ای کاش پستچی بودم...

و هر صبح، حالِ خوب می‌بردم برای آدم‌ها، هربار در می‌زدم،

هربار کسی در را باز می‌کرد و با دیدن من و دلخوشیِ کوچکی که به همراه داشتم، برق اشتیاق می‌نشست توی چشم‌هاش و اگر غمی هم داشت، فراموش می‌کرد.

کاش پستچی بودم ..

و تمام بسته‌هایی که به قصد مقصدی حمل می‌کردم، پر از خوشبختی و لبخند بود.

کاش قاصد خبرهای خوب بودم، قاصد دلخوشی‌ها، آرزوها، لبخندها...

کاش برای خوب کردنِ حال این مردم، کار کوچکی از من ساخته‌بود،

کاش بذر خوشبختی داشتم و می‌پاشیدم در دل کوچه‌ها و خیابان‌ها و آدم‌ها.

کاش پستچی بودم،

کاش حال خوب پخش می‌کردم

میان آدم‌ها.🌻🍃🌻

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

👈 در گورستان:

🔹 بر مزار بی خانه ای نوشته بودند:
شکر خدا بالاخره صاحبِ خانە و مکان خویش شدم.

🔹 بر سنگ قبر فقیری نوشته بودند:
پا برهنه به دنیا آمدم، پابرهنه زیستم و پا برهنه به آخرت برگشتم.

🔹 روی سنگ ثروتمندی خواندم:
همه کس را با پول راضی کردم، اما فرشته ی مرگ را نتوانستم راضی کنم.

🔹 بر مزار دلشکسته ای چنین نگاشته شده بود:
قیامتی هست، تلافی می کنم.

🔹 بر گور جوانی چنین خواندم:
یکدیگر را نیازارید. به خدا قسم پشیمان خواهید شد.

🔹 بر قبر کودکی نوشته بودند:
خوشحالم بزرگ نشدم تا به درنده ای تبدیل شوم.

🔹 بر مزار مادری نگاشته بودند:
تو رو خدا مواظب بچه هایم باشید.

🔹 بر قبر دیوانه ای نوشته بودند:
هوشیار به دنیا آمدم، هوشیار زیستم، اما بخاطر رفتارهایتان خودم را به دیوانگی زده بودم.

🔹بر سنگ قبر دکتری چنین خواندم:
همه چیز چاره و درمانی دارد غیر از مرگ!

🔹دنیا مزرعه ی آخرت است. به عاقبت خود بیندیشیم که چه کاشته ایم، چون به جز آن درو نخواهیم کرد...

🔸 از مکافاتِ عمل غافل مَشو
🔸 گندم از گندم بروید... جُو ز جُو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۴:۲۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگینامه شهید والامقام محمد کیاشمشکی

شهید زنده یاد محمد کیاشمشکی در سال 1338شمسی در شمشک و درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.با انتقال خانواده به تهران دوران تحصیلی ابتدایی و متوسطه را درتهران طی نموده و پس از قبولی در رشته فیزیک دانشگاه شیراز به تحصیلات عالیه در آن دانشگاه پرداخته و همزمان با پیروزی انقلاب مقدس اسلامی و با تعطیلی دانشگاه در زمان انجام انقلاب فرهنگی به زادگاه خود مراجعه و با انجام سخنرانیهای پرشور به مدد همرزمانش در انجمن اسلامی شمشک که خود از پایه گذارانش بوده،آمده و نقش ارزنده ای در جهت اشاعه فرهنگ انقلاب اسلامی ومبارزه با عوامل وابسته به رژیم طاغوت ایفا می نماید و به تدریس در دبیرستانهای حمزه تهران وشهید مطهری شمشک و زریندشت فیروزکوه در جهت پرورش فرزندان نسل انقلاب نیز می پردازد.نقش بارز او و شهید رجبعلی کیاشمشکی در پیشبرد اهداف انقلاب در منطقه متمایز بوده و صفات بارز اخلاقی وتعهدش نسبت به ارزشهای اسلامی و پایبندی به آرمانهای امام(راحل) زبانزد خاص و عام بوده است. در جهت خدمت به سایر نقاط محروم میهن اسلامی بویژه مناطق کرد نشین و سیستان و بلوچستان نیزکوشابوده و حضور فعالانه ای نیز در جبهه های جنگ در مناطق جنوب و غرب داشته و در همین راستا و بدلیل توانمندیهای بارزش در امور اجرایی به سمت بخشدار و سرپرست جهاد سازندگی بخش صومای برادوست ارومیه با حوزه کاری 130روستا منصوب میگردد.و سرانجام در مسیر خدمت در مناطق کردنشین به همراه معاونش (کمال شمشکی)توسط عوامل وابسته به بیگانگان(مزدوران حزب دموکرات کردستان)به اسارت در آمده و در تاریخ22خرداد 1361ودر حین فرار از بند اسارت و زندان به شهادت رسیده و پس از یک هفته پیکر مطهر آن معلم شهید به شمشک منتقل گشته و در جوار حرم مطهر امامزاده محمد(ع)شمشک در آغوش سرد خاک آرام گرفت.(روح پاکش شاد ویادش در خاطر جانها جاودانه باد)
کانال شاهدان شهر
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۷:۱۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*🔴 سرهنگ بازنشسته ارتشی که سابقاً فرمانده پادگان بود تعریف می کرد :*
*بعد از بازنشستگی داشتم نیازمندی‌های همشهری را بالاو پائین می‌کردم تا با پیدا کردن شغلی دومی شکم اَهل بِیتَم را هرچه بیشتر سیر کُنم!*

*چشمم به آگهی فروشندگی برای فروشگاه لوازم ورزشی خورد.*
*زنگ زدم ، طرف گفت بیا ببینمت.*
*رفتم و از سابقه کاری‌ام پرسید.*
*صاحب فروشگاه جوانکی زیر اَبرو برداشته بود ، خجالت کشیدم بگویم سرهنگ بازنشسته و فرمانده پادگان بوده ام*.
*گفتم استوار بازنشسته ارتش هستم!*

*گفت از فردا با ماهی یک و دویست سرکار بیا.*

*قبول کردم و فردا اول صبح روانه محل کار جدیدم شدم.*

*جوانک همان اول صبح من را دنبال خرید نان سنگک و کره و مربا فرستاد. در حالی که برای خرید کره و مربا می‌رفتم یادم آمد روزگاری را که اوایل صبح ، به محض ورودم به پادگان شیپور می زدند و یگان تشریفات ایست خبردار می کشیدند*
*بیش از چند هزار نفر کادری و سرباز جلوم رژه می رفتند...*
*کره مربا و نان سنگک را گرفتم و جلوی رئیس زیر اَبرو برداشته‌ام گذاشتم که بِلا درنگ مرا مامور دَم کردن چای کرد.*

*حوالی ظهر مامور خرید چلوکباب برای نهار از فلان رستوران شدم و تاکید کرد پیاز هم بیار!!*

*چلو کباب را گرفتم و جلوی دست صاحب کار گذاشتم و خودم مشغول خوردن عدس پلوی همسرِ بدبختم شدم*.

*فردا صبح مجدداً خطاب به من گفت برو پنیر لیقوان بگیر ، با شرم و خجالت گفتم : قربان ببخشید من برای فروشندگی اینجا مشغول به کار شدم نه دَم کردن چای و خرید پنیر لیقوان!!*
*جوانک به هم ریخت و جواب داد : همینه!! دوست داری بمون !! دوست نداری بفرما!!*

*کارت شناسایی‌ام را در آوردم و به جوانک نشان دادم ، گفتم : من سرهنگ بازنشسته هستم ، فرمانده پادگان بودم زمان جنگ در جبهه بیش از چهل ماموریت برون مرزی داشتم ، بارها با عزرائیل سلام علیک کردم! تقصیر تو نیست جوون ، کار از جای دیگه خرابه و زدم بیرون.*
*جوانک هر چقدر صدایم زد : جناب سرهنگ! جناب سرهنگ!... پشت سرم را هم نگاه نکردم و راهی خانه‌ام شدم.*
*دلم آروم و قرار ندارد بعد از ۳۰ سال خدمت و ۸ سال جنگ و ۲سال بعد از جنگ در بیابانهای مرزی ایران و عراق در کمترین امکانات و زندگی با همکاران بدبختم در چادرهای گروهی.. حالا باید پادوی یه الف بچه زیر اَبرو برداشته باشم. آتشی در دلم افتاده که تمام وجود را عین خوره داره از بین میبره.*

*ما در جامعه حرمت ها را شکسته ایم*
*بزرگان را کوچک و افراد کوچک را بزرگ کرده ایم*

*ارزشها گم شده و مردانگی قُبح خودش را از دست داده*

*واقعا جامعه ما دارد به کجا می رود*؟

*... برگی از خاطرات سرهنگ پیاده محمدرضا ...... فرمانده وقت گردان ۱۵۱ پیاده تیپ ۴ لشگر ۹۲ زرهی مکانیزه اهــواز*😟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۸:۴۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#سلامتی بوهایی که شادتان میکنند

دانشمندان در تحقیقات خود به این

نتیجه رسیده‌اند که استشمام بوهای

مختلف روی نحوه رفتارهای انسان

تأثیر مستقیم دارد

🍞استشمام بوی نان:

باعث می‌شود شما مهربان‌تر شوید

در واقع بوی نان انسان را نرم‌تر می‌کند

🍃استشمام بوی نعناع:

به‌خصوص برای ورزشکاران باعث

ایجاد انگیزه و علاوه بر این باعث

بهبود خُلق و خوی افراد می‌شود

☕️ استشمام دانه‌های قهوه :

استرس را به حداقل میرساند و شادمانی

بیشتری را به سمت شما جذب میکند

🍊🍋استشمام بوی پرتقال و لیمو:

باعث افزایش انرژی و به دنبال آن

شادی و نشاط میشود

🍎استشمام بوی سیب:

افزایش امیدواری را افزایش میدهد

خصوصا در صبح

🌸استشمام گل یاس:

عطر یاس میتواند شما را از غمگینی برهاند

و افکار ناشی از افسردگی را از ذهن دور کند

🌲استشمام کاج:

عطر و بوی کاج دشمن استرس است

و باعث میشود از ته دل بخندید

🌰استشمام دارچین:

باعث افزایش حافظه و تمرکز میشود

🌿استشمام اسطوخودوس:

رایحه اسطوخودوس برای

رفع اختلالات خواب و آرام شدن ذهن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۹:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‌‌‌‌‌‌‌‌ 🍂🌹 🌹🍂

🔘 داستان کوتاه

مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود؛ به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم.

برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است.

تعدادی اندکی برای نجات دادن آن ها آمدند، وقتی به خانه رسیدند با کباب گوسفند و نوشیدنی‌های رنگارنگ پذیرایی شدند.

برادرش آمد و دید که کسانی دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خورده‌اند.

از برادرش پرسید:‌ چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند.

کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند

می‌پنداشتید، حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود بیاندازند.

خیلی‌ها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند، وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت.

قدر دوستان واقعی‌ مان را بدانیم...

🌺🌺🌺

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۲:۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌴برو جوان ، حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام) اجر تو را بدهد


حضرت حجةالاسلام و المسلمین جناب آقای حاج شیخ محمد رازی صاحب کتاب گنجینه دانشمندان که از شاگردان درس اخلاق مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدتقی بافقی می باشند نقل می فرمودند که:
استادمان مرحوم آقای بافقی به خادمش آقای حاج عباس یزدی دستور داده بود که شبها درِ خانه را باز بگذارد و مواظب باشد که اگر ارباب رجوع مراجعه کردند به آنها جواب مثبت بدهد و حتی اگر لازم شد در هر موقع شب که باشد او را بیدار کند تا کسی بدون دریافت جواب از درِ خانه او برنگردد، آقای حاج عباس یزدی نقل می کند که: نیمه شبی در اطاق خودم که کنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمدتقی بافقی بود خوابیده بودم ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار کرد، من فوراً از جا برخواستم.
دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایستاده است نزد او رفتم و گفتم شما که هستید و چه می خواهید، مثل آنکه نتوانست فوراً جواب مرا بدهد، حالا یا زبانش از ترس گرفته بود و یا متوجه نشد که من به فارسی به او چه می گویم (زیرا بعدها معلوم شد که او اهل بغداد است و عرب است) ولی مرحوم آقای بافقی قبل از آنکه او چیزی بگوید از داخل اطاق صدا زد که حاج عباس او یونس ارمنی است و با من کار دارد او را راهنمایی کن که نزد من بیاید.
من او را راهنمایی کردم او به اطاق آقای بافقی رفت مرحوم آقای بافقی وقتی چشمش به او افتاد بدون هیچ سؤالی به او فرمود: احسنت می خواهی مسلمان شوی.
او هم بدون هیچ گفتگویی به ایشان گفت: بلی برای تشرف به اسلام آمده ام.
مرحوم آقای بافقی بدون معطلی بلافاصله آداب و شرایط تشرف به اسلام را به ایشان عرضه نمود و او هم مشرف به دین مقدّس اسلام شد، من هم که همه جریانات برایم غیرعادی بود از یونس تازه مسلمان سؤال کردم که: جریان تو چه بوده و چرا بدون مقدمه به دین مقدس اسلام مشرف گردیدی و چرا این موقع شب را برای این عمل انتخاب نمودی؟
او گفت:
من اهل بغدادم و ماشین باری دارم و غالباً از شهری به شهری بار می برم، یک روز از بغداد بسوی کربلا می رفتم دیدم در کنار جاده پیرمردی افتاده و از تشنگی نزدیک به هلاکت است، فوراً ماشین را نگه داشتم و مقداری آب که در قمقمه داشتم به او دادم سپس او را سوار ماشین کردم و بطرف کربلا بردم، او نمی دانست که من مسیحی و ارمنی هستم وقتی پیاده شد گفت:
برو جوان حضرت ابوالفضل العباس اجر تو را بدهد، من از او خداحافظی کردم و جدا شدم، پس از چند روز باری به من دادند که به تهران بیاورم، امشب سرِ شب به تهران رسیدم و چون خسته بودم خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم در منزلی هستم و شخصی در آن منزل را می زند پشت در رفتم و در را باز کردم دیدم شخصی سوار اسب است و می گوید من ابوالفضل العباسم آمده ام حقی که بما پیدا کردی بتو بدهم، گفتم: چه حقی؟
فرمود: حق زحمتی که برای آن پیرمرد کشیدی، وبه ما حواله کرد،سپس اضافه فرمود و گفت وقتی از خواب بیدار شدی به شهر ری می روی شخصی تو را بدون آنکه سؤال کنی به منزل آقای شیخ محمدتقی بافقی میبرد. (درآن دوران خفقان این عالم مجاهدتوسط رضاخان ملعون از قم به ری تبعید شده بود)

وقتی نزد ایشان رفتی به دین مقدس اسلام مشرف می گردی من گفتم چشم قربان و آن حضرت از من خداحافظی کرد و رفت من از خواب بیدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) حرکت کردم، در بین راه آقائی را دیدم که تشریف آوردند و بدون اینکه چیزی از ایشان سؤال کنم مرا راهنمایی کردند و به اینجا آوردند و من مسلمان شدم.
وقتی ما از مرحوم آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی سؤال کردیم که شما چگونه او را می شناختید و می دانستید که او آمده است که مسلمان بشود فرمود:
آن کسی که او را به اینجا راهنمایی کرد (یعنی حضرت حجة بن الحسن(عج)) به من هم فرمودند که او می آید و چه نام دارد و چه می خواهد.


📚ملاقات جوانان با صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) - عبدالرضا خرمی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۶:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

تابستان 1363 كه در شاهرود هنگام آموزش سربازان در صحرا، با مادري به همراه دو دخترش برخورد كردم كه در حال درو كردن گندم‌هايشان بودند

فرمانده‌ي گروهان، ستوان آسيايي به من گفت: مسلم بیا سربازان دو گروهان را جمع كنيم و برويم گندم‌هاي آن پيرزن را درو كنيم.

به او گفتم: چه بهتر از اين! شما برويد گروهان خود را بياوريد تا با آن پيرزن صحبت كنم. جلو رفتم

پس از سلام و خسته نباشيد گفتم: مادر شما به همراه دخترانتان از مزرعه بيرون برويد تا به كمک سربازان گندم‌هايتان را درو كنيم. شما فقط محدوده‌ي زمين خودتان را به ما نشان دهيد و ديگر كاري نداشته باشيد

پيرزن پس از تشكر و قدرداني گفت: پس من مي‌روم براي كارگران حضرت فاطمه‌ي زهرا(سلام الله عليها) مقداري هندوانه بیاورم

ما از ساعت 9 الي 11/30 صبح توسط پانصد سرباز تمام گندم‌ها را درو كرديم. بعد
از اتمام كار، سربازان مشغول خوردن هندوانه شدند. من هم از اين فرصت استفاده كردم

و رفتم كنار پيرزن، به او گفتم: مادر چرا صبح گفتید مي‌روم تا براي كارگران حضرت فاطمه(س) هندوانه بياورم. شما به چه منظور اين عبارت را استفاده كرديد؟

گفت : ديشب حضرت فاطمه‌ي زهرا(سلام الله عليها) به خوابم آمد و گفت: چرا كارگر نمي‌گيري تا گندمهايت را درو كند ديگر از تو گذشته اين كارهاي طاقت‌فرسا را انجام دهي

من هم به آن حضرت عرض كردم: اي بانو تو كه مي‌داني تنها پسر و مرد خانواده ما به شهادت رسيده است و درآمدمان نيز كفاف هزينه‌ ی كارگر را نمي‌دهد، پس مجبوريم خودمان اين كار را انجام دهيم

بانو فرمودند: غصه نخور! فردا كارگران از راه خواهند رسيد. بعد از اين جمله از خواب پريدم

امروز هم كه شما اين پيشنهاد را داديد، فهميدم اين سربازان، همان كارگران حضرت مي‌باشند. پس وظيفه‌ي خود ديدم از آنها پذيرايي كنم

بعد از عنوان اين مطلب، ناخودآگاه قطرات اشك از چشمانم سرازير شد و گفتم: سلام بر تو اي دخت گرامي پيامبر(سلام الله عليها) فدايت شوم كه ما را به كارگري خود قابل دانستي

راوی : سرگرد مسلم جوادي ‌منش
منبع: كتاب نبرد ميمك، احمد حسينا، مركز اسناد انقلاب اسلامي،

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۸:۲۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

❤️💖💝❤‍🩹
برای افراد55سال بالاتر


* به هر کس
ارثی میرسد و به هر حال در زمانِ مرگ ارثی بجا میگذارد. بنابراین حق در این است که پول زحمت کشیِ خودتان را خرجِ خودتان کنید در غیر اینصورت کسانی هستند که از پولِ زحمتکشیِ شما سوار کاریِ شنگولانه خواهند کرد!

لطفا به توصیه های زیر توجه کنید،📢📢

* از 60 سالگی به بعد، وقت آنست که از پولی که پس انداز کرده اید، استفاده کنید و لذت ببرید. این زمان هرگز برای سرمایه گذاری مناسب نیست، حتی اگر فوق العاده به نظر برسد، چراکه فقط مشکلات و نگرانی ها را به همراه دارد.

* نگرانِ وضعیتِ مالی فرزندان و نوه هایتان نباشید، شما سالهای طولانی از آنها مراقبت کرده و آنچه را که می توانستید به آنها آموخته اید، اکنون دیگر وقت آن رسیده که مسئولیت زندگی خودشان را بپذیرند.

* زندگیِ سالم داشته باشید؛ ورزش مناسب و متوسط انجام دهید، به اندازهء کافی و مغذی غذا بخورید، خوب بخوابید، شیک و آراسته لباس بپوشید، مسافرت را فراموش نکنید، آزمایشات چکاپ را حتی زمانی که احساس خوبی دارید، انجام دهید و همیشه از وضعیت روح و جسمتان مطلع باشید.

* برای چیزهای کوچک استرس نداشته باشید. شما قبلاً بر مشکلاتِ زندگیِ خود بسیار غلبه کرده اید و خاطرات خوب و بدِ زیادی دارید، اما مهم زمان حال است. اجازه ندهید گذشته شما را به سمت پایین بکشد، و آینده شما را بترساند.

* همیشه عشق را زنده نگه دارید و به اطرافیانتان عشق بورزید و به یاد داشته باشید :
“یک شخص تا زمانی که دارای هوش و علاقه باشد ، پیر نیست”.

*‌ در اجتماع و بین مردم حضور داشته باشید. به نسلِ جوان و نظرات آنها احترام بگذارید. آنها ممکن است ایده های مشابه شما نداشته باشند، اما آینده در دست آنهاست.
توصیه کنید نه انتقاد، و سعی کنید به آنها یادآوری کنید که تجربه و خردِ دیروز ، امروز نیز به کار میاید.

*اگر امکانِ مالی زندگیِ مستقل دارید، تسلیم وسوسهء زندگی با فرزندان یا نوه های خود نشوید، مطمئناً احاطه شدن توسطِ خانواده عالی به نظر می رسد، اما همهء ما به حریم ِ خصوصیِ خود احتیاج داریم.

* هرگز از عبارتِ “در زمانِ ما ” استفاده نکنید. وقت و زمانِ شما الان است، تا زمانی که زنده هستید ، بخشی از این زمان هستید.

* وقتِ خود را با افرادِ شاد و مثبت اندیش بگذرانید.

* اگر امکانِ مالی تان بیشتر از نیاز روزمرهء زندگی تان هست از کمک به نیازمندانِ اطرافتان کوتاهی نکنید که لذت آنرا حس خواهید کرد.

* دردها و ناراحتی ها با افزایشِ سن همراه است. سعی کنید رویِ آنها تمرکز نکنید بلکه آنها را به عنوانِ بخشی از زندگی بپذیرید.

* از بحث و مجادله با دیگران بپرهیزید که این مسأله آثار و عواقبِ نامطلوبی در حال و احوال و روحیهء افراد میانسال و سالخورده به همراه دارد.

*”کینه توزی مانند سم خوردن است.” از این سم مهلک دوری کنید.

* از رادیو و تلویزیون و مجله و روزنامه و شبکه های اجتماعی فقط برای تفریح و شاد شدن و سرگرمی و مطالعهء مطالبِ مفید استفاده کنید و خبرهای بد و ناگوار و خشن را نبینید و نشنوید و دنبال نکنید.*

* به یاد داشته باشید، شما یکی از افراد خوش شانسی هستید که موفق شده اید تا اینجا زندگی کنید. بسیاری هرگز به این سن نمی رسند و هرگز نمی توانند یک زندگیِ کامل را تجربه کنند.*

به امید روزهایی
سرشار از آرامش و شادی

برای همه
عزیزان فرهیخته🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۶:۵۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

به نظر می‌رسد چون فرایند سبز شدن علف، طولانی و زمان‌بر است، کسی که زمان بسیار زیادی را صرف انتظار برای انجام کاری کرده باشد، این زمان طولانی را به زمان سبز شدن علف تشبیه می‌کند.

همچنین چون علف برخلاف سایر گیاهان، ارزش چندانی ندارد، انتظار زیاد و طولانی‌ و بی‌نتیجه را به رشد علف تشبیه می‌کنند!

این ضرب‌المثل کنایه از انتظار بسیار زیاد برای آمدن کسی یا انجام گرفتن کاری است.

یعنی معطل شدن و انتظار فراوان و بی نتیجه!

ضمنا وقتی کسی درخواست انجام کاری را از شما دارد که یا از توان شما خارج است و یا حاضر به انجامش نیستید ولی او روی درخواست خود پافشاری می‌کند، این ضرب المثل را برایش به کار می‌برید و به او می‌گویید: " انقدر صبر کن تا علف زیر پات سبز بشه." یعنی هرچقدر هم صبر کنی و خودت را خسته کنی نتیجه‌ای حاصل نخواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۵:۲۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ای بال وپرت خون ز جفای صیاد
وی،آیت آبروی دشمن بر باد
در سایه استقامتت اسدالله
شهری ز حماسه تو گردید آزاد
شعر: استاد غلامرضا کیا(طالب)
خلاصه ای از زندگینانه شهید والامقام اسدالله کیا دربندسری
این شهید عزیز در روز دهم بهمن سال ۱۳۲۰در خانواده ای متدین و پرجمعیت چشم بجهان گشود.پدرش مرحوم حاج مطلب از معتمدان و بزرگان دربندسربود.
اسدالله تحصیلات سالهای اول تا پنجم ابتدایی را در مدرسه حکیم سنایی دربندسر به پایان برد و برای ادامه تحصیل در کلاس ششم قدیم مجبور به طی مسافت بین دربندسر وشمشک بود. او نیز همچون دیگر نوجوانان و جوانان دربندسر، همزمان با تحصیل به کار کشاورزی و دامداری که در آن زمان مهمترین راه کسب مخارج زندگی بود مشغول بود. اگر چه شرایط ادامه تحصیل برای اسدالله در تهران نیز فراهم بود ولی او زندگی در کنار پدر و مادر و مساعدت و همراهی ایشان در کارهای زراعت و دامداری را به ادامه تحصیل ودوری از خانواده ترجیح داد. با این همه اسدالله هرگز دست از مطالعه و کسب علم واطلاعات روز نکشید ودر تمامی اوقات فراغت وبیکاری به مطالعه کتابهای مختلف می پرداخت. تلاش و جدیت اسدالله و برخورداری از هوش سرشار خدادادی باعث شد که ایشان با مطالعه کتب آموزشی انگلیسی بتواند بدون گذراندن دوره ای خاص و یا بهره گیری از معلم تا حدود زیادی زبان انگلیسی را فرا بگیرد تسلط و قدرت فهم مطالب انگلیسی با توجه به شرایطی که شهید اسدالله داشت برای اطرافیان تعحب آور و حیرت انگیز بود.اسدالله که ماندن در روستا و کنار پدر ومادر را به زندگی در شهر ترجیح داده بود یک مغازه خواروبار فروشی در محله بالالاراب ایجاد کرد .که دغدغه همیشگی ایشان بود چون باتوجه وضعیت و مشکلاتی که مردم برای ایاب و ذهاب به تهران داشتند وجود این مغازه در دربندسر از ضروریات این روستا محسوب میشد. تعامل با مردم ،دقت در تحویل اجناس،رعایت حدود شرعی در معامله ،برخورد متین با مردم ، پاکدستی و چشم پاکی در برابر مردم از ویژگیهای این مرد وارسته بود .همه این ویژگیهای اخلاقی که در وجود شهید اسدالله نهفته و زبانزد مردم دربندسر بود ناشی از تربیت صحیح و روزی حلالی است که از والدین خود داشت. عشق به مولای متقیان علی(ع) و ارادت به اهل بیت که با نشستن پای منبر وجلسات روضه و محافل مذهبی کسب شده بود از اسدالله مردی کامل ساخت.
باشروع جنگ تحمیلی اسدالله نیز دل در گروحضور در میادین نبرد پیدا کرد، تا اینکه به ندای رهبر و امامش لبیک گفت وبا اتکا به خداوند تبارک و تعالی همه دلبستگی های زندگی را رها کند و دل به دریای ایثار و شجاعت بسپارد.
عملیات طریق القدس، که برای آزاد سازی خرمشهر تدارک دیده شده‌ بود بهترین زمان برای ادای دین پاک مردان و غیور مردانی که آماده ایثار شده بودند و شهید اسدالله کیادربندسری ودهها شهید دیگر همرزمش با فداکاری و ایثار واز خود گذشتگی آزادی و امنیت را به ملت ایران هدیه کرد و خون پاکش در دوم خرداد ۶۱ باعث آزادی سازی خرمشهرشد وبه اوج آسمان کمال و رستگاری پرواز کردو برای همیشه در تاریخ جاودانه شد و پیکر مطهرش در قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام‌گرفت. ازاین شهید عزیز سه فرزند به یادگار ماند یک پسر و دو دختر که بعد از شهادت ایشان به همت و ایثارهمسرشان پرورش یافته اند و اکنون بحمدالله در شرایط علمی و اجتماعی خوبی بسر میبرند. روحش شاد و یادش گرامی..
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پرواز عقاب غیرتش،دیدن داشت
دیدار شهید و حسرتش، دیدن داشت
آنروز که حجت به دل خون غلتید
مظلومی و حال عترتش،دیدن داشت
شعر:استادغلامرضا کیا(طالب)

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام حجت اله کیا دربندسری
این شهید عزیز در یازدهم مهر سال ۱۳۱۹ در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در روستای دربندسر چشم به جهان گشود.واولین فرزند خانواده بود.دوران کودکی ونوجوانی راکنار خانواده سپری کرد ودر سن هجده سالگی پدر خود را از دست داد.و سرپرستی مادر و خواهران و برادران خود را بعهده داشت. در طول این سالها فعالانه در جلسات مذهبی و دینی شرکت میکرد. ویکی از موسسین و اعضای فعال هیئت قرآنی متوسلین به حضرت فاطمه زهرا(س) برادران صالحی دربندسر بود وهمزمان با یادگیری کامل قرآن کریم با مفاهیم و معانی آیات قرآن نیز آشنا شد.یکی از خصوصیات بارز شهید ادای نماز اول وقت بود هم خودشان رعایت میکردند و هم به خانواده و بستگان سفارش میکردند.
این شهید والامقام در تابستان سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد و بعداز ازدواج برای ادامه زندگی به تهران مهاجرت کردند.و حاصل این ازدواج چهار فرزند دختر بود که در کنار همسرشان تمام توان خود را برای تربیت صحیح و دینی فرزندان بکار بردند.برای تامین هزینه زندگی مشاغل مختلفی را تجربه کرد و چند سالی هم‌ با تاکسی مشغول بکار بود.ودر برخورد با مسافران و حتی دریافت وجه رعایت انصاف و عدالت را داشت. نوع شغل ایشان در آن زمان موجب میشد تا این انسان وارسته با زوایای مختلف زندگی مردم و عمق نارضایتی آنها از عملکرد حکومت پهلوی بیشتر آشنا شود و پس از آنکه در سال ۱۳۵۵ به استخدام وزارت بازرگانی درآمد این موضوع را با همه وجود لمس کرده بود. شناخت از وضعیت جامعه در آن زمان از یک طرف ودرک مفاهیم دینی در هیئات مذهبی موجب شد با اوج گرفتن نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) خیلی زود به جمع همراهان امام در مبارزه علیه حکومت طاغوت بپیوندد. در همه تجمعات و راهپیمایی ها و پخش اعلامیه وبیانات حضرت امام (ره) در سالهای قبل انقلاب تا پیروزی آن شرکت داشت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی از اولین افرادی بود که به جمع پاسداران انقلاب پیوست و برای حفظ ارزشهای انقلابی از هیچ کوششی دریغ نورزید.و اکثرا بصورت داوطلبانه و شبانه روزی همراه با دیگر نیروهای انقلاب برای گشت زنی و حراست از اماکن حساس شهر شرکت میکرد. عشق و علاقه وی به انقلاب و امام(ره) و مردم حد و مرزی نداشت.با این همه وی از وظیفه خود در قبال همسر و فرزندان غافل نبود و همچون معلمی دلسوز و پدری فدا کار در خدمت خانواده خود نیز بود واز هیچ کوششی برای تعلیم و تربیت اخلاق و رفتار دینی و اجتماعی فرزندان در کنار همسر صبورشان فروگذار نمیکرد.
شروع جنگ تحمیلی و لزوم دفاع همه جانبه از کیان کشور این دلاور عرصه پیکار را مانند دیگر رزمندگان بر آن داشت تا با حضور در جبهه های دین خودرا به اسلام و ایران ادا نماید. مهر ماه ۱۳۶۰ اولین باری بود که ایشان پس از طی دوره های آموزشی قدم به جبهه‌ گذاشت و پس از ۴۵ روز به خانه برگشت. و آرام و قرار نداشت و هرچند وقت یک بار برای ارسال کمک های مردمی به جبهه ها اعزام میشد. تا اول اردیبهشت ۶۱ زمان جدایی او با خانواده و بستگان بود و پس از اعزام بعنوان خمپاره انداز مشغول شد. و بعد از مدتی فرماندهان خود را راضی کرد که بعنوان نیروی پیاده بصورت مستقیم با دشمن روبرو شود .ودر اواخر اردیبهشت به یکی از گردان های لشکر حضرت محمد رسول اله (ص) معرفی و همراه خیل رزمندگان اسلام آماده انجام عملیات آزاد سازی خرمشهر شدند. و افتخار حضور در یکی از مهمترین و حساس ترین عملیاتهای دفاع مقدس که آزادی خرمشهر بود را نصیب خود کرد.و درنهایت پیکرغرقه بخونش تنها یک روز بعداز آزاد سازی خرمشهر در چهارم خرداد ۶۱ بر روی دستان عاشقان و رهروانش تشییع شد ودر قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا س برای همیشه آرام گرفت. یادش گرامی...
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۵:۲۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |