✎✐✎✐#شعر_گرافی ✎✐✎✐
#حرف_مردم
روزی پسری عاشقِ یک دختر شد
دخترک در دلِ او ماهرخی دلبر شد
گفت در شهر که عاشق شده ام جانانه
عاشقِ دخترکِ ماه رخِ این خانه
دخترک را همگان ، هرزه خطابش کردند
در دلِ پاکِ پسر ، سخت خرابش کردند
پسر آن لحظه به حالِ دل خود زار گریست
بهر آن دخترِ بیچاره ی بدکار گریست
راه کج کرده وُ با شیخ به دیدار نشست
گفت یا شیخ، دلم در طلبِ یار شکست
دختری در دل من ماه رخی بی همتاس
در دلِ شهر ولی نامِ بدش پا برجاس
شیخ گفتا که بیا دختر خویشم دهمت
دخترِ خوش سخنُ و گله ی میشم دهمت
شرط این است ولی با دگران هم گویی
دختر شیخ برای زنِ خود میجویی
پسرک با دل خوش رفت ازان خانه ی شیخ
گفت با اهل محل قصه ی دردانه ی شیخ
بعدِ ماهی پسرک، باز درآن خانه نشست
دل بیچاره اش اینبار چو آن بار شکست
شیخ گفتا چه شده، خنده نداری بر لب
نکند دختر من را تو نخواهی امشب
پسرک گفت که دردانه ی تو خیره سراست
کل این شهر ز احوال بدش باخبر است
شیخ خندید و به او گفت: بیا جانه دلم
دختری نیست در این خانه که من بر تو دهم
حرف مردم که شنیدی مکن آن را باور
بنشین تا به تو گویم چه کنی با دختر
نزد آن ماه رٌخَت رفته وُ آن را تو بگیر
و برای دلِ دیوانه اش هر روز بمیر
حرف مردم بشنو گوش مکن جانِ پسر
خود رها کن ز اراجیفِ چنین مردمِ خر...
.
شاعر:جناب آقای محمد عبدالله زاده🌹
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت ۵:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|