در بیست سالگی یاد گرفتم
کار خلاف فایده ای ندارد،
حتی اگر با مهارت انجام شود.
در سی سالگی پی بردم که قدرت،
جاذبه ی مرد است
و جاذبه، قدرت زن.
در چهل سالگی آموختم که رمزِ "خوشبخت زیستن"
در انجام کاری نیست که دوستش داریم؛
بلکه در دوست داشتنِ کاریست که انجامش می دهیم.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز
و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت.
در۶۰ سالگی آموختم که بدون عشق میتوان ایثار کرد
اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشته شدن
و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست.
در ۸۵ سالگی دریافتم که زندگی زیباست...
باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای؛
تحویل دهی...
خواه با فرزندی خوب...
خواه با باغچه ای سرسبز...
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی...
و اینکه بدانی...
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است.
این یعنی تو موفق شده ای!

👤گابریل گارسیا مارکز

‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

داستان کوتاه


مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید.

از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد… هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم. یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد! مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…! بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است. مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم. بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند. مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!! بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی… مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید! بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم. مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت. بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد. مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم…مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!! مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت… مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…! مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…

مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است… این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…

سخن روز : از مردم طماع راستی مجوی و از بی وصل وفا مخواه.(غزالی)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

داستانک ۳۱۱

🪴آقا رضا پیرمردی بود که در روستای خود به میانه روی و تعادل معروف بود او زندگی خوبی را در طول عمر خود گذراند

👳‍♀👨‍🦰🧔‍♂او سه پسر بنام های شعیب ؛ مصطفی و مرتضی داشت

😢پس از فوت پدر و تقسیم ارث ؛ شعیب هر آنچه را که داشت پس انداز و هیچ استفاده ایی از آن نکرد

🌹مصطفی هر چه را که به ارث برد بین نیازمندان تقسیم کرد

🌷اما مرتضی که بجز سرمایه به ارث رسیده؛ اخلاق میانه روی را از پدر به ارث برده بود مقداری از مال خود را به نیازمندان انفاق کرد و مابقی آنرا در تولید بکار برد

🌸شعیب بخاطر استفاده نکردن از سرمایه به علت ضعف به بیماری لاعلاج ؛ مصطفی بخاطر بذل و بخشش زیاد ورشکسته و تنها مرتضی بود که زندگی پربرکت و سالمی را گذراند

👌مردم شهر داستان زندگی این سه فرزند را اثباتی بر فرموده خداوند حکیم در آیه ۲۹ سوره اسراء می‌دانستند

الإسراء آیه ۲۹

📖وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا

📖ﻭ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺨﻴﻠﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﺪﺍﺭ [ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﻲ ]ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﺎﻣﻞ ﻫﻢ [ ﺩﺭ ﺍﻧﻔﺎﻕ ] ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﺯ ﻣﺒﺎﺵ [ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻌﺎﺵ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﺎﻧﺪ ] ﻛﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ [ ﻧﺰﺩ ﺷﺎﻳﺴﺘﮕﺎﻥ ]ﻧﻜﻮﻫﻴﺪﻩ [ ﻭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ]ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﺮﺩﻱ .

💐💐💐تقدیمی از سوی تلاوت کنندگان گروه‌های ختم قرآن یاسین به حضرت مهدی جان صاحب زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۹:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

روحش چو پرستوی بهاری، سرمست
می خواست چو عباس شود او بی دست
وقتی که شهاب عمر او کرده غروب
قلب پدرش ز سینه ،افتاد و شکست
شعر:استاد غلامرضا کیا(طالب)

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام عباس ساوجی نیا

اول تیر ماه ۱۳۴۹ شیرین ترین و دلنشین ترین روز زندگی حاج قدرت الله ساوجی نیا این معلم و شخصیت فرهنگی سرشناس دربندسر و رودبارقصران بود . چرا که خداوند با تولد دومین فرزند این خانواده که پسری سالم و زیبا بود مثل همیشه لطف بیکران خود را نمایان کرد. و پدر و مادرنامی که برای این نوزاد پیشانی بلند انتخاب کردند"عباس" بود.
وچون اعتقاد داشتند وجود این نوزاد چون شهابی زندگی آنها را نورانی خواهد کرد.او را شهاب هم می نامیدند.شهید عباس(شهاب) ساوجی نیا که در خانواده ای برخوردار از سواد و معنویت بدنیا آمد از همان دوران کودکی نشان داد که از بهره هوشی وتوان جسمی بسیار مناسب برخوردار است. و پدر برای پرورش مناسب فرزندش،مدرسه شیخ بهائی که در سالهای قبل از انقلاب از بهترین آموزشگاه های تهران محسوب میشد را انتخاب کرد و نام فرزند عزیزش را ثبت نام کرد. چرا که مطمئن بود در این مدرسه علاوه بر رشد علمی،بواسطه مدیران و مسئولان آن به مسائل مذهبی و دینی دانش آموزان ،شهاب نیز از وضعیت مناسبی برخوردار خواهد بود.حاج قدرت الله ساوجی نیا علاوه بر این همیشه شهاب را همراه خود در همه مجامع و محافل دینی مخصوصا هیئت قرآنی اهالی محترم تلخاب می برد .شهید عباس از همان ابتدای دوران نوجوانی علاقه خود را به انجام تکالیف شرعی و مذهبی به خصوص نماز و قرائت قرآن نشان داد و ورود عباس به دوران جوانی مصادف با همه گیر شدن نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره)بود.ِبنابر این زمینه های حضور شهید عباس در اجتماعات بزرگتری که تا کنون تجربه کرده بود فراهم شد ِلذا عباس نیز مانند بسیاری از آحاد مردم شیفته شخصیت و دلبسته آرمان های عالیه امام(ره)شد ودر جمع آوری تصاویر،اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام(ره)و حضور در راهپیماییها نقش بسزایی داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی عباس برای تحصیل علم و برخورداری از دانش مورد نیاز جامعه همت گماشت و با کسب نمرات عالی موفق به اخذ دیپلم تجربی گردید.وهمزمان با عضویت در بسیج در خدمت رسانی و محافظت از دستاوردهای انقلاب اسلامی کوشا بود. و با کسب موافقت خانواده در سال ۶۹ به دانشکده افسری نیروی انتظامی وارد شد .پس از طی موفقیت آمیز دوره ۴۴ این دانشکده با درجه ستوان دومی به عنوان افسر در یکی از پاسگاه های مرزی شرق کشور درمنطقه"پیشین"چابهار خدمت خود را آغار نمود. جبهه پیشروی این افسر جوان متفاوت با جبهه های جنگ تحمیلی بود، چرا که در این جبهه اشرار و دشمنان نظام با وارد نمودن حجم زیادی از مواد افیونی و مخدر تلاش داشتند تا جوانان این مرزو بوم را از مسیر انقلاب و نظام خارج سازند.ِلذا دروازه ورودی انهابه ایران مرزهای شرقی کشور بوده و شهید عباس در مرکز درگیری ها با اشرار و قاچاقچیان خدمت میکرد.
حضور مستمرو خدمت صادقانه و انجام جدی و کامل مسئولیت هایی همچون فرماندهی عملیات در مناطق مرزی شرق کشور و حتی کیلومتر ها دور تر از مرزهای بین المللی در خاک پاکستان و افغانستان بارها موجب مجروح شدن و صدمات متعدد عباس شد لذا فرماندهان و مسئولان ارشد نیروی انتظامی را برآن داشت تا با اعزام این جوان متعهد به سفر مکه مکرمه و مدینه منوره موافقت نمایند.
تقدیر الهی چنین مقرر شد که در۲۹ فروردین سال ۱۳۷۴ روح ملکوتی این فرمانده جوان ومتعهد پس از نشان دادن لیاقت های زیاد در انجام وظیفه در یک عملیات مهم در منطقه چاه هاشم ایرانشهر به کاروان سرخ حسینی(ع) بپیوندد. روحش شاد
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*داشتم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر تو جاده خلوت رانندگی میکردم که یهو سر پیچ خودروی روبرویی سروکله اش پیدا شد، خانمی راننده اش بود که داشت فریاد می‌زد سرشو آورد بیرون و همانطور که از کنار من رد میشد گفت الاغ*
*منم با سرعت باور نکردنی سرمو از شیشه آوردم بیرون و گفتم الاغ خودتی و هفت جد و آبادت* ...
*شیشه رو دادم بالا چنان شعف و لذتی از این سرعت عملم بهم دست داد که نگو*
*سرمست از پاسخ کوبنده زدم موسیقی بعدی که ... چشمتون روز بد نبینه با چند تا الاغ وسط جاده روبرو شدم و زدم همه شونو شل و‌ پل کردم‌، جلو ماشینم داغون شد و کلی خسارت دید*
*تازه فهمیدم اون خانم محترم خواسته بود بگه الاغ تو جاده است و مراقب باش*...
*چقدر خوبه انسان قبل از هر عکس

العملی


کمی عاقلانه رفتار کند*😅
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
روز بهاریتان پر از عشق و محبت❤️


‌‎‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۵۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌟خواندن روزانه سوره یاسین
و آثار آن بر زندگی🌟

🔅مهندس امید دین پرست محقق قرآن وعلوم غریبه می گوید

اینجانب عشق وافری به
🌟سوره مبارکه یاسین🌟 دارم و خوب می دانم که این سوره چه گشایشاتی که ایجاد نمی کند.
چه موکلین قدرتمندی دارد تا هر نوع آسیبی را به خیر تبدیل کنند.
شما بدون آن که بدانید این موکلین چگونه بر کلیه سیستم زندگی شما /همسرتان/فرزندانتان/اموالتان/چشم زخم ها /سحر ها وبلایا را چگونه چک می کنند اما صد افسوس که انسان پشت پرده را نمی بیند و خبر از کمک های الهی و آسمانی این سوره بزرگ ندارد.

خواهش می کنم این سوره را سرلوحه هر روز زندگیتان جای دهید.
آنگاه وقتی یک روز آنرا فراموش می کنید متوجه می شوید که چقدر آن روزتان بی فایده/کم رونق و پر از عصبانیت و پر خاشگری بوده و چه انرژی های مفیدی را از دست داده اید.
پس از آن دیگر دیوانه وار عاشق این سوره می شوید مثل چیزی که به آن نیاز دارید تا آرامتان بکند.
لذا سعی کنید با موکلینش انس بگیرید و در تنگناهای زندگی ببینید که چگونه به یاریتان می آیند و اصلا مگر کسی دیگر می تواند به شما صدمه بزند.
بلکه بی اختیار عشق شما به دل همه ی مخلوقات می افتد و ناگهان همه مطیع اوامر شما می شوند و قدرتی در کلام و نوشتار شما پدید می آید که نگو و نپرس البته نمی خواهم از باب امتحان کردن این موارد این سوره را بخوانید زیرا نیرو های آن بسیار هوشمندند بلکه از سر صدق با نیتی پاک و به جهت قرب الهی.

شیوه خواندن سوره یس

دوست عزیزم قبل از خواندن سوره ۱۴ صلوات و بعد از خواندن هم ۱۴ صلوات بفرست.

در ابتدا ۵ روز این سوره را بخوان و هر روز آن را به روح پاک یکی از پنج تن هدیه کنید. {حضرت محمد(ص)-حضرت علی (ع)-حضرت فاطمه(س)-امام حسن(ع)-امام حسین(ع)}

و روز ششم نیت کن که تا آخر عمر هر روز صبح بعد از نماز این سوره را بخوانی و تقدیم به روح پاک حضرت زهرا(س)کنی{ قبل از خواندن سوره ۱۴ صلوات و بعد از خواندن هم ۱۴ صلوات فراموش نشه.}تا هم خیر دنیا ببری و هم خیر آخرت زیرا قرآن کتابی است که متعلق به هر دو جهان است.

یادت باشه آیت الله کشمیری فرمودند:قلب سوره یس آیه ۵۸ {سلام قولا من رب رحیم}است پس هر وقت به این آیه رسیدی بسیار دعا کن و خواسته هایت را از خدا بخواه.

یادت باشه برای همه دعا کنی.

آیت الله وحید خراسانی فرمودند:هر کسی این مطلب به او رسید پخش کند.همچنین ایشان تاکید کردند که مبادا روزی بگذرد و شما این سوره را نخوانید.

پس بیایید همه با هم سوره یس را هر روز بخوانیم و به دیگران هم خبر بدهیم تا این سخنان به گوش تمام مردم عزیز برسد .التماس دعا دارم و دعاگوتون هستم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۸:۳۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*نور سبز بر فراز یک تپه*


سرهنگ کاجی از بچه‌های تفحص می‌گفت:

پیرمردی اطلاع داده بود که شب‌های جمعه نور سبزی از آن تپه می‌آید ... با تعدادی از بچه‌ها برای تفحص رفتیم. بعد از چند ساعت جستجو 40 شهید پیدا کردیم و برگشتیم. مدتی بعد مجدداً پیرمرد را دیدیم و تشکر کردیم. پیرمرد گفت هنوز در آنجا شهید هست. من دوباره شب جمعه آنجا نور سبز را دیدم. مجدداً به محل رفتیم و همه‌جا را به دقت جستجو کردیم، اما چیزی پیدا نکردیم. از خود شهدا کمک خواستیم، ناگهان نوک پوتین و سپس پیکری را پیدا کردیم. با بررسی پیکر شهید یک کیف پلاستیکی که یک وصیت‌نامه داخلش بود، یافتیم که نوشته بود:
«پدر و مادر عزیزم، شهدا با اهل‌بیت (ع) ارتباط دارند. من فردا شب در عملیات لشکر حضرت رسول الله (ص) به شهادت می‌رسم. جنازه من 8 سال و 5 ماه و 25 روز در منطقه می‌ماند، بعد جنازه من پیدا می‌شود و آن زمان امام بین ما نیست ... این اسراری است که ائمه (ع) به من گفتند ... به مردم دلداری و روحیه بدهید و به آنها بگویید که امام زمان پشتوانه این انقلاب است، بگویید ما فردا شما را شفاعت می‌کنیم، بگویید ما را فراموش نمی کنیم.
می‌گفت همان‌جا با مدارک همراهم چک کردم، دیدم عملیات لشکر حضرت رسول (ص) درست همان تاریخ بوده است و دقیقاً شهید در همان تاریخی که معین کرده بود، پیدا شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



مردی ثروتمندی پسری عیاش داشت. هرچه پدر نصیحت می کرد که با این دوستان ناباب معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه لحظه مرگ پدرفرا می رسد.
پسرش را خواسته و میگوید فرزند با تو وصیتی دارم، من ازدنیا می روم ولی درمطبخ (آشپزخانه) را قفل کردم و کلید آن را به تو می دهم، آنجا یک طناب از سقف آویزان است و هر وقت از زندگی ناامید شدی و راه به جایی نبردی برو و خودت را دار بزن.
پدراز دنیا می رود و پسر در معاشرت با دوستان ناباب و زنان آنقدرافراط می کند که بعد از مدتی تمام ماترک و ثروت بجا مانده به پایان میرسد.
کم کم دوستانش که وضع را چنین می بینند از دوراو پراکنده می شوند. پسر در بهت و حیرت فرومی رود و به یاد نصیحت های پدرمی افتد و پشیمان می شود اما سودی نداشت.
روزی در حالی که برای ناهار گرده نانی داشت کناری می نشیند تا سد جوع (رفع گرسنگی) کند، در همان لحظه کلاغی از آسمان به زیر آمده و نان را برداشته و میرود.
پسرناراحت و افسرده با شکم گرسنه به راه میافتد و در گذری دوستانش را میبیند که مشغول خنده و شوخی هستند. نزد آنها رفته سلام میکند و آنها به سردی جواب او را میدهند.
سرصحبت را باز می کند ومی گوید گرده نانی داشتم کلاغی آن را برداشت وحال آمدم که روزخود را با شما بگذرانم. رفقایش قاه قاه خندیدند و مسخره اش کردند.
پسر ناراحت و دلشکسته راهی منزل می شود و در راه به یاد حرف های پدرمی افتد کلید مطبخ را برداشته قفل آن را باز میکند و به درون میرود. چشمش به طناب داری میافتد که از سقف آویزان است.
چهارپایه ای آورده طناب را روی گردنش می اندازد و با لگدی چهارپایه را به کناری پرت میکند که در همان لحظه طناب از سقف کنده شده او با گچ و خاک به همراه کیسه ای کف زمین می افتد.
با تعجب کیسه را باز کرده درون آن پراز جواهر و سکه طلا میبنید. به روح پدر رحمت فرستاده و از فردای آن روز با لباسهای گرانقیمت در محل حاضر میشود و دوستانش همدیگر را خبر کرده و یکی یکی از راه میرسند و گردش را گرفته و شروع به چاپلوسی میکنند.
او هم وعده گرفته و آنها را برای صرف غذا به منزل دعوت کرده و از طرفی ده نفر گردن کلفت با چماق در گوشه ای پنهان میکند و وقتی همه آنها جمع میشوند به آنها میگوید:
دوستان بزغاله ای برای شما خریده بودم که ناگهان کلاغی از آسمان بزیر آمد و بزغاله را برداشت و فرار کرد. دوستان ضمن تائید حرف او دلداریش دادند که مهم نیست از این پیش آمدها میشود و امروز ناهار بازار را میخوریم که در این لحظه پسر فریاد میزند:
در روزگار فقر و محنت بشما گفتم نان مرا کلاغ برد به من خندیدید، حال چطور باور میکنید که کلاغ بزغاله ای را برده است؟
و چماق دارها را خبر می کند و آنها هجوم آورده کتک مفصلی به رفقایش می زنند و از آن روز به بعد طریق درست زندگی را پیش میگیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



پادشاهی چند پسر داشت، ولی يکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقيافه بود، و ديگران همه قدبلند و زيبا روي بودند... شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده مي نگريست ، و با چنان نگاهش، او را تحقير مي کرد...
آن پسر از روي هوش و بصيرت فهميد که چرا پدرش با نظر تحقيرآميز به او مينگرد، به پدر رو کرد و گفت:
اي پدر! کوتاهِ خردمند بهتر از نادان قد بلند است، چنان نيست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بيشتر است، چنانکه گوسفند پاکيزه است، ولی فيل مُردار بو گرفته می‌باشد:

آن شنيدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی وگر ضعيف بُوَد
همچنان از طويله خَر، بِه

شاه از سخن پسرش خنديد و بزرگان دولت، سخن او را پسنديدند، ولی برادران او، رنجيده خاطر شدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد

هر بیشه گمان مبر که خالیست
شايد که پلنگ خفته باشد

اتفاقا در آن ايام سپاهي از دشمن براي جنگ با سپاه شاه فرا رسيد. نخستين کسي که از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد همين پسر کوتاه قد و بدقيافه بود که با شجاعتي عالي، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ايستاد و گفت:

ای که شخص منت حقير نمود
تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغر ميان، به کار آيد
روز ميدان، نه گاو پَرواری

افراد سپاه دشمن بسيار، ولی افراد سپاه پادشاه، اندک بودند...
هنگام شدت درگيري، گروهي از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب به آنان نعره زد که: "آهای مردان! بکوشيد و يا جامه زنان بپوشيد"
همين نعره‌ی از دل برخاسته او، سواران را قوّت بخشيد، دل به دريا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد...
شاه سر و چشمان همان پسر را بوسيد و او را از نزديکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او می‌نگريست و سرانجام او را وليعهد خود نمود...
برادران نسبت به او حسد ورزيدند، و زهر در غذايش ريختند تا به او بخورانند و او را بکشند...
خواهر آنها از پشت دريچه، زهر ريختن آنها را ديد، دريچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشياری مخصوصی که داشت جريان را فهميد و بی درنگ دست از غذا کشيد و گفت: "محال است که هنرمندان بميرند و بی‌هنران زنده بمانند و جای آنها را بگيرند"

کس نياید به زير سايه بوم
ور همای، از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبيه کرد و هر کدام از آنها را به يکي از گوشه های کشورش فرستاد، و بخشی از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گرديد و نزاع و دشمني از ميان رفت...

چنانچه گفته اند:

دَه درويش در گليمی بِخُسبند
و دو پادشاه در اقليمی نگنجند

نيم نانی گر خورَد مَرد خدا
بذل درويشان کند نيمی دگر

مُلک اقلیمی بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمی دِگر

📘#گلستان_سعدی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۲۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان_شب

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و مجروح شد...

خشک مقدسی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!


اما فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

زيادى مسائل را پيچيده جلوه ندهيد و از تفاسير بپرهيزيد، گاهى فقط يك اقدام ساده لازم است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۷:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



مرد ثروتمندی پسری به نام حامد دارد. حامد هرگاه می خواهد با کسی دوستی کند ابتدا پدرش باید او را تایید کند تا مبادا بخاطر موقعیت اش کسی با او دوستی کند. روزی حامد گفت: پدر، با پسری آشنا شده ام به نام ایمان، می خواهم با او دوستی کنم. پدر گفت: فردا با الاغی به محلّه آن ها می‌روم و بساط فروش خیار را برپا می‌کنم. آن گاه تو با آن پسر نزد من بیا و کاری کن او از من مقداری خیار بخرد. حامد چنین کرد و با دوستش در ساعت مقرر ناشناس نزد پدر رفتند. ایمان گفت: دو کیلو خیار می‌خواهم. فروشنده گفت: خودت پاکت را پُر کن. ایمان پاکت را پُر کرد و به او داد. فروشنده خیارها را وزن کرد. سپس گفت: یک خیار دیگر بردار، تا وزنش تکمیل شود. ایمان، کوچک ترین خیار را انتخاب کرد تا در پاکت بگذارد. فروشنده خیار را از او گرفت و خیار بزرگ تری جایگزین کرد. غروب شد و هر دو به خانه برگشتند، پدر گفت: پسرم با او دوستی کن، او از آزمون سربلند بیرون آمد. من به اختیار او گذاشتم تا خیاری بردارد ولی کوچک ترین را برداشت. بیم آن داشت که مبادا از سهم کسی بیشتر به او رسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

نوری ز پلاک جاودانت پیداست
توفیق تمام امتحانت پیداست
داود،از آن روز که مفقود شدی
مظلومی تو ،ز استخوانت پیداست
(استاد غلامرضا کیا(طالب))

خلاصه ای از زندگینامه شهید داود صالحی
این شهید والامقام در روز چهاردهم مرداد ۱۳۴۵ در یک خانواده کاملا مذهبی در تهران بدنیا آمد .تولد این نوزاد که دومین فرزند پسر خانواده بود موجی از خوشحالی به خانواده حاج یحیی صالحی به ارمغان اورد..حاج یحیی در یک کارخانه ای در جاده کرج مشغول بکار بود وبا زحمت زیاد وکار طاقت فرسا هزینه های زندگی را تامین می کرد و همواره شکر گذار خداوند بود.
بیماری پی در پی داود در دوران کودکی نگرانی های زیادی را برای خانواده مخصوصا پدر ومادرش بهمراه داشت بستری شدن طولانی مدت و تامین هزینه های عمل های جراحی مزید برعلت بود تا پدر بیشتر در کارخانه مشغول بکار باشد و مادر در بیمارستان همراه کودک بیمار باشد. با توکل بخدا وائمه اطهار(ع) و زحمات پزشکان باعث شد داود سلامتی کامل خود را بدست آورد و دوباره به آغوش خانواده باز گردد.
داود دوران ابتدایی تحصیل را در مدرسه ایی نزدیک محل زندگی یعنی میدان ۹۴ نارمک بپایان رساند. و دوران راهنمایی را درمدرسه ایی در محله گلستان سپری کرد.موج اطاعت و بندگی خداوند و پیروی از ائمه معصومین(ع) ذکر همیشگی دعا و نیایش در خانه ای که شهید داود صالحی در آن رشد کرد او را به تربیتی اسلامی آراسته تا در کنار پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده آموزه های مذهبی را بکار گیرد.میل و گرایش مذهبی شهید داود به قدری بود که همه ساله در ایام‌محرم برای عزاداری سید الشهدا(ع) با راه اندازی هیئت جوانان در محله خود موج ارادت خود را به آل الله به نمایش میگذاشت.
با اوج گیری نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام(ره) داود با توجه به شناختی که از امام خمینی(ره)توسط پدر بزرگوارش پیدا کزده بود خیلی زود به صف مجاهدین انقلاب اسلامی پیوست .پس از پیروزی انقلاب همگام با دیگر جوانان انقلابی همراه با پدر و برادرش در پایگاه مسجد حضرت موسی ابن جعفر(ع)حاضر میشد و نگهبانی میداد.با شروع جنگ تحمیلی روح پر خروش و بی قرارداود تحمل حضور در پشت صحنه را نداشت بارها تصمیم گرفت که به جبهه اعزام شود ولی کم بودن سن او باعث میشد که مسئولین از اعزام او جلوگیری نمایند..ولی وی بعداز شهادت دایی خود شهید حجت الله کیا دربندسری معتقد بود که اسلحه اونباید روی زمین بماند،بدنبال هدفی والاتر بود با دستکاری شناسنامه این موانع را با اصرار زیاد پشت سر گذاشت و موفق به گذراندن دوره آموزش شد. با این همه حال فرماندهان بسیج باحضور او در مراکز سپاه موافت کردند واو پس از حضور سه ماه در پایگاه شمیرانات موفق به دریافت مجوز برای حضور در مناطق عملیاتی گردید. اولین حضور این سربازولایت در جبهه های حق علیه باطل،همزمان با دومین مرحله حضور پدر، برادر وپسرعموی شهیدش احمد صالحی در جبهه بود. شهید داود و برادرش و پسرعموی شهیدش احمد صالحی عضو گردان حنظله از یگانهای ویژه و پیشتاز عملیات لشگر حضرت رسول(ص)بودند و داود داوطلب شد تا بعنوان آر پی جی زن به شکار تانکهای دشمن برود. عملیات والفجر مقدماتی اولین عملیاتی بود که داود در آن شرکت داشت. چند روز بعد از این عملیات چند روزی به مرخصی آمد و باتفاق برادر و پسر عمویش شهید احمد به زیارت مزار شهدای بهشت زهرا(س) رفتند و در آنجا بر سر مزار شهید"براتی"که فرمانده گردان داود بود رفتند و تعریف کرد که چگونه وقتی دستور عقب نشینی دادند پیکر فرمانده شهیدش را به عقب منتقل کرد تا مفقودالاثر نشود و خانواده اش سالها چشم انتظار فرزندشان نباشند و این عمل نشان دهنده روح بلند و دور اندیشی این شهید بود تا خانواده خوددش سالهای زیادی منتطر پیکر فرزندشان باشند. در عملیات والفجر ۱ داود چند روز بعد از پسر عمویش شهید احمد صالحی به درجه رفیع شهادت نائل امد و خواست الهی اینگونه مقدر شد که پیکرش ۱۳ سال در میان خاکهای داغ جنوب مخفی بماند ودر روز ۳۰ بهمن ۱۳۷۳ مصادف با ۱۹ رمضان بخشهایی از استخوان و لباس و یک قطعه از پلاک هویتش به خانواده تحویل گردد. ولذا بقایای پیکر مطهرش با حضور انبوه آشنایان و پیروان راه شهدا در قطعه ۵۰ گلزار بهشت زهرا (س)بخاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی...
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۷:۴۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را قطع کرد. وقتی که نالان طبیبان را می‌طلبید٬

وزیرش گفت: «هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست.»

پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت‌تر شد و فریاد کشید:

«در بریده شدن انگشت من چه حکمتی است؟» و دستور داد وزیر را زندانی کنند.

روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آن جا آن قدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیله‌ای وحشی تنها یافت. آنان پادشاه را دستگیر کرده و به قصد کشتنش به درختی بستند.

اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً سالم باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت.

در حالی که به سخن وزیر می‌اندیشید دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر به خدمت شاه رسید٬ شاه گفت: «درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایده‌ای داشته؟»

وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد:

برای من هم پر فایده بود چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم.

🌟ای کاش از الطاف پنهان حق سر در
می‌آوردیم که این گونه ناسپاس خدا نباشیم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


مردی تاجر و ثروتمند، هر چند ماه یک بار کسبۀ بازار را به عمارت خود برای ولیمه و سور میهمان می کرد. تاجر سنگ تمام می‌گذاشت و خرج زیادی می‌کرد. روزی که میهمانی داده بود درویشی به درب منزل او رفت. غلامان گفتند: میهمانی خصوصی است. درویش گفت: برای طعام نیامده ام. می‌خواهم صاحب عمارت را ببینم. حرفی دارم بگویم می روم. غلامان ،تاجر را صدا زدند. تاجر به نزد درویش آمد. درویش به او گفت: بدان تو یک انسان بخیل هستی! تاجر گفت: مگر کوری و این همه سخاوت و بخشش مرا نمی بینی؟! درویش گفت: در همۀ بخشش تو، ریالی نمی بینم صرف خود کرده باشی و نیازمندی بر سفرۀ خود میهمان کنی و یا خرج آخرت خود کرده باشی. وای بر بخیلی چون تو که خرج همگان می‌کنی، جز خرج آخرت خودت. به راستی که تو فقط همنشین و صاحب ثروت خویش هستی، نه مالک آن ثروت.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۸:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

مردی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم. بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او درآوردند. ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت:بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد😐

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوبی که از حد بگذرد
نادان خیال بد کند
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



💎 آورده اند که بخیلی به مهمانی دوستش که او نیز از بخیلان بود رفت. به محض این که مهمان وارد شد بخیل پسرش را صدا زد و گفت: پسرم امروز مهمان عزیزی داریم، برو و نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر. پسر رفت و بعد از ساعتی دست خالی بازگشت. پدر از او پرسید: پس گوشت چه شد؟!

پسر گفت: به نزد قصاب رفتم وبه او گفتم از بهترین گوشتی که در مغازه داری به ما بده، قصاب گفت: گوشتی به تو خواهم داد که مانند کره باشد... با خودم گفتم اگر این طور است پس چرا به جای گوشت کره نخرم، پس به نزد بقال رفتم و به او گفتم: از بهترین کره ای که داری به ما بده. او گفت: کره ای به تو خواهم داد که مثل شیره ی انگور باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به جای کره شیره ی انگور نخرم پس به قصد خرید آن وارد دکان شدم، و گفتم از بهترین شیره ی انگورت به ما بده، او گفت: شیره ای به تو خواهم داد که چون آب صاف و زلال باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به خانه نروم، زیرا که ما در خانه به قدر کافی آب داریم ... این گونه بود که دست خالی برگشتم.
پدر گفت: چه پسر زرنگ و باهوشی هستی؛ اما یک چیز را از دست دادی، آنقدر از این مغازه به آن مغازه رفتی که کفشت مستهلک شد. پسر گفت: نه پدر، کفش های مهمان را پوشیده بودم. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

❣ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺳﻤﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ

۱ - ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ.
۲ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯿﻢ..
۳ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
۴ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ.
۵ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﺎﺩﯼ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
۶ - ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ﻭ ﺣﻖ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ.
۷ - ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
۸ - ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﻗﻢ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
۹ -باور اینکه برای تغییر دیر است.
۱۰ -باور اینکه مشکلات ما غیر قابل حل شدن هستند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۴۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃

شخص ساده لوحي مكرر شنيده بود كه خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودی روزی رسان است.
به همين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزي خود را بگيرد.
به اين قصد يك روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد همين كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد.
هرچه به انتظار نشست برايش ناهاري نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكي براي شام كرد و چشم به راه ماند.
چند ساعتي از شب گذشته درويشي وارد مسجد شد و در پاي ستوني نشست و شمعي روشن كرد و...
از توبره ی خود قدري خورش و چلو و نان بيرون آورد و شروع كرد به خوردن.
مردك كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزي كرده بود و در تاريكي و به حسرت به خوراك درويش چشم دوخته بود
ديد درويش نيمي از غذا را خورد و عنقريب باقيش را هم مي خورد بي اختيار سرفه اي كرد. درويش كه صداي سرفه را شنيد گفت:
«هركه هستي بفرما پيش» مرد بينوا كه از گرسنگي داشت مي لرزيد پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد
وقتي سير شد درويش شرح حالش را پرسيد و آن مرد هم حكايت خودش را تعريف كرد. درويش به آن مرد گفت:
«فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودي من از كجا مي دانستم كه تو اينجايي تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزی خودت برسی؟
شكی نيست كه خدا روزی رسان است اما يک سرفه ای هم بايد كرد!»
🍃
🌺🍃

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۳۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🐴مغز خر خورده !

در قدیم یکی از اعتقادات زنان این بود که اگر به شوهر مغز خر بخورانند وی مطیع و زیردست زن میشود. رمالی این دستور را به زنی میدهد.

زن کله خری را به دست آورده و موهایش را کز داده و آماده پختن میکند تا به جای کله گوساله به شوهرش بدهد.
زن کله را کنار حوض پاکیزه کرده و در قاب چینی کنار حوض میگذارد که در این بین شوهرش از راه رسیده و از کله میپرسد؟
زن جواب داد از منقار کلاغ افتاده است. شوهر قانع شده و به اتاق رفت. زن همسایه ای که در آن خانه بود و با زنک جیک و بوکشان یکی بود خود را به زن رساند و گفت:
زحمت به خود نده چون کسی که نگوید کلاغ چهار سیری چطور کله چهار منی را به منقار کشیده مغز خر نخورده الاغ است.

زین قصه گر هزار نکته بر دهد
یک نکته اش نگفته ترا به باد دهد
از دست زن مخور تو کله پاچه را
شاید که خر بود یا گاو یا کلکچه را

‌‎‎‌‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✍تلنگر

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃

✅خلاصه دانش‌ها
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت:
چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می‌کنی؟

چوپان در جواب گفت:
آنچه خلاصه دانش‌هاست را یاد گرفته‌ام.

دانشمند گفت:
خلاصه دانش‌ها چیست؟
چوپان گفت: پنج چیز است؛
۱. تا راست تمام نشده، دروغ نگویم؛
۲. تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم؛
۳. تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم؛
۴. تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم؛
۵. تا قدم به بهشت نگذاشته‌ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم.
دانشمند گفت:
حقاً که تمام علوم را دریافته‌ای. هرکس این پنج خصلت را داشته باشد، از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



🍃بر مزار بی خانه ای نوشته بودند:
شکر خدا بالاخره صاحبِ خانە و مکان خویش شدم.
🍃بر سنگ قبر فقیری نوشته بودند:
پا برهنه به دنیا آمدم، پابرهنه زیستم و پا برهنه به آخرت برگشتم.
🍃روی سنگ ثروتمندی خواندم:
همه کس را با پول راضی کردم، اما فرشته ی مرگ را نتوانستم راضی کنم.
🍃بر مزار دلشکسته ای چنین نگاشته شده بود:
قیامتی هست، تلافی می کنم.
🍃بر گور جوانی چنین خواندم:
یکدیگر را نیازارید. به خدا قسم پشیمان خواهید شد.
🍃بر قبر کودکی نوشته بودند:
خوشحالم بزرگ نشدم تا به درنده ای تبدیل شوم.
🍃بر مزار مادری نگاشته بودند:
تو رو خدا مواظب بچه هایم باشید.
🍃بر قبر دیوانه ای نوشته بودند:
هوشیار به دنیا آمدم، هوشیار زیستم، اما بخاطر رفتارهایتان خودم را به دیوانگی زده بودم.
🍃بر سنگ قبر دکتری چنین خواندم:
همه چیز چاره و درمانی دارد غیر از مرگ!
🍃دنیا مزرعه ی آخرت است. به عاقبت خود بیندیشیم که چه کاشته ایم، چون به جز آن درو نخواهیم کرد...

🔸 از مکافاتِ عمل غافل مَشو
🔸 گندم از گندم بروید... جُو ز جُو


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دیروز به پدرم زنگ زدم، هر روز زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم.
موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم
گفت: "بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر خوب و مهربان است.

دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود، شب ماند، صبح بیدار شدم و دیدم حمام و دستشویی
را برق انداخته‌است.
گاز را شسته‌است، قاشق و چنگال‌ها و ظرف‌ها را مرتب چیده‌ است و...

وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود...
و منو از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد..

امروز عصر با مادرم حرف می‌زدم ,
برایش عکس بستنی فرستادم .مادرم عاشق بستنی‌ست گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم

برایم نوشت: "من همیشه به یادتم...چه با بستنی...چه بی بستنی".

و من
نشسته‌ام و به کلمه‌ی "خانواده" فکر می‌کنم،
که در کنارِ تمامِ نارفاقتی‌ها،
پلیدی‌ها و دورویی‌های آدم‌ها و روزگار،
تنها یک کلمه نیست،
بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۲۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



♦️یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد. یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت،
درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می برد. ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بودکه فقط می توانست نیمی ازوظیفه اش را انجام دهد.
پس از دوسال ، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد وازطریق چشمه باپیرزن سخن گفت. پیرزن لبخندی زد وگفت: هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده درسمت تو روییده اند ونه در سمت کوزه سالم؟
اگرتو اینگونه نبودی این زیبايی ها طراوت بخش خانه من نبود...
طی این دوسال این گلها را می چیدم وباآنها خانه ام راتزیین میکردم.
هریک ازما شکستگی خاص خودرا داریم ولی همین خصوصیات است که زندگی مارا در کنار هم لذت بخش و دلپذیر میکند.
باید درهر کسی خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی، پس به دنبال شکستگی ها نباش که همه به گونه ای داریم فقط نوع آن متفاوت است و این اصلا شرمندگی ندارد.
خلقت ما این گونه است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۶:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغهای دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.

زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.

از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت... اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالانها نیز کم میگذا...شت و اینبار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده.... این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالانها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود... و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند... خلاصه .... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.

تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


🍃 هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام "خرمالو" آشنا شدم...
نامبرده را شکافته و چشیدم...
شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند..
در نهایت ؛
تجربه تلخ اولین کام از خرمالو،باعث شد که من سی سال این گردالی سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم.
با اصرار فراوان همسرم،دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در سی و هشت سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم...
خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در "صدر مصطبه" بنشانم...
یک تجربه ی تلخ در هشت سالگی،باعث شد که سی سال از همه خرمالو ها متنفر باشم...
اولین تجربه های کودکی،شالوده ی ما را می سازند...
چه بسیارند باورها،هنجارها و
اعتقاداتی که به خاطر ؛
تجربه طعم"گس" آن ها در
کودکی،هنوز منفور ما هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زمانش که برسد خواسته‌هایت،
داشته‌هایت شده‌اند
و آرزوها،
جزئی از روزمرِگی‌هایت...
زمانش که برسد
رفتنی‌ها رفته‌اند و ماندنی‌ها
عزیزترین دلخوشی‌هایت شده‌اند
و تو یاد گرفته‌ای که
با ساده‌ترین چیزها شاد باشی!
زمانش که برسد
به این درک خواهی رسید که دنیا
کوتاه‌تر از آنی است که آرامشت را
برای غصه‌های بیهوده
و رنج‌های بی‌نتیجه خراب کنی؛
می‌رسد زمانی که آینه‌ها
فقط لبخندهای تو را ببینند،
زمین، اشتیاقِ تو را به دوش بکِشد
و زمانه،
اتفاقاتِ خوب را حوالی تو بیندازد.
زمانی که غصه و اندوه‌های زودگذر،
پشتِ دیوارِ بی‌تفاوتی‌ات
ته‌نشین خواهند شد
و تو با آرامشی عمیق،
زندگی خواهی کرد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۸:۳۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
.
🔴چهار مرحله حذف در زندگی وجود دارد:*

*۱- در ۵۵ سالگی؛*
*محل کار ، شما را حذف میکند..!!*
*مهم نیست که در طول حرفه خود چقدر موفق یا قدرتمند بوده اید ،*
*به یک فرد معمولی باز خواهید گشت..!!*
*بنابراین ، به طرز فکر و احساس برتری شغل گذشته خود نچسبید*،
و بدانید از این پس اخلاق و سلوک خوب و متواضعانه شماست که دیگران را جذب می کند و نه جایگاهی مدیریتی گذشته
*وگرنه ممکن است احساس تنهایی بیش از حد کرده و راحتی خود را از دست بدهید..!!*
*۲- در ۶۵ سالگی؛*
*جامعه بتدریج شما را حذف میکند..!!*
*دوستان و همکارانی که قبلاً با آنها ملاقات میکردید و معاشرت داشتید کمتر میشوند و بندرت کسی شما را در محل کار قبلی تان می شناسد..!!*
*نگویید «قبلاً.من مدیربودم،رئیس بودم..» یا «یک ..... بودم..» زیرا نسل جوان شما را نمی شناسد و شما نباید از این بابت احساس ناراحتی کنید...!!!*

*۳ - در ۷۵ سالگی؛*
*خانواده به آرامی شما را حذف میکند..!!*
*حتی اگر فرزندان و نوه های زیادی دارید ،*
*بیشتر اوقات با همسرتان یا خودتان زندگی میکنید.*
*وقتی فرزندان شما گهگاه به ملاقات می آیند ، این یک ابراز محبت است ، بنابراین آنها را بخاطر کمتر آمدنشان سرزنش نکنید ،*
*زیرا آنها درگیر زندگی خود هستند..!!*

*۴ - در ۸۵ سالگی؛*
*زمان میخواهد شما را از بین ببرد..!!*
*برخی از افرادی که می شناختید برای همیشه رفته اند.*
*در این مرحله غمگین نباشید ، زیرا این رسم زندگی است و همه در نهایت این راه را خواهند رفت..!!*
*بنابراین ، در حالی که هنوز کمی قدرت وتوانایی دارید ،*
*زندگی را به بهترین شکل اداره کنید..!!*
*هر چه از اموال خودمی خواهی بخور* هرسفری میتونی برو،هرکمکی می خواهی بکن،
*هر چه میخواهی بنوش*
*بازی کن و کارهایی را که دوست داری انجام بده..!!*

*به یاد داشته باشید..*
*تنها گروهی که شما را حذف نمیکند،*
*دوستان و همکاران قدیمی هستند....!!!*
*👈پس بیشتر با دوستان قدیمی و صمیمی خود ارتباط برقرار کنیدوهیچ وقت آنهارا فراموش نکنید....!!!

💐💐💐💐💐💐💐
*نبرد سالمندی*

من‌نرفتم‌سوی پیری، پیری آمد سوی من
روندادم‌من به‌او، او خنده زد بر روی من

هیچ‌ردپایی‌ازخودبر زمین نگذاشتم
او سراغم‌را گرفت‌و تکیه زد بر کوی من

نه‌سلامی‌دید از من، نه پیامی، وین عجب
وارد خانه شد و بنشست بر سکّوی من

التفاتی‌هم نکردم، روی گرداندم از او
جای‌خود،خوش‌کردبر سر، دوست شد با موی من

گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از او
گام دوم، برف بنشانید بر گیسوی من

وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشید
چین‌وخط انداخت بر پیشانی و ابروی من

من‌جوانی‌کردم‌و با نقش و رنگ آراستم
رنگ‌کاری و تتو شد پیشه و الگوی من

کم‌کمک نزدیک‌شد تا سوی چشمانم بَرد
پیشکش‌کرد عینکی، یعنی شده دلجوی من

حرف دَرگوشی‌زد و نیروی گوشم را ربود
بعد، مرزنگوش‌نوشیدن بشد داروی من

من‌به‌راه خودشدم بی اعتنا و باامید
لیک‌آمد درد بنشانید بر زانوی من

روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشید
شب به‌نیش خار، شد پرپر گل شب‌بوی من

هم‌زبانی‌کرد بامن تا به حلقم چنگ زد
طُعمه شد صُوت و بیان و لحن و از

هیچ‌پروایم نبود از او، همی‌پنداشت من
کودکی‌هستم‌که‌ او گشته‌است چون لولوی من

من تلاش‌افزودم و او هم تنش در زندگی
کرد تغییر ازقضا، رفتار و خُلق و خوی من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 




مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

-دسلام بابا! یک سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتما، چه سئوالی؟

- بابا! شما برای هرساعت کار چه قدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا این سئوال رو می پرسی؟

- فقط میخوام بدونم.

- اگه باید بدونی، بسیار خوب می گویم: 20 دلار!

پسرک در حالی که سرش پائین بود آهی کشید. بعد به پدر نگاه کرد و گفت: می شه 10 دلار به من قرض بدید؟

مرد با عصبانیت گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت

ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند

ولی با این همه سعی و کوشش کارگران بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد...

حمامی متغیر گردیده پرسیدند : سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟

بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🍽15 میوه برای پاکسازی بدن:

▫️انجیر پاکسازی بدن
▫️زغال اخته تقویت سیستم ایمنی
▫️گریب فورت سم زادی کبد و روده
▫️بلوبری جلوگیری از عفونت
▫️هندوانه دفع سموم بدن
▫️خیار آبرسان
▫️پاپایا برای سلامت دستگاه گوارش
▫️کیوی برای پاکسازی بدن
▫️اووکادو برای باز شدن رگ های خونی
▫️سیب پاکسازی دستگاه گوارش
▫️انار جنگ با بیماری ها
▫️توت فرنگی ادرار اور و کاهش وزن
▫️گوجی بری بهبود عملکرد کبد
▫️آناناس بهبود گوارش
▫️پرتقال تقویت سیستم ایمنی بدن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |