به همین سادگی...

✍روح الله کریمی خویگانی

هفته گذشته یکی از همکارانمان در دانشگاه به رحمت خدا رفت. خدایش بیامرزد. نمی دانم چرا یک لحظه خودم را جای ایشان گذاشتم. با خودم گفتم فرض کن الان شما فوت شده بودی، به نظرت همکاران چه می کردند؟ به همین خاطر عزمم را جزم کردم که واکنش همکاران را رصد کنم. یک مراسم کنار مقبره شهدای گمنام در حد دو ساعت، چند پیام اطلاع رسانی و تسلیت در گروه های مجازی همکاران و یک پیام در اتوماسیون دانشگاه!
همان روز در ادارات چند دانشکده و ستاد دانشگاه هم سری زدم! همه سر کارشان، مشغول به امور روزمره... گویا هیچ اتفاقی نیفتاده بود... روز بعد که عادی تر از روز قبل و بالاخره روز سوم همه چیز به روال قبل.
خیلی دلم برای خودم گرفت! واقعاً بعد از اینکه ما می میریم، چقدر زود فراموش می شویم! قطار دنیا ما را پیاده می کند و به حرکتش ادامه می دهد، گویی آب از آب تکان نمی خورد و تو خود را سرزنش می کنی که چرا من اینقدر دنیا را جدی گرفته بودم و آرزوهای طویل داشتم...
به همین سادگی... چند روز که می گذرد حتی اگر تصویرمان بر در دیوار باشد، آنچنان عادی می شویم که گویا هیچوقت نبوده ایم... گویا بود و نبودمان فرقی نمی کند!
القصه یاد آن فرمایش امام علی ع افتادم که وقتی از صفين بازگشته بود، گذارش به گورستان بيرون كوفه افتاد و خطاب به مردگان چنين فرمود:
اى ساكنان خانه هاى وحشتزا و محله هاى تهى و گورهاى تاريك!
اى در خاك غنودگان، اى غريبان، اى ترسندگان!
شما در رفتن بر ما پيشى گرفته ايد و ما از پى شما مى آييم.
اما خانه هايتان، ديگران در آنها آرميده اند!
و امّا زنانتان، ديگران آنان را به زنى گرفته اند!
اما اموالتان به ميان ديگران تقسيم شده!
اينها خبرهايى بود كه ما داشتيم، شما چه خبر داريد؟ [سپس، به اصحابش روى كرد و فرمود:] اگر اينان رخصت سخن گفتن مى داشتند، به شما مى گفتند كه بهترين توشه ها پرهيزگارى است!

🤌🤌🤏🏼🤏🏼🤌

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 
تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم: یک و نیم کیلو سبزی خوردن. همسرم آمد. بدوبدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد. وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم. یک و نیم کیلو نبود. از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد. حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بی خیال کمتر میگذارم سر سفره. سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد. بعله. تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون نایلون خرید را هم خیس کرده بود. در بهت و عصبانیت ماندم. از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود!! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟!ویک دعوای بزرگ راه بیاندازم. . بعد بی خیال شدم. توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم ، فکر کردم: شب که آمد یک تذکر درست وحسابی میدهم. بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن. رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش کنم. ارزش ندارد غرغر کنم. ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی. همین. دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟؟؟ آرام گفتم : راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود. یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه. تمام. همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری وخسته ﻣﻴﺸﻲ، دیگه نخواد سبزی هم پاک کنی. آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد. مکث را تمرین کردم….وﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم.وفهمیدم اگراونموقع زنگ میزدم امکان داشت روزقشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر. ربطی نداره متاهلی یا مجرد مکث را تمرین کن. گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . . گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . . . گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . . . گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . . گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامه اش میدیم . . . گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . . . گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم . . . و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم… بدونیم. . . . کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی . . . گاهی های زندگیمون باشیم . . . کاش یادمون نره که فقط: یکبار زنده ایم و زندگی میکنیم فقط یکبار
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

👈برای تشییع جنازه‌ی زنی رفته بودم ،

دیدم اطراف میت شلوغ بود ،

صدایشان بلند بود ،

یکی می‌گفت کفن را این طرفی بیاورید ،

تا خوب پوشیده شود .

دیگری دنبال محارم جنازه بود ،

برای دفن .

صداها بلند بودند و بلند‌تر می‌شد ،

حریص و جدی بودند برای دفن پیرزن .

همه‌شان غیرت داشتند ،

به این که چشم نامحرم به جسد نیافتد ،

جسدی که در کفن پیچیده شده بود !!!!

👀نگاهی به آنها کردم و

با خودم گفتم 🤔

این‌ها همان‌هایی نیستند که همسرانشان را بیرون می‌برند ،

با لباس های تنگ و کوتاه !

بدون حیا و شرم !

با عطرهایی که کوچه ها و خیابان ها را طی می‌کند ؟

آیا این‌ها ، همان‌هایی نیستند که دخترانشان ... ؟

👈 غیرت‌شان کجا بود ، آن زمان که محارم‌شان شب و روز محو تماشای شبکه های ماهواره ای و فیلم ها و سریال بودند ؟

🤔چرا برای زنده هایی که در میانشان هستند غیرتی ندارند و برای جسد پیرزن ِ مُرده چنین غیورند ؟

👈این جا بود که دلم می‌خواست به همه شان تسلیت بگویم ،

بخاطر مرگ ِ قلب شان در برابر زندگان ،

و زندگی قلب شان در برابر مُردگان !

😔إنا لله و انا الیه راجعون

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

👈برای تشییع جنازه‌ی زنی رفته بودم ،

دیدم اطراف میت شلوغ بود ،

صدایشان بلند بود ،

یکی می‌گفت کفن را این طرفی بیاورید ،

تا خوب پوشیده شود .

دیگری دنبال محارم جنازه بود ،

برای دفن .

صداها بلند بودند و بلند‌تر می‌شد ،

حریص و جدی بودند برای دفن پیرزن .

همه‌شان غیرت داشتند ،

به این که چشم نامحرم به جسد نیافتد ،

جسدی که در کفن پیچیده شده بود !!!!

👀نگاهی به آنها کردم و

با خودم گفتم 🤔

این‌ها همان‌هایی نیستند که همسرانشان را بیرون می‌برند ،

با لباس های تنگ و کوتاه !

بدون حیا و شرم !

با عطرهایی که کوچه ها و خیابان ها را طی می‌کند ؟

آیا این‌ها ، همان‌هایی نیستند که دخترانشان ... ؟

👈 غیرت‌شان کجا بود ، آن زمان که محارم‌شان شب و روز محو تماشای شبکه های ماهواره ای و فیلم ها و سریال بودند ؟

🤔چرا برای زنده هایی که در میانشان هستند غیرتی ندارند و برای جسد پیرزن ِ مُرده چنین غیورند ؟

👈این جا بود که دلم می‌خواست به همه شان تسلیت بگویم ،

بخاطر مرگ ِ قلب شان در برابر زندگان ،

و زندگی قلب شان در برابر مُردگان !

😔إنا لله و انا الیه راجعون

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ساعت ۱۱:۲۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

👈۳۵ موضوعی که در پیری حتما به آن غبطه خواهید خورد

💫یک ضرب المثل قدیمی هست که می‌‌گوید جوانی را جوان‌ها به هدر می‌‌دهند. شاید اگر بدانید پیرها به چه چیزهایی غبطه می‌‌خورند بتوانید بهتر جوانی کنید :

۱-چرا وقتی می‌توانستم سفر کنم، نکردم!

۲- چرا زبان دومی نیاموختم!

۳-چرا وقتم را به خاطر رابطه‌ای تمام شده تلف کردم!

۴- چرا از خود در برابر نور آفتاب محافظت نکردم تا پوست سالم‌تر و بدون چروکی داشته باشم!

۵- چرا برای دیدن خوانندگان مورد علاقه‌ام به کنسرت نرفتم!

۶- چرا از انجام خیلی از کارها ترسیدم!

۷- چرا ورزش اولویت کارم نبود!

۸- چرا خود را گرفتار سنت‌ها کردم!

۹- چرا از کاری که دوست نداشتم استعفا ندادم!

۱۰- چرا بیشتر درس نخواندم!

۱۱-چرا باور نکردم زیبا هستم!

۱۲- چرا از گفتن دوستت دارم ترسیدم!

۱۳- چرا به راهنمایی‌های والدینم گوش ندادم!

۱۴-چرا خودخواه بودم!

۱۵- چرا تا این حد نظر دیگران برایم مهم بود!

۱۶- چرا به جای آنکه به رویاهای خودم فکر کنم به فکر براوردن رویای دیگران بودم

۱۷- چرا وقتم را صرف یادآوری خاطرات بد کردم و زمانم را از دست دادم. کاش افسوس گذشته را نمی‌خوردم!

۱۸- چرا کسانی را که دوست داشتم از خود رنجاندم!

۱۹- چرا از خود دفاع نکردم!

۲۰- چرا برای برخی کارها داوطلب نشدم!

۲۱- چرا بیشتر مراقب دندان‌هایم نبودم!

۲۲- چرا قبل از مرگ مادر و پدر بزرگ سئوالاتی را که داشتم از آنها نپرسیدم!

۲۳- چرا زیاد کار کردم!

۲۴- چرا آشپزی یاد نگرفتم!

۲۵- چرا از زمان حال لذت نبردم!

۲۶- چرا تلاش نکردم آنچه را شروع کردم به پایان برسانم!

۲۷- چرا گرفتار کلیشه‌های فرهنگی شدم و از هدفم بازماندم!

۲۸- چرا دوستی‌هایم را ادامه ندادم!

۲۹- چرا با کودکانم بیشتر بازی نکردم!

۳۰- چرا انسان ریسک‌پذیری نبودم!

۳۱- چرا برای افزایش دانش و ارتباطاتم تلاش نکردم!

۳۲- چرا تا این حد فرد نگرانی بودم!

۳۳- چرا سر هر چیزی زود عصبانی شدم!

۳۴- چرا به اندازه کافی با افرادی که دوست‌شان داشتم وقت نگذراندم!

۳۵- چرا برای یک بار هم که شده پشت میکروفن نرفتم تا در مقابل جمع صحبت کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت ۶:۲۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💫ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ راز این امیدواری و آرامشی که در وجودت داری چیست؟!

 

گفت ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، تصمیم گرفتم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ کنم :

 

ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!

 

ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!

 

ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!

 

ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!

 

ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ‌ها ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ‌ها ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!

 

ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ پنج ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ یاد آوری می‌کنم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱ساعت ۷:۴۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

⚠️ *چگونگی انسان در قبر* 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


سرنوشت جسد انسان پس از اینکه او را در قبر (داخل لحد) گذاشتن از لحاظ علمی

☑شب اول قبر:
شکم و قسمت شرمگاه او متعفن شده و بوی بد از آن خارج می‌شود و فضای لحد را پر میکند. 

☑شب دوم قبر:
قسمت شکم ومحتوی شکم او، همچنین کبد و جگر عفونت کرده ومتعفن میشودو رنگ قرمز این اعضاء به رنگ سبز تغییر پیدا میکند. 

☑پس از گذشت کمتر از یک هفته: صورت شخص متورم شده و باد میکند. 

☑بعد از گذشت 10روز:
 تورم به تمام بدن انسان سرایت میکند وتمام بدن شخص متورم شده، باد میکند ودر این حالت به علت تورم زیاد بدن انسان متلاشی میشود و در داخل لحد یک انفجار کوچک رخ میدهد(بدن انسان می ترکد)
 
☑بعد از گذشت 14روز:
موهای بدن انسان از پوست جدا شده و بر کف لحد میریزد. همچنین در این روزها از عفونت های بدن و بوی تعفن داخل قبر، از بدن خود شخص در داخل قبر(لحد) کرمها ومگسها و موجوداتی تولید میشوند که از گوشت بدن خود شخص تغذیه میکنن وگوشت بدنش را می خورند. 

☑بعد از گذشت حدود شش ماه:
هیچ گوشتی بر استخوان ها باقی نمیماند و تنها چیزی که از انسان در قبر باقی می ماند فقط استخوان های بدنش هست. 


بنابراین آنهایی که جمال دارند به جمال خود مغرور نشوند❗
آنهایی که ثروت دارند به ثروت خود مغرور نشوند❗
آنهایی که پست و مقام دارند به جاه ومقام خود مغرور نشوند❗

انسانی که وقتی در یکجای تاریک بایستد میترسد فکرش کن وقتی میزارنت تو قبر خاک که ریختن روت فرض کن زنده هم که بشی! حتی  نه میتونی تکان بخوری و نه از اون قبر تنگ میتونی بیرون بیای و‌‌............
پس چرا توبه نکنیم!
تو میتوانی پس از امروز شروع کن به نماز خواندن 
نگاه به نامحرم نکن دروغ نگو و غیبت نکن و چشمت به دنبال مال و ثروت کسی نباشه 
و تازه هر که نعمت بیشتری در اختیار دارد مسئولیتش بیشتر   و جواب پس دادنش بسیار سخت تر است.! پس بیهوده حرس دنیا را نزنیم.

توبه کن و از قبر تاریک و تنگ و فشار شب اول قبر بترس
چرا که همه اینها آخر طعمه خاک خواهند شد،

🥀و چه خوش نصیبند کسانی که با داشتن جمال و زیبایی، پول و ثروت، پست و مقام، و با داشتن همه این صفات و نعمتها، مدام پیشانی خود را در مقابل خالق خویش بر زمین میسایند وهرگز از یاد خدا غافل نمیشوند وچنانچه دچار اشتباهی شدند بلافاصله جبران و توبه میکنند، و از خدا همیشه طلب هدایت میکنند.

برادران و خواهران محترم، رفتن داخل قبر را هرگز فراموش نکنید، چون مکانی هست که هرشخص بلااستسناء باید بودن در آنجا را تجربه کند،
به خاطر راحتی و آسایش در تنهایی قبر، از گناهان  دوری کرده به سوی خدا باز گردیم.

خداوند توفیق توبه صادقانه از همه گناهان و پایبندی به اوامر و دستورات خودش را بر  همه ما عنایت بفرماید.

با دوستان خود شريك سازيد
شايد اين كار شما باعث شود يكي از دوستان تان از گناه كردن دست بكشد و به اشتباهاتش  پي ببرد و هدايت الله نصيبش گردد و تو هم شامل ثواب و عفو خداوند قرار گيري.
خدا را چه ديدی.

🥀خواندن امثال این پیام و یادآوریها هر از چندگاهی لازم و ضروریست


⚠️❗ *تمام زنده های امروز مرده های فرداییم* ❗⚠️

🥀 *کل.نفس.ذائقه.الموت* 🥀

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*روز جهانی سلامت بر همه مبارک...*
 *اعداد مهمی که باید به خاطر بسپارید: *
 *1.  فشار خون:* 120/80'
 *2.  نبض: * 70 - 100
 *3.  دما: * 36.8 - 37
 *4.  تنفس:* 12-16
  *مردان* (13.50-18)
  *زنان* ( 11.50 - 16 )
 *6.  کلسترول: 130-200
 *7.  پتاسیم: * 3.50 - 5
 *8.  سدیم: * 135 - 145
 *9.  تری گلیسیرید: * -220
 *10.  میزان خون در بدن:*
 PCV 30-40%
 *11.  شکر:* برای کودکان (70-130)
  بزرگسالان: 70 - 115
 *12.  آهن:* 8-15 میلی گرم
 *13.  گلبول های سفید:* 4000 - 11000
 *14.  پلاکت:* 150000 - 400000
 *15.  گلبول قرمز:* 4.50 - 6 میلیون..
 *16.  کلسیم:* 8.6 - 10.3 mg/dL
 *17.  ویتامین D3: 20 تا 50 نانوگرم در میلی لیتر (نانوگرم در میلی لیتر)
 *18.  ویتامین B12: * 200 - 900 pg/ml

   *نکاتی برای کسانی که به بیش از حد رسیده اند:*
    *40 سال*
    *50 سال*
    *60 سال*

  *نکته اول:*
  همیشه آب بنوشید حتی اگر احساس تشنگی یا نیاز ندارید...بزرگترین مشکلات سلامتی و بیشتر آنها از کمبود آب در بدن است.  حداقل 2 لیتر در روز (24 ساعت)

 *نکته دوم:*
  ورزش کنید حتی زمانی که در اوج مشغله خود هستید ... بدن باید حرکت کند ، حتی اگر فقط با پیاده روی ... یا شنا ... یا هر نوع ورزش.  🚶پیاده روی برای شروع خوب است…👌

  *نکته سوم:*
 کاهش مواد غذایی ...

  هوس های غذایی بیش از حد را کنار بگذارید... زیرا هیچ وقت فایده ای ندارد.  خودتان را محروم نکنید، بلکه مقدار آن را کاهش دهید.  بیشتر از غذاهای مبتنی بر پروتئین و کربوهیدرات استفاده کنید.

  *نکته چهارم*
  تا حد امکان از ماشین استفاده نکنید مگر در موارد ضروری... سعی کنید برای آنچه می خواهید (بقالی، ملاقات با کسی) یا هر هدفی روی پای خود برسید.  از پله ها به جای استفاده از آسانسور، پله برقی بالا بروید.

 *نکته پنجم*
  خشم را رها کن...
  خشم را رها کن...
  خشم را رها کن...
  نگرانی را کنار بگذار... سعی کن از چیزها چشم پوشی کنی...
 
 خودتان را درگیر موقعیت های آشفتگی نکنید... همگی سلامتی را کم می کنند و شکوه روح را از بین می برند.  با افرادی که مثبت اندیش هستند صحبت کنید و گوش دهید 👂

 *نکته ششم*
  همانطور که گفته می شود..پول خود را در آفتاب بگذارید.. و در سایه بنشینید.. خود و اطرافیانتان را محدود نکنید... پول برای زندگی به دست آمده است نه برای زندگی کردن برای آن.

 *نکته هفتم*
  کاری نکنید که برای هیچکس و چیزی که نتوانستید به آن برسید متاسف شوید،
 و نه چیزی که نمی توانستید مالک آن باشید.
  نادیده اش بگیر، فراموشش کن؛

 *نکته هشتم*
 تواضع.. سپس تواضع.. برای پول، اعتبار، قدرت و نفوذ... همه چیزهایی هستند که توسط تکبر فاسد شده اند.
  فروتنی چیزی است که مردم را با عشق به شما نزدیک می کند.  ☺

 *نکته نهم*
 اگر موهای شما خاکستری می شود، این به معنای پایان زندگی نیست.  گواه این است که زندگی بهتر آغاز شده است.  🙋 خوشبین باش، با یاد زندگی کن،
 سفر کن، لذت ببر  خاطره بساز

 *روز جهانی سلامت*

 با آرزوی سلامتی و شادکامی برای شما……..!!!!!
 💐💐💐💐

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت ۵:۵۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان_کوتاه

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند.

 

سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.

 

سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.

سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد.

 

همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند.

 

همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت.

 

مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

 

بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است.

 

در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.

 

سخنران ادامه داده گفت: «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد

.

همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است.

 

سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید .!.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دلیل آشفتگی  در سن ۶۰ سالگی 


حتما بخوانیدوپدر ومادرتان را آگاه کنید

نظر استاد دانشگاه و پرفسور المانى .
 "هر زمان ڪه من در سال چهارم پزشڪی به دانشجویان پزشڪی بالینی آموزش می دهم ،پرسش زیر را می پرسم:

 "دلایل آشفتگی روانی در افراد مسن چیست؟"
 برخی پاسخ می دهند: "تومور در سر".
 
 جواب می دهم: نه!
 
 دیگران پیشنهاد می ڪنند: "علائم اولیه آلزایمر".
 
 دوباره جواب می دهم: نه
  
 با رد پاسخ های آنها ، پاسخ های آنها تمام می شود.
 
 هنگامی ڪه من سه علت رایج را لیست می ڪنم ، دهانشان از تعجب  بازمی‌ماند . آن سه علت عبارتند از :
 - دیابت ڪنترل نشده
 - عفونت ادراری
 - ڪم آبی بدن
  
 ممڪن است مانند یڪ شوخی به نظر برسد. اما شوخی نیست
 
 افراد بالای 60 سال به طور ڪلی احساس تشنگی نمی ڪنند و در نتیجه نوشیدن مایعات را متوقف می ڪنند.
 وقتی ڪسی در اطراف نیست ڪه به آنها  نوشیدن مایعات را یاد آور شود  سریع آب بدن خود را از دست می دهند.
 
 ڪم آبی شدید ڪل بدن را درگیر می ڪند وممڪن است باعث گیجی ناگهانی  ، افت فشار خون ، افزایش تپش قلب ، آنژین (درد قفسه سینه) ، ڪما و حتی مرگ شود.
  این عادت فراموش ڪردن نوشیدن مایعات در 60 سالگی شروع می شود ، زمانی ڪه ما بیش از 50 درصد آب مورد نیاز بدن خود را داریم.
 افراد بالای 60 سال ذخیره آب ڪمتری دارند.  این بخشی از روند طبیعی پیری است .  با وجود اینڪه بدن آنها دچار ڪم آبی شده است ، اما آنهااحساس نوشیدن آب ندارند ،  مڪانیسم تعادل داخلی آنها خیلی خوب ڪار نمی ڪند.
  نتیجه:
   افراد بالای 60 سال به راحتی آب بدن خود را از دست می دهند ، نه تنها به این دلیل ڪه بدن آنها آب ڪمتری دارد ، بلڪه به این دلیل ڪه آنها ڪمبود آب را در بدن احساس نمی ڪنند.

 اگرچه افراد بالای 60 سال ممڪن است سالم به نظر برسند ، اما عملڪرد واڪنش ها و عملڪردهای شیمیایی می تواند به ڪل بدن آنها آسیب برساند.
  
 بنابراین در اینجا دو هشدار وجود دارد:

 1) عادت به نوشیدن مایعات داشته باشید.  مایعات شامل آب ، آب میوه ، چای ، آب نارگیل ، شیر ، سوپ و میوه های غنی از آب مانند هندوانه ، خربزه ، هلو و آناناس پرتقال و نارنگی است .
   نڪته مهم این است ڪه هر دو ساعت یڪبار باید مقداری مایع بنوشید.
این را به خاطر بسپار!
 
 2) هشدار برای اعضای خانواده: دائماً مایعات را به افراد بالای 60 سال پیشنهاد دهید. 
اگر متوجه شده اید ڪه آنها مایعات را رد می ڪنند و  تحریڪ پذیر هستند ، خوب نفس نمی ڪشند یا ڪم توجه هستند ، اینها مطمئناً علائم ڪم آبی مڪرر بدن هستند.
 
خوب است برای افراد بالای 60 سال به اشتراڪ بگذارید.
---------------------
آب آناناس داغ
  لطفاً پخش ڪنید !!  لطفاً پخش ڪنید !!
  پروفسور چن هویرن از بیمارستان عمومی ارتش پڪن تأڪید ڪرد ڪه اگر هرڪسی ڪه این خبرنامه را دریافت می ڪند می تواند ده نسخه را به دیگران منتقل ڪند ، مطمئناً حداقل یڪ زندگی نجات می یابد ...
  من برخی از مسئولیت های خود را انجام داده ام ، امیدوارم ڪه شما هم بتوانید این ڪار را انجام دهید ..
   متشڪرم!
  آب آناناس داغ می تواند زندگی شما را نجات دهد
  آناناس داغ ~ می تواند سلول های سرطانی را از بین ببرد.
  2 تا 3 قطعه از آناناس را نازڪ تر در یڪ فنجان بریزید ، آب داغ اضافه ڪنید ، "آب قلیایی" خواهد بود ، هر روز بنوشید ، برای هر ڪسی خوب است.
  آناناس داغ مواد ضد سرطانی را منتشر می ڪند ڪه آخرین پیشرفت در درمان موثر سرطان در پزشڪی است.
  میوه آناناس داغ دارای خاصیت از بین بردن ڪیست و تومورها است.  ثابت شده برای ترمیم انواع سرطان.
  آب آناناس داغ می تواند همه میڪروب ها و سموم بدن را در نتیجه آلرژیڪ / آلرژی از بین ببرد
  نوع دارو با عصاره آناناس فقط سلولهای خشن * را از بین می برد ، سلولهای سالم را تحت تأثیر قرار نمی دهد.
  علاوه بر این ، اسیدهای آمینه و پلی فنولهای آناناس موجود در آب آناناس می توانند فشار خون بالا را تنظیم ڪنند ، به طور موثر از انسداد رگ های خونی داخلی ، تنظیم گردش خون و ڪاهش لخته های خون جلوگیری می ڪنند.
  بعد از خواندن ، به دیگران ، خانواده ، دوستان بگویید ، مراقب سلامتی خود باشید ...
    پیام را پنهان نڪرده و  آنرا پخش ڪنید و زندگی را نجات دهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت ۷:۱۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ماشین جلویی خیلی آهسته پیش می‌رفت و با اینکه مدام بوق می‌زدم، به من راه نمی‌داد....
داشتم خونسردیم را از دست می‌دادم که ناگهان چشمم به‌‌ نوشته کوچکی روی شیشه‌ عقبش افتاد:
  راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید...
مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد...
 بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود....
ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر
آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج می‌دادم؟ 
راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟ 
اگر مردم، نوشته‌هایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشته‌هایی همچون:
"کارم را از دست داده‌ام" 
"در حال مبارزه با سرطان هستم" 
"در مراحل طلاق، گیر افتاده‌ام" 
"عزیزی را از دست داده‌ام"
"احساس بی ارزشی و حقارت می‌کنم"
"در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم" 
“بعد از سال‌ها درس خواندن، هنوز بیکارم”
“مریضی در خانه دارم” 
و صدها نوشته دیگر
اصن 
کاش روی پیشونی آدمایی که دارن زیر بار غصه‌هاشون له می‌شن یه چیزی نوشته بود تا بقیه کمی مراعاتشون رو می‌کردن.
مثلا نوشته بود: این آقا دارد از صدمین جایی که فرم پر کرده و استخدام نشده برمیگردد، این آقا را دارند می‌گذارند خانه سالمندان، این خانم مادرش مریضی صعب‌العلاج دارد، این آقا قول داده تابستان برای پسرش دوچرخه بخرد ولی پول ندارد، این خانم تا حالا کسی عاشقش نشده، این آقا خیلی حالش بد است و اگر یقه‌اش را بگیرید امشب خودش را می‌کشد!
 این آدم شکستنی‌ست...
دوستان عزیزم
این روزها
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمی‌دانیم....
بیائیم نوشته‌های نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمی‌شود فریاد زد ...
انشالله در فکر هم،به یاد هم و با هم سال نو و شادتری را برای هم بسازیم✋🌹
پیشاپیش سال نو مبارک🤝💓

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۸:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💚💚💚💚💚💚💚💚💚

یک نفر تعریف می کرد
یادم میاد، ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﯾک ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ آمد خونهٔ ما
☘️
ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ براش آجیل آورد و ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺁﺟﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭ 
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ. ﭘﺪﺭﻡ خیلی ﺍﺻﺮﺍﺭ کرد اما اﻭ برنداشت. 
☘️
ﺗﺎ ﺍﯾﻨ ﮑﻪ ﭘﺪﺭﻡ، ﺧﻮﺩﺵ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺁﺟﯿﻞ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮ جیبش.
☘️

ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﻌﺎﺭفی ﻧﺒﻮﺩﯼ! ﭼﺮﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﯽ؟

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: 
👈 گفت: ﺁﺧﻪ ﻣﺸﺘﻬﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ از مشت منه!!
☘️

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ این آﺧﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎی ﺳﺎﻝ، ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﮐﻪ‌ ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﮐﻮﭼﮑﻪ

 ﻇﺮﻑ ﻋﻘﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻓﻬﻤﻢ ﮐﻮﺗﺎهه...
☘️

ﭘﺲ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﮐﺮﻣﺖ ﺍﺯﺕ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﺮ ﻭ برکت و اون چیزی که ﺻﻼﺣﻤﻮﻧﻪ ﻭ عقل مون ﺑﻬﺶ ﻗﺪ نمیده، ﺯﻧﺪﮔﯽ همهٔ ما و همهٔ بندگانت، به خصوص دوستانم ﺭﺍ ﭘﺮ از برکت کن. 

🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲

آمین با رب العالمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۶:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

داستان کوتاه
ﻭﺻﯿﺖﻧﺎﻣﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ!
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭاﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻣﻮﺍﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺒﺮﻡ، ﺍﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺶ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﻮﻝﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﺪ، زﻥ ﻧﯿﺰ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻨﺪ.
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ ﺩﺍﺭ ﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﮔﻔﺖ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ:
ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺮﺣﻮﻣﻢ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ. 
ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺣﻤﺎﻗﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﻮﻟﻢ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ، ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻭﺟﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﮑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺩﺭ ﻭﺟﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ، ﺗﺎ ﺍﮔﺮ
ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻭﺻﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺒﻠﻎ ﺁﻧﺮﺍ ﺧﺮﺝ ﮐﻨﺪ!!!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ، ﺍﺳﺘﻌﻔﺎﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ کنکور ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺻﻔﺮ ﺷﺮﻭﻉ کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۲:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


🔴تجربیات ۲۷ ساله  یک پزشک. چقدر زیبا و باندازه یک کتاب چند صد صفحه ای آموزنده است👌👌
۲۷ سال است که با افتخار دیپلم گرفته ام. ۷ سال و کمی بیشتر دانشجوی پزشکی بوده ام و مابقی این سالها پزشک بوده ام  و بیمارستان و درمانگاه اگر نگویم خانه اول، خانه دومم بود و ریه هایم با اکسیژن بیمارستان و درمانگاه ها پر و خالی شد. 
۲۷ سال است روپوش سفید پزشکی پوشیده ام و در بیمارستانها و درمانگاهها و مطبم نفس کشیده ام و حالا پس از ۲۷ سال فهمیده ام که:

دردسر ، سردرد می آورد؛ و درددل از دل درد مهمتر است!

فهمیدم عصای پیری و کوری با عصای تجویزی دکترها فرق میکند!

بیماریها یا ارثی است یا حرصی!

فهمیدم هیچ متخصص قلبی، قلب شکسته را نمیتواند درمان کند و 
قلب سنگی و سخت را نمیشود پیوند زد و عمل کرد تا درمان شود.

فهمیدم جراحی زیبایی برای لبخند بر روی صورتها امکانپذیر نیست؛ 
دلت باید شاد باشد.

دلت اگر گرفت هیچ دکتری نیست که خوبش کند.

فهمیدم متخصصان چشم نمیتوانند آدمهای بدبین، ظاهربین، خودخواه و متکبر را درمان کنند.

فهمیدم تنفس مصنوعی، هوای تازه میخواهد نه چیز دیگری!

فهمیدم هیچ متخصص داخلی ای نمیتواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد.

فهمیدم تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمیکند.

اگر قند در دلت آب شود دیابت نمیگیری، بلکه به آرامش میرسی.

متخصصهای گوش، شنواییِ تو را بهتر میکنند 
ولی خوب گوش دادن را به تو یاد نمیدهند.

فهمیدم سرطان یعنی به یکجای زندگی آنقدر توجه کنی که بقیه زندگی از دستت برود.

فهمیدم بیماران اعصاب و روان آنهایی نیستند که پیش روانپزشک میروند، 
بلکه آنهایی هستند که آدم را روانی میکنند.

فهمیدم هیچ ارتوپدی نمیتواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند.

فهمیدم زخم زبان؛ 
عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند و

 کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود!

فهمیدم خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و
 آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد!

فهمیدم خون دل خوردن، بیماری خونی نمی آورد و دل پر خون هم باعث فشار خون نخواهدشد.

فهمیدم، فهمیدم، فهمیدم و سرانجام فهمیدم،

که هیچ چیز نفهمیدم...

بياييد طبيب واقعی هم باشیم،
 امروزمان درحال گذشتن است، 

فردایمان را با گذشته مان شیرین کنیم.
ما به مهربانی هم محتاجیم... 

دوست خوبم برایت خنده های از ته دل تجویز میکنم...
 ساعتی یک قرص مهربانی.. 
شربت عشق ورزی، روزی 2قاشق.... 

_🍃🌸🍃_

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

*👈 پادشاهی از وزیرش می‌پرسد:* *◇ چرا همیشه* *خدمت‌کارم از من خوشحال‌تر است در حالی که او هیچ چیزی ندارد!!!*
*◇ و منِ پادشاه که همه چیز دارم، حال و روزِ خوبی ندارم؟!!!*

*■ وزیر گفت: سرورم شما باید "قاعده ۹۹" را امتحان کنید!!!*

■ پادشاه گفت: "قاعده ۹۹" چیست؟!!!

■ وزیر گفت:
"۹۹ سکه طلا" در کیسه‌ای بگذار و شب آن را پشت درب‌ اتاق خدمتکار قرار بده و بنویس این ۱۰۰ دینار هدیه‌ای است برای تو، و سپس در را ببند و نگاه کن چه اتفاقی رخ می‌دهد؟!!!
◇ پادشاه نقشه را آن‌طور که وزیر به او گفته بود، انجام داد...
◇ خدمت‌کار پادشاه، آن کیسه را برداشت و موقعی‌که به خانه رسید، سکه‌ها را شمرد و متوجه شد یکی کم دارد!!!
◇ پیش خود فکر کرد که آن را در مسیر راه گم کرده است!!!
◇ همراه با خانواده‌اش کل شب را دنبال آن یک سکه طلا گشتند و هیچی پیدا نکردند!!!
◇ خدمتکار ناراحت شد از اینکه یک سکه را گم کرده است!!
◇ پریشانی به سراغش آمد با آنکه آن‌ همه سکه‌های دیگر را در اختیار داشت!!
◇ روز دوم خدمتکار پریشان حال بود چرا؟! ◇ چون شب نخوابیده بود،
◇ وقتی‌که پیش پادشاه رسید، چهره‌ای درهم و ناراحت حال، مثل روزهای قبل شاد و خوشحال نبود!!

■ پادشاه آن موقع فهمید که معنی "قاعده ۹۹" چیست؟!!!

 ■ آری، "قاعده ۹۹" آن است که:
▪︎ داشته‌های خود را نمی‌بینیم و تمرکز ما بر روی "نداشته‌ها"ست،
▪︎ و در تمام ادوار زندگیمان دنبال آن یک  "گمشده" می‌گردیم و خودمان را به خاطر آن ناراحت می‌کنیم و فراموش کرده‌ایم که شاید:
▪︎ "داشته‌های" ما بسیار بیشتر از "نداشته‌های‌"مان است!!!

👈 "قاعده ۹۹" همان تمامیت‌خواهی و کمال‌گرایی افراطیست!

👈 "قاعده ۹۹" زیستن در فضای ناهوشیاریست.

👈 "قاعده ۹۹" عدم پذیرش واقعیت و شرایط زندگیست!


■ پس به داشته‌هایمان بیاندیشیم، و قدر آنها را بدانیم. 
■ آسایش و آرامش و رشد در فضای شکر‌گزاری و مثبت حاصل می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

هرگز با پدرم خلوت نكرده بودم.
پس از ازدواج با همسرم، در واقع با پدرم متاركه كرده بودم. 
سالها طول كشيد تا در يك روز گرم تابستان به صرف چاى كنارش نشستم.
با وى در باب زندگى، ازدواج، فرزندانم، و مسئوليتهايم گلايه كردم.
پدرم در حالى كه چاى را در نعلبكى ميريخت و به آن فوت ميكرد، نگاهى نافذ بر من انداخت و گفت:
هرگز دوستانت را فراموش نكن،
هر چه پيرتر شوى اهميت آنان بيشتر ميشود.

با اين كه به خانواده و فرزندانت عشق ميورزى، باز به دوست نياز دارى، با آنان مراوده كن، به ديدارشان برو، گاهی به آنها تلفن بزن، و به آنان نزديكتر شو. 

باخود گفتم چه نصيحت عجيبى!
تمام معناى زندگى من، همسر و فرزندان و شغلم هستند!
با اين حال اطاعت امر كردم. 
هر سال با دوستانم تماس گرفتم و اندك اندك بر شمارشان افزودم. 

سالها بعد دريافتم که پدرم رمز زندگى را ميدانست. 

در گذر ايامِ عمر، دوستان هر روز اهميت بيشترى پيدا ميكنند. 

بعد از اين شصت واندى سال فهميده ام كه؛
زمان چه تند ميگذرد.
فاصله ها بلندتر ميشوند.
بچه ها بزرگ ميشوند، دنبال زندگى خود ميروند و گاه قلب والدين را ميشكنند، و اغلب از ما دور ميمانند. 
مشاغل و دارائيها مى آيند و ميروند. 

آمال، عشقها و هوسها ميروند 

مردم دور و برم كارهاى غير منتظره و گاه ناشايست ميكنند. 
والدين ميميرند. همكاران ما را فراموش ميكنند. دوندگيها پايان مى يابند. 

اما دوستان واقعى پابرجا ميمانند. بى توجه به دورى و حتى فواصل ميان قاره اى!

دوست خوب هرگز دور نيست، فقط بايد دستم را دراز كنم و از وراى صفحه گوشى دستش را بفشارم. 
آغوش دوستان هميشه براى در برگرفتنم گشاده است. 

سپاس كه  هستيد.دوست عزیزرم 
آروزی عمری طولانی وباعزت برای شمادارم
بفرست برای همه دوستانت تالذت ببرن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۵۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

سالها پیش سرباز خوزستانی پس از اموزشی موقع تقسیم دید افتاده مشهد

دلگیر و غمگین شد

از طرفی ارادتش به اقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش

اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم اقا

تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به اقا بگه

ساعتها یه گوشه حرم اشک ریخت

وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره

دید واکس زده و تمیزن

کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی

وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز

که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد

و گفت چی شده سرکار که با لباس سربازی اومدی خدمت اقا

سرباز گفت:من بچه خورستانم

اونجا کمک خرج پدر پیرم و خانواده فقیرمم

هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم

نمیدونم چکار کنم..........

کفشدار خندید و گفت اقا امام رضا خودش غریبه و غریب نواز

نگران هیچی نباش

دوسه روز بعد نامه انتقالی سرباز به لشکر ٩٢ زرهی اومد

اونم تایم اداری

سرباز شوکه بود

جز اقا و اون کفشدار کسی خبر نداشت ازین موضوع

هرجا و از هرکی پرسید کسی نمیدونست ماجرا رو

سرباز رفت پابوس اقا و برگشت شهرش

ولی نفهمید از کجا و کی کارش رو درست کرده

چند سال بعد داشت مانور ارتش رو میدید

یهو فرمانده نیرو زمینی رو موقع سخنرانی دید

چهرش اشنا بود.اشک تو چشماش حلقه زد

فرمانده حال حاضر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران

قدرت اول منطقه امیر سرتیپ احمد پوردستان

مرد با جذبه با موهای جوگندمی

همون کفشدار حرم اقا بود

که اون زمان فرمانده لشکر ٧٧ خراسان بود

فرمانده لشکری که کفش سربازش رو واکس زده بود

انتقالی اون رو به شهرش داده بود.

ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿

 

♡ღبا امام رضا هیچ دری بسته نیست

♡ღهیچ گره ای کور نیست

♡ღهیچ دلی بیقرار نیست

♡ღهیچ غمی باقی نمیومنه

♡ღسلام بر امام مهربانی

♡ღغریب طوس السلطان علی ابن موسی الرضا ع

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان ۱۴۰۰ساعت ۷:۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

اول:
آنانی که وقتی هستند، هستند 
وقتی که نیستند هم نیستند 
(اکثر آدمها اینگونه اند. حضورشان مبتنی به فیزیک است
تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند
و سطح آگاهیشان از سطح جسم و ابعاد مادی زندگی بالاتر نمیرود
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند)

دوم:
آنانی که وقتی هستند، نیستند، 
وقتی که نیستند هم نیستند
( اینان مردگانی متحرک در جهان هستند، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی های فانی دنیا واگذاشته اند. 
شاید در بیرون غنی باشند، اما فقیرانی هستند در درون و در روح)
بی شخصیت اند و بی اعتبار،، هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

سوم:
آنانی که وقتی هستند هستند 
وقتی که نیستند هم هستند 
(آدمهای دلسوز و معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و سعی در کمک به ما دارند و تاًثیر گذار، و در نبودنشان هم تاثیرشان را با نبودنشان می گذارند. 
کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم . 

چهارم:
کمیاب ترین آدمها هستند
آنانی که وقتی هستند، نیستند 
وقتی که نیستند هم هستند 
(شگفت انگیز ترین آدمها اینان هستند. 
لقب اشرف مخلوقات تنها سزاوار ایشان است
در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه، اما ساده و بی پیرایه اند، که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اینان پادشاهان دنیای درون هستند
اما وقتی که از پیش ما میروند، نرم نرم، آهسته آهسته درک میکنیم، باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند و که بودند. چه می گفتند و چه می خواستند 
ما همیشه عاشق این آدمها هستیم 
هزار حرف داریم برایشان 
اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم به سادگی از دستشان میدهیم، قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب میشود، سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم.
و درست در زمانی که می روند، یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. و همواره حسرت درک نکردنشان را میخوریم
شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به ندرت دیده شود.
وجودتان سرشار از عشق ومحبت‌وانرژی🌹

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🔶🔸🔸🔸🔸

همسرم سرما خورده، از اداره استعلاجی گرفته و در خانه مانده، از صبح تا شب دراز کش رو به روی تلویزیون است، یا در اتاق خواب میخوابد. بنده خدا بدجور چاییده. برایش پتو می آورم و رویش میگذارم.
روز اول سوپ ،روز دوم آش شلغم ،روز سوم آش گوشت و روز چهارم آبگوشت بار گذاشتم ...
حواسم هست غذا پختنی باشد ...مرتب برایش چای می آورم چون مایعات گرم خیلی موثر است...
خلاصه خدا رو شکر بعد از سه روز حالش مساعد شد...
پسرم مدرسه رو است. یک روز به خانه آمد و سرفه میکرد. شب تا صبح تب داشت. چند بار تبش را کنترل کردم که در خواب بالا نرود. روز بعد او را مدرسه نفرستادم...
برایش سوپ بار گذاشتم، شیر داغ و عسل با تخم مرغ پخته برای صبحانه اش بود. آب پرتقال و لیمو گرفتم... ویتامین سی برای سرماخوردگی خیلی خوب است...
دو روز تمام مراقبش بودم ...و بیشتر از قبل به او عزیزی میکردم‌ و قربان صدقه اش میرفتم ..چون محبت درمان را تکمیل میکرد...
تا خدا رو شکر او هم سرپا شد...

ای وای؛ انگار سرما خورده ام. صبح که پاشدم گلو درد داشتم و کما بیش سرفه هم میکردم،
استخوانهایم هم درد میکند خصوصا کتف هایم..ولی چاره ای نیست.
بلند شدم صبحانه را گذاشتم همسر و فرزندم باید به کارشان برسند..آنها که رفتند..نهار را بار گذاشتم. آنها که دیگر سوپ نمیخورند..اشکالی ندارد ..دو غذا میپزم..یک سوپ کوچک برای خودم و لوبیا پلو برای آن ها‌.‌...مرتب چای میخورم...باید زود سرپا شوم ..وگرنه کار خانه میماند ..تازه فصل امتحانات پسرم شروع شده‌.‌ باید در درس خواندنش بیش از پیش حواسم جمع باشد.
ظهر میشود... همسر و فرزندم می آیند.
سفره را میگذارم و مثل روزهای قبل و قبل تر غذا میخورند. ولی من سوپ خوردم. انگار متوجه نشدند غذایم پرهیزی است. صدای سرفه هایم را هم کسی نشنید...
بعد از نهار حتی فکر شستن ظرف ها برایم عذاب آور بود...بیخیال شدم...به اتاق خواب رفتم و پتو رویم‌ گذاشتم که بخوابم. همسرم وارد اتاق شد و گفت امروز بعد از نهار از اون چایی های همیشگی ندادی خاااانم...

💓💓💓💓💓💓💓💓💓

همان لحظه من هم یاد مادرم افتادم خدا بیامرزدش...اینجور مواقع نهار و شامم  را میپخت و دست برادرم میفرستاد.
به همراه یک سوپ لذیذ برای خودم. گاهی خودش هم می آمد و کمی برایم جمع و جور میکرد ..‌.‌اگر خانه اش هم میماند چندین بار تماس میگرفت و جویای احوالم میشد...

مادربزرگم قبل رفتن به خانه ی بخت دم گوشم ‌گفت : دست مادرت را ببوس و بدان برای یک زن فقط مادر در لحظه ی ناخوشی کارساز است...

❤️تقدیم به همه مادرای مهربون❤️

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۴۰۰ساعت ۴:۲۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅یک_دقیقه_سکوت

بخاطر خجالت کشیدن مردی که درامدش کفاف زندگیشو نمیداد چه برسد به خرید عید و پای رفتن به خونه رو نداشت

 

✅یک_دقیقه_سکوت

بخاطر شرمندگی مردی که لباس چروکیده دست دوم رو بنام جنس خارجی تن بچش کرد برویش خندید و در خفا اشک ریخت

 

✅یک_دقیقه_سکوت

بخاطر زنی که با شرافت تمام غرورش را زیر پا گذاشت و خونه تکونی دیگران رو انجام داد و خانم خونه اربابی کرد براش ولی تسلیم هیچ نامردی نشد

 

✅یک_دقیقه_سکوت

بخاطر تبسم مصنوعی بر کنج لب زنی که چرخ کرده سنگدونی مرغ رو بجای گوشت چرخ کرده بخورد بچه در آرزوی کبابش داد

 

✅یک_دقیقه_سکوت

بخاطر مستاجری که سردرد رو بهونه کرد و دستمال بر سر بست و پتو بر سر کشید و گریه کرد برای عید که صاحبخونه در قبال اجاره های عقب افتاده جوابش کرده بود

 

✅یک_دقیقه_سکوت

بخاطر بچه ای که خجالت کشید و تو کوچه نیومد و با حسرت از لای در همبازی های لباس نو بر تن رو دید زد زیر گریه

 

✅یک_دقیقه_سکوت

به خاطر انسانیت که این روزا مرده

ولی تو میتونی اونو زنده کنی...

 

خدایا این روزا هوای خیلیارو

داشته باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت :

آقا اجازه یک با یک برابر نیست ...

معلم که بهش بر خورده بود گفت :

بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست ...

 

اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت !!!

دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت :

 

آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه ؛

شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه ....

 

چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...؟؟؟

 

محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم ...؟؟؟

 

شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر 3 ماه یک بار کفش میخره و اما من 3 سال یه کفش و میپوشم ...؟

 

حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و ...؟؟؟

 

معلم اشک هاش و پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت :

 

" یک با یک برابر نیست ... "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🍂هفت نفرکه بهترین و ناب ترین لحظات خوش زندگی را به شماهدیه می کنند ا!

 

🍃نفر اول:

آغوش مادریست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد

 

🍃نفر دوم:

دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد

 

🍃نفر سوم:

خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد

 

🍃نفر چهارم:

معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش هم سن تو شد تا یاد بگیری

 

🍃نفر پنجم:

دوستی ست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند

 

🍃نفر ششم:

همسرتوست که باتمام وجوددرکنار تو معمار زندگی مشترک تان است

گویی دو شاخه از یک ریشه اید

 

🍃نفر هفتم :

فرزند توست که خالق زیبایی های آینده است

 

🍃آری شاید هر کدام از ما تمام هفت نفر را نداشته باشیم

اما

 

🍂 خوشبختی همین حوالیست ...

✅مادرت را بنگر...

✅پدرت را ببین ..

✅خواهر یا برادرت را حس کن ..

✅به معلمت سر بزن...

✅دوستت را به یاد بیاور...

✅همسرت را در آغوش بگیر...

✅فرزندت را ببوس...

 

یک وقت دیر نشود  برای خوشبخت شدنت...

خوشبختی  را با همه قلبت حس ‌کن ،همین نزدیکیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

۳۶ روش برای سرمایه گذاری روی خودت:

 

1. غذای سالم بخور

2. آشپزی یاد بگیر

3. نظر دیگران برات مهم نباشه

4. ساعات خوابت رو تنظیم کن

5. نق زدن را تمام کن

6. زمانت رو بهتر مدیریت کن

7. بیشتر سفر کن (الان نه الابته بذار کرونا تموم شه!)

8. برای خودت برنامه روتین داشته باش

9. پولتو سرمایه گذاری کن

10. هر روز خودتو به چالش بکش

11. حواست به خرج کردنت باشه

12. موفقیت رو تصویرسازی کن

13. دیگران را ببخش

14. دنبال تایید دیگران نباش

15. یادداشت بنویس

16. پادکست گوش کن

17. دوستاتو عاقلانه انتخاب کن

18. برنامه های آموزشی نگاه کن

19. مطالب را آنلاین یاد بگیر

20. پس انداز داشته باش

21. کتاب بخون

22. با خانوادت خوب باش

23. از شر دوستای سمی خلاص شو

24. کسب و کارتو شروع کن

25. یه مربی برای خودت پیدا کن

26. یه زبان یاد بگیر

27. هدف گذاری کن

28. برنامه روزانه و هفتگی داشته باش

29. تمرین مدیتیشن کن

30. سپاسگذاری رو تمرین کن

31. برنامه زندگی تو تعیین کن

32. ورزش کن

33. مهارت های بیشتری یاد بگیر

34. نوشابه و الکل نخور

35. یک سرگرمی جدید پیدا کن

36. این مطلب رو ذخیره کن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‍ 💐 قشنگترین متنی که خوندم

 

 

از گابریل گارسیا مارکز پرسیدن:

اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟

گفتذ:نود و نه صفحه رو خالی میذارم . صفحه آخر، سطر آخر می نویسم

یادت باشه دنیا گرده

هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی

شاید در نقطه شروع باشی

زندگی ساختنی است

نه ماندنی

بمان برای ساختن

نساز برای ماندن..

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅مراقب چشم زخم باشیم

 

خونه ها پر شده از بیماریها و مشکلات...

طلاق مرگ و میر و دلیل اون خود ماییم

تعجب نکنید

خواهران و برادرانم....

نیازی نیست دیگران بدونند که آیا من در زندگی مشترکم با همسر خود خوشبختم یا نه!

نیازی نیست از غذا یا نوشیدنی خود عکس بگیریم آن را برای گروهها بفرستیم

حتی اگر همسرمون یه دونه شکلات واسمون میاره،از اون عکس میگیریم و می‌فرستیم گروه و زیرش مینویسیم؛ ای تاج سرم ازت ممنونم

 

برادرم خواهرم...

شاید دختر مجردی دم بخت باشد و به خاطر شرایط زندگی خواستگار نداره...

شاید پسری وضعیت مالی مناسب فعلا برای ازدواج نداره... حواسمونو جمع کنیم کسی آه نکشه...

که آه یه انسان دلشکسته عرش رو به صدا درمیاره 

نیازی نیست مردم بدونن کجا رفتی و از کجا داری میای جزییات زندگی ما واسه دیگران مشخص شده!

 

دنیای مجازی

واسه این ساخته نشده که ما بیاییم شرایط زندگیمون رو به رخ دیگران بکشیم...

چون هر مردی وسعش نمیرسه به زنش هدیه بده....

خواهرم مراقب باش

هرکسی توانایی اینو نداره که مسافرت بره...

هرکسی نمیتونه به رستوران بره و هر ماه یه ست لباس بخره....

یه خانوم میاد جهیزیه 70،80 میلیونی دخترش رو فیلم میگیره میزاره توی دنیای مجازی که چشم همه درآد...

هیچ فکر کردید شاید دختری پدر نداره یا پدر داره ولی مادر نداره که واسه جهیزیه اش سنگ تموم بزاره...

یا شاید پدری دستش به دهنش نمیرسه...

میخوایم به کی فخر بفروشیم با این کارامون...

خدا عالمه فقر فرهنگی داریم شاید...

 

خواهران و برادرانم ما اهمیت توکل بر خدا رو انکار نمیکنیم...

رازهای زندگی و خونتون رو پیش خودتون نگه دارید...

میایم توی گروهها جوک میزاریم...

دوست دخترم زنگ زده بیا خونمون من تنهام...

و هزاران پست مشابه دیگر که داریم با زبون بی زبونی به نوجوونا و جوونا میگیم که این کارا عیب نیست...

کم کم داریم

با این جوکها نشون میدیم که عفت و عصمت دختر یه مسئله بی ارزشه که هر پسری از راه برسه دخترامون باید خودشونو در اختیارش قرار بدن...

حواسمون باشه که توی گروه ها دخترای کم سن و سال هم هستن که شاید فکر کنن دنیای بیرون از فضای مجازی هم باید اونطوری باشن

 

کسی داشت راه میرفت پایش به سکه ای خورد فکر کرد طلا است نور کافی هم نبود،کاغذی را آتش زد که ببیند چه بوده دید یک سکه 50تومانی است بعد متوجه شد کاغذی که آتش زده دو هزار تومانی بوده است گفت: چی را برای چی آتش زدم!

واقعا این زندگی غالب ما انسانهاست...

ما چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم از هر کسی که تو هر گروهی این متن رو میخونه و قبولش داره خواهش میکنم انتشار بده تا یادمون نره داریم چیکار می کنیم و حواسمون نیست خواهشا فرهنگ غلط رو با جوک هامون تو جامعه رواج ندیم...

 

خیلی دختران و پسران سن پایین الان در تلگرام هستن لطفا سعی کنیم با کمک یکدیگر جامعه ای پاک را ترویج کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند

حرفهای عاشقانه نمیزنند

چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی

آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند

اما عاشقشان میشوی!

ناخواسته دلت برایشان میرود...

این آدمها فقط راست میگویند

راست میگویند باچاشنی قشنگ"مهر"

لبخند میزنند نه برای اینک توجهت را جلب کنند...لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است...

در لبخندشان خدا را میبینی...اینها ساده اند...

حرف زدنشان

راه رفتنشان ... نگاهشان

ادعا ندارند بی آلایشند پاک و مهربانند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌸مولانا چه زيبا

عشق را معنی کرده...

 

🌸ای که می پرسی نشان عشق چيست؟

عشق چيزی جز ظهور مهر نيست...

 

🌸عشق يعنی مشکلی اسان کنی

دردی از در مانده ای درمان کنی

در ميان اين همه غوغا و شر

🌸عشق يعنی کاهش رنج بشر

 

🌸عشق يعنی گل به جاي خار باش

پل به جای اين همه ديوار باش

 

🌸عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر

واگذاري اب را ، بر تشنه تر

 

🌸عشق يعني دشت گل کاري شده

در کويري چشمه اي جاري شده

🌸عشق يعني ترش را شيرين کني

 

🌸عشق يعني نيش را نوشين کني

هر کجا عشق ايد و ساکن شود

هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ان شاءالله که ویروس کرونا تموم شه

 

ودعا میکنم براتون

🕗|اولین سین سفره امسال

👰|سفیدی لباس عروس مجردا باشه...

🕗|سین دوم....

🎎|سور و سات مهمونیا

و شادی توی خونه هاتون باشه...

🕗|سین سوم....

😷|سفره سلامتی همه مریض ها...

🕗|سین چهارم....

🍎|سیب سرخی برای همه ی دلا...

🕗|سین پنجم....

👨‍👩‍👧‍👧|سلامتی و شادابی پدر مادرا....

🕗|سین ششم.....

💰|سڪه های طلا و حلال تو جیبتون...

🕗|سین هفتم....

🎄|سبزی زندگی خودتون و عزیزانتون...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت ۶:۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🔹ما بی نظیرترین نسلیم  
 
▪️نسل ما سال ۱۴۰۰ و قرن جدید را هم دید. ما بی‌نظیرترین نسلی هستیم که نه قرنها پیش و نه قرنها بعد کسی آن را تجربه می‌کند. ما نسل انتقال هستیم. نسلی که پیوند دهنده‌ی آخرین نسل سنتی و اولین نسل مدرن در پهنای ایران زمین است.  
▪️نسلی هستیم که هم خانواده‌ی پرجمعیت را دیدیم و هم خانواده کم جمعیت تک فرزندی را تجربه کردیم. 
▪️ نسلی هستیم که عمو، عمه، دایی و خاله برایمان بسیار پررنگ بود و نسلی را دیدیم که کم‌کم با آن غریبه شد. 
▪️ نسلی هستیم که همسایه  و هم محله‌ای بخش مهمی از خاطراتمان بود و نسلی را دیدیم که در یک آپارتمان چند واحدی کسی، کسی را نمی‌شناسد. 
▪️نسلی هستیم که پای تلویزیون‌های کوچک سیاه و سفید، ساعتها چشم انتظار یک برنامه کودک نشستیم و نسلی را دیدیم که با انبوهی از برنامه‌های مختلف، تلویزیون‌های چند بعدی و هوشمند را تجربه کرد. 
▪️نسلی هستیم که خوابیدن‌های چند نفره کنار هم را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتاق خواب‌های مخصوص. 
*نسلی که با تلفن‌های سکه‌ای و عمومی بزرگ شدیم و هنرمان بازکردن صفربند تلفن‌های خانگی بود  و نسلی را دیدیم با تلفن‌های همراه  و هوشمند. 
*نسلی که گروه‌های گفتگویمان، جمع شدن هایمان داخل کوچه بود و نسلی را دیدیم که با ایسنتاگرام و واتساپ و تلگرام، جمع‌های مجازی تشکیل دادند. 
▪️نسلی که مسافرت با مینی‌بوس، پیکان و پشت وانت را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتومبیلهای مدرن و هواپیما و... 
▪️نسلی که با هفت‌سنگ و توپ‌پلاستیکی و تیله، بزرگ شدیم و نسل بازیهای «پلی استیشن»، «آمانگ آس» و «پاپ جی»  را دیدیم. 
▪️نسلی که هفته‌ها و ماه‌ها در خانه پدربزرگ و عمو و دایی و ... می‌ماندیم و نسلی را دیدیم که ماه‌ها و سالها خبری از هم ندارند. 
▪️نسلی که با صدای هایده و داریوش و شهرام شهپره  مست می‌شدیم و نسلی را دیدیم که با «کی پاپ» و «بلک پینک» و «بی تی اس» و «اکسو» روزگار می‌گذرانند. 
▪️نسلی که پول تو جیبی‌مان سکه‌ای بود و تغذیه‌هایمان نان و قندی و لقمه پنیری و نسلی را دیدیم که با کارت بانکی زندگی کرد و انبوهی از فست‌فودها را دید. 
▪️نسلی که با خریدن کفشی، تمام لذت دنیا در وجودمان موج می زد و نسلی را دیدیم که قفسه‌ای از کفشهای جورواجور دارد و هیچ لذتی از آن نمی برد. 
▪️نسلی که لباسهای عیدمان تمام دلخوشیمان بود و نسلی را دیدیم با انبوهی از لباسهای رنگارنگی که هیچ حسی به آنها ندارند. 
▪️نسلی که ماه‌ها چشم انتظار فیلم جدیدی بر پرده سینما بودیم و نسلی را دیدیم که به راحتی به انبوهی از فیلها دسترسی دارد. 
▪️نسلی هستیم که با دوربین‌های«کداک» و «فوجی» عکس می‌گرفتیم و همیشه اضطراب ظاهر نشدن عکسها را داشتیم و نسلی را دیدیم که با دوربین موبایلش، هر لحظه و هر جا سلفی می‌گیرد.  
▪️نسلی هستیم که  تماشای آلبوم‌های خانوادگی، یکی از سرگرمی مهمان‌هایمان بود و نسلی را دیدیم که هزاران عکس بی حس را در رم و فلش ذخیره می‌کند. 
▪️نسلی صبور که هفته‌ها منتظر قسمت دیگری از یک سریال بودیم و نسلی عجول را دیدیم که تحمل یک روز انتظار برای دیدن قسمت دیگری از سریالی تلویزیونی ندارد. 
▪️نسلی که پذیرایی خانه‌هایمان پر بود از پشتی و بالشهای رنگارنگ  و نسلی را دیدیم که مبل و صندلی بخش زیادی از فضای خانه را اشغال کرده است. 
▪️ نسلی که روی زمین و سر سفره‌ای بزرگ می‌نشستیم و نسلی را دیدیم که جایمان را به روی میز نهارخوری منتقل کرد. 
🔸ما بی‌نظیرترین نسلی هستیم که نه قبلا وجود داشته و نه بعدها به وجود می‌آید. 
🔺نه نسل قبل از ما باورش می‌شد که روزی بیاید که هر کسی صاحب تلفنی باشد و با آن با هر کجای دنیا تماس تصویری بگیرد و تلویزیون‌های رنگی هوشمند،کامپیوتر، لب‌تاب و ماهواره داشته باشد و صاحب اینترنتی شود که جهان را به دهکده‌ای کوچک تبدیل کند و جای پدربزرگها و مادربزرگها سرای سالمندان باشد و آپارتمان، مکان زندگی شود. و نه نسل بعد از ما باورش می‌شود که روزگاری، مردمی بدون تلویزیون و موبایل زندگی کرده‌اند، بچه‌ها اتاق مخصوص نداشته‌اند، خانواده‌ها پر‌جمعیت بوده‌اند و بچه‌ها کلی برادر و خواهر و خاله و عمو و دایی و عمه داشته‌اند، خبری از اینستا و واتساپ و ...نبوده و خانه‌ها، حیاط بزرگی داشته‌اند. 
🔹ما نسل انتقالیم. آخرین بازمانده‌های  نسل سنتی و اولین اهالی دهکده مجازی نسل مدرن. ما با تمام سختی‌هایی که داشته‌ایم‌ نسلی بی نظیریم.

💐🌹🌷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

راننده تاكسي گفت:

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چيه؟»

گفت: «راننده تاكسي.»

خنديدم.

راننده گفت:

«جون تو...

هر وقت بخواي مياي سركار،

هر وقت نخواي نمياي،

هر مسيري خودت بخواي ميري،

هر وقت دلت خواست

يه گوشه مي‌زني بغل استراحت مي‌كني،

هي آدم جديد مي‌بيني،

آدم‌هاي مختلف،

حرف‌هاي مختلف،

داستان‌هاي مختلف...

موقع كار مي‌توني راديو گوش بدي،

مي‌توني گوش ندي،

 

مي‌توني روز بخوابي شب بري سر كار،

هر كيو دوست داري مي‌توني سوار كني،

هر كيو دوست نداري سوار نمي‌كني،

آزادي، راحتي.»

 

ديدم راست مي‌ گه ...

گفتم: «خوش به حالتون.»

 

راننده گفت:

«حالا اگه گفتي بدترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چي؟»

راننده گفت: «راننده تاكسي.»

بعد دوباره گفت:

.. هر روز بايد بري سر كار،

دو روز كار نكني

ديگه هيچي تو دست و بالت نيست،

از صبح هي كلاچ، هي ترمز،

پادرد،

زانودرد،

كمردرد،

با اين لوازم يدكي گرون،

 

يه تصادفم بكني كه ديگه واويلا مي‌شه،

هر مسيري مسافر بگه

بايد همون رو بري،

هرچي آدم عجيب و غريب هست

سوار ماشينت ميشه،

همه هم ازت طلبكارن،

حرف بزني يه جور،

حرف نزني يه جور،

راديو روشن كني يه جور،

 

راديو روشن نكني يه جور،

دعوا سر كرايه،

دعوا سر مسير،

دعوا سر پول خرد،

تابستون‌ها از گرما مي‌پزي،

زمستون‌ها از سرما كبود مي‌شي.

هرچي مي‌دويي آخرش هم لنگي.»

 

به راننده نگاه كردم.

 

راننده خنديد و گفت:

«زندگي همه چيش همين‌جوره.

هم مي‌شه بهش خوب نگاه كرد،

هم مي‌شه بد نگاه كرد»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ساعت ۶:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |