|
حکایت عبدالله دیوونه 🌹اسمش عبدالله بود . . مشکل ذهنی داشت تو شهر این آقا عبدالله دیوونه، یه هیئتی بود یه شب بعد هیئت مسئول هیئت اعلام کرد که هرکی میخواد هفته بعد هیئت خونه اش باشه بیاد اعلام کنه دیدن عبدالله دیوونه رفت پیش مسئول هیئت به زبون خودش میگفت . . . حسین حسین خونه ما💔 مسئول هیئت با خادما تعجب کرده بودن عبدالله دیوونه ناراحت شد خونه ما 💔💔 بعد کلی گریه و اصرار قبول کردن اومد خونه گفت عبدالله من نمیدونم عبدالله قبول کرد روز اول گذشت ، روز دوم گذشت ... تا روز آخر تا شب فقط وقت داری پول آوردی آوردی نیاوردی درو به رو خودت و هیئتیا باز نمی کنم . . عبدالله دیوونه راه افتاد تو شهر هی گریه میکرد میگفت حسین حسین خونه ما💔💔💔 رفت ؛ از شهر خارج شد آقا سلام کرد گفت عبدالله کجا ؟ مگه قرار نبود حسین حسین خونه شما باشه ؟! عبدالله دیوونه گریش گرفت آقا بهش گفت برو پیش حاج اکبر تو بازار فرش فروشا بگو یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بهت بده ، بفروش خرج حسین حسین خونه رو بده💔 عبدالله خندش گرفت دوید به سمت بازار فرش فروشا به هرکی میرسید میخندید میگفت حسین حسین خونه ما . . خونه ما💔 رسید به مغازه حاج اکبر حاج اکبر برق از سرش پرید عبدالله دیوونه رو میشناخت گریش گرفت چشمای عبدالله رو بوسید عبدالله ... !!! امانتی یابن الحسن رو داد بهش با خنده دوید سمت خونه نمیدونم گریه میکرد ، میخندید میگفت حسین حسین خونه ما 💔 رسید به خونه شب شده بود . . آره یابن الحسن خرج هیئت اون شب خونه عبدالله دیوونه رو داد🚶🏻♂ عبدالله خودش که متوجه نشد میخوام بگم حسین تو حواست به عبدالله بود *میشه یه شب حسین حسین بین الحرمین باشه؟!*🚶🏿♂ میشه درد منم دوا کنی بیام حرم💔😔 🌴🌴این داستان زیبا را حتما بخونید و هر کجا دلتون شکست برای بنده حقیرم دعا کنید🌴🌴🙏
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱:۴۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|