گنجشکی به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم
سر پناه بی کسی‌ام بود
طوفان تو آن را از من گرفت!
کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
خدا در جواب گفت:
ماری در راه لانه ات بود
تو خواب بودی، باد و باران را گفتم
لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
چه بسیار بلاها که به واسطه
محبتم از تو دور کردم و تو
ندانسته به دشمنی‌ام برخواستی!

مردی به قصرها و خانه‌های زيبا مینگريست.
به دوستش گفت: وقتی اين همه
اموال رو تقسيم میکردند ما كجا بوديم؟
دوست او دستش را گرفت
و به بيمارستان برد و گفت:
وقتی اين بيماری‌ها رو
تقسيم میکردند، ما كجا بوديم؟

خدايا حُکم و حِکمت در دست توست!
واسه داده ها و نداده هات شُكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۲:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |