#داستان_شب

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و مجروح شد...

خشک مقدسی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!


اما فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

زيادى مسائل را پيچيده جلوه ندهيد و از تفاسير بپرهيزيد، گاهى فقط يك اقدام ساده لازم است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۷:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |