🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
.
🔴چهار مرحله حذف در زندگی وجود دارد:*
*۱- در ۵۵ سالگی؛*
*محل کار ، شما را حذف میکند..!!*
*مهم نیست که در طول حرفه خود چقدر موفق یا قدرتمند بوده اید ،*
*به یک فرد معمولی باز خواهید گشت..!!*
*بنابراین ، به طرز فکر و احساس برتری شغل گذشته خود نچسبید*،
و بدانید از این پس اخلاق و سلوک خوب و متواضعانه شماست که دیگران را جذب می کند و نه جایگاهی مدیریتی گذشته
*وگرنه ممکن است احساس تنهایی بیش از حد کرده و راحتی خود را از دست بدهید..!!*
*۲- در ۶۵ سالگی؛*
*جامعه بتدریج شما را حذف میکند..!!*
*دوستان و همکارانی که قبلاً با آنها ملاقات میکردید و معاشرت داشتید کمتر میشوند و بندرت کسی شما را در محل کار قبلی تان می شناسد..!!*
*نگویید «قبلاً.من مدیربودم،رئیس بودم..» یا «یک ..... بودم..» زیرا نسل جوان شما را نمی شناسد و شما نباید از این بابت احساس ناراحتی کنید...!!!*
*۳ - در ۷۵ سالگی؛*
*خانواده به آرامی شما را حذف میکند..!!*
*حتی اگر فرزندان و نوه های زیادی دارید ،*
*بیشتر اوقات با همسرتان یا خودتان زندگی میکنید.*
*وقتی فرزندان شما گهگاه به ملاقات می آیند ، این یک ابراز محبت است ، بنابراین آنها را بخاطر کمتر آمدنشان سرزنش نکنید ،*
*زیرا آنها درگیر زندگی خود هستند..!!*
*۴ - در ۸۵ سالگی؛*
*زمان میخواهد شما را از بین ببرد..!!*
*برخی از افرادی که می شناختید برای همیشه رفته اند.*
*در این مرحله غمگین نباشید ، زیرا این رسم زندگی است و همه در نهایت این راه را خواهند رفت..!!*
*بنابراین ، در حالی که هنوز کمی قدرت وتوانایی دارید ،*
*زندگی را به بهترین شکل اداره کنید..!!*
*هر چه از اموال خودمی خواهی بخور* هرسفری میتونی برو،هرکمکی می خواهی بکن،
*هر چه میخواهی بنوش*
*بازی کن و کارهایی را که دوست داری انجام بده..!!*
*به یاد داشته باشید..*
*تنها گروهی که شما را حذف نمیکند،*
*دوستان و همکاران قدیمی هستند....!!!*
*👈پس بیشتر با دوستان قدیمی و صمیمی خود ارتباط برقرار کنیدوهیچ وقت آنهارا فراموش نکنید....!!!
💐💐💐💐💐💐💐
*نبرد سالمندی*
مننرفتمسوی پیری، پیری آمد سوی من
روندادممن بهاو، او خنده زد بر روی من
هیچردپاییازخودبر زمین نگذاشتم
او سراغمرا گرفتو تکیه زد بر کوی من
نهسلامیدید از من، نه پیامی، وین عجب
وارد خانه شد و بنشست بر سکّوی من
التفاتیهم نکردم، روی گرداندم از او
جایخود،خوشکردبر سر، دوست شد با موی من
گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از او
گام دوم، برف بنشانید بر گیسوی من
وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشید
چینوخط انداخت بر پیشانی و ابروی من
منجوانیکردمو با نقش و رنگ آراستم
رنگکاری و تتو شد پیشه و الگوی من
کمکمک نزدیکشد تا سوی چشمانم بَرد
پیشکشکرد عینکی، یعنی شده دلجوی من
حرف دَرگوشیزد و نیروی گوشم را ربود
بعد، مرزنگوشنوشیدن بشد داروی من
منبهراه خودشدم بی اعتنا و باامید
لیکآمد درد بنشانید بر زانوی من
روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشید
شب بهنیش خار، شد پرپر گل شببوی من
همزبانیکرد بامن تا به حلقم چنگ زد
طُعمه شد صُوت و بیان و لحن و از
هیچپروایم نبود از او، همیپنداشت من
کودکیهستمکه او گشتهاست چون لولوی من
من تلاشافزودم و او هم تنش در زندگی
کرد تغییر ازقضا، رفتار و خُلق و خوی من
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|