زندگینامه شهید والامقام محمد کیاشمشکی

شهید زنده یاد محمد کیاشمشکی در سال 1338شمسی در شمشک و درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.با انتقال خانواده به تهران دوران تحصیلی ابتدایی و متوسطه را درتهران طی نموده و پس از قبولی در رشته فیزیک دانشگاه شیراز به تحصیلات عالیه در آن دانشگاه پرداخته و همزمان با پیروزی انقلاب مقدس اسلامی و با تعطیلی دانشگاه در زمان انجام انقلاب فرهنگی به زادگاه خود مراجعه و با انجام سخنرانیهای پرشور به مدد همرزمانش در انجمن اسلامی شمشک که خود از پایه گذارانش بوده،آمده و نقش ارزنده ای در جهت اشاعه فرهنگ انقلاب اسلامی ومبارزه با عوامل وابسته به رژیم طاغوت ایفا می نماید و به تدریس در دبیرستانهای حمزه تهران وشهید مطهری شمشک و زریندشت فیروزکوه در جهت پرورش فرزندان نسل انقلاب نیز می پردازد.نقش بارز او و شهید رجبعلی کیاشمشکی در پیشبرد اهداف انقلاب در منطقه متمایز بوده و صفات بارز اخلاقی وتعهدش نسبت به ارزشهای اسلامی و پایبندی به آرمانهای امام(راحل) زبانزد خاص و عام بوده است. در جهت خدمت به سایر نقاط محروم میهن اسلامی بویژه مناطق کرد نشین و سیستان و بلوچستان نیزکوشابوده و حضور فعالانه ای نیز در جبهه های جنگ در مناطق جنوب و غرب داشته و در همین راستا و بدلیل توانمندیهای بارزش در امور اجرایی به سمت بخشدار و سرپرست جهاد سازندگی بخش صومای برادوست ارومیه با حوزه کاری 130روستا منصوب میگردد.و سرانجام در مسیر خدمت در مناطق کردنشین به همراه معاونش (کمال شمشکی)توسط عوامل وابسته به بیگانگان(مزدوران حزب دموکرات کردستان)به اسارت در آمده و در تاریخ22خرداد 1361ودر حین فرار از بند اسارت و زندان به شهادت رسیده و پس از یک هفته پیکر مطهر آن معلم شهید به شمشک منتقل گشته و در جوار حرم مطهر امامزاده محمد(ع)شمشک در آغوش سرد خاک آرام گرفت.(روح پاکش شاد ویادش در خاطر جانها جاودانه باد)

کانال شاهدان شهر

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳ساعت ۵:۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پرواز عقاب غیرتش،دیدن داشت

دیدار شهید و حسرتش، دیدن داشت

آنروز که حجت به دل خون غلتید

مظلومی و حال عترتش،دیدن داشت

شعر:استادغلامرضا کیا(طالب)

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام حجت اله کیا دربندسری

این شهید عزیز در یازدهم مهر سال ۱۳۱۹ در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در روستای دربندسر چشم به جهان گشود.واولین فرزند خانواده بود.دوران کودکی ونوجوانی راکنار خانواده سپری کرد ودر سن هجده سالگی پدر خود را از دست داد.و سرپرستی مادر و خواهران و برادران خود را بعهده داشت. در طول این سالها فعالانه در جلسات مذهبی و دینی شرکت میکرد. ویکی از موسسین و اعضای فعال هیئت قرآنی متوسلین به حضرت فاطمه زهرا(س) برادران صالحی دربندسر بود وهمزمان با یادگیری کامل قرآن کریم با مفاهیم و معانی آیات قرآن نیز آشنا شد.یکی از خصوصیات بارز شهید ادای نماز اول وقت بود هم خودشان رعایت میکردند و هم به خانواده و بستگان سفارش میکردند.

این شهید والامقام در تابستان سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد و بعداز ازدواج برای ادامه زندگی به تهران مهاجرت کردند.و حاصل این ازدواج چهار فرزند دختر بود که در کنار همسرشان تمام توان خود را برای تربیت صحیح و دینی فرزندان بکار بردند.برای تامین هزینه زندگی مشاغل مختلفی را تجربه کرد و چند سالی هم‌ با تاکسی مشغول بکار بود.ودر برخورد با مسافران و حتی دریافت وجه رعایت انصاف و عدالت را داشت. نوع شغل ایشان در آن زمان موجب میشد تا این انسان وارسته با زوایای مختلف زندگی مردم و عمق نارضایتی آنها از عملکرد حکومت پهلوی بیشتر آشنا شود و پس از آنکه در سال ۱۳۵۵ به استخدام وزارت بازرگانی درآمد این موضوع را با همه وجود لمس کرده بود. شناخت از وضعیت جامعه در آن زمان از یک طرف ودرک مفاهیم دینی در هیئات مذهبی موجب شد با اوج گرفتن نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) خیلی زود به جمع همراهان امام در مبارزه علیه حکومت طاغوت بپیوندد. در همه تجمعات و راهپیمایی ها و پخش اعلامیه وبیانات حضرت امام (ره) در سالهای قبل انقلاب تا پیروزی آن شرکت داشت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی از اولین افرادی بود که به جمع پاسداران انقلاب پیوست و برای حفظ ارزشهای انقلابی از هیچ کوششی دریغ نورزید.و اکثرا بصورت داوطلبانه و شبانه روزی همراه با دیگر نیروهای انقلاب برای گشت زنی و حراست از اماکن حساس شهر شرکت میکرد. عشق و علاقه وی به انقلاب و امام(ره) و مردم حد و مرزی نداشت.با این همه وی از وظیفه خود در قبال همسر و فرزندان غافل نبود و همچون معلمی دلسوز و پدری فدا کار در خدمت خانواده خود نیز بود واز هیچ کوششی برای تعلیم و تربیت اخلاق و رفتار دینی و اجتماعی فرزندان در کنار همسر صبورشان فروگذار نمیکرد.

شروع جنگ تحمیلی و لزوم دفاع همه جانبه از کیان کشور این دلاور عرصه پیکار را مانند دیگر رزمندگان بر آن داشت تا با حضور در جبهه های دین خودرا به اسلام و ایران ادا نماید. مهر ماه ۱۳۶۰ اولین باری بود که ایشان پس از طی دوره های آموزشی قدم به جبهه‌ گذاشت و پس از ۴۵ روز به خانه برگشت. و آرام و قرار نداشت و هرچند وقت یک بار برای ارسال کمک های مردمی به جبهه ها اعزام میشد. تا اول اردیبهشت ۶۱ زمان جدایی او با خانواده و بستگان بود و پس از اعزام بعنوان خمپاره انداز مشغول شد. و بعد از مدتی فرماندهان خود را راضی کرد که بعنوان نیروی پیاده بصورت مستقیم با دشمن روبرو شود .ودر اواخر اردیبهشت به یکی از گردان های لشکر حضرت محمد رسول اله (ص) معرفی و همراه خیل رزمندگان اسلام آماده انجام عملیات آزاد سازی خرمشهر شدند. و افتخار حضور در یکی از مهمترین و حساس ترین عملیاتهای دفاع مقدس که آزادی خرمشهر بود را نصیب خود کرد.و درنهایت پیکرغرقه بخونش تنها یک روز بعداز آزاد سازی خرمشهر در چهارم خرداد ۶۱ بر روی دستان عاشقان و رهروانش تشییع شد ودر قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا س برای همیشه آرام گرفت. یادش گرامی...

منبع: کتاب سو

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ای بال وپرت خون ز جفای صیاد

وی،آیت آبروی دشمن بر باد

در سایه استقامتت اسدالله

شهری ز حماسه تو گردید آزاد

شعر: استاد غلامرضا کیا(طالب)

خلاصه ای از زندگینانه شهید والامقام اسدالله کیا دربندسری

این شهید عزیز در روز دهم بهمن سال ۱۳۲۰در خانواده ای متدین و پرجمعیت چشم بجهان گشود.پدرش مرحوم حاج مطلب از معتمدان و بزرگان دربندسربود.

اسدالله تحصیلات سالهای اول تا پنجم ابتدایی را در مدرسه حکیم سنایی دربندسر به پایان برد و برای ادامه تحصیل در کلاس ششم قدیم مجبور به طی مسافت بین دربندسر وشمشک بود. او نیز همچون دیگر نوجوانان و جوانان دربندسر، همزمان با تحصیل به کار کشاورزی و دامداری که در آن زمان مهمترین راه کسب مخارج زندگی بود مشغول بود. اگر چه شرایط ادامه تحصیل برای اسدالله در تهران نیز فراهم بود ولی او زندگی در کنار پدر و مادر و مساعدت و همراهی ایشان در کارهای زراعت و دامداری را به ادامه تحصیل ودوری از خانواده ترجیح داد. با این همه اسدالله هرگز دست از مطالعه و کسب علم واطلاعات روز نکشید ودر تمامی اوقات فراغت وبیکاری به مطالعه کتابهای مختلف می پرداخت. تلاش و جدیت اسدالله و برخورداری از هوش سرشار خدادادی باعث شد که ایشان با مطالعه کتب آموزشی انگلیسی بتواند بدون گذراندن دوره ای خاص و یا بهره گیری از معلم تا حدود زیادی زبان انگلیسی را فرا بگیرد تسلط و قدرت فهم مطالب انگلیسی با توجه به شرایطی که شهید اسدالله داشت برای اطرافیان تعحب آور و حیرت انگیز بود.اسدالله که ماندن در روستا و کنار پدر ومادر را به زندگی در شهر ترجیح داده بود یک مغازه خواروبار فروشی در محله بالالاراب ایجاد کرد .که دغدغه همیشگی ایشان بود چون باتوجه وضعیت و مشکلاتی که مردم برای ایاب و ذهاب به تهران داشتند وجود این مغازه در دربندسر از ضروریات این روستا محسوب میشد. تعامل با مردم ،دقت در تحویل اجناس،رعایت حدود شرعی در معامله ،برخورد متین با مردم ، پاکدستی و چشم پاکی در برابر مردم از ویژگیهای این مرد وارسته بود .همه این ویژگیهای اخلاقی که در وجود شهید اسدالله نهفته و زبانزد مردم دربندسر بود ناشی از تربیت صحیح و روزی حلالی است که از والدین خود داشت. عشق به مولای متقیان علی(ع) و ارادت به اهل بیت که با نشستن پای منبر وجلسات روضه و محافل مذهبی کسب شده بود از اسدالله مردی کامل ساخت.

باشروع جنگ تحمیلی اسدالله نیز دل در گروحضور در میادین نبرد پیدا کرد، تا اینکه به ندای رهبر و امامش لبیک گفت وبا اتکا به خداوند تبارک و تعالی همه دلبستگی های زندگی را رها کند و دل به دریای ایثار و شجاعت بسپارد.

عملیات طریق القدس، که برای آزاد سازی خرمشهر تدارک دیده شده‌ بود بهترین زمان برای ادای دین پاک مردان و غیور مردانی که آماده ایثار شده بودند و شهید اسدالله کیادربندسری ودهها شهید دیگر همرزمش با فداکاری و ایثار واز خود گذشتگی آزادی و امنیت را به ملت ایران هدیه کرد و خون پاکش در دوم خرداد ۶۱ باعث آزادی سازی خرمشهرشد وبه اوج آسمان کمال و رستگاری پرواز کردو برای همیشه در تاریخ جاودانه شد و پیکر مطهرش در قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام‌گرفت. ازاین شهید عزیز سه فرزند به یادگار ماند یک پسر و دو دختر که بعد از شهادت ایشان به همت و ایثارهمسرشان پرورش یافته اند و اکنون بحمدالله در شرایط علمی و اجتماعی خوبی بسر میبرند. روحش شاد و یادش گرامی..

منبع: کتاب سو

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

تقدیم به دوشهید دلاور فتح خرمشهر

شهید اسدالله کیا دربندسری

شهید حجت الله کیا دربندسری

شهر خونین،جاودان خرمشهر

ای مُقامِ عاشقان،خرم شهر

نخلهایت بوی غیرت می دهد

وی ،طلایی آستان خرمشهر

خاک تو،آیینه صبر و وقار

عزتت،تا آسمان خرمشهر

السلام ای کربلایی پر تپش

شهر خونین جامگان،خرمشهر

سرو قامت،اسوه مردانگی

فخر بر ایرانیان،خرمشهر

استقامت را،تو معنا داده ای

در دل ماخاکیان،خرمشهر

نعره شیر زنانت،در هراس

برد قلب دشمنان،خرمشهر

می درخشی با جهان آرا که بود

رهرو آزادگان،خرمشهر

دست رد بر،سینه دشمن زدی

همچنان شیر ژیان،خرمشهر

با خمینی،همصدایی کرده ای

همنوا با عرشیان،خرمشهر

مسجدت درحمله اصحاب فیل

داد پاسخ،انچنان خرمشهر

فیل ها،نه،تانکها جامانده اند

از ابابیلی کمان،خرمشهر

بازو بند پهلوانی،بسته شد

بر دو دستت،پهلوان خرمشهر

از میان جمع،گلهای شهید

دو بنی هاشم نشان ،خرمشر

حجت واسداله دربندسری

دو شهید از کاروان خرمشهر

سوم خرداد ،عاشورای عشق

مانده در تاریخمان،خرمشهر

تو دعا کن( طالب) آید روز حشر

در صف آزادگان،خرمشهر

🌹🌹🌹🌹🌹🌹

غلامرضا کیا دربند سری( طالب)

خرداد ۱۳۹۸

♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

⬅️روز سوم خرداد ۶۱، بچه‌ها لحظه به لحظه به خرمشهر نزدیک می‌شدند. عراقی‌ها هلی‌کوپتر فرستاده بودند تا فرمانده‌های رده بالا را از شهر بیرون بکشند. احمد کاظمی خودش را به حمید باکری رساند. حمید فرمانده گردانی بود که پشت یک خاکریز دوجداره نزدیک پل نو مستقر بودند.
ـ آقاحمید نَه خبر؟
ـ باید عراقیا رو بزنیم عقب، که بتونیم بریم طرف گمرک.
ـ چقدر نیرو دارن؟
ـ بیا، با دوربین نگاه کن.
ـ هنوز خیلی‌اند. باید دورشون بزنیم. یه رخنه پیدا کردم.
ـ چهارصد نفر با دو تیپ عراقی جور درنمی‌آد.
ـ نگران نباش، اونا دیگه روحیه‌ی ماندن ندارن.
ـ ولی هنوز خیلی سمج‌اند از دیشب تا حالا سفت ماندن، پا پس نمی‌کشند.
ـ ما سمج‌تریم، راهی نداریم، باید بزنیم‌شون عقب.
⬅️حرف‌های حمید تمام نشده بود که صدای خِش خِش بی‌سیم قرارگاه مکالمه برادر رشید و متوسلیان را پخش کرد.
ـ رشید، رشید، محمد.
ـ رشید بگوش‌ام. وضعیت؟
ـ رشیدجان، این تیپ ۱۰ کارش تموم شد. بچه‌ها الله‌اکبر رو گفتن. مفهومه؟
ـ یا علی، یا علی، خودت الان کجایی؟
ـ ما به نخ سیاه رسیدیم. موش‌ها دارن فرار می‌کنن.
⬅️احمدکاظمی به حمیدباکری نگاه کرد. با اشاره‌ی احمد، حمید به گردانش، فرمان حرکت داد. نیروهای روانه کانال شدند. احمد با موتور راهی شهر شد. سر راه دید چند تانک عراقی، بچه‌های گردان سید ناصر حسینی را زیر آتش گرفته‌اند و آن‌ها را زمین‌گر کرده اند. احمد موتورش را انداخت سینه‌ی خاکریز. آرپی‌جی هفت به دست گرفت و اولین تانک را نشانه رفت. او با صدای بلند رجز می‌خواند و آرپی‌جی می‌زد. بچه‌های گردان که از چابکی فرمانده‌شان به وجد آمده بودند. از گوشه و کنار خاکریز جاکن شدند. آرپی‌جی‌زن‌ها از سراسر خاکریز به تانک‌ها حمله کردند. چند دقیقه‌ای درگیری ادامه داشت. اما دیگر عراقی‌ها حریف نبودند.
✅ساعت ده ـ یازده سوم خرداد ۶۱، احمد با گروهی ار رزمندگان از طرف پل نو و گمرک خرمشهر و حسین خرازی با گروهی دیگر از پلیس راه وارد خرمشهر شدند و بعد از ۱۹ ماه پای‌شان به خرمشهر می‌رسید.
⬅️احمد با بیسیم، خبر رسیدنش به خرمشهر را به فرماندهی قرارگاه فتح داد. چشم‌ها خیس و سرها بی‌اختیار به سجده افتادند. توی قرارگاه، هنوز، بعضی‌ها باورشان نمی‌شد خرمشهر آزاد شده باشد. احمد چشمش که به گلدسته‌های مسجد جامع افتاد. دیگر روی زمین نبود. نزدیک مسجد حسین خرازی را دید او را بغل کرد و گفت: «حسین‌آقا تموم‌اس». رزمنده‌ها گرد مسجد جامع حلقه زدند. دیگر کسی حواسش به جنگ و درگیری نبود. مسجد میان موج جمعیت گم شده بود. عراقی‌ها گروه، گروه تسلیم می‌شدند. تعداد اسرای عراقی از رزمنده‌های ما بیشتر شده بود.

🌸سوم خردادسالروز آزادسازی خرمشهر گرامی باد🌸
نثار شهداصلوات

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |