|
ای کاش پستچی بودم... و هر صبح، حالِ خوب میبردم برای آدمها، هربار در میزدم، هربار کسی در را باز میکرد و با دیدن من و دلخوشیِ کوچکی که به همراه داشتم، برق اشتیاق مینشست توی چشمهاش و اگر غمی هم داشت، فراموش میکرد. کاش پستچی بودم .. و تمام بستههایی که به قصد مقصدی حمل میکردم، پر از خوشبختی و لبخند بود. کاش قاصد خبرهای خوب بودم، قاصد دلخوشیها، آرزوها، لبخندها... کاش برای خوب کردنِ حال این مردم، کار کوچکی از من ساختهبود، کاش بذر خوشبختی داشتم و میپاشیدم در دل کوچهها و خیابانها و آدمها. کاش پستچی بودم، کاش حال خوب پخش میکردم میان آدمها.🌻🍃🌻
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
👈 در گورستان: 🔹 بر مزار بی خانه ای نوشته بودند: 🔹 بر سنگ قبر فقیری نوشته بودند: 🔹 روی سنگ ثروتمندی خواندم: 🔹 بر مزار دلشکسته ای چنین نگاشته شده بود: 🔹 بر گور جوانی چنین خواندم: 🔹 بر قبر کودکی نوشته بودند: 🔹 بر مزار مادری نگاشته بودند: 🔹 بر قبر دیوانه ای نوشته بودند: 🔹بر سنگ قبر دکتری چنین خواندم: 🔹دنیا مزرعه ی آخرت است. به عاقبت خود بیندیشیم که چه کاشته ایم، چون به جز آن درو نخواهیم کرد... 🔸 از مکافاتِ عمل غافل مَشو
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۴:۲۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زندگینامه شهید والامقام محمد کیاشمشکی شهید زنده یاد محمد کیاشمشکی در سال 1338شمسی در شمشک و درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.با انتقال خانواده به تهران دوران تحصیلی ابتدایی و متوسطه را درتهران طی نموده و پس از قبولی در رشته فیزیک دانشگاه شیراز به تحصیلات عالیه در آن دانشگاه پرداخته و همزمان با پیروزی انقلاب مقدس اسلامی و با تعطیلی دانشگاه در زمان انجام انقلاب فرهنگی به زادگاه خود مراجعه و با انجام سخنرانیهای پرشور به مدد همرزمانش در انجمن اسلامی شمشک که خود از پایه گذارانش بوده،آمده و نقش ارزنده ای در جهت اشاعه فرهنگ انقلاب اسلامی ومبارزه با عوامل وابسته به رژیم طاغوت ایفا می نماید و به تدریس در دبیرستانهای حمزه تهران وشهید مطهری شمشک و زریندشت فیروزکوه در جهت پرورش فرزندان نسل انقلاب نیز می پردازد.نقش بارز او و شهید رجبعلی کیاشمشکی در پیشبرد اهداف انقلاب در منطقه متمایز بوده و صفات بارز اخلاقی وتعهدش نسبت به ارزشهای اسلامی و پایبندی به آرمانهای امام(راحل) زبانزد خاص و عام بوده است. در جهت خدمت به سایر نقاط محروم میهن اسلامی بویژه مناطق کرد نشین و سیستان و بلوچستان نیزکوشابوده و حضور فعالانه ای نیز در جبهه های جنگ در مناطق جنوب و غرب داشته و در همین راستا و بدلیل توانمندیهای بارزش در امور اجرایی به سمت بخشدار و سرپرست جهاد سازندگی بخش صومای برادوست ارومیه با حوزه کاری 130روستا منصوب میگردد.و سرانجام در مسیر خدمت در مناطق کردنشین به همراه معاونش (کمال شمشکی)توسط عوامل وابسته به بیگانگان(مزدوران حزب دموکرات کردستان)به اسارت در آمده و در تاریخ22خرداد 1361ودر حین فرار از بند اسارت و زندان به شهادت رسیده و پس از یک هفته پیکر مطهر آن معلم شهید به شمشک منتقل گشته و در جوار حرم مطهر امامزاده محمد(ع)شمشک در آغوش سرد خاک آرام گرفت.(روح پاکش شاد ویادش در خاطر جانها جاودانه باد)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۷:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*🔴 سرهنگ بازنشسته ارتشی که سابقاً فرمانده پادگان بود تعریف می کرد :* *چشمم به آگهی فروشندگی برای فروشگاه لوازم ورزشی خورد.* *گفت از فردا با ماهی یک و دویست سرکار بیا.* *قبول کردم و فردا اول صبح روانه محل کار جدیدم شدم.* *جوانک همان اول صبح من را دنبال خرید نان سنگک و کره و مربا فرستاد. در حالی که برای خرید کره و مربا میرفتم یادم آمد روزگاری را که اوایل صبح ، به محض ورودم به پادگان شیپور می زدند و یگان تشریفات ایست خبردار می کشیدند* *حوالی ظهر مامور خرید چلوکباب برای نهار از فلان رستوران شدم و تاکید کرد پیاز هم بیار!!* *چلو کباب را گرفتم و جلوی دست صاحب کار گذاشتم و خودم مشغول خوردن عدس پلوی همسرِ بدبختم شدم*. *فردا صبح مجدداً خطاب به من گفت برو پنیر لیقوان بگیر ، با شرم و خجالت گفتم : قربان ببخشید من برای فروشندگی اینجا مشغول به کار شدم نه دَم کردن چای و خرید پنیر لیقوان!!* *کارت شناساییام را در آوردم و به جوانک نشان دادم ، گفتم : من سرهنگ بازنشسته هستم ، فرمانده پادگان بودم زمان جنگ در جبهه بیش از چهل ماموریت برون مرزی داشتم ، بارها با عزرائیل سلام علیک کردم! تقصیر تو نیست جوون ، کار از جای دیگه خرابه و زدم بیرون.* *ما در جامعه حرمت ها را شکسته ایم* *ارزشها گم شده و مردانگی قُبح خودش را از دست داده* *واقعا جامعه ما دارد به کجا می رود*؟ *... برگی از خاطرات سرهنگ پیاده محمدرضا ...... فرمانده وقت گردان ۱۵۱ پیاده تیپ ۴ لشگر ۹۲ زرهی مکانیزه اهــواز*😟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۸:۴۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
#سلامتی بوهایی که شادتان میکنند دانشمندان در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدهاند که استشمام بوهای مختلف روی نحوه رفتارهای انسان تأثیر مستقیم دارد
🍞استشمام بوی نان: باعث میشود شما مهربانتر شوید در واقع بوی نان انسان را نرمتر میکند
🍃استشمام بوی نعناع: بهخصوص برای ورزشکاران باعث ایجاد انگیزه و علاوه بر این باعث بهبود خُلق و خوی افراد میشود
☕️ استشمام دانههای قهوه : استرس را به حداقل میرساند و شادمانی بیشتری را به سمت شما جذب میکند
🍊🍋استشمام بوی پرتقال و لیمو: باعث افزایش انرژی و به دنبال آن شادی و نشاط میشود
🍎استشمام بوی سیب: افزایش امیدواری را افزایش میدهد خصوصا در صبح
🌸استشمام گل یاس: عطر یاس میتواند شما را از غمگینی برهاند و افکار ناشی از افسردگی را از ذهن دور کند
🌲استشمام کاج: عطر و بوی کاج دشمن استرس است و باعث میشود از ته دل بخندید
🌰استشمام دارچین: باعث افزایش حافظه و تمرکز میشود
🌿استشمام اسطوخودوس: رایحه اسطوخودوس برای رفع اختلالات خواب و آرام شدن ذهن
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۹:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🍂🌹 🌹🍂
🔘 داستان کوتاه
مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود؛ به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم.
برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است.
تعدادی اندکی برای نجات دادن آن ها آمدند، وقتی به خانه رسیدند با کباب گوسفند و نوشیدنیهای رنگارنگ پذیرایی شدند.
برادرش آمد و دید که کسانی دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خوردهاند.
از برادرش پرسید: چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند.
کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند میپنداشتید، حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود بیاندازند.
خیلیها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند، وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت.
قدر دوستان واقعی مان را بدانیم... 🌺🌺🌺
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۲:۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🌴برو جوان ، حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام) اجر تو را بدهد
وقتی نزد ایشان رفتی به دین مقدس اسلام مشرف می گردی من گفتم چشم قربان و آن حضرت از من خداحافظی کرد و رفت من از خواب بیدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) حرکت کردم، در بین راه آقائی را دیدم که تشریف آوردند و بدون اینکه چیزی از ایشان سؤال کنم مرا راهنمایی کردند و به اینجا آوردند و من مسلمان شدم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۶:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
تابستان 1363 كه در شاهرود هنگام آموزش سربازان در صحرا، با مادري به همراه دو دخترش برخورد كردم كه در حال درو كردن گندمهايشان بودند فرماندهي گروهان، ستوان آسيايي به من گفت: مسلم بیا سربازان دو گروهان را جمع كنيم و برويم گندمهاي آن پيرزن را درو كنيم. به او گفتم: چه بهتر از اين! شما برويد گروهان خود را بياوريد تا با آن پيرزن صحبت كنم. جلو رفتم پس از سلام و خسته نباشيد گفتم: مادر شما به همراه دخترانتان از مزرعه بيرون برويد تا به كمک سربازان گندمهايتان را درو كنيم. شما فقط محدودهي زمين خودتان را به ما نشان دهيد و ديگر كاري نداشته باشيد پيرزن پس از تشكر و قدرداني گفت: پس من ميروم براي كارگران حضرت فاطمهي زهرا(سلام الله عليها) مقداري هندوانه بیاورم ما از ساعت 9 الي 11/30 صبح توسط پانصد سرباز تمام گندمها را درو كرديم. بعد و رفتم كنار پيرزن، به او گفتم: مادر چرا صبح گفتید ميروم تا براي كارگران حضرت فاطمه(س) هندوانه بياورم. شما به چه منظور اين عبارت را استفاده كرديد؟ گفت : ديشب حضرت فاطمهي زهرا(سلام الله عليها) به خوابم آمد و گفت: چرا كارگر نميگيري تا گندمهايت را درو كند ديگر از تو گذشته اين كارهاي طاقتفرسا را انجام دهي من هم به آن حضرت عرض كردم: اي بانو تو كه ميداني تنها پسر و مرد خانواده ما به شهادت رسيده است و درآمدمان نيز كفاف هزينه ی كارگر را نميدهد، پس مجبوريم خودمان اين كار را انجام دهيم بانو فرمودند: غصه نخور! فردا كارگران از راه خواهند رسيد. بعد از اين جمله از خواب پريدم امروز هم كه شما اين پيشنهاد را داديد، فهميدم اين سربازان، همان كارگران حضرت ميباشند. پس وظيفهي خود ديدم از آنها پذيرايي كنم بعد از عنوان اين مطلب، ناخودآگاه قطرات اشك از چشمانم سرازير شد و گفتم: سلام بر تو اي دخت گرامي پيامبر(سلام الله عليها) فدايت شوم كه ما را به كارگري خود قابل دانستي راوی : سرگرد مسلم جوادي منش
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۸:۲۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
❤️💖💝❤🩹
لطفا به توصیه های زیر توجه کنید،📢📢 * از 60 سالگی به بعد، وقت آنست که از پولی که پس انداز کرده اید، استفاده کنید و لذت ببرید. این زمان هرگز برای سرمایه گذاری مناسب نیست، حتی اگر فوق العاده به نظر برسد، چراکه فقط مشکلات و نگرانی ها را به همراه دارد. * نگرانِ وضعیتِ مالی فرزندان و نوه هایتان نباشید، شما سالهای طولانی از آنها مراقبت کرده و آنچه را که می توانستید به آنها آموخته اید، اکنون دیگر وقت آن رسیده که مسئولیت زندگی خودشان را بپذیرند. * زندگیِ سالم داشته باشید؛ ورزش مناسب و متوسط انجام دهید، به اندازهء کافی و مغذی غذا بخورید، خوب بخوابید، شیک و آراسته لباس بپوشید، مسافرت را فراموش نکنید، آزمایشات چکاپ را حتی زمانی که احساس خوبی دارید، انجام دهید و همیشه از وضعیت روح و جسمتان مطلع باشید. * برای چیزهای کوچک استرس نداشته باشید. شما قبلاً بر مشکلاتِ زندگیِ خود بسیار غلبه کرده اید و خاطرات خوب و بدِ زیادی دارید، اما مهم زمان حال است. اجازه ندهید گذشته شما را به سمت پایین بکشد، و آینده شما را بترساند. * همیشه عشق را زنده نگه دارید و به اطرافیانتان عشق بورزید و به یاد داشته باشید : * در اجتماع و بین مردم حضور داشته باشید. به نسلِ جوان و نظرات آنها احترام بگذارید. آنها ممکن است ایده های مشابه شما نداشته باشند، اما آینده در دست آنهاست. *اگر امکانِ مالی زندگیِ مستقل دارید، تسلیم وسوسهء زندگی با فرزندان یا نوه های خود نشوید، مطمئناً احاطه شدن توسطِ خانواده عالی به نظر می رسد، اما همهء ما به حریم ِ خصوصیِ خود احتیاج داریم. * هرگز از عبارتِ “در زمانِ ما ” استفاده نکنید. وقت و زمانِ شما الان است، تا زمانی که زنده هستید ، بخشی از این زمان هستید. * وقتِ خود را با افرادِ شاد و مثبت اندیش بگذرانید. * اگر امکانِ مالی تان بیشتر از نیاز روزمرهء زندگی تان هست از کمک به نیازمندانِ اطرافتان کوتاهی نکنید که لذت آنرا حس خواهید کرد. * دردها و ناراحتی ها با افزایشِ سن همراه است. سعی کنید رویِ آنها تمرکز نکنید بلکه آنها را به عنوانِ بخشی از زندگی بپذیرید. * از بحث و مجادله با دیگران بپرهیزید که این مسأله آثار و عواقبِ نامطلوبی در حال و احوال و روحیهء افراد میانسال و سالخورده به همراه دارد. *”کینه توزی مانند سم خوردن است.” از این سم مهلک دوری کنید. * از رادیو و تلویزیون و مجله و روزنامه و شبکه های اجتماعی فقط برای تفریح و شاد شدن و سرگرمی و مطالعهء مطالبِ مفید استفاده کنید و خبرهای بد و ناگوار و خشن را نبینید و نشنوید و دنبال نکنید.* * به یاد داشته باشید، شما یکی از افراد خوش شانسی هستید که موفق شده اید تا اینجا زندگی کنید. بسیاری هرگز به این سن نمی رسند و هرگز نمی توانند یک زندگیِ کامل را تجربه کنند.* به امید روزهایی برای همه
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۶:۵۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
به نظر میرسد چون فرایند سبز شدن علف، طولانی و زمانبر است، کسی که زمان بسیار زیادی را صرف انتظار برای انجام کاری کرده باشد، این زمان طولانی را به زمان سبز شدن علف تشبیه میکند. همچنین چون علف برخلاف سایر گیاهان، ارزش چندانی ندارد، انتظار زیاد و طولانی و بینتیجه را به رشد علف تشبیه میکنند!
این ضربالمثل کنایه از انتظار بسیار زیاد برای آمدن کسی یا انجام گرفتن کاری است. یعنی معطل شدن و انتظار فراوان و بی نتیجه! ضمنا وقتی کسی درخواست انجام کاری را از شما دارد که یا از توان شما خارج است و یا حاضر به انجامش نیستید ولی او روی درخواست خود پافشاری میکند، این ضرب المثل را برایش به کار میبرید و به او میگویید: " انقدر صبر کن تا علف زیر پات سبز بشه." یعنی هرچقدر هم صبر کنی و خودت را خسته کنی نتیجهای حاصل نخواهد شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۵:۲۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ای بال وپرت خون ز جفای صیاد
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
پرواز عقاب غیرتش،دیدن داشت خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام حجت اله کیا دربندسری
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۵:۲۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|