🔻در کدام ساعات از روز بدن آماده ورزش کردن است؟

افرادشاغل مجبورند ساعت ورزش خود را به صبح زود یا ساعات پایانی روز منتقل کنند اما آیا بدن در این ساعت‌ها واقعا آماده‌ ورزش است؟

بدن ما فعالیت‌های خود را بر اساس ساعت درونی خود تنظیم می‌کند. آمادگی برای ورزش هم از این قاعده مستثنی نیست. صبح زود زمان نامناسبی برای ورزش نیست اما با توجه به اینکه بدن اصطلاحا هنوز به طور کامل از خواب بیدار نشده، توصیه می‌شود ورزش به ساعت دیگری منتقل شود.

پیش از ظهر بهترین زمان برای ورزش‌های استقامتی است؛ دویدن، ایروبیک یا ورزش روی تردمیل؛ البته به شرط این‌که صبحانه مفصلی سرو نشده باشد. هرچند معده در هنگام ورزش نباید خالی هم باشد.

هنگام ظهر بدن دست‌کم به دو ساعت زمان نیاز دارد تا غذا را هضم کند. ساعت ۱۶ تا ۱۹ زمان مناسبی برای ورزش است.بانک اطلاعات کوهنوردی

به گفته‌ دکتر اینگو فروبوزه از دانشگاه تربیت بدنی آلمان، در این برهه زمانی قسمت‌های مختلف بدن با تمام توان کار می‌کنند یا آمادگی آن را دارند. به همین دلیل در این ساعات روز ورزش سنگین ساده‌تر به نظر می‌رسد.

بعدازظهر تا عصر زمان مناسبی برای پرداختن به ورزش‌های قدرتی، ورزش‌های استقامتی سنگین یا ورزش‌هایی است که نیاز به تمرکز روی تکنیک دارند؛ مانند تنیس یا ورزش‌های رزمی. این روند تا حدود ساعت ۲۰ که بدن رفته رفته آماده خواب می‌شود، می‌تواند ادامه یابد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۵:۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

حکایت عبدالله دیوونه

🌹اسمش عبدالله بود . .
تو شهر معروف بود به عبدالله دیوونه
همه میشناختنش!

مشکل ذهنی داشت
خانمش هم مثل خودش بود ... وضع مالی درست و حسابی نداشت
زوری خرج شکم خودش و خانمش رو میداد

تو شهر این آقا عبدالله دیوونه، یه هیئتی بود
هر هفته خونه یکی از خادمای هیئت بود
نمیدونم کجا و چطور ولی هرجا هیئت بود عبدالله دیوونه هم میومد . .

یه شب بعد هیئت مسئول هیئت اعلام کرد که هرکی میخواد هفته بعد هیئت خونه اش باشه بیاد اعلام کنه

دیدن عبدالله دیوونه رفت پیش مسئول هیئت
نمیتونست درست صحبت کنه

به زبون خودش میگفت . . . حسین حسین خونه ما💔

مسئول هیئت با خادما تعجب کرده بودن
گفتن آخه عبدالله تو خرج خودتو خانمت رو زوری میدی
هیئت تو خونه گرفتن کجا بود این وسط . . !'

عبدالله دیوونه ناراحت شد
به پهنای صورت اشک میریخت میگفت آقا ؛ حسین حسین خونه ما💔. .

خونه ما 💔💔

بعد کلی گریه و اصرار قبول کردن
حسین حسین خونه عبدالله باشه . .

اومد خونه
به خانمش گفت ، خانمش عصبانی شد گفت عبدالله تو پول یه چایی نداری
خونه هم که اجاره ست ... !!
چجوری حسین حسین خونه ما باشه
کتکش زد . .

گفت عبدالله من نمیدونم
تا هفته دیگه میری کار میکنی پول هیئت رو در میاری . .
واِلا خودتم میندازم بیرون از خونه

عبدالله قبول کرد
معروف بود تو شهر ، کسی کار بهش نمیداد هرجا میرفت قبول نمیکردن که
هی میگفت آقا حسین حسین قراره خونه ما باشه💔 . .

روز اول گذشت ، روز دوم گذشت ... تا روز آخر
خانمش گفت عبدالله وقتت تموم شد هیچی هم که پول نیاوردی

تا شب فقط وقت داری پول آوردی آوردی نیاوردی درو به رو خودت و هیئتیا باز نمی کنم . .

عبدالله دیوونه راه افتاد تو شهر هی گریه میکرد میگفت حسین حسین خونه ما💔💔💔

رفت ؛ از شهر خارج شد
بیرون از شهر یه آقایی رو دید

آقا سلام کرد گفت عبدالله کجا ؟ مگه قرار نبود حسین حسین خونه شما باشه ؟!

عبدالله دیوونه گریش گرفت
تعریف کرد برا اون آقا که چی شد و . . .

آقا بهش گفت برو پیش حاج اکبر تو بازار فرش فروشا

بگو یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بهت بده ، بفروش خرج حسین حسین خونه رو بده💔

عبدالله خندش گرفت دوید به سمت بازار فرش فروشا

به هرکی میرسید میخندید میگفت حسین حسین خونه ما . . خونه ما💔

رسید به مغازه حاج اکبر
گفت یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بده !

حاج اکبر برق از سرش پرید عبدالله دیوونه رو میشناخت

گریش گرفت چشمای عبدالله رو بوسید عبدالله ... !!!

امانتی یابن الحسن رو داد بهش
رفت تو بازار فروخت با پولش میشد خرج ۱۰۰ تا حسین حسین دیگه رو هم داد . .

با خنده دوید سمت خونه نمیدونم گریه میکرد ، میخندید میگفت حسین حسین خونه ما 💔

رسید به خونه شب شده بود . .
دید خادمای هیئت خونه رو آماده کردن
خانم عبدالله رفت چایی و شیرینی گرفت
چه هیئتی شد اون شب 💔

آره یابن الحسن خرج هیئت اون شب خونه عبدالله دیوونه رو داد🚶🏻‍♂

عبدالله خودش که متوجه نشد
ولی دیگه عبدالله دیوونه نبود ، خیلی خوب صحبت میکرد
آخه یابن الحسن رو دیده بود💔😍

میخوام بگم حسین تو حواست به عبدالله بود
حواست بود خرج هیئتت رو نداره
اینجوری هواشو داشتی
آقا حتما حواست هست نوکرات دلشون برات تنگه💔 ...

*میشه یه شب حسین حسین بین الحرمین باشه؟!*🚶🏿‍♂

میشه درد منم دوا کنی بیام حرم💔😔
یا امام حسین خیلی ها دلشون میخواد بیان کربلا اما......ندارند خودت مثل عبدالله دیوونه براشون درست کن...بحق مادرت .
💔😭😭
هر کس خوند ودلش شکست برا فرج امام زمان عج دعا کنه وثوابش رو هدیه کنه نثار اموات همه مومنین
*کپی با ذکر صلوات*
🍃 *اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم🍁*

🌴🌴این داستان زیبا را حتما بخونید و هر کجا دلتون شکست برای بنده حقیرم دعا کنید🌴🌴🙏
http://Darbandsar88.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱:۴۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پروا نکرد لحظه ای از التهاب‌ها
ره گم نکرد در گذر از پیچ و تاب‌ها
موسی شد و دل به هیاهوی نیل زد
دلخوش نشد به وعده‌ی آبِ سراب‌ها
راه «جهاد»، طی کردکه راه عشق بود
راه حسین (ع) و راه تمام ثواب‌ها
جانش فدای انقلاب و کشورش شده
خونش شده پایه‌ی این انقلاب‌ها

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام موسی پرتابیان
جهادگرشهید موسی پرتابیان در سال ۱۳۳۲در شهرستان کلاچای استان گیلان بدنیا آمد و در اوایل دهه پنجاه شمسی جهت انجام خدمت در مجتمع آ-اس-پ از شهرستان کلاچای به شمشک مهاجرت نمود.و با پیوند ازدواج و وصلت با خانواده شمشکی ماندگاری اش در دیار مابیشتر شد.همزمان با اوج گیری قیام مردم بر علیه رژیم طاغوت به صف انقلابیون پیوست وبا حضور مستمر درتظاهرات نقش فعالی ایفا می نمود. در روز بیستم بهمن سال 1357 در خیابان دماوند-ایستگاه فرودگاه با کمین وغافلگیری یک سرباز مسلح گارد شاهنشاهی را خلع سلاح مینماید و با جوانمردی سرباز مذکور را با دادن لباس شخصی فراری میدهد و سلاح به غنیمت گرفته شده را شبانه به دفتر مرحوم آیت اله طالقانی تحویل میدهد.
شهید پرتابیان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با حضور در جهاد سازندگی در مناطق مختلف کشور به انجام خدمت می پردازد و با شروع جنگ تحمیلی به صف سنگر سازان بی سنگر درجهاد سازندگی می پیوندد.ودر مناطق مختلف عملیاتی جنوب و غرب تلاش ارزنده ای داشته و بالاخره در مرداد 1366در محور سقز-بانه با کمین مزدوران کومله جنایتکار اسیر گشته و با قساوت وبیرحمی او را در درون خودروی خدمت طناب پیچ نموده و با بنزین به آتش می کشند.
پیکر مطهر آن شهید بزرگوار پس از یک هفته به زادگاهش منتقل و در آنجا به آغوش سرد خاک سپرده شد. از آن شهید گرانقدر سه فرزند دختر به یادگار مانده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
با تشکر از حاج جواد شمشکی جهت ارائه اطلاعات زندگی شهید
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۶:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گلی همیشه بهار خفته در چمن است
شهید راه دفاع از حریم وطن است
به پاسداری این خاک رفته است اردلان
که نام‌ او جاودان در این خاک کهن است
شعر: نوری بلوکات

زندگینامه شهید اردلان ساوجی
در پانزدهمین روز اردیبهشت ۱۳۴۲ همزمان با طراوت بهاری و شکوفا شدن طبیعت کودکی در خانواده ساوجی به دنیا آمد که نوید آینده ای روشن را به همراه داشت و نام او را اردلان به معنای (درستی و راستی) نهادند دوران کودکی را در کنار اعضای خانواده که متشکل از دو برادر و یک خواهر بود سپری کرد همجواری محل سکونت شهید اردلان با پیست اسکی بین المللی شمشک باعث شد که در کنار برادران و مربیان محلی از همان کودکی به این ورزش روی بیاورد با رسیدن به سن هفت سالگی دوران دبستان را در شمشک مشغول شد و همزمان به ورزش اسکی می‌پرداخت و دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در شمشک گذراند . شهید اردلان علاوه بر ورزش اسکی یک والیبالیست حرفه ای بود و یکی از والیبالیست های خوب منطقه رودبار قصران و شمشک بشمار میرفت. پدر شهید اردلان مرحوم حجت الله ساوجی در سال ۱۳۶۰ دار فانی را وداع گفت و شهید اردلان در عنفوان جوانی در کنار مادر مهربان و زحمتکش خود زندگی را سپری کرد این جوان برومند و ورزشکار در سال ۱۳۶۲ در سن بیست سالگی موفق به اخذ مدرک مربیگری اسکی از فدراسیون اسکی شد و بعد از شرکت در مسابقات انتخابی تیم ملی به عنوان عضو تیم ملی اسکی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد لذا بیشترین وقت خود را صرف بالا بردن توانایی خود در اسکی و آموزش جوانان منطقه کرد. این شهید بزرگوار مدتی بعد از اخذ مدرک دیپلم به خدمت مقدس سربازی اعزام شد تا همانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم در دفاع از میهن اسلامی انجام وظیفه نماید لذا بعد از طی دوره آموزشی به منطقه عملیاتی غرب کشور اعزام شد و همزمان عضو تیم ملی اسکی نیروهای مسلح کشور در مسابقات مختلف نیروهای مسلح شرکت و افتخار آفرینی کرد .و در نهایت در روز پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۶ در منطقه سردشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و جسم خاکی این شهید گرانقدر در جوار آستان مقدس امامزاده محمد ع شمشک بخاک سپرده شد. در حال حاضر مدارس اسکی پیستهای بین المللی شمشک و توچال به نام این قهرمان ارزشمند کشورمان نامگذاری شد. روحش شاد و یادش گرامی..
باتشکر از برادر مرتضی ساوه شمشکی در ارائه اطلاعات زندگینامه شهید.
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۲:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

افتاد در آن معرکه شیری بی باک شیون ز غمش بلند شد تا افلاک ای تیره دلان بعثی کفر شعار این جسم امیر است که افتاده به خاک

شعر:استاد غلامرضا کیا(طالب)

_ زندگینامه شهید والا مقام امیر محمد صالحی

سومین فرزند خانواده ای متوسط و مذهبی مرحوم عزیزا... محمد صالحی

پسری بود که در پانزدهم بهمن سال ۱۳۴۵ هجری شمسی و در زمستان سرد در روستای دربندسر به دنیا آمد کودک نو رسیده با ولادتش موجی از شادی و خوشحالی را به ارمغان آورد خانواده که عاشق ائمه معصومین و به خصوص حضرت علی علیه السلام بودند نام او را امیر نهادند تا در تمام عمر با تکرار نامش نام و یاد حضرت امیر مومنان در خانه طنین انداز باشد و مرام حضرت هم الگوی عملی برای ایشان گردد پدر امیر کارگر گروه صنعتی بهشهر بود شخصیتی ساده مذهبی ولی به شدت اجتماعی و مردمی برخوردار بود ایشان کسی بود که با خصلت های زیبا و بی آلایشی مثل حس نوع دوستی و انسانیت در حد اعلا و عشق به فامیل و آشنایان به همگان را به تحسین وا می داشت توجه و عمل به صله رحم از ویژگی‌های منحصر به فرد در وجود پدر امیر بود که در کمتر اشخاصی دیده می‌شد امیر دوران ابتدایی تحصیل خود را در دبستان پیمان در سرسبز نارمک به همراه برادرانش گذراند پدر امیر مرحوم عزیز الله محمد صالحی که یکی از بانیان اصلی هیئت قرائت قرآن" متوسلین به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها" برادران صالحی بود. شهید امیر همزمان با گذراندن دروس ابتدایی بهمراه برادران برای آموزش و فراگیری قرآن کریم زیر نظر استاد حاج حسین صاحب هنر مشغول بودند .

تابستان سال ۵۶ برای شهید امیر و خانواده‌ او متفاوت بود امیر همزمان با سپری نمودن دوران کودکی و ورود به نوجوانی، مجبور شد زندگی و فضای جدیدی را تجربه نماید. در یکی از روزهای میانی آن سال پدر به واسطه تصادف در بیمارستان بستری شد و با افسوس زیاد این انسان دوست داشتنی و فداکار خیلی زود به خواست الهی گردن نهاد و دنیای فانی را ترک نمود و امیر و دیگر اعضای خانواده را از نعمت وجود محبت‌آمیز و تعالیم پدرانه خود محروم ساخت.

امیر در حالی که تنها ۱۱ بهار از عمرش می گذشت حس بدون پدر زندگی کردن را تجربه کرد و مجبور شد دنیای جدیدی را آغاز کند با این همه خداوند دربهای رحمت الهی خود را از ناحیه مادری مهربان و مقاوم به روی خانواده شهید امیر بازنمود .مادری که در عین جوانی تصمیم به نگهداشتن و پرورش فرزندان بدون هیچ چشمداشتی از اقوام و فامیل گرفت .این مادر نمونه که علاوه بر مسئولیت مادری باید وظایف پدر را هم بر دوش می کشید و در سال‌های کودکی و نوجوانی فرزندان ،پشتیبان بزرگی برای خانواده بود به گونه‌ای که این فرزندان در طول این سال‌ها کمتر نبود پدر را احساس کردند.

با شکل‌گیری اعتراضات مردمی علیه دستگاه حاکمه شاهنشاهی در سال‌های ۵۶ و ۵۷ شهید امیرنیز برای ایفای نقش خود دست به کار شد و با توزیع تصاویر حضرت امام رحمة الله علیه به معرفی رهبری نظام و انقلاب مشغول شد به گونه‌ای که روزهای متمادی در روستاهای دربندسر و شمشک برای توزیع تصاویر حضرت امام و احکام و بیانیه‌های ایشان با پای پیاده طی طریق می‌کرد . با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی بعث عراق علیه ایران اسلامی و لزوم دفاع از کشور ،جوانان غیور دربندسر نیز از این قاعده مستثنی نبودند و در همان سال‌های اولیه اقدام به تشکیل پایگاه بسیج دربندسر نمودند و امیر نیز رسماً عضو پایگاه بسیج علی بن ابیطالب دربندسر شد. دوران بسیج و بسیجی بودن برای امیر یک حرکت احساسی نبود اگرچه در سنی که امیر وارد بسیج شد صحبت از عمل غیر احساسی کمتر به ذهن می‌رسد ولی عملکرد امیر در این دوران که خود را با وضعیت یک بسیجی تمام عیار منتخب کرد حاکی از یک عشق درونی بود و این بالاتر از یک احساس زودگذر است. فعالیت در بسیج و کارهای فرهنگی در مسجد و مدرسه و اعمال خیرخواهانه در جامعه ضمیر خروشان امیر را آرام نمی کرد و جسم کوچک امیر تحمل روح بلند و متعالی او را نداشت و همواره به روح بلندش لهیب به مهاجرت می‌زد . جدالی آتشفشانی از درون که میل پیوستن به خیل رزمندگان را خواستار بود .روز قدس ماه مبارک رمضان سال ۶۱ برای امیر نقطه رهایی از وابستگی های به دنیای فانی بود روزی که او به همراه قریب به ۱۴ نفر از یاران بسیجی اش در پایگاه بسیج دربندسر آماده اعزام به جبهه های جنوب شدند در ابتدای کار سن کم و جثه کوچک مانعی شد تا مسئولان اعزام بارها او را از صف رزمندگان خارج سازند ولی امیر تصمیم خودش را گرفته بود و عبور از این موانع برای امیر که در تب و تاب و رقصیدن بر روی بال ملائک در خروش درونی بود مایوس نکرد. اولین مقر بسیجیان در پایگاه رودبارقصران بود مسئولان به صراحت در آنجا مانع اعزام شدند ....👇

....ولی کمک و حمایت بسیجیان دربندسری همراه

امیر که از جدیت او برای حضور در جبهه آگاه

بودند موجب رضایت اولیه و مشروطه مسئولان اعزام برای امیر شد . و بالاخره رزمندگان بعد از طی آموزش‌های لازم به منطقه عملیاتی اعزام شدند. کبوتر رها شده از قفس زندگی به پنجمین مرحله از عملیات رمضان در منطقه کوشک رسید در نبردی نابرابر با دشمنان بارها اراده آهنین مردان ایرانی را به رخ جهانیان کشید و با شلیک گلوله های خود به طرف صدامیان کافر، بغض در گلو فشرده شده ای که از دشمنان اسلام باقی مانده بود را خالی کرد. و بال های به پرواز در آمده او در واپسین دقایق روز دوم بعد از شروع مرحله پنجم عملیات یعنی روز نهم مرداد ۶۱ به خون پاکش رنگین شد و پیکر مطهرش بعد از یک تشییع باشکوه در جوار آستان مقدس امامزاده محمود ع دربندسر به خاک سپرده شد .

شهید امیر در تنها نامه‌ای که برای مادر نوشت معصومانه سفارش کرد که" من میروم و اگر شهید شدم مادر گریه نکن تا دشمنان شاد نگردند" از مادر و همه بازماندگانش کار زینبی را خواستار شد و اینکه دنباله راه شهدا در دفاع از ولایت باقی بمانند. روحش شاد

منبع: کتاب سو

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۹:۱۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


وقتی دارم میمیرم اصلاً نگران نیستم و هیچ اهمیتی به جسد خشکیده‌ام نمی‌دهم...

چون دوستان مسلمانم آنچه را که لازم است انجام خواهند داد؛ ان شاءالله ...
آنان :
۱. لباسهایم را از تنم بیرون می‌آورند ...
۲. مرا می‌شویند ...
۳. کفنم می‌کنند ...
۴. مرا از خانه‌ام بیرون می‌برند و به خانه جدیدم (قبر) منتقلم می‌کنند ...
۵. افراد زیادی برای تشییع جنازه‌ام می آیند ...

🕛خیلی‌ها برای دفن من کارهایشان را تعطیل و قرارهایشان را لغو می‌کنند.

این در حالی است که خیلی از این افراد یک بار هم به فکر نصیحت من نبوده‌اند ...
۶. از همه وسایلم جدا می شوم ...
کلیدهایم ...
کتابهایم ...
کیفم ...
لباس هایم ...
و ...

شاید توفیق نصیب خانواده‌ام شود و به خاطر من این وسایل را صدقه بدهند.
مطمئن باشید که دنیا بر من ماتم نخواهد گرفت ...

با مرگ‌ من جهان از حرکت باز نخواهد ایستاد ...
چرخه اقتصاد خواهد چرخید ...
کارم به کسی دیگر واگذار خواهد شد ...
اموالم در اختیار وارثان قرار خواهد گرفت اما حسابش را من باید پس بدهم ... چه کم چه زیاد چه کوچک چه بزرگ ...

نخستین چیزی که پس از مرگم از من گرفته می‌شود نام من است!!!

وقتی مُردم ، می‌گویند : "جسد کجاست"؟

هرگز مرا به نامم صدا نمی‌زنند ...
وقتی می‌خواهند بر من نماز بخوانند می‌گویند : "جنازه را بیاورید"؟
هرگز مرا به نامم صدا نمی‌زنند ...
وقتی می‌خواهند مرا دفن کنند می‌گویند : "میت را نزدیک بیاورید" ... و باز هم نامم را به زبان نمی‌آورند ...
به همین خاطر هیچ گاه فریفته نسب و قبیله و منصب و شهرتم نشده‌ام...

وه که این دنیا چقدر کوچک است و سرانجام ما چه بزرگ!

👀ای کسی که اکنون زنده‌ای... بدان که به سه گونه بر تو اندوهگین خواهند‌‌‌ شد :
۱. کسانی که آشنایی سطحی از تو دارند؛ خواهند گفت: بیچاره مرد ...
۲. دوستانت ؛ چند ساعتی یا چند روزی غمگین خواهند بود و پس از آن به سخنان روزانه و خنده‌هایشان باز خواهند گشت.
۳. اندوه عمیق در خانه‌ات؛
خانواده‌ات بر تو غصه خواهند خورد... یک هفته... دوهفته... یک ماه... دوماه... یا یک سال...
پس از آن تو را به آلبوم خاطراتشان خواهندسپرد...
بدین ترتیب داستانت در میان مردم به پایان می‌رسد.

👁اما داستان واقعی تو که همان آخرت است آغاز می‌گردد...
زیبایی، دارایی، سلامتی، فرزند، خانه، قصر و همسر از تو جدا شده اند...
فقط عملت در کنار توست...
زندگی واقعی شروع شده است..

⁉️سوال اینجاست که :
تا کنون برای قبرت و برای آخرتت چه فراهم آورده‌ای؟!

این حقیقتی است که نیاز به تامل دارد.
بنابراین حریص باش بر:
فریضه‌ها...
نافله‌ها...
صدقه پنهانی...
خوش اخلاقی با همسر و فرزندانت
کار نیکو ...
نماز شب ...
تلاوت قرآن ...
نیکی به پدر و مادر ...
صله رحم ...
شاید که نجات یابی!!!

🌿اگر توانستی در حیاتت با این نوشته مردم را یادآور شوی به زودی اثر این یادآوری‌ات را روز قیامت در میزان اعمالت خواهی یافت.

*(وذكّر فإن الذكرى تنفعُ المؤمنين)*
خدا میفرماید شخص پس از مرگش درخواست بازگشت به این دنیا می کند تا *صدقه* بدهد.

*(رب لولا أخرتني إلى أجل قريب فأصدق)*
براستی چرا مرده در صورت بازگشت به دنیا *صدقه* را بر می‌گزیند؟
و نمی‌گوید برگردم تا عمره ای به جا آورم یا نمازی بگزارم یا روزه بدارم.

🌷علما گفته‌اند:
مرده چون آثار فراوان *صدقه* را بعد از مرگش می بیند ، *صدقه* را بر می‌گزیند.
پس بسیار *صدقه* بدهید.

✅بهترین *صدقه‌ای* که هم اکنون می‌توانی بپردازی ۱۰ ثانیه از وقتت برای نشر این پیام به نیت یادآوری و تذکر است.
*سخن نیکو صدقه است.*

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۶:۲۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

قاسم که بهشت را تماشا میکرد
در معرکه جهاد، غوغا میکرد
در حمله خونین دفاع رمضان
افطار شهادتش، به خون وا میکرد
شعر: استاد غلامرضا کیا (طالب)

زندگینامه شهید والامقام قاسم رجب بلوکات:
شهید قاسم در روز ۱۵ شهریور سال ۱۳۴۴ در خانواده‌ای مذهبی و متعهد به دنیا آمد. وی که اولین فرزند پسر خانواده محسوب می‌شد، با به دنیا آمدنش امید تازه‌ای به خانواده بخشید و والدینش از همان ابتدای تولد ایشان، افق بلندی بر پیشانی او تصور می‌کردند و نام مبارکش را قاسم نهادند.
خیابان شهید عبدالمجید گلدار در منطقه نارمک تهران محل زندگی آنها بود. بعلت صمیمیت وصف‌ناپذیر پدر و عموهای شهید قاسم، همه اعضاء سه خانواده در یک خانه زندگی می‌کردند.
با رسیدن به سن هفت سالگی، قاسم وارد دبستان سعدی در همان محله نارمک شد. هوش سرشار و دقت و انضباط بیش از حد، او را در ردیف شاگردان ممتاز و خوب این مدرسه قرار داد.
مقارن با دوران نوجوانی ایشان، ندای مردم ایران بر علیه رژیم سفاک پهلوی به فریاد خروشان عمومی تبدیل شد و قاسم نیز همنوا با ملت ایران در اکثر راهپیمایی‌ها و تظاهرات مردمی شرکت و حضور مؤثر داشت. او همانند همه دانش آموزان دیگر دل در گرو ایرانی آباد و مستقل داشت و با جدیت هرچه تمام‌تر به کسب علم در مدرسه فجر نارمک مشغول شد. در این بین با صدور فرمان تشکیل ارتش بیست میلیونی توسط حضرت امام (ره) شهید قاسم نیز احساس تکلیف کرد و به جمع بسیجیان پیوست. علاقه، جدیت و تلاش شهید قاسم برای کسب مهارتهای شخصی در هنرهای خطاطی و نقاشی نیز قابل وصف است. چرا که همیشه دیدن آثار وی برای اطرافیان تحسین برانگیز بود و هنوز هم‌ نمونه‌هایی از خطاطی و نقاشی‌های برجای مانده از شهید تنها یادگارهایی است که برای مادر و افراد خانواده آرامش دهنده است.
از دیگر هنرهای شهید قاسم قرائت قرآن با صوت زیبا و دلنشین بود و بخاطر همین علاقه و تبحر در قرائت ادعیه و قرآن، مداومت زیادی برای حضور در مهدیه تهران برای استماع دعای روح بخش کمیل داشت و در این مسیر دوستان و بچه‌های محل را هم با خود همراه می‌کرد.
به ورزش فوتبال علاقه زیادی داشت و بواسطه تکنیک و قدرتی که در بازی فوتبال بدست آورده بود باصطلاح همیشه یکی از پایه‌های اصلی هر تیم فوتبال بود.
هم‌زمان با گذراندن دوره متوسطه در هنرستان فنی انقلاب تهران در خیابان فرجام، جنگ ویرانگر توسط حزب بعث عراق به حمایت استکبار جهانی به ایران اسلامی تحمیل شد. شهید قاسم نیز با علم و آگاهی به اینکه در این زمان باید دین خود را به کشور و اسلام ادا نماید، با کسب اجازه از والدین خود برای حضور در جبهه‌های نبرد به همراه تعداد ۱۵ نفر از بسیجیان دربندسر عازم جبهه جنوب شد.
۲۴ خرداد ۶۱ هم‌زمان با آخرین شب جمعه ماه مبارک رمضان در حالی که در مراسم دعای کمیل حضور داشت، خبر اعزام را به ایشان اطلاع دادند. از لحظه شنیدن خبر تا صبح روز بعد سر از پا نمی‌شناخت و لحظه‌ای چشم از هم فرو نبست و آخرین ساعات حضور را در میان خانواده به گرمی سپری کرد. روز اعزام‌ شهید قاسم و هم‌رزمانش از دربندسر با بدرقه خانواده‌ها، بسیجیان و اهالی دربندسر جلوه‌ای از عشق و ایثار به نمایش در آمد و در ذهن و یاد آنان ماندگار شد. بعد از گذراندن دوره‌های آموزشی مناسب تحت نظر فرماندهان و مسئولان تیپ حضرت رسول (ص) و با سخنرانی شهید همت در آخرین روز آموزش، رزمندگان آماده اعزام به خط مقدم عملیات شدند. حضور فرمانده‌ای همچون حاج همت با آن اخلاق اسلامی در کنار رزمندگان تازه نفس نعمتی دو چندان محسوب می‌شد.
با اعزام به منطقه عملیاتی کوشک مرحله چهارم و پنجم عملیات گسترده رمضان را آغاز کردند ولی این آغاز، پایانی بود بر زندگی دنیایی یکی دیگر از دلاور مردان این مرز و بوم که با خون خود بخش دیگری از خاک ایران اسلامی را آزاد کردند و روح بلند و ملکوتی خود را آزادانه در تمام جهان هستی به پرواز در آوردند.
آری، شهید قاسم در بامداد روز هفتم مرداد سال ۶۱ جان خویش را در راه آزادی میهن اسلامی تقدیم نمود و ادامه دهنده دیگری برای خط سرخ شهادت لقب گرفت و پیکر پاکش در بهشت زهرای تهران و در قطعه ۲۶، برای همیشه در خاک آرمید. شهید قاسم در بخشی از وصیت‌نامه زیبایش پس از طلب حلالیت از یکایک دوستان، آشنایان، اقوام و خانواده بر انجام فرائض مذهبی خصوصا" نماز، روزه و اطاعت و پشتیبانی از ولایت فقیه تأکید و توصیه داشت‌ و خطاب به خانواده فرمود: از شما خواهش می‌کنم تا آنجا که قادرید به نفع اسلام و مسلمین خدمت کنید و هیچگاه چشم از دین اسلام و جمهوری اسلامی برندارید.
روحش شاد و یادش پر رهرو
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۰:۳۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دسته اول

چشم زهرا

سوی گودال

چشم قاتل بر حسینش

پیش چشمش

در یم خون

دست پا می زد حسینش

نزد مادر دست پا می زد حسینش

خواهرش زینب صدا میزد حسین

روز عاشوراست امروز

کربلا غوغاست امروز

یا حسین

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۹:۳۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دسته دوم

اهل عالم

کربلا را

سر به سر در خون کشیدند

یا محمد یا محمد

از حسینت سر بریدند

کربلا دریایی از خون آمده

شمر از گودال بیرون آمده

روز عاشوراست امروز

کربلا غوغاست امروز

یا حسین

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۹:۳۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

از او نه پلاک و استخوانی مانده است
نه سنگ مزاری و نشانی مانده است
جان می دمد آن خبر که آید ز علی
بر پیکر ما که نیمه جانی مانده است
شعر: استاد غلامرضا کیا(طالب)
______
زندگینامه شهید والامقام جاویدالاثر علی دربندسری
هشتمین فرزند خانواده مشهدی شعبان دربندسری در تاریخ ۲۹ بهمن ماه سال ۱۳۴۷ به دنیا آمد خانواده نام زیبای او را علی نهادند دوران کودکی را در دامان مادر مهربان خود پرورش یافت با رسیدن به سن هفت سالگی در مهر ماه سال ۵۳ خانواده علی نیز با ثبت نام وی در کلاس اول مدرسه ابتدایی نواب در محله ارباب مهدی تهران در منطقه نظام آباد گام های اول برای به ثمر رسیدن فرزندشان در آینده را رقم زدند پس از سپری کردن دوره ابتدایی تحصیل در دوره راهنمایی را شروع کرد این دوران همزمان شد با سال‌های اول انقلاب اسلامی و علی دربندسری علاوه بر آنچه که در مدرسه تعلیم دیده بود در مکتب بزرگ نهضت اسلامی و معانی بلند از ایثار و مقاومت و مبارزه علیه طاغوت ظلم ستم نیز آشنا شد و در همین دوران بود که علی علاقه زیادی برای فراگرفتن علم تجوید و تلاوت قرآن از خود نشان داد و خانواده او را در یکی از مراکز آموزش قرآن در نزدیکی محل زندگی آنها واقع شده بود ثبت نام کرد روح بلند علی از کودکی با مفاهیم قرآنی و مذهبی خو گرفته بود در سال‌های اول انقلاب اسلامی در میدان عملی مبارزه علیه ستمگران قرار گرفت و وی شاهد مبارزات مردم ایران علیه رژیم طاغوت گردید بنابراین علی دوران راهنمایی خود را در مدرسه راهنمایی پیشاهنگ خیابان ارباب مهدی منطقه نظام‌آباد ایران فراتر از آنچه که همسن و سال‌های او در سال‌های پیش از آن را می‌گرفتند یاد گرفت دوران سربازی او از تاریخ ۱۷ مهرماه سال ۱۳۶۵ آغاز شد و این زمانی بود که کشور درگیر جنگ تحمیلی حزب بعث علیه جمهوری اسلامی ایران بود و می‌بایست در لشکر ۷۷ ثامن الائمه خدمت نمایند دوران آموزشی این سرباز فداکار در پادگان آموزشی لشکر ۷۷ در شهرستان بیرجند سپری شد بعد از گذراندن دوران آموزشی و دریافت سردوشی به عنوان جمعی گردان ۷۹۱ تکاور تیپ ۴۵ لشکر ۷۷ ثامن الائمه در محورهایی که در مناطق عملیاتی غرب و جبهه های میانی بر عهده این لشکر بود به ادامه خدمت پرداخت خداوند نیزکه گلچینی متبحر و خریداری ماهر است مطاع عرضه شده توسط این جوان برومند و سربازان مخلص خود را قبول کرد و در تاریخ ۵ مرداد سال ۱۳۶۷ در حالی که کمتر از ۴۰ روز به پایان دوران سربازی وی باقی نمانده بود او را به جمع ملکوتیان دعوت کرد و روح بلند او را به ملکوت اعلا رهنمون ساخت. ماجرای شهادت او را که همه همرزمان و فرماندهانش شاهد آن بودند برای خانواده و نزدیکان به صورت شفاهی و کتبی اعلام کردند و والدین علی شنیده‌اند چگونه ترکش‌های کینه توزانه دشمنان بعثی پیکر او را مورد آماج خود قرار دادند و او را در کنار رودخانه سومار به شهادت رساندند خطرناکتر از شهادت مظلومانه این سرباز دلاور ارتش اسلام ناپدید شدن پیکر مطهر او بود که تمامی تلاش‌های خانواده و مسئولان یگان که وی در آن خدمت می‌کرد ناکام مانده و دست مشیت الهی بر این قرار گرفت که پیکر او به خانواده اش نرسد و پدر و مادر چشم نگران او سال ها با چشم انتظاری دیدگان خود را بر این دنیا ببندند به امید آنکه در آن دنیا به دیدار فرزندشان نائل شوند ِلذا برای آرامش خانواده و بستگان تصمیم گرفته شد به همت خانواده شهید و دوستان او در هیئت رهروان شهدای دربندسر یادمانی در شهریور ۹۴ در بهشت معصومه دربندسر به نام این شهید والامقام بنا نهادند. درود و سلام فراوان به روح پرفتوح شهید علی دربندسری و همه شهدای مفقودالاثری که خانواده‌های آنها همچنان چشم انتظار بازگشت پیکر پاک شان به خانه هستند.
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۲:۵۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🏴 *شعری از ایرج میرزا دربارۀ حضرت علی اکبر (علیه‌السلام)*
که از نظر علامه طباطبایی (ره) ارزشش معادل تفسیر المیزان است!!!
نقل جریان از زبان آیت الله علوی بروجردی

متن کامل شعر👇👇👇

رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

آن دیگری برو بفشاند گلاب و شهد
تا تقویت کند دل محنت کشیده را

یک جمع دعوتش به گل و بوستان کند
تا برکنندش از دل، خارِ خلیده را

جمع دگر برای تسلای او دهند
شرح سیاهکاری چرخِ خمیده را

القصّه! هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را

آیا که داد تسلیت خاطرِ حسین (ع)
چون دید نعش اکبر در خون تپیده را؟

آیا که غمگساری و اندُه بری نمود
لیلای داغ دیدۀ زحمت کشیده را؟

بعد از پسر، دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانۀ مرغ پریده را
〰️〰️〰️〰️〰️〰️
🤲 اللّهُمَّ عَجِّل‌ْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج 🤲

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۷:۵۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |