💞 خانمی که به شوهرش شک داشت، نصف شب بیدار شد. گوشی شوهرش رو برداشت و اسامی مخاطبینش را چک کرد؛

در میان اسامی مخاطبین به این اسامی بر خورد:
۱) دارنده آغوش نرم
۲) دارنده اشک لطیف
۳) سلطان رویاهام

شدیدا از این موضوع عصبانی شد؛
به شماره اول زنگ زد، مادر شوهرش جواب داد
به شماره دوم زنگ زد، خواهر شوهرش جواب داد
به شماره سوم زنگ زد، گوشی خودش زنگ خورد

از خدا طلب مغفرت کرد تا از گناهش بگذرد، چون به شوهرش شک کرده بود؛
تصمیم گرفت برای جبران، حقوق این ماه خود رو به شوهرش هدیه کند
مادرشوهر که موضوع رو شنید، یکی از النگوهاشو به پسرش هدیه کرد
خواهرشوهر هم با شنیدن خبر انگشتر خودشو به برادرش هدیه داد

شوهر هم هر سه هدیه رو گرفت و آنها رو به پول تبدیل کرد؛
و برای دوست دخترش که در مخاطبین تلفن "رضا جوشکار" ثبت شده بود، هدیه ای مناسب و در خور شان خرید😉😌😂

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ساعت ۴:۲۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‌ 🎯عوامل روشن نشدن خودرو:🎯

1⃣ سوئیچ اینرسی

🎯 ممکن است در اثر ضربه شدید به خودرو ( مانند دست انداز ) عمل کرده باشد

2⃣ سنسور دور موتور

🎯 ممکن است خراب باشد یا براده به نوک آن چسبیده باشد.


3⃣ پمپ بنزین

🎯( فیوز – سیم کشی – پمپ بنزین )

4⃣ رله اصلی دوبل

🎯 در این حالت چراغ چک پشت آمپر نداریم.
⬅️ ولی اگر رله بنزین ایراد داشته باشد چراغ چک داریم

5⃣ گیر کردن شافت استپر موتور


6⃣ با دیاگ چک شود دمای آب چند درجه است ( مثلاً اگر 40- یا 215 + را نشان دهد فشنگی آب یا سیم کشی ایراد دارد

7⃣ در خودرو های پیکان و RD سنسور
MAP

8⃣ باتری

9⃣ قطع شدن تغذیه ECU



🎯 در این حالت نیز چراغ چک پشت آمپر خاموش است. با توجه به نقشه، مسیر ولتاژ 12 ولت و سوئیچ باز را چک کنید.

🔟 خرابی ECU

🎯 به عنوان مثال اگر چراغ چک نداشته باشیم ممکن است آی سی رگولاتور یا رله دوبل خراب باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۷:۱۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🆘رایج ترین خرابی های خودرویی در تمام دنیا 🔻🔻


✅گیربکس
از مارس 2015 تابه‌حال نزدیک 5 هزار گزارش خرابی گیربکس به لیست اضافه شده که 8.4 درصد کل مشکلات را تشکیل می‌دهد

✅الکتریکی
هم‌اکنون خودروها بیش از هر زمان دیگری به تکنولوژی‌های جدید مجهز هستند و به همین خاطر مشکلات الکتریکی در رده دوم بزرگ‌ترین مشکلات قرار گرفته‌اند.8.2 درصد کل خرابی‌های خودرو را این دسته از مسائل تشکیل می‌دهند.


✅کلاچ
هر چقدر میزان کارکرد خودرو بالا می‌رود، سوختن کلاچ و تمام شدن آن عادی‌تر می‌شود. مشکلات مربوط به کلاچ خودرو 7.8 درصد کل مشکلات یک خودرو را تشکیل می‌دهد.

✅توربو
یکی از هزینه‌برترین مشکلاتی که می‌تواند خودروی شما با آن روبرو شود مربوط به خرابی توربو است. این دسته از مشکلات معمول بوده و 4.7 درصد ادعاهای مربوط به گارانتی Warrantywise را تشکیل می‌دهد.

✅ترمزها
عملکرد کامل و صحیح ترمزها اساسی‌ترین ویژگی خودروی شما است بنابراین جای ناامیدی است که این مقدار از خرابی را باید در خودروهای دست‌دوم دید


✅آلترناتور
آلترناتورها و دینامهای مرسوم با همه‌گیری خودروهای هیبریدی و الکتریکی می‌توانند از رده خارج شوند اما در خودروهای دست‌دوم این بخش مشکلاتی را دارد که درصد آن به 4.3 می‌رسد.

✅واشر سرسیلندر
دود سفید و نشتی ماده خنک کننده از نشانه‌های خرابی واشر سر سیلندر هستند. 3.1 درصد خودروهایی که سال پیش به تعمیرگاه مراجعه کرده‌اند این خرابی هزینه‌بر را داشته‌اند.

✅موتور شیشه‌برقی
روزهایی که با دست پنجره را می‌بستید دیگر تمام شده است. اما حتی موتورهای جدید شیشه‌های برقی نیز خراب می‌شوند و باعث ایجاد سهم 2.2 درصدی از مشکلات خودرویی سال گذشته شده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۷:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



💞 شاگرد کفاشی هر روز لب رودخونه برای کفش درست کردن چرم میشست

استادش همیشه قبل از رفتن بهش سیلی میزد و میگفت: میزنم تا چرم را آب نبرد

روزی شاگرد هنگام انجام اینکار ،چرمش را آب برد، با خودش گفت: استاد به من چَک میزده که چرم را آب نبرد ،الان بفهمه قطعا زنده ام نمیگزاره، با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به استادش جریان را گفت، ولی استادش گفت:باشه عیب نداره،شاگرد با تعجب پرسید نمیزنی؟

استادش با افسوس گفت من میزدم که چرم را آب نبرد،الان که آب برده دیگر فایده ایی ندارد.

زندگی هم همینجور است
تمام تلاش‌ تان را بکنید تا آب نبرد، هنگامی که آب برد دیگه فایده ندارد، و حرص نخورید.

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞 من و خواهرم در کودکی رسم عجیبی داشتیم
وقتی یکی از ما مژه اش می افتاد،
دیگری می پرسید: اگه گفتی کدوم چشمت مژه اش افتاده ؟
و اگر حدسمان درست بود خوشحال می شدیم که حتما خبر خوبی خواهیم شنید.
گاهی هم با نگاه کردن به همان چشم به هم تقلب می دادیم

به آینه نگاه میکنم روی هر دو گونه ام یک مژه افتاده.
به یاد کودکی لبخند میزنم.
آخ که چقدر دلم خبر خوب میخواهد.
مثلا اینکه تلویزیون را روشن کنی و بشنوی هیچ جا جنگ نیست،
روزنامه را ببینی که نوشته هیچ کس گرسنه نخوابیده...
یا حتی یکی زنگ بزند و بگوید همه چیز خوب است.

دل است دیگر برای شنیدن خبر خوب دست به دامن مژه هم می شود..

‌‎ ‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞اگه یكی بهت بگه تو آدم خوبی هستی،
شروع میکنی به احساس خوب داشتن.
اگه کسی فکر کنه تو آدم بدی هستی،
شروع میکنی به احساس بد داشتن.
این ینی تو فقط داری به واسطه بقیه زندگی میکنی.
انگار هویت تو به بقیه بستگی داره.
داری روح و روانتو با نظر بقیه مدیریت میكنی.
باشه، با بقیه زندگی کنیم،
ولی خودمونو فرسوده نکنیم واسه نظراشون.
چیزی که بقیه در مورد ما میگن، فقط یه بازتابه
یه بازتاب از ذهن و شخصیت خودشون، نه از ما.
پس بیا به خودمون نگاه کنیم، نه به بازتاب آدما.

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞 ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ …
ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ
ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!
ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ …
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ …
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ …
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ …
ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ …
ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ …

ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ …
ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!
ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ …
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ …

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞راههایی که رابطه تان را در اوج نگه میدارد:

♦️از خانواده شوهر معضل نسازید
مادر شوهر و خواهر شوهر را اولویت تاثیرگذار در زندگی‌تان ندانید.

♦️آنها می‌توانند خوب یا بد باشند،
ممکن است شما را ناراحت کنند،ممکن است احساس کنید آنها قصد دخالت در زندگی تان را دارند.
صرف نظر از اینکه آنها چه می‌کنند، خوب هستند یا نه نباید همسرتان را بخاطر رفتار خانواده‌اش تحت فشار قرار بدهید.

او را مجبور نکنید پاسخگوی رفتارخانواده‌اش باشد.
این کار غیرضروری است و تنها نتیجه‌اش این است که او سعی می‌کند در این تنش از شما فاصله بگیرد یا احساس حقارت کند،
مقابله به مثل کند و افسرده شود. به وجود آمدن شرایطی باعث می‌شود او درکنار شما شاد نباشد و احساس آرامش نکند.

‌‎ ‎‌‌‎‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞شكار ميمون زنده بخاطر چابكی و سرعت عمل جانور بسيار مشكل است. يكی از روش‌های شكار ميمون در آفريقا اين است كه شكارچی به محل اقامت ميمونها می‌رود و بدون توجه به آنها در سوراخ كوچكی در يك سنگ بزرگ مقداری خوراكی می‌ريزد و دور می شود.

ميمون‌های گرسنه و كنجكاو دست‌شان را به درون سوراخ می‌برند و خوراكي‌ها را در مشت خود می‌ريزند، اما دهانه سوراخ كوچك‌تر از آن است كه مشت ميمون از آن خارج شود.

ميمون وحشت‌زده می شود و تقلا می‌كند تا خسته شود، اما هرگز مشت بسته خود را باز نمی‌كند تا رها شود!

ذهن انسان هم گاه مانند مشتِ بسته ميمون است.

در مواجهه با مشکلی وحشت‌زده می‌شود، تقلا می‌كند و بی‌تاب می‌شود و روی آن مسئله قفل می‌شود، در حالی كه بهترین و آسان‌ترین راهِ چاره در رها كردن آن و آزادی ذهن از قيد و بندهای آن مشکل است.

‌‎ ‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



اگه يه روزی فرزندی داشته باشم،
بيشتر از هر اسباب بازی ديگه ای براش بادكنك ميخرم.
بازی با بادكنك خيلی چيزها رو به بچه ياد ميده....
بهش ياد ميده كه بايد بزرگ باشه اما سبك،تا بتونه بالاتر بره.

بهش ياد ميده كه چيزای دوست داشتنی ميتونن توی يه لحظه،حتی بدون هيچ دليلی و بدون هيچ مقصری از بين برن

پس نبايد زياد بهشون وابسته بشه

ومهم تر ازهمه بهش ياد ميده كه وقتی چيزی رو دوست داره، نبايد اونقدر بهش نزديك بشه وبهش فشار بياره كه راه نفس كشيدنش رو ببنده، چون ممكنه برای هميشه از دستش بده .

و اینکه وقتی یه نفر و خیلی
واسه خودت بزرگ کنی در اخر میترکه و تو صورت خودت میخوره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

روزی دُمِ یک روباه در حادثه‌ای قطع شد.
روباه های دیگر پرسیدند: دُمت چه شد!؟
روباه‌ از روی حقه بازی گفت:
خودم قطع‌اش کردم!
گفتند: چرا !؟ این که بسیار بد است.
روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک...
احساس راحتی می‌کنم!
وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم
پرواز میکنم!

یک روباه دیگر که بسیار ساده بود،
رفت و دُم خود را قطع کرد.
چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست
تحمل کند،نزد روباه اوّلی رفت و گفت:
تو که گفته بودی سبک شده‌ام و
احساس راحتی می‌کنم...،
من‌ که بسیار درد دارم!

روباه اولی گفت: صدایش را درنیاور!
وگرنه تمام روباههای دیگر به ما میخندند!
هر لحظه ابراز خشنودی و افتخار کن
تا تعداد ما زیاد شود؛
در غیر اینصورت تمام عُمر موردِ
تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت!
همین باعث شد که تعداد "دُم‌بریده‌ها"
آنقدر زیاد شد که بعداً به روباه‌های
دُم‌دار می‌خندیدند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



آورده اند بازرگانی بود اندک مایه که قصد سفر داشت. صد من آهن داشت که در خانه دوستی به رسم امانت گذاشت و رفت.اما دوست این امانت را فروخت و پولش را خرج کرد.بازرگان، روزی به طلب آهن نزد وی رفت.مرد گفت:آهن تو را در انبار خانه نهادم و مراقبت تمام کرده بودم اما آنجا موشی زندگی می کرد که تا من آگاه شوم همه را بخورد.بازرگان گفت:راست می گویی!موش خیلی آهن دوست دارد و دندان او برخوردن آن قادر است.دوست اش خوشحال شد و پنداشت که بازرگان قانع گشته و دل از آهن برداشته.پس گفت:امروزبه خانه من مهمان باش.بازرگان گفت:فردا باز آیم.رفت و چون به سر کوی رسید پسر مرد را با خود برد و پنهان کرد.چون بجستند از پسر اثری نشد.پس ندا در شهر دادند.بازرگان گفت:من کلاغی دیدم که کودکی می برد.مرد فریاد برداشت که دروغ و محال است،چگونه می گویی کلاغ کودکی را ببرد؟بازرگان خندید و گفت:در شهری که موش صد من آهن بتواند بخورد،کلاغ کودکی بیست کیلویی را نتواند گرفت؟مرد دانست که قصه چیست،گفت:آری موش نخورده است!پسر باز ده وآهن بستان.هیچ چیز بدتر از آن نیست که در سخن ، کریم و بخشنده باشی ودر هنگام عمل سرافکنده و خجل.

برگرفته از: #کلیله_و_دمنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



مورد استفاده:
به افرادی گفته می‌شود كه به تعهدات و قولهای خود عمل نمی‌كنند.


روزی روزگاری مردی كه از حج باز می‌گشت از كاروان خود جا ماند. وقتی هرچه گشت نتوانست كاروان خود را بیابد، فردی به او گفت: ساعتی قبل كاروانی را دیده كه از این جاده عبور می‌كردند. مرد بیچاره مسیر را در پیش گرفت و به سرعت شروع به دویدن كرد. هرچه دوید نتوانست كاروانی را ببیند. راه را گم كرد و خسته و گرسنه در بیابان ماند. هر لحظه آفتاب بیشتر بر صحرا می‌تابید و مرد تشنه‌تر و گرسنه‌تر می‌شد به حدی كه مرد مرگ را در نزدیكی خود می‌دید.


مرد در راه مانده دستهایش را رو به آسمان كرده و از خداوند كمك خواست. شیطان كه همیشه در كمین انسان‌های با ایمان هست در همان نزدیكی‌ها بود. سریع به سراغش رفت و گفت: شنیدم كه خیلی گرسنه و تشنه‌ای و كمك می‌خواهی من حاضرم به تو كمك كنم هرچه بخواهی برای تو حاضر كنم به شرط اینكه ایمان چندین ساله‌ات را به من بدهی.

مرد كه تازه از حج بازگشته بود و برای ایمانش چهل سال زحمت كشیده بود ابتدا قبول نكرد. ولی وقتی كمی گذشت و دید مرگ خیلی به او نزدیك است، به فكر راه چاره‌ای افتاد. سپس به شیطان گفت: شرط تو قبول است. شیطان با خود گمان كرد توانسته مرد دینداری را فریب دهد با خوشحالی تمام آبی گوارا و غذایی لذیذ برای مرد تهیه كرد و در اختیار او قرار داد آن وقت با لذت نشست و غذا خوردن مرد را تماشا كرد. مرد دیندار غذا و آب را كه خورد جانی دوباره گرفت، دست‌هایش را رو به آسمان گرفت و گفت: خدایا شكرت!


شیطان كه توقع شكرگزاری او را نداشت، عصبانی شد و گفت: من آب و غذا برای تو فراهم كردم بعد تو از خدای خود سپاسگزاری می‌كنی مگر تو ایمانت را در ازای آب و غذا به من ندادی؟

مرد گفت: من گفتم تو چرا باور كردی؟ آن موقع من از شدت گرسنگی در حال مرگ بودم. مگر نشنیده‌ای كه شكم گرسنه دین و ایمان ندارد؟ شیطان فهمید كه با تمام زرنگی و فریب‌كاری، فریب یك مرد دیندار را خورده.

#شکم_گرسنه_ایمان_ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



🔴روغن از زمان شروع به کار موتور در معرض اکسیده شدن و تجزیه حرارتی قرار گرفته و روغن پایه آن آلوده شده و از کی آن کاسته می‌شود وهمچنین مواد افزودنی استاندارد آن نظیر مواد افزودنی پاک کننده نیز، مصرف می‌شوند.



🆘در این حالت خاصیت روانکاری، پاک کننده و جذب ذرات معلق و ناخالصی‌ها، کاهش می‌یابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۴۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



🆘در خودروهای رانا و پژو ۲۰۶ با سیستم مالتی پلکس اکوماکس شل بودن برخی از اتصالات بدنه می تواند منجر به روشن ماندن چراغ اخطار ضد سرقت در زمان باز بودن سوئیچ، ایجاد ایراداتی در سیستم سوخت رسانی و جرقه زنی و یا روشن نشدن موتور گردند که به شرح ذیل می باشند:↘️↘️↘️

🔵اتصال بدنه اصلی از قطب منفی باتری بر روی گیربکس

🔴🔵 اتصال بدنه روی سر سیلندر سمت راننده

🔵🔴🔵اتصال بدنه رکاب جلو سمت راننده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۳۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



🧔قصابی شیفته یکی از دختری زیبا شد

روزی خانواده دختر را برای انجام کاری به روستای دیگری فرستاد قصاب از پی او رفت چون می دانست کہ در خانہ بہ غیر از دخترہ کسی نیست در خـــــ 😱😱 ـانہ
را زد و در این ھنگــام دختر در را گشود با نگاہ مرد دختر متوجہ نفس بد قصاب شد با این حال فکر کرد و
دختر گفت: من تو را بیش از آنچه تو من را دوست داری، دوست دارم، ولی من از خدا می ترسم!
قصاب گفت: تو از خدا می ترسی، اما من از تو می ترسم؟!
همان دم توبه کرد و برگشت. میان راه گرفتار تشنگی شدیدی شد که نزدیک بود هلاک شود.
ناگهان به فرستاده یکی از پیامبران بنی اسرائیل برخورد کرد و از او کمک خواست. آن فرستاده از او پرسید: خواسته ات چیست؟
گفت: تشنه هستم.
فرستاده گفت: بیا تا از خدا بخواهیم که ابری بر ما سایه افکند تا به دهکده برسیم.
قصاب گفت: مرا کار ارزنده و خیری نیست.
فرستاده گفت: من دعا می کنم و تو آمین بگو.
فرستاده دعا کرد و قصاب آمین گفت.
ابری آمد و سایه اش بر آنان افتاد تا به دهکده رسیدند.
قصاب به سوی خانه خود روانه شد. پاره ابر بر بالای سر او رفت و بر او سایه افکند.
فرستاده به او گفت: تو می پنداشتی کار ارزنده ای انجام ندادی؟!
من دعا کردم و تو آمین گفتی و اینک به هنگام جدایی، این پاره ابر از پی تو می آید.

قصاب ماجرای خود را به او خبر داد.
فرستاده گفت: 👌توبه کننده در پیشگاه خداوند، جایگاه و منزلتی دارد که هیچ کس از مردم چنان جایگاه و منزلتی ندارند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۳۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﻱ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨــﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﺩﻧﺒــــﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﭘـــﺮﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽ ﻏﻢ ﻭ ﻣﻨﺖ
ﻣﻨﺖ ﻧﮑـﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﺻﺪ ﺳـــﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤــــــﺎﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ
ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

اقبال_لاهوری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۳۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



♦️ابوعلی سينا در سفر بود. در هنگام عبور از شهري ،جلوی قهوه خانه‌ای اسبش را بر درختی بست و مقداري کاه و يونجه جلوي اسبش ريخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذايی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسيد ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سينا بست تا در خوردن کاه شريک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سينا نشست.

شيخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و يونجه او ميخورد و اسب هم به خرت لگد ميزند و پايش را ميشکند.

خر سوار آن سخن نشنيده گرفت به روي خودش نياورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و بايد خسارت دهی.

شيخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سينا را نزد قاضی برد و شکايت کرد.
قاضي سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلي سينا که خود را به لال بودن زده بود ،هيچ چيز نگفت.

قاضي به صاحب خر گفت : اين مرد لال است .........؟
روستايی گفت : اين لال نيست بلکه خود را به لال بودن زده تا اينکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از اين اتفاق با من حرف ميزد....

قاضي پرسيد : با تو سخن گفت .......؟چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوي اسب من نبند که لگد ميزند و پاي خرت را ميشکند....... قاضي خنديد و بر دانش ابوعلی سينا آفرين گفت.
قاضي به ابوعلی سينا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنين بود؟!
ابوعلی سينا جوابی داد که از آن به بعد در زبان پارسی به مثل تبديل شد:

"جواب ابلهان خاموشی‌ست"

‌‎‎‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۲۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

برخیز ببین صحنه ایثارشهید
برخیز ببین نخل گهر بار شهید
گر فکر کنی شهید رفت از بر ما
کوته نظری ، مرده مپندار شهید
___
#زندگینامه شهید والامقام علی اصغر کیاشمشکی#
این شهید عزیز درسال ۱۳۴۰ در روستای زیبای شمشک در شمالی ترین منطقه شمیرانات در یک خانواده مذهبی و زحمتکش بدنیا آمد. پدر و مادر بیاد شهید شش ماهه امام حسین ع نام این کودک را علی اصغر نهاده اند. علی اصغر آخرین فرزند از خانواده مرحوم سلطان محمد کیاشمشکی بود. او دارای دو خواهر و دو برادر بزرگتر از خود بود.دوران کودکی را در آغوش گرم پدر و مادر سپری کرد. وبا رسیدن به سن هفت سالگی شروع به تحصیل کرد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس شمشک بپایان رساند. با توجه به وجود پیست اسکی در شمشک، علی اصغر در کنار همسالان خود علاوه بر تحصیل در فصل زمستان به ورزش مفرح اسکی می پرداخت و در مسابقات محلی اسکی نیز شرکت و کسب مقام‌ های مختلف را بدست آورد. علاوه بر ورزش اسکی علاقه زیادی به ورزش فوتبال و والیبال داشت. با آغاز نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)در فعالیتهای انقلابی علیه رژیم شاهنشاهی شرکت میکرد. بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی علی اصغر هم مثل هزاران جوانان دیگر سر پر شوری داشت .عشق به ولایت و اطاعت از رهبری او را خیلی زود به سمت خود جذب کرد.بطوریکه با اولین فرمان امام (ره) بر تشکیل کمیته انقلاب اسلامی به این نهاد انقلابی پیوست.و از آنجایی که در تیراندازی تبحر خاصی داشت رتبه اول آن را در دوره آموزشی کسب کرد. با آغاز جنگ تحمیلی بلافاصله وارد تیپ ۹۲ زرهی اهواز شد واز آنجا نیز به جنگ های نا منظم که تحت امر شهید چمران بود ملحق شد،ودر کنار این فرمانده رشید بارها در عملیاتهای مختلف شرکت داشت و رشادتهای زیادی ازخود نشان داد و مورد تشویق فرماندهان قرار گرفت ، این حضور در منطقه عملیاتی جنوب کشور به ۱۴ ماه رسیده بود.بنا به اظهارات همرزمان شهید روزی برای انجام عملیات بخط دشمن رفته بودند راه راگم کردند ودر یک سنگر بدون آب و غذا ۲۴ ساعت در محاصره عراقی ها گرفتار میشوند. دوستانش متوجه میشوند که علی اصغر با کسی حرف می زند بعداز چند لحظه ماجرا را از او میپرسند و او میگوید.ناراحت بودم که مبادا اسیر شویم .دیدم آقایی بالای سرم آمد و گفت چرا ناراحتی؟ ماجرا را گفتم ،به قمقمه ام اشاره کرد و گفت اینکه آب دارد و این هم نان اگر صد قدم از سمت راست بروید راه مقر خود را پیدا میکنیدودیدیم که کف دست علی اصغر نان بود و قمقمه اش هم پر آب. و جالب این بود که از آن گروه رزمنده فقط علی اصغر شهید شد. واین شهادت چند هفته بعد از این ماجرا در روز پنجشبه ۲۸ آبان ۱۳۶۰ در منطقه( دب حردان) ۱۵ کیلو متری شرق جاده اهواز- خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سینه اش نصیب او شد .وپیکر مطهرش در قطعه ۲۴گلزار شهدای بهشت زهرا س بخاک سپرده شد . روحش شاد یادش گرامی...
باتشکر از همکاری خواهر گرانقدر سرکار خانم حاج محمدی(خواهر زاده شهید) در تنظیم این زندگینامه
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ترجمه در انتهای متن

اَندی بُرمه کُردُم دیبیَم خفه گردُم. خُردِه وَچِه بِیَم. هفت هشت سال بیشتر نُداشتُم. مدرسه ای حیاطی میان وچانی همراه وازی میکُردیم. هر کدام یک سیف خودمانی کلّه ای قُرار دستمان بَ، لبنانی سیف. اونوقتان وچانو تغدیه رایگان می دان.
ناهیدی همرا وازی می کُردیم که بُگوت:
بیا بشیم دفتری پنجره ای پشت معلم مانو نِیا کنیم.
اورو بگوتُم مارو دعوا مینُن
بگوت نه، نترس، هیچ کس مارو نِمِینَ، بیا بشیم.
سیفی همرا کلّه بَکِشی بییِم و خودمانو کَشی قُرار کُردِ بییِم تازه داشتیم خودمانی معلمَ پیدا می کُردیم که پشتِ سر دِ یکی مائی کلّانِ بیگیت بکوتان یکدیگَری کلّه.
وَگرد کُردیم بیدیئم حیاطی مبصرانَ.
مُن که اشکم دم مَشکم بَ فوری شروع کُردم بُرمِه کردن. ولی ناهید خیره سری همرا بَشَه ناظمی ور تا مبصری کاری خاطُر شکایت کُُنَ.
ناظم دی مایی انضباطی نمره را کم‌ کُرد.
انضباطی نمره فدای سرمان، سیف مان حیف گَردی.😂

ترجمه
اونقدر گریه کردم داشتم خفه می‌شدم. خیلی کوچیک بودم، هفت هشت سال بیشتر نداشتم. تو حیاط مدرسه با بچه‌ها داشتیم بازی می‌کردیم، هر کدوم یه سیب به اندازه کله خودمون دستمون بود، سیب لبنان.
اون وقتا به بچه‌ها تغذیه رایگان می‌دادن تو مدرسه.
با ناهید بازی می‌کردیم که گفت:
بیا بریم پشت پنجره دفتر، معلّما رو تماشا کنیم
بهش گفتم:دعوامون میکنن
گفت: نه نترس هیچکس ما رو نمی‌بینه که بخواد دعوا بکنه، بیا بریم.
سیب به دست کله کشیدیم پشت پنجره و خودمونو مثل کش کشیده بودیم تازه داشتیم معلم خودمونو پیدا می‌کردیم که از پشت سر یکی کله‌های ما رو گرفت و کوبید به هم. برگشتیم دیدیم مبصر حیاطه.
من که اشکم دمِ مشکم بود فوری شروع کردم گریه کردن ولی ناهید با خیره سری رفت پیش ناظم تا از مبصر شکایت بکنه.
ناظم هم به جای تنبیه مبصر نمره انضباط ما رو کم کرد.
نمره انضباط فدای سرمون، سیبمون حیف شد😂
فهیمه سردشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



⁉️چطور هیچ وقت با همسرم دعوا نکنم؟ (خیلی کاربردیه)

یک روز از همکارم پرسیدم: چکار کردی که مشکلی با همسرت نداری؟ گفت :"هرکاری راهی داره" . گفتم مثلا. گفت:" مثلا وقتی میخوام برم بیرون و خانومم میگه فلان چیزو بخر، نمیگم پول ندارم چون میدونم این جمله چالش برانگیزه!
فقط دست روی چشمم میذارم و میگم به روی چشممممم.
وقتی هم که برمیگردم و خانوم سراغ خریداشو میگیره، محکم روی زانوم میزنم و میگم دیدی یادم رفت.
استفاده از این دو عضو، یعنی "چشم " و "زانو" راز موفقیت منه".

به خونه که برگشتم تصمیم گرفتم رفتار همکارم را الگو قرار بدم و از چشم و زانو برای شیرین شدن زندگی استفاده کنم! این الگو چند وقتی خوب جواب داد تا یک روز که برای مرمت سیم سرپیچ لامپ، بالای چارپایه رفته بودم! از همسرم خواستم فیوز را بکشه! همسرم هم دست روی چشمش گذاشت و گفت: "به روی چشممم ".
رفت و من هم دست به کار مرمت سیم شدم با خیال اینکه همسرم برقو قطع کرده! که یهو در اثر برق گرفتگی از اتاق با مغز به بیرون پرتاب شدم!!!
وقتی با حال زار به خانمم گفتم چرا فیوز رو نکشیدی؟ محکم روی زانوش زد و گفت: "وااااای دیدی یادم رفت.

اگه آقایون زرنگن یادشون نره که خانوما هم زرنگن هم باهوش😂

‌‎‎‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


گاهی اوقات صدای شبیه انفجار ، تیر و ترقه از اتومبیل یا موتورسیکلت های عبوری شنیده می شود اگر این صدا در موقع کم کردن گاز نیز شنیده شود ممکن است به علت وجود سوراخ در سیستم اگزوز باشد . علت دیگر تنظیم ناقص دور آرام موتور است یعنی هوا کمتر از حد لازم به کاربراتور می رسد . چنانچه این صدا هنگام گاز دادن و زیاد کردن دور موتور ایجاد شود ، احتمال دارد در اثر نامیزانی آوانس دلکو ، جرم گرفتن و یا از کار افتادن یکی از شمع ها باشد که این پدیده بعد از استفاده طولانی از خودرو در داخل شهر پیش می آید ضمناً ممکن است یکی از سوپاپ های گاز صدمه دیده و خوب عمل نکند و گاز بنزین وارد منبع اگزوز شده و منفجر گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‌ 🆘 هواگیری سیستم ترمز :🆘

☑️ عواملی که ‌باعث ‌وارد شدن هوا در مدار می‌شود:



1⃣ اگر سوراخ پر کردن گرفته شود در موقع برگشت پیستون هوا از راه کلاهک عقب وارد دستگاه می شود


2⃣ خالی شدن مخزن روغن ترمز باعث هوا گرفتن مدار می شود



3⃣ در اثر سوراخ شدن یا عدم ابندی قطعات.

🔘 طریقه هواگیری :


✅ برای هواگیری از سیلندر چرخی که دورتر از سیلندر اصلی است شروع کرده و سپس نوبت به سیلندر مقابل در روی همان محور می رسد بعد از سیلندر های واقع در محور دیگر بالاخره نوبت به نزدیگترین سیلندر چرخی که به سیلندر اصلی قرار دارد می رسد اما در صورتی که اتومبیل در چرخهای جلو از ترمز دیسکی و عقب کاسه ای باشد ابتدا باید از چرخهای جلو چرخی که دورتر از سیلندر قرار دارد هواگیری را اغاز کرده و بعد چرخهای عقب را اما نکته مهم این که اگر سیستم ترمز دارای بوستر باشد حتما باید به خاطر اینکه بوستر در مدار قرار گیرد اتومبیل را روشن نموده و هواگیری را انجام داد



🌀 برای هواگیری ابتدا اطراف درپوش مخزن را کاملا تمیز می کنیم سپس درب مخزن را برداشته و داخل ان را کاملا از روغن پر می کنیم در ضمن حین هواگیری باید دقیقا مقدار روغن ترمز در مخزن را مد نظر داشته باشیم که کمتر از حد معیین نشود سپس برای اینکه هواگیری کاملا انجام شود شیلنگ پلاستیکی شفافی را انتخاب کرده ابتدا اچار پیچ هواگیری را در محل اچار گیر گذاشته سپس لوله لاستیکی را روی سوراخ پیچ هواگیری نصب می کنیم وسر دیگر شیلنگ را در داخل ظرف یا لیوان شیشه ای که داخل ان روغن ترمز می باشد قرار می دهیم


💠 برای هواگیری که یک نفر کمک داشته باشیم بدین طریق عمل می کنیم که نفر کمکی پدال ترمز را چندین مرتبه فشارداده که خوب پدال ترمز زیر پایش سفت شده و دیگر پایین نرود در این حالت پای خود را از روی پدال بر نمی دارد و محکم به روی ان فشار می اورد سپس با هماهنگی به شخصی که می خواهد هواگیری کند علامت می دهد (میگوید ترمز برای هواگیری اماده است) در این موقع نفر دوم پیچ هواگیری را شل نموده تا روغن وهوا از داخل سیلندر مربوطه به داخل ظرف شیشه ای تخیله شود



♦️در این زمان با تخلیه شدن روغن و هوا پدال ترمز به سمت پایین حرکت می کند نفر اول تا زمانی که بوسیله نفر دوم اعلام نشده که پدال ترمز را بزن باید پای خود را محکم روی پدال فشار دهد زمانی که نفر دوم پیچ هواگیری را بست و اعلام کرد پدال بزن نفر اول دوباره مانند قبل عمل کرده تا پدال زیر پایش کاملا سفت شود نفر دوم هم مانند قبل عمل کرده البته این عمل دو الی سه مرتبه تکرار شود تا زمانی که روغن ترمز بدون کف از پیچ هواگیری خارج شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت:" به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم."

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.

عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟

مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب، در اصفهان جانش را بگیرم...!

‌‎‎‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞بعد از یه جدایی عاطفی اگه بخوای با
طرف مقابل دوست بمونی، خودتو گیر انداختی
چون :

وقتی با کسی که رابطه عاشقانه‌اش رو
تموم کردی دوست میمونی، احساسات گذشته
مثل یک سایه دنبالت میاد.
این رابطه‌ها می‌تونه جلوی خوشحالیت
رو بگیره و باعث بشه از رابطه جدیدت
فاصله بگیری!

‏چرا این دوستی‌ها خطرناکه؟!
چون طبق مطالعه‌ای که دکتر گریفیت و
همکارانش انجام دادن، افرادی که با
شریک سابقشون در ارتباطن، معمولاً از
تعهدشون به رابطه‌های جدیدشون کم
می‌کنند!

این یعنی خودتو به نوعی از خوشحالی
محروم می‌کنی.
‏همین‌طور، اگه به امید اینکه با شریک قبلیت
در آینده دوباره به هم برگردین و در رابطه
با هم دوست بمونین…

در واقع در حال آسیب زدن به خودت هستی.
تو باید بری جلو، نه اینکه به گذشته چسبیده
باشی!
‏پس دفعه بعد که وسوسه شدی بعد از
جدایی دوست بمونی،

یادت باشه: قطع ارتباط با شریک قبلی کلید
ایجاد یک رابطه جدید و سالمه!

‌‎ ‎‌‌‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



💞شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید،میخواهم در قبر در پایم باشد.
وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!
ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سر انجام به مناقشه انجامید....

در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:
پسرم! میبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین واین همه امکانات وکارخانه حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم.
یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به توهم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارای ی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتاده گان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد همان اعمالت است

‌‎ ‎‌‌‎‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


نصوح مردى بودشبيه زنها صورتش مو نداشت ودرحمام زنانه كارمیكرداو سالیان بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار شهوت باعث میشد توبه بشکند كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى‌گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از اوشدو دختر شاه خواستكه به حمام برود كار نَصوح را ببيند نصوح جهت خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود سپس دختر شاه با چندتن ازنديمانش به حمام آمده و مشغول استحمام شد از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه درحمام گم شد دختر پادشاه عصبانی شد و به دو تن از خواصش دستور داد كه همه را تفتيش كنند تا آن گوهر ارزنده پيدا شود همه مورد بازديد قرارگرفتند همين كه نوبت به نصوح رسيد با اينكه او خبرى از آن نداشت ولى از ترس رسوايى حاضر نشد كه وى را تفتيش کنند لذا دنبال او بودند تا دستگيرش كنند و او فرار مى كرد نصوح تنها راه نجات را در اين ديد كه خود را در ميان خزينه حمام پنهان كند ناچار به داخل خزينه رفته و همين كه ديد مأمورين براى گرفتن او به خزينه آمدند و ديگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه كرد در حالی که مثل بید می‌لرزید با تمام وجودخدارا طلبید و گفت:خدایا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم،اما تو راقسم میدهم این بارنیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گردهیچ گناهی نگردم
همینکه نصوح توبه كرد ناگهان از بيرون حمام صدایی آمد كه گوهر پيدا شد پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شكر خدا به جا میاورد
به خانه خود رفت او در این واقعه عیاناً لطف ربانی را مشاهده کرد
این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره‌گرفت
چند روز از غیبت او در حمام میگذشت که دختر شاه او را به کار در حمام دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی نیستم
هر مقدار مالى كه از راه گناه کسب کرده بود به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ديگر نمى توانست در آن شهر بماند ناچار در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت کرد و به عبادت خداپرداخت
شبى در خواب ديد كسى به او مى گويد:اى نصوح چگونه توبه كرده‌اى درحالیکه گوشت و پوست تو از حرام روئيده شده است
همين كه از خواب بيدار شد باخودش قرارگذاشت كه سنگهاى وزین را حمل كند و به اين ترتيب گوشتهاى حرام تنش را آب كند این کار را هرروز ادامه داد تايك روزكه مشغول به كار بود چشمش به ميشى افتاد كه در آن كوه چرا میكرد
به فكر فرو رفت كه اين ميش از كجا آمده تابا خود انديشيد كه اين ميش قطعاً از شبانى فرار كرده بايستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پيدا شود
لذا آن ميش را گرفت و نگهدارى نمود
ميش زاد ولد كرد و نصوح از شير و عوائد ديگر آن بهره‌مند مى شد یک روز كاروانى كه راه را گم كرده بود و مردمش از تشنگى درحال مرگ بودند عبورشان به آنجا افتاد همين كه نصوح را ديدند ازاو آب خواستند واو به جاى آب به آنها شير داد به طورى كه همگى سير شده و آنها موقع حركت هر كدام به نصوح احسانى كردند
او در آنجا قلعه اى بنا كرده و چاه آبى حفر نمود وكم كم در آنجا منازلى ساخت ومردم از هر جا به آنجا آمده واقامت کردندو نصوح بر آنها به عدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محل سكونت اختيار كردند همگى به چشم بزرگى به او مى نگريستند
رفته رفته آوازه خوبى او به گوش پادشاه که پدر آن دختر بود رسید
پادشاه از شنيدن اين خبرخواست که اورا ببیند همين كه دعوت شاه به نصوح رسيد نپذيرفت و گفت
من كارى و نيازى به دربار شاه ندارم
مأمورين اين سخن را به شاه رساندند
بسيار تعجب كرد و گفت حال که او حاضر نيست ما مى رويم كه او را ببينيم
پس با درباريانش به سوى محل نصوح حركت كرد همين كه به آن محل رسيد پادشاه در آنجا سكته كرد
و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و ديدار او آمده بوددر مراسم تشييع او شركت و آنجا ماند و چون پادشاه پسرى نداشت اركان دولت مصلحت ديدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند چنان كردند و نصوح به پادشاهى رسيد
بساط عدالت را در تمام قلمروش گستراند و بعد با همان دختر پادشاه ازدواج كرد،در بارگاهش نشسته بود كه شخصى وارد شد و گفت چند سال قبل ميش من گم شده بود و اكنون آن را نزد تو يافته ام مالم را به من رد كن نصوح دستور داد تا ميش را به او بدهند
گفت چون ميش مرا نگهبانى كرده‌اى هرچه از منافع آن استفاده كرده‌اى بر تو حلال ولى بايد آنچه مانده بامن نصف كنى
دستور داد تا تمام اموال منقول و غير منفول را با او نصف كنند
آن شخص گفت
اى نصوح نه من شبانم و نه آن ميش است بلكه ما دو فرشته براى آزمايش تو آمده ايم تمام اين ملك و نعمت اجر توبه راستینت بود وبر تو حلال باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ساعت ۷:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در ولایتی دیوانه ای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم می شد، به خصوص، زمانی که دیوانه به حمام می رفت، رفتارهای غیر معقول خود را، بیش از پیش از خود نشان می داد و مردم از ترس او، مادامی که او در صحن حمام بود، وارد حمام نمی شدند.

روزی بر طبق عادت، دیوانه حمام را قرق کرده بود، مرد تازه واردی که چیزی در مورد دیوانه نمی دانست، خواست وارد حمام شود، استاد حمامی رو به تازه وارد می کند و می گوید :"برادر اکنون به حمام نرو، دیوانه ای در صحن حمام است."

تازه وارد به حرف حمامی گوش نمی کند و وارد حمام می شود و در همان بدو ورود لنگی را با آب حمام خیس می کند و آنرا به در و دیوار حمام و پشت دیوانه می زند و آنچنان رفتارهای دیوانه واری از خود نشان می دهد که، باعث وحشت دیوانه اصلی می شود و دیوانه از حمام فرار می کند و در حین فرار به استاد حمامی می گوید :"مبادا به حمام بروی، دیوانه ی داخل حمام هست! "

استاد حمامی که شگفت زده شده است، رو به تازه وارد می کند و می گوید:" چه کار کردی؟ "تازه وارد می گوید :"دیوانه ی شما، تا به حال دیوانه تر از خودش ندیده بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 



در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین آنها مردی بود که مادرش دچار آلزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را آزار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه آماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری آب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعدها او من را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیرم.

حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت آنجا می آمدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور آنها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از آن به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.

انسان وقتی به دنیا می آید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود
و حالا اگر مادري درقيد حيات داريد كه حداقل يك تماس با محبت با او بگيريد تا صداي كودكي كه سالها عاشقانه بزرگش كرده بشنود واز ته دل شاد شود...
واگر مادران آسماني داريد براي شادي وارامش روحشان شاخه گلي با قرائت فاتحه بفرستيد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ساعت ۶:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |