|
*شب سردی بود ...*🤶 *زن بيرون ميوهفروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه میخريدند.* *🔻هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست* *پیشاپیش یلدای مهربانی که نمادخانواده دوستی و عشق ورزیدن به هم نوع است را شادباش میگوییم* *یلدای امسال در هنگام خرید میوه، سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم* *قوی باش*
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۹:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
: 🌧🌧🌧
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۲:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💫 من یک زنم ... 💫من یک زنم... 💫من یک زنم.... 💫من یک زنم... 💫من زنم... عفت من من ... 💫من همان زنم من عاشق سوره کوثرم... ✅تقدیم به گل بانوها و دختران گلم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ساعت ۶:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
روی کمک بنده ی خدا حساب باز نکن اگه چشم امیدت به غیر خدا باشه که ضربه میخوری جهان هستی از طریق همون افرادی که بهشون امید بستی بهت ثابت میکنه؛ که اگه به جز خدا به کسی امید داشته باشی شکست میخوری !
اگه نیازمندی، دستتو جلوی خدا دراز کن ! اگر محبت میخوای، آغوشتو برای خدا باز کن ! خدا منتطر اینه بری سمتش ...
خدایی که به تو زندگی بخشیده میتونه ثروت هم ببخشه میتونه سلامتی هم ببخشه میتونه ارامش هم ببخشه
برو سمت خدای خودت بنده ی خدارو ول کن بنده ی خدا خودش محتاجه !
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت ۷:۲۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
مردی در صحرا به دنبال شترش میگشت. پسری را دید و از او سراغ شترش را گرفت. پسر گفت: «یک چشم شترت کور بود؟» مرد گفت: «بله». پسر پرسید: «آیا یک طرف بار شیرین و یک طرف ترش بود؟» مرد تایید کرد و گفت: «حالا بگو شتر کجاست؟» پسر گفت: «من شتری ندیدهام.» مرد ناراحت شد و با خود فکر کرد که این پسر بلایی سر شترش آورده، بنابراین او را نزد قاضی برد و ماجرا را گفت. قاضی از پسر پرسید: «تو که شتر را ندیدهای چطور مشخصاتش را درست دادهای؟» پسرک گفت: «در راه، روی خاک اثر پای شتری را دیدم که فقط سبزههای یک طرف را خورده بود. فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده باشد. بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و در طرف دیگر پشه، و از آنجا که مگس شیرینی را دوست دارد و پشه ترشی را، دانستم یک طرف بارِ شتر شیرینی و طرف دیگر بار، ترشی بوده است.» قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: «درست است که تو بیگناهی اما زبانت باعث دردسرت شد، پس از این به بعد، شتر دیدی، ندیدی!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت ۷:۱۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
هر وقت بابام میدید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاقم، میگفت تا اینکه روز خوشی فرا رسید؛ چون میبایست در شرکت بزرگی برای کار، مصاحبه بدم. ۱-مُرَتب و منظم باش؛ تو دلم غُرولُند کردم که در بهترین روز زندگیم هم از نصیحت دست بردار نیست و این لحظات شیرین رو زهرمارم میکنه!😔 با سرعت به شرکت رویاییام رفتم، به در شرکت رسیدم، با تعجب دیدم هیچ نگهبان و تشریفاتی نبود، فقط چند تابلو راهنما بود! اومدم تو راهرو، دیدم دستگیره در کمی از جاش دراُومده، یاد پند پدرم افتادم که میگفت: خیرخواه باش؛ دستگیره رو سر جاش محکم کردم تا نیوفته! از کنار باغچه رد میشدم، دیدم آبِ سر ریز شده و داره میاد تو راهرو، یاد تذکر بابا افتادم که اسراف حرامه؛ لذا شیر آب رو هم بستم.. پلهها را بالا میرفتم، دیدم علیرغم روشنی هوا چراغها روشنه، نصیحت بابا هنوز توی گوشم زمزمه میشد، لذا اونا رو خاموش کردم! به بخش مرکزی رسیدم و دیدم افراد زیادی زودتر از من برای همان کار آمدن و منتظرند نوبتشون برسه چهره و لباسشون رو که دیدم، احساس خجالت کردم؛ خصوصاً اونایی که از مدرک دانشگاههای غربیشون تعریف میکردن! با خودم گفتم: اینا با این دَک و پوزشون رد شدن، مگر ممکنه من قبول بشم؟ عُمراً!! *اونروز حرفای بابام بهم انرژی میداد* توی این فکرا بودم که اسممو صدا زدن. یکیشون گفت: کِی میخواهی کارتو شروع کنی؟ لحظهای فکر کردم، داره مسخرهم میکنه پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: در آن لحظه همه چی از ذهنم پاک شد، کار، مصاحبه، شغل و.. عزیزانم! در ماوراء نصایح و توبیخهای مادرها و پدرها، محبتی نهفته است که روزی حکمت آن را خواهید فهمید... اما شاید دیگر آنها در کنار ما نباشند: میگن قدیما حیاطها درب نداشت میدونید چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودند؟ چون تو کتابها دنبال ثواب نمیگشتند موقعی که غذا میپختند، نمیگفتند بدیم به همسایه ثواب داره، میگفتند بو بلند شده، همسایه میلش میکشه موقعی که یکی مریض میشد نمیگفتن اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود. به همسایه میرسیدن میگفتن همسایه خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتابها
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۵:۴۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
من آقای گاو هستم! مجتبی لشکربلوکی
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم. یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ... مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ... بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند. آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ... (نویسنده: ناشناس)
☑️⭕️تحلیل و تجویز کاربردی: خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، متعصب، متحجر، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟ اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است. آنانکه مسیر گفتگو را مسدود می کنند (چه برای خودشان چه برای دیگران) مسیر خشونت را هموار می کنند.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۸:۳۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|