران از رنگی شدن مسیر لذت خواهیم برد ...
مرد از صحبت خود با پیرزن جواب نگرفت
با تمسخر و خندیدن به عقل آن پیرزن ؛ سرجای خود برگشت ...
مدتها گذشته بود که ؛ آن مرد دوباره سوار قطار شد و کنار پنجره نشسته و بیرون را نگاه می کرد
که یک دفعه متوجه بوی خاصی شد.. کنجکاو که شد؛ دیدکه رنگ مسیر هم عوض شده است
و از کنار رنگها و رایحه های نشاط آور رد می شدند
و مسافرین با شوق و ذوق گلها را به همدیگر نشان می دادند
آن مرد ؛ نگاهی به صندلی همیشگی پیرزن انداخت ؛ ولی..... جایش خالی بود
سراغش را از دیگران گرفت ؛ گفتند : چند ماه است که ؛ از دنیا رفته است
اشک از دیدگان آن مرد سرازیر شد
و به نشانه احترام به آن همه احساس بلند شد و تعظیم نمود
***
آن پیرزن رنگ و بوی گلها را ندید و استشمام نکرد ؛ ولی هدیه ای زیبا به دیگران تقدیم کرد

همیشه عشق و محبت و مهربانی به دیگران هدیه بده ؛
روزی خواهد رسید که آنکس که به او محبت میکنی با انگشت اشاره
از شما به نیکی یاد خواهد کرد...

*بیا تا جهان را به بَد نَسپَریم*
*به کوشش همه دستِ نیکی بریم*
*نباشد همی نیک و بَد پایدار*
*همان بِهْ که نیکی بُوَد یادگار*
فردوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند.
دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود.
عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود.
وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش میسراید:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

تلنگر

♥️همینطور که سنمون میره بالا و پیرتر میشیم متوجه میشیم که ساعت مچی‌مون چه صد هزار تومنی باشه و چه ده میلیون تومنی، هر دو یک وقت را نشون میدن

♥️کیف پولمون چه هزار تومن ارزش داشته باشه و چه صد هزار تومن، ارزش پولی که داخلش هست فرقی نمی‌کنه

♥️خونه‌ای که توش زندگی می‌کنیم، صدمتری یا دو هزار متری، روی تنهایی ما اثری نداره

♥️هواپیمایی که باهاش سفر می‌کنیم، چه تو قسمت درجه یک نشسته باشیم، چه تو عادی؛ اگه سقوط کنه همه با هم می‌میریم

♥️همین طور که سنمون بالا میره، متوجه میشیم که خوشبختی همیشه هم با دنیای مادی اطرافمون ارتباطی نداره

♥️پس اگه سایه پدر و مادر بالای سرتونه، خواهر و برادری دارین، دوستانی دارین که میتونید باهاشون بگین و بخندین؛ از زندگی ‌لذت ببرید! خوشبختی واقعی چیزی جز این نیست☺️
‎‌‌‌‌‌.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

(وقتی چترت خداست)
بگذار ابر سرنوشت هر چقدر میخواهد ببارد.

(وقتی دلت با خداست)
بگذار هر کس میخواهد دلت را بشکند.

(وقتی توکلت با خداست)
بگذار هر چقدر میخواهند با تو بی انصافی کنند.

(وقتی امیدت با خداست)
بگذار هر چقدر میخواهند نا امیدت کنند.

(وقتی یارت خداست)
بگذار هر چقدر میخواهند نا رفیق شوند.

(همیشه با خدا بمان. )
چتر پروردگار، بزرگترین چتر دنیاست. . .

چتر خدا بالای سر زندگیتون دوستان مهربانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ؛
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ! ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ, ﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻟﻄﻔﺎً ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﯽ;
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ،
ﭘﺲ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ.
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻣﺮﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻧﮑﻦ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ،
ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﻨﻢ.
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺴﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﺎﺵ.

ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺩﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ،
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﻮﯼ،
ﭘﺲ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻪ ﻧﮑﻨﻢ...؟!
ﺍﺯ ﮐُﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﺫﻫﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﻢ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ...
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺗﻮ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ...

قبل از اینکه دیر شه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آن روز رضا کنار بیداران بود
همگام تلاش و جوشش یاران بود
در بیست و دو بهمن پنجاه و هفت
خونش به حماسه قصه ی باران بود
(شعر: غلامرضا کیا(طالب))

زندگینامه شهید رضا ساوه دربندسری
پانزدهم خرداد 1341برای خانواده مشهدی علی محمد بیاد ماندنی ترین سال زندگی محسوب میشد. او از اهالی تلخاب دربندسر بود وقتی که خبر تولد نوزاد پسری که خداوند بعد از سالها راز ونیاز وتوسل به امام رضا (ع) به خانواده اش عنایت کرد . سجده شکر بجا آورد و به شکرانه این نعمت الهی نام نوزادش را (رضا) نهاد.
اعتقادات مذهبی قوی پدر و مادر رضا را برآن داشت که برای رسیدن به این خواسته خود توسل به امام رضا(ع) را راهی برای استحابت دعاهایشان انتخاب کنند. ازاین رو آنها همیشه رضا را هدیه الهی ونظر کرده آن امام همام میدانستند. وبرهمین اساس مادر مومنه رضا برای قدردانی از محبت امام هشتم در هفت سالگی موهای فرزند را میتراشد و هم وزن آن پول و طلا در ضریح مقدس امام هشتم می اندازد.
این شهید عزیز توسط پدر و مادر مومن خود از همان طفولیت با قرآن ونماز واهل بیت(ع)آشنا و در یک محیط کاملا مذهبی رشد کرد.
رضا دوران ابتدایی را در مدرسه ابتدایی دربندسر گذراند. و بدلیل مهاجرت کاری پدر خانواده به تهران منتقل میشوند.
پدر در گارگاهی درتهران مشغول بکارشد ودر محله وحیدیه منطقه نظام آباد در یک خانه اجاره ای زندگی شهری خود را آغاز کردند.و رضا درهمان سال وارد مدرسه راهنمایی شد و به ادامه تحصیل پرداخت . این شهید عزیزهمزمان با تحصیل در هیئت قرآنی(تلخابی ها) آموخته های قرآنی خود را افزایش میداد.وهمراه با نوجوانان محل در ایام محرم وصفر دسته سینه زنی راه اندازی میکرد وخود میاندار عزاداران و عاشقان سیدالشهدا (ع)در محله وحیدیه شد.
اما بیماری وپس از آن فوت زود هنگام پدر ،دغدغه های رضا را برای تامین مخارج این خانواده شش نفره زیاد کرد
به گونه ای که رضا مجبور شد علاوه بر تحصیل در کارگاه تاسیسات و لوله کشی کار کند.تا در تامین هزینه های زندگی به مادر وخواهرانش کمک کند.
دوران نوجوانی و بلوغ رضا مصادف
باشروع نهضت اسلامی حضرت امام خمینی ره گردید.و رضا هم مثل هزاران جوان هم سن و سال خود با زمینه های مذهبی که داشت علاقه مند به همراهی با خیل ارادتمندان آن امام شد.
باشرکت در تمامی راهپیمای ها لحظه به لحظه آرزوی دیدار امام در وجودش بیشتر شد .صبح روز دوازدهم بهمن ماه 58به شوق دیدن رهبری که پس از 15 سال به کشور باز می گشت ملتمسانه از مادر اجازه رفتن گرفت.وبا رضایت مادر از خانه خارج شد.
بعد از ورود امام به ایران شهید رضا که در متن انقلاب وارد شده بود هر روز به خانواده بشارت پیروزی میداد. روزهای بیستم تا بیست ودوم بهمن 57اوج درگیری نیروهای مردمی با عوامل حکومت پهلوی بود. چون امام ره دستور به ایستادگی و مقاومت داد. مرکز درگیریهای شرق تهران خیابان دماوند وکوچه پس کوچه های منتهی به پادگان نیروی هوایی و فرودگاه دوشان تپه بود این منطقه درگیری نزدیک محل زندگی رضا هم بود. وجوانان زیادی را بخاک وخون کشیدند و روح رضا هم در روز بیستم بهمن پیشتاز این انقلاب بزرگ اسلامی بود . پیکر مطهرش تا چند روز پس از بیست و دوم بهمن توسط دامادشان در سردخانه پزشکی قانونی پیدا و بدست خانواده رسید که با ورود پیکرش به دربندسر نوید پیروزی انقلاب اسلامی را وارد دربندسر کرد و بایک تشییع با شکوه در جوار امامزاده محمود ع دربندسر آرام گرفت.روحش شاد یادش گرامی...
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



نسخه‌ای ساده برای تشخیص چهار بیماری مهم !

① یک استکان آبغوره بنوشید و 50 ثانیه صبر کنید...
② اگر دهانتان آب افتاد، قندتان بالاست.
③ اگر دهانتان خشک شد، مشکل کبدی دارید.
④ اگر دهانتان کف کرد یا چسبناک شد، چربی خون دارید.
⑤ اگر دچار سردرد شدبد، اختلال فشار خون دارید.

‌‎‌‎

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

موقع پوست کندن پیاز تا می توانید اشک بریزید:

عده اي به دلیل آنکه پوس کندن پیاز چشم هایشان را اذیت می کند اغلب از این کار پر فایده سرباز می زنند اما اگر بدانند پوست کندن پیاز تا چه اندازه به سلامت ذهن آن ها کمک می کند هیچ گاه این کار را ترک نمی کند.


پوست کندن پیاز و به دنبال آن اشک و سوزش چشمانی که به دنبال آن می آید سبب می شود چشم ها آهسته تر پیرشوند و در سنین بزرگسالی دچار آب مروارید و پیری چشم نشویم.

هنگام پوست کندن پیاز تا جایی که می توانید اشک بریزید زیرا سبب می شود تا چشم هایتان براق شود وهرگونه آلودگی از مغز شما پاک شود پس تا جاییکه می توانید پیاز پوست بکنید و نگران سوزش چشم هایتان نباشید.

‌‎‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه‌اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى‌برد و مى‌كوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى‌برد و خواجه به حال خود باقى بود.
عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.
خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى‌الحال مردند.
خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.
این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*گروه سنی 40 تا 90*


*کنترل کردنی‌ها*
۱- فشار خون
۲- گلوکز
۳- تریگلیسرید
۴- کلسترول

*کم کردنی‌‌ها*
۱- نمک
۲- شکر
۳- آرد سفید
۴- غذاهای فراوری شده

*مورد نیازها*
۱- سبزیجات
۲- حبوبات
۳- لوبیا
۴- مغزها
۵- تخم مرغ
۶- روغنهایی نظیر
روغن زیتون یا نارگیل
۷- گردو
۸- میوه‌ها

*فراموش کردنی‌ها*
۱- سنتان
۲- گذشته تان
۳- مشکلاتتان

*اساسی‌ها*
۱- دوستانتان
۲- افکار مثبت
۳- خانه‌ای تمیز
که در آن از شما
استقبال بشود.

*همیشگی‌ها*
۱- شادی و لبخند و خنده
۲- فعالیت فیزیکی حتی کوتاه
۳- کنترل وزن گاه گاهی

*6 چیز که نباید صبر کنید*
۱- صبر نکنید تا تشنه شوید بعداً آب بخورید.
۲- صبر نکنید تا خوابتان بگیره بعداً بخوابید.
۳- صبر نکنید تا خسته شوید بعداً استراحت کنید.
۴- صبر نکنید تا بیمار شوید بعداً آزمایشات پزشکی انجام بدین.
۵- صبر نکنید تا بعداً به کسی بگویید: دوستت دارم.
۶- صبر نکنید کسی یا چیزی بتواند روی اعتماد به نفستان تأثیر منفی بگذارد.



*سالم و تندرست باشین*

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۵:۵۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

با توجه به سن‌مان، چقدر پیاده‌روی کنیم؟/ از کودکان تا سالخوردگان

🔹کودکان ۳ تا ۵ سال معمولا کل روز را فعال هستند و البته نمی‌توان تعداد قدم‌های پیاده‌روی یا مقدار زمانی آن را تعیین کرد. در هر حال بیشتر کودکان این سن، کل روز را در حرکت و بازی هستند.

🔹کودکان ۶ تا ۱۷ سال باید هر روز حداقل ۶۰ دقیقه ورزش‌های هوازی، پیاده‌روی، داشته باشند که این زمان تقریبا معادل ۱۱۲۹۰ تا ۱۲۵۱۲ قدم است. بنابراین ۱۲ هزار قدم پیاده‌روی در روز برای این رده سنی ایده‌آل است.

🔹بهتر است بزرگسالان (۱۸ تا ۵۹ سال) روزانه ۷ تا ۱۰ هزار قدم پیاده‌روی کنند. این مقدار پیاده‌روی برای بزرگسالان ۶۰ سال به بالا، ۶ تا ۸ هزار قدم در روز است که البته هرچه سن بالاتر رود و به ۹۰ یا ۱۰۰ سالگی اضافه شود، حدود ۷۵۰۰ قدم در روز کافی است.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱:۵۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🪷ما در زمان خودمون زندگی می‌کنیم
تجربیاتی داریم،
انتخاب‌هایی داشتیم و داریم،
تربیتی داشتیم و داریم،
جامعه‌ای داریم که درآن زندگی‌می‌کنیم ....
که باعث شده
ما امروز در این نقطه و این زمان باشیم
پس مقایسه رو رها کنید،
درست و غلط‌ها و تحلیل‌های
بی نتیجه رو کنار بگذارید و تلاش کنید تا
خودتون زندگی کنید
و مسیر دلخواهتون رو جوری
که‌ دوست دارید بسازید...
ما نه از کسی جلوتریم!
و نه از کسی عقب تر!
ما در زمان خودمون زندگی می‌کنیم..

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱:۴۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


🦋 ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻧﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ:

🍃 ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ گذﺭﺍﻧﺪﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﺑﻮﺩﻡ.

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ،
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﺍﯼ
ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﯿﻢ، ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﮏ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪ!

ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ،

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻧﻔﺲﻧﻔﺲﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ:
ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﻩ...

ﺑﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﺩﺭﺏ ﻋﻘﺐ ماشین ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺸﺴﺖ.

ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ:
ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﻣﺸﻬﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ!!!

ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺯﯾﺮﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺧﻨﺪﻩای ﻣﺮﻣﻮﺯﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ:

ﭼﻮﭘﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵﺑﺮﺳﯿﻢ و ویزیتش کنیم، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ!

ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﺩﺍﺭد.

ﺩﺍﺭﻭ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺯﺩﯾﻢ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ.

ﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯾﻢ.

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﮏ ﺗﻘﺪﯾﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻬﺪﺍﺭﯼ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﻠﯽ ﺗﮑﻨﯿﮏ ﺗﻬﺮﺍﻥ را ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻧﻤﻮﺩﻩﺍﯾﺪ، ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...!

ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ، ﻫﺎﺝ و ﻭﺍﺝ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ، ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪﻫﺎﯼ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎد!!

ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺴﺮﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟!

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻧﮑﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ!!
ﭘﺴﺮﻡ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺎﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺱ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺤﻠﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ...

🙈 ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ، ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺻﻞ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺭﯾﺸﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﺭ نکنم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



🍃 مردی که شهر خود را ترک کرده بود، برمی‌گردد و متوجه می‌شود که خانه‌اش در آتش است. آن خانه یکی از زیباترین خانه‌های شهر بود و آن مرد خانه را بیشتر از هرچیزی دوست داشت! خیلی‌ها حاضر بودند برای خانه قیمت دو برابر پیشنهاد بدهند، اما او هرگز با هیچ قیمتی موافقت نکرده بود و حالا خانه جلوی چشمانش در حال سوختن است. هزاران نفر جمع شده‌اند، اما کاری نمی‌توان کرد، آتش چنان گسترش یافته است که حتی اگر سعی کنید آن را خاموش کنید، چیزی نجات پیدا نخواهد کرد (همه چیز سوخته بود). بنابراین او بسیار غمگین شد.
پسرش دوان دوان می‌آید و چیزی در گوشش زمزمه می‌کند: «نگران نباش. دیروز فروختمش با قیمت خیلی خوب. پیشنهاد خیلی خوب بود، نمی‌توانستم منتظرت بمانم. من را ببخش.» پدر گفت: «خدا را شکر، الان مال ما نیست!» سپس آرام شد و مانند 1000 ناظر دیگر به عنوان یک ناظر ساکت ایستاد.
سپس پسر دوم دوان دوان می‌آید و به پدر می‌گوید: «داری چه کار می‌کنی؟ خانه در آتش است و تو فقط سوختن آن را تماشا می‌کنی؟» پدر گفت: "مگر نمی‌دانی برادرت آن را فروخته است." او گفت: «ما فقط یک مبلغ پیش پرداخت گرفته‌ایم، نه اینکه به طور کامل تسویه شود. اکنون شک دارم که آن مرد قصد خرید آن را داشته باشد.»

اشکی که ناپدید شده بود دوباره به چشمان پدر آمد و قلبش تند تند تپید. و سپس پسر سوم می‌آید، و می‌گوید: «آن مرد مردی است که به قول خودش عمل می‌کند. من تازه از طرف او آمده‌ام.» گفت: «خانه سوخته یا نه مهم نیست، مال من است. و من بهایی را که با آن توافق کرده‌ام، پرداخت می‌کنم. نه تو می‌دانستی و نه من می‌دانستم که خانه قرار است آتش بگیرد.»
😪 سپس همه ایستادند و بدون نگرانی سوختن خانه را تماشا کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🟡 این شعر خیلی قشنگه بخونید :

دل تنگم دوباره سادگی کرد
بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد

دلم یاد بیست سال پیش کرده
هـوای بـستـگان خـویـش کرده

همان موقع که دلها شاد بودند
هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند

همه کوی و گذر لطف و صفا بود
سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود

قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت
زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت

یه رنگی بود و لطف و مهربانی
سـرور و جشن بود و شـادمـانی

قدیما هیچکس نامردی نمی کرد
کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد

چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟
چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟

چرا مهـر و محبت کیمیـا شد
همه دنیا پر از رنگ و ریا شد

چطوری بسته شد درهای رحمت
کجــا رفت آن همه مهــر و محبت

چرا مردم شدند در غم گرفتار
دلـم تنگه از این آشفتـه بازار

بگو رحم و مروتها کجا رفت؟
جوانمردی فتوتها کجا رفت؟

بـرادر بـا بـرادر جنگ داره
پدر از بچه خود ننگ داره

پـدر سالاری از بن ریشه کن شد
پسـر سالاری و خر در چمن شد

جوان تا ظهر زیر رختخوابه
پدر بیچــاره در رنـج و عذابه

قدیما که همش حرف پسر بود
عـصـــای پیــریِ دست پدر بود

کنون برخی پسرها بی بخارند
تعصب مـــردی و غیــرت ندارند

نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد
همه دلها پر از کین و غرض شد

نـهــال آرزوها بی ثمر شد
برادر از برادر بی خبر شد

دگـــر حــرفـی ز عمو و دایـی نیست
چه شد خاله، خبر از زندایی نيست

پســر خاله نمی گیرد سراغت
نمی روید گلی دیگر به باغت

همــه فــامـیـــل از هـمـدیــگه دورند
چرا اینگونه سرد و سوت و کورند

بسی لعنت به این رسم زمونه
به این دنیـای بر عکس وارونه

یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره
یکی هم یک موتور سیکلت نداره

یکی در پول و ثروت غوطه ور شد
یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد

یکی املاک و صدها خانه داره
یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره

یکی درگیر درد بی علاجه
یکی دنـبــال وام ازدواجــه

یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری
یکی در پارتی و شب زنده داری

ببخشید که این دل بنده سادگی کرد
دلــش یــاد زمـــان بـچـگـی کرد



‌‌‌‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دانشمندان در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده‌اند که استشمام بوهای مختلف روی نحوه رفتارهای انسان تأثير مستقيم دارد.

- استشمام بوی نان: باعث می‌شود شما مهربان‌تر شويد. در واقع بوی نان انسان را نرم‌تر می‌کند!

- استشمام بوی نعناع: به‌خصوص برای ورزشکاران باعث ايجاد انگيزه و علاوه بر اين، باعث بهبود خُلق و خوی افراد می‌شود!

- استشمام دانه‌های قهوه: استرس را به حداقل ميرساند و شادمانی بیشتری را به سمت شما جذب ميکند!

- استشمام بوی پرتقال و ليمو: باعث افزايش انرژی و به دنبال آن شادی و نشاط میشود!

- استشمام بوی سیب: افزایش امیدواری را افزایش میدهد خصوصا در صبح!

- استشمام گل یاس: عطر یاس میتواند شما را از غمگینی برهاند و افکار ناشی از افسردگی را از ذهن دور کند!

- استشمام بوی کاج: عطر و بوی کاج دشمن استرس است و باعث میشود از ته دل بخندید!

- استشمام بوی دارچین: باعث افزایش حافظه و تمرکز میشود!

- استشمام بوی اسطوخودوس: رایحه اسطوخودوس برای رفع اختلالات خواب و آرام شدن ذهن و جسم مناسب است!

- استشمام بوی چمن تازه: برای جلوگیری از آلزایمر و محرک شادی و نشاط است!

‌‎‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۹:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گاهی نباش ...
خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ،
وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ...
ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟!
چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟!
سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟!
کدامشان نگرانت می شود ؟!
و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟!
اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن !
رسمِ آدم ها همین است ؛
اگر بودی که هیچ ...
اگر نبودی ، دیگران هستند !!!
این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |