|
در بیست سالگی یاد گرفتم
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
داستان کوتاه
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
داستانک ۳۱۱ 🪴آقا رضا پیرمردی بود که در روستای خود به میانه روی و تعادل معروف بود او زندگی خوبی را در طول عمر خود گذراند 👳♀👨🦰🧔♂او سه پسر بنام های شعیب ؛ مصطفی و مرتضی داشت 😢پس از فوت پدر و تقسیم ارث ؛ شعیب هر آنچه را که داشت پس انداز و هیچ استفاده ایی از آن نکرد 🌹مصطفی هر چه را که به ارث برد بین نیازمندان تقسیم کرد 🌷اما مرتضی که بجز سرمایه به ارث رسیده؛ اخلاق میانه روی را از پدر به ارث برده بود مقداری از مال خود را به نیازمندان انفاق کرد و مابقی آنرا در تولید بکار برد 🌸شعیب بخاطر استفاده نکردن از سرمایه به علت ضعف به بیماری لاعلاج ؛ مصطفی بخاطر بذل و بخشش زیاد ورشکسته و تنها مرتضی بود که زندگی پربرکت و سالمی را گذراند 👌مردم شهر داستان زندگی این سه فرزند را اثباتی بر فرموده خداوند حکیم در آیه ۲۹ سوره اسراء میدانستند الإسراء آیه ۲۹ 📖وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا 📖ﻭ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺨﻴﻠﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﺪﺍﺭ [ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﻲ ]ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﺎﻣﻞ ﻫﻢ [ ﺩﺭ ﺍﻧﻔﺎﻕ ] ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﺯ ﻣﺒﺎﺵ [ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻌﺎﺵ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﺎﻧﺪ ] ﻛﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ [ ﻧﺰﺩ ﺷﺎﻳﺴﺘﮕﺎﻥ ]ﻧﻜﻮﻫﻴﺪﻩ [ ﻭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ]ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﺮﺩﻱ . 💐💐💐تقدیمی از سوی تلاوت کنندگان گروههای ختم قرآن یاسین به حضرت مهدی جان صاحب زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۹:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
روحش چو پرستوی بهاری، سرمست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*داشتم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر تو جاده خلوت رانندگی میکردم که یهو سر پیچ خودروی روبرویی سروکله اش پیدا شد، خانمی راننده اش بود که داشت فریاد میزد سرشو آورد بیرون و همانطور که از کنار من رد میشد گفت الاغ* العملی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۵۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🌟خواندن روزانه سوره یاسین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۸:۳۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*نور سبز بر فراز یک تپه*
پیرمردی اطلاع داده بود که شبهای جمعه نور سبزی از آن تپه میآید ... با تعدادی از بچهها برای تفحص رفتیم. بعد از چند ساعت جستجو 40 شهید پیدا کردیم و برگشتیم. مدتی بعد مجدداً پیرمرد را دیدیم و تشکر کردیم. پیرمرد گفت هنوز در آنجا شهید هست. من دوباره شب جمعه آنجا نور سبز را دیدم. مجدداً به محل رفتیم و همهجا را به دقت جستجو کردیم، اما چیزی پیدا نکردیم. از خود شهدا کمک خواستیم، ناگهان نوک پوتین و سپس پیکری را پیدا کردیم. با بررسی پیکر شهید یک کیف پلاستیکی که یک وصیتنامه داخلش بود، یافتیم که نوشته بود:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۲۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
#داستان_شب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۷:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
نوری ز پلاک جاودانت پیداست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۸:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
مردی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریهاش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه میکنم مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه میکند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و میتوانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه میکنم. بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانهای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه میکند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شماها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم میخوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او درآوردند. ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه میکرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه میکند، وقتی علت را پرسیدند گفت:بر جد غریبم گریه میکنم و به شما هیچ ربطی ندارد😐
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
❣ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺳﻤﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۳۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🐴مغز خر خورده !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✍تلنگر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
دیروز به پدرم زنگ زدم، هر روز زنگ میزنم و حالش را میپرسم.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۲۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زمانش که برسد خواستههایت،
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۸:۳۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 *۱- در ۵۵ سالگی؛* *۳ - در ۷۵ سالگی؛* *۴ - در ۸۵ سالگی؛* *به یاد داشته باشید..* 💐💐💐💐💐💐💐 مننرفتمسوی پیری، پیری آمد سوی من هیچردپاییازخودبر زمین نگذاشتم نهسلامیدید از من، نه پیامی، وین عجب التفاتیهم نکردم، روی گرداندم از او گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از او وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشید منجوانیکردمو با نقش و رنگ آراستم کمکمک نزدیکشد تا سوی چشمانم بَرد حرف دَرگوشیزد و نیروی گوشم را ربود منبهراه خودشدم بی اعتنا و باامید روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشید همزبانیکرد بامن تا به حلقم چنگ زد هیچپروایم نبود از او، همیپنداشت من من تلاشافزودم و او هم تنش در زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🍽15 میوه برای پاکسازی بدن:
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|