📚🖋« بسته ی عمر »
در قسمتی از کتاب کیمیاگر، پائولو کوئلیو ،می نویسد:
وقتی خواستیم برای رسیدن به مصر از دل صحرا عبور کنیم
کیمیاگر گفت: شترت را بفروش و اسب بخر .
گفتم چرا ؟
گفت: شترها خیانتکارند!! تا آخرین لحظه راه می روند و ناگهان و بی خبر از پای در می آیند اما اسب خستگی اش را در طول مسیر گوشزد می کند و سوار، متوجه می شود که باید به اسب استراحت بدهد و آن را تیمار کند .

در سفر زندگی ، تن ما ، همان شتر است .
تا شصت سالگی ، فکر می کنیم همان جوان بیست ساله و چابک و چالاکیم وخستگی ناپذیر . صبح تا شب مدرسه و اداره و ...
باور نمی کنیم این بدن توانایی قبل را ندارد و
خیلی زود صاحبش را تنها می گذارد و می افتد.

چه بسیار دوستان و بستگانی را سراغ داریم که شاد و سرحال و قرص و محکم بوده اند و ناگهان بی هیچ عارضه و دلیل، جان به جان آفرین تسلیم کرده اند . بی هیچ هشدار و بی هیچ بیماری.
یادمان باشد ،مرگ با شیپور و بوق و کرنا نمی آید
پیامک اتمام بسته هم ارسال نمی کند.
امشب قبل از خواب کمی دقیق تر در آینه نگاه کن ،
تو آن آدم ده سال پیش نیستی .
اینقدر از تنت کار نکش .
اینقدر روح و روان را در معرض چالش قرار نده .
هر چه درآمد بیشتر ، هزینه ها هم بیشتر .
این جملات را به خاطر بسپار :
هشتادسالگی ات را ببینی ولی دومیلیارد کمتر داشته باشی بهتر از آن است که در شصت سالگی ده میلیارد برای وارث به جای بگذاری !
چند جمله ی آخر را چندبار بخوان و اندیشه کن .
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی،غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ساعت ۹:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان

ﻋﺎﺭﻓﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪ،
ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ :
ﺩﯾﺪﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ...
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼِ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ.
ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽﯾﮑﯽ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪﺷﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ ...
ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ :... ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ !
ﻣﺎﺩﺭ : ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ !
- ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭ؟ !
ﭼﻮﻥﮐﻪ ﻫﺮﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﻭ
ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﺯﻡ، ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ..
- ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ، ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭ ...
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ .
ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺘﻢ ... ﺩﺭ ﺭﺍ ﺯﺩﻡ ...
- ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ ...
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ .
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ .. ﺍﺯ ﺑﺲ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯾﺪ
ﺧﺎﻧﻪ ...
ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺎﯾﯽ ﺧﺎﻧﻪ؟
ﻟﺒﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻧﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﯽ ...
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻭ ﺧﺎﻧﻪ ..
ﺑﭽﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ ...
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﻡ .. ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭِ ﺁﻥ
ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ.. ﺑﭽﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻖﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎﺯﻯ ...!
ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺸﺐ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ...
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎﯾﻢ
ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺭﻓﯿﻖ، ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍﻫﺖ ﻧﻤﯿﺪﻩ، ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ
ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺪﻩ !
ﺑﻪ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ! ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻪ؟ !
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﭽﻪﯼ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﺩ ﺧﺎﻧﻪﺍﺵ ..!
ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ...
ﺭﻓﺖ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ... ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﯾﮕﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ !
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺭ ﺯﺩ ... ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺻﻼً ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ ...
ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ... ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﻻ
ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ .. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ..
ﺑﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ .. ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ..
ﺑﭽﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻩ ..
ﭼﯿﮑﺎﺭﺵ ﻛﻨﻪ ﺑﺎﻷﺧﺮﻩ ﻭﻗﺘﻰ ﺁﺩﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟ !! ..
ﺩﯾﺪﻡ، ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﮑﻤﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ .. ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ
ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ !
ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺯﺩﻥ ...
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ . ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ ..
ﺩﻭﯾﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ.. ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ .. ﺍﯾﻦ
ﺧﺎﮎﻫﺎ ﻭ ﮔِﻞﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ ..
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ؟
ﮔﻔﺖ : ﺟﺎﻧﻢ ...
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ
ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ..
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ، ﭼﯽ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ؟ !!
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺧﺎﻧﻪ، ﻏﺬﺍ ﻧﺪﻩ ..
ﺷﻼﻗﻢ ﺑﺰﻥ.. ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻣﺤﺮﻭﻣﻢ ﮐﻦ .. ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ، ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ
ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻧﺒﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ؛ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﺎﺳﺖ.
ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﮕﯿﻢ
ﺧﺪﺍﯾﺎ، ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﮑﻦ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ﺭﺩﻣﻮﻥ ﻧﮑﻦ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ، ﻣﺎ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ، ﺧﺎﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۸:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

داستان واقعی از حکمت خدا!

چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم.
(بعنوان مسافر).
آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود.

راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم.
هیچی نگفت و فقط گوش میکرد.
صحبتم تموم که شد گفت یه قضیه‌ای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۹ تومنی ۱۲ شده بود.
گفتم بفرمایید.
برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده می‌نویسم.

یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود.
وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند.
از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود.
گفتم چطور شده، مسافر گفت:
۸ بار درخواست دادم و راننده‌ها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند.
من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن.

این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت.
مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص می‌خورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود).
حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم.
سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن.
چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه.

من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمی‌دونست.
خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!!
دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم.
من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم.
تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم.
اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد.
گفتم دیدی حکمتی داشته.
خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری.
تو فکر رفت و لبخند زد.
من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده.
رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم.
تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود!

حکمت خدا دو طرفه بود.
هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد.
همیشه بدشانسی بد شانسی نیست.
ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم.
اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم.

من هم به حکمت خدا فکر کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۶:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*🟢 بخونید اینو که خیلی باحاله* 👌👌😅😅


یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانم ها میتوانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند. در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده: شما در طول عمرتان فقط یک بار می توانید از این محل دیدن کنید. اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی‌ بیشتر از طبقه پایینی است. شما می توانید فقط یک محصول از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی‌ بروید. شما نمیتوانید به طبقات پایینی برگردید، ولی‌ میتوانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید.
خانمی وارد فرشگاه شد. او به طبقه اول می رود. که در تابلو ورودی آنجا نوشته: این مردان دارای شغل ثابتند. مردان به نظرش جالب می آیند، ولی‌ تصمیم می‌گیرد طبقه بالا را هم ببیند. اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند.
با خودش میگه خیلی‌ خوبه، ولی من بیشتر میخوام و به طبقه سوم میره! اینجا نوشته شده این مردان شغل ثابت دارند و بچه‌ها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند. نگاهی به مردان میندازه، میگه وای خدای من! ولی احساس میکنه که باید بره طبقه چهارم که آنجا نوشته: این مردان شغل ثابت دارند، بسیار خوش تیپ و قیافه هستند، عاشق بچه‌ها هستند و به کار های خانه علاقمندند! خانم اینجا رو هم میبینه و میگه: واااای خدای من کمک کن! دیگه نمیتونم خودمو نگهدارم !ولی‌ ناخود آگاه میره طبقه پنجم که اینجا نوشته: این مردان شغل ثابت دارند، عاشق بچه‌ها هستند، فوق العاده خوش بر و رو هستند، شدیداً به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رُمانتیک هستند! دیگه آن چنان وسوسه شده که نمیتونه صرف نظر کنه، ولی‌ باز ناخود آگاه میره طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته:
شما بازدید کننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۵۵۶۲از این طبقه هستید. اینجا هیچ مردی وجود ندارد! این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که زن ها را به هیچ وجه نمیتوان راضی‌ نمود!!
از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگذاریم!🤪😅😁👌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۲:۵۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*''نسل انتقالی به پایان راه نزدیک میشود''*
اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال ۱۴۰۰ باید عددی حدود ۶۰ سال باشد و البته آسیب های روحی و جسمی وارده به این افراد، آنان را مشابه پیرمردانی ۷۰ تا ۸۰ ساله (بسته به نوع و شدت آسیب های روحی و جسمی) نشان می‌دهد.

دیگر خبری از والدین شهدا نیست و تقریبا پدران و مادران شهدا به آخر خط رسیده اند و جمعیت بسیاری از آنان به فرزندان خود پیوسته اند.
آرام آرام جانبازان، ایثارگران و رزمندگان بار و بندیل سفر را می بندند تا به رفقای آسمانی خود بپیوندند و تقریبا هر روزه در هر کوی و برزنی صدای لا اله الا الله را برای تشییع اینان می شنویم.

تا ده سال آینده، اگر خبرنگارانی هوس مصاحبه و گفتگو با یکی از رزمندگان زنده مانده از جنگ و دفاع مقدس را داشته باشند باید شهر به شهر،
کوه به کوه و دیار به دیار، روزها و ماهها، بگردند، تا شاید بتوانند یک کهنه سرباز پیر و فرتوت را، که نای سخن گفتن ندارد ، پیدا کنند تا مصاحبه ای نمایند

: اگر دوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم از قول ما *رزمندگان دیروز* به *رزمندگان فردا* بگوئید:

در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به *بعد از جنگ* هم بیاندیشید.

مبادا *ارزش‌ها* در خاکریزها جا بماند، و ارزش ها، مثل امروز، *عوض* شود و *عوضی‌ها* ارزشمند شوند.

می بینید که چگونه ما را *غریبه* می‌پندارند
!
آن روزها:
*قطار قطار* می رفتیم.. *واگن واگن* بر می گشتیم.
*راست قامت* می رفتیم.. *کمر خمیده* بر می گشتیم.
*دسته دسته* می رفتیم. *تنها تنها* بر می گشتیم.
بی‌هیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط *آغوش گرم مادری* چشم انتظارمان بود و دگر هیچ..!
اما مردانه، ایستادیم...
باور کنید که:
ما هم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان ‌داشتیم.
اما با

*دل* رفتیم... *بی‌دل* برگشتیم.
با *یار* رفتیم... با *بار* بر گشتیم.
با *پا* رفتیم... با *عصا* بر گشتیم.
با *عزم* رفتیم... با *زخم* برگشتیم.
با *شور* رفتیم... با *شعور* برگشتیم.

ما اکنون *پریشان* هستیم.
اما *پشیمان* نیستیم.


*ما* همان کهنه *رزمندگان* پیاده‌ایم که *سواری* نیاموخته‌ایم.

*ما* همان هایی هستیم که به *وسوسه‌ی قدرت* نرفته بودیم.
می‌دانید *تعداد ما* در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟؟؟
*۳/۵* درصد از کل جمعیت ایران!!!
اما *مردانگی* را *تنها* نگذاشتیم.
ما *غارت* را آموزش ندیده بودیم. رفتیم و *غیرت* را تجربه کردیم.

اکنون نیز *فریاد* می‌زنیم که:

این *حرامیان یقه سفیدان قافله‌ی اختلاس* از ما نیستند...
*این گرگانی که صد پیراهن یوسف را دریده‌اند* از ما نیستند .
این *خرافات خوارج ‌‌‌پسند* وصله ی مرام ما نیست.

ما *استخوان در ‌گلو* و *خار در چشم*، از *وضعیت امروز مردم خوبمان* شرمنده‌ایم,,
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.

شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و هور و ارتفاعات غرب جا مانده است


ای همه ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!

*ما*، اگر به جبهه نمی‌رفتیم، با دشمنی که به تلافی قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان ایران، آمده بود، چه می کردید؟

شما را به آن خون شهیدان، ما را *بهتر قضاوت* کنید.

حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، را به پای ما ننویسید.

*بگذارم و بگذرم*
سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان
گر سر برود من نروم از سر پیمان
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد‌!؟

تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند.


🌸☘روزتان با آرامش
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*وقتی ناراحتی تصمیم نگیر

*وقتی دیر میشه عجله نکن

*وقتی یکیو دوسش داری زود بهش نگو

بذار خودش بفهمه

*وقتی خیلی خوشحالی به کسی قول نده

*وقتی یکی دلتو شکست سر یکی دیگه تلافی نکن

*وقتی بغضت گرفته پیش هرکی گریه نکن شاید همون دشمنت باشه از ته دل خوشحال بشه

*وقتی با یکی قهر کردی پشت سرش حرف نزن شاید دوباره بخوای باهاش دوست بشی

و آخرش اینکه اگر خودت دلت پاکه

فکر نکن همه مثل خودتن

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۵:۴۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💫*اﻭ " ﻣـــــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ*
نام،،مرد،،ابتدای مردن است..
و نام،،زن،،ابتدای زندگی است..

خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی تر است....مرگی زود رس دارد،،...

*آسایش برایش مفهومش آسایش توست*
پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید...اگر آنرا دریابی!!...

*ﺩستهایش زبرو پهن است،، به لطافت دستهای تو نیست،،*

تا به حال دستهایش را نگاه کرده ای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
*ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...*

*ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...*

*او را خراب نکن..!*

توان گفتن دردهای درونش را ندارد،،آنها را درون خود میریزد و پنهان میکند...

*ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!*به هیچ عنوان...

*ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!*
طبیعت مرد کم حافظه بودنش است؛او.بیشتر در فکر نان شب است....،،

*ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...*
انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!!

از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.

*ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...*
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

*ﻣــــــﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!*
*ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...*

آری یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد...

*یک ﻭقت هایـــی،*

*یک ﺟﺎﻫﺎﯾـــﯽ،*

*ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔـــﺖ:*

*"میم" مثل " مــــــرد "*

*((تقدیم به تمام مـــردان محتـــرم ایران زمینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

افرادي كه حدود ٥٥ سال سن دارند و تصور میکنند چون گاهی مطلبی را فراموش می‌کنند، دچارآلزایمر شده‌اند.
مطلبي از پروفسور فرانسوي برونو دور، پزشكِ موسسه بيماري‌هاي مربوط به حافظه و آلزايمر «IMMA» در پاريس.
*هر شخصي كه ميداند به مشكل فراموشي دچار است، به آلزايمر مبتلا نيست.*

1. اسم اعضاي خانواده رو فراموش كردم.
2. يادم نمياد فلان وسيله رو كجا گذاشتم.

اين صحبت‌ها معمولا از سن ٥٥ و بالاتر رايج است و اين افراد غالبا از فراموشي شكايت دارند.
اين اطلاعات هميشه در مغز وجود دارند. در واقع مشكل از كمبود عمل پردازش است. نام اين كمبود انوسگنوسيا يا فراموشي مقطعي مي‌باشد.
نيمي از افراد ٥٥ ساله و مسن‌تر، علائمي دارند كه بيشتر مربوط به بالا رفتن سن است تا علايم بيماري.
*شايع ترين علايم :*
_فراموشي اسامي
_رفتن به اتاق خانه و فراموش كردن دليلِ آمدن به اتاق
_داشتن يك خاطره‌ی محو از نام يك فيلم و يا بازيگر
_فراموش كردن جايي كه كليد ها و يا عينك را ميگذارند.

بعد از ٥٥ سالگي اكثر افراد اين علايم را دارند، كه در واقع ناشي از افزايش سن است نه علايم بيماري.
اكثر مردم نگران اين جور علايم هستند، بنابراين به اين نکته‌ها بايد توجه كرد كه:
*افرادي كه ميدانند* فراموشي دارند مشكل خاصِ مربوط به حافظه ندارند.
*افرادي كه مشكل حافظه و يا آلزايمر دارند، در واقع نمي‌دانند كه مشكل فراموشي دارند.*

پروفسور دابيوس, رييس موسسه «IMMA» به اكثر مردم كه فراموش كارند اطمينان ميدهد كه:
*هر چه از فراموش كاري بيشتر شكايت داريد، در واقع احتمال امراض مربوط به حافظه در شما كمتر است.*

حالا يك تست كوچكِ عصب شناسي:
فقط از چشمانتان استفاده كنيد

١-در شكل زير حرف C را پيدا كنيد:

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOCOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

٢.حالا كه c را پيدا كرديد، در شكل زير عدد 6 را بيابيد:

999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999969999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999

٣.حالا حرف N را پيدا كنيد. توجه داشته باشيد اين سوال كمي سخت تر است:

MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMNMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM

- اگر هر سه تست را به درستي پاسخ داديد، ديگه لازم نيست امسال نزد دكتر مغز و اعصاب برويد. مغزتان در بهترينوضعيت سلامتي است و شما هيچ گونه علايم مربوط به آلزايمر را نداريد.
پس اين مطلب را به همه‌ي دوستان بالاي ٥٥ ساله‌ي خود بفرستيد تا آنها هم از وضعيت سلامت خود مطمئن شوند.

سالم و سلامت باشید🙏🌹

🏽 هرکس راه رفتن را ترک کند، سلامتی او را رها می کند (چون پوست اسید لپتونیک ترشح می کند) هورمون تنبلی.
👈چرا باید پیاده روی کنیم؟
👈 از همه می خواهیم جواب را بخوانند.

1- برای مبارزه با استرس، فشارهای روانی... پیاده روی می کنیم.
2- برای کاهش وزن پیاده روی می کنیم
3 - برای درمان دیابت، کلسترول...
4- پیاده روی می کنیم تا عملکرد کلیه، کبد، چشم...
5- برای انرژی بخشیدن به عمل قلب و کاهش سختی رگ ها راه می رویم.
6- برای جلوگیری از التهاب روده بزرگ و اختلالات گوارشی پیاده روی می کنیم.
7- راه می رویم تا سیستم ایمنی خود را فعال کنیم
8 - برای فعال کردن ماهیچه ها، استخوان ها و تقویت سلامت خود راه می رویم.
👈هر عنصر فوق الذکر شایسته جلسات پیاده روی است.
👈 پزشکان و کارشناسان اتفاق نظر دارند که راه رفتن دارویی است که همه این بیماری ها را درمان می کند.
اطبا همچنان تایید می کنند که: ■پیاده روی نقش بسیار مهمی در درمان تمامی بیماری های ارگانیک، روانی، روان تنی ایفا می کند و اگر دارویی به اندازه پیاده روی در بازار وجود داشت، پزشکان آن را در تمام نسخه ها تجویز می کردند.

👈پیاده روی یک درمان موثر و رایگان است، اما متأسفانه بیماران همچنان تمایلی به استفاده از آن ندارند.
👈یکی از پزشکان برجسته این جمله زیبا را بیان می‌کند: «اگر در اطراف هر بیمارستان زمین ورزشی ایجاد می‌شد و بیماران در آن پیاده‌روی می‌کردند، نیمی از بیماران در آنجا بستری نمی‌شدند و نیمی از بیماران به طور قطعی آنجا را ترک می‌کردند

👈 ما آفریده شدیم که راه برویم. اما ما به صندلی ها میخکوب شده ایم.

👈 و وقتی بیماری ها به ما هجوم می آورند، به جای اینکه ما را وادار به راه رفتن کنند، ما را روی ملحفه های سفید پهن می کنند.

👈حرکت کنیم تا سلامتی و تندرستی ما بماند....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۷:۴۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آیا می دانستید؟💐💐💐

▪️هر دو پا با هم 50 درصد اعصاب بدن انسان، 50 درصد رگ ها و 50 درصد خون در آنها جریان دارد.

🌸بزرگترین شبکه گردش خون است که بدن را به هم متصل می کند.
*پس هر روز پیاده روی کنید*

▪️تنها زمانی که پاها سالم باشند جریان خون به آرامی جریان می یابد، بنابراین افرادی که عضلات پا قوی دارند قطعا قلب قوی خواهند داشت.

▪️پیری از پا به بالا شروع می شود.
*راه رفتن*

▪️با بالا رفتن سن، بر خلاف زمانی که فرد جوان است، دقت و سرعت انتقال دستورات بین مغز و پاها کاهش می یابد.
*لطفا پیاده روی کنید*

▪️علاوه بر این، به اصطلاح کلسیم کود استخوان دیر یا زود با گذشت زمان از بین می رود و سالمندان را مستعد شکستگی استخوان می کند.

▪️شکستگی استخوان در سالمندان به راحتی می تواند باعث ایجاد یک سری عوارض به خصوص بیماری های کشنده مانند ترومبوز مغزی شود.
*راه رفتن*

▪️آیا می دانید 15 درصد بیماران مسن به طور کلی، حداکثر می میرند؟ در عرض یک سال از شکستگی استخوان ران!!
*هر روز بدون شکست پیاده روی کنید*

▪️ ورزش کردن پاها، حتی بعد از 60 سالگی، هرگز دیر نیست.
*راه رفتن*

▪️اگرچه پاها/پاهای ما به تدریج با گذشت زمان پیر می‌شوند، ورزش کردن پاها/پاها یک کار مادام العمر است.
*10000 قدم راه بروید*

▪️تنها با تقویت منظم پاها می توان از پیری بیشتر پیشگیری کرد یا آن را کاهش داد.
*365 روز پیاده روی*

▪️ لطفاً روزانه حداقل 30 تا 40 دقیقه پیاده روی کنید تا مطمئن شوید که پاهایتان ورزش کافی دارند و از سلامت عضلات پایتان مطمئن شوید.
*به راه رفتن ادامه بده*

شما باید این اطلاعات مهم را با همه دوستان 40+ ساله خود به اشتراک بگذارید
و اعضای خانواده، زیرا همه به طور روزانه در حال پیر شدن هستند.
*دارو چیست؟*
*It's not pills*
*بدانید که دارو تنها قرص نیست*
*Exercise is medicine*
*ورزش دارو است*
*Morning walk is medicine*
*قدم زدن صبحگاهی داروست*
*walking fast is medicine*
*تندراه رفتن داروست*
*Eating with family is medicine*
*غذا خوردن با خانواده دارو است*
*Laughter and humor are also medicine*
*خنده و شوخ طبعی هم داروست*
*Deep sleep is also a medicine*
*خواب عمیق هم داروست*
*Getting along with a Good friend is medicine*
*همراهی با یک دوست خوب داروست*
*Always happy is medicine*
*همیشه خوشحال بودن داروست*
*Positivity is medicine*
*مثبت اندیشی داروست*
*Yoga is medicine*
*یوگا داروست*
*Praise and worship of God is medicine*
*ستایش وپرستش خداوند داروست*
*In some cases Silence is medicine*
*در بعضی موارد سکوت داروست*
*Love is medicine*
*عشق ورزیدن داروست*
*A good friend is a perfect drugstore*
*یک دوست خوب یک داروخانه عالی است*

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۷:۳۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*فهمیدم*
هیچ متخصص قلبی، قلب شکسته را نمیتواند درمان کند هرگز

*فهمیدم*
جراحی زیبایی برای لبخند بر روی صورتها امکانپذیر نیست؛ دلت باید شاد باشد.

*فهمیدم*
دلت اگر گرفت هیچ دکتری نیست که خوبش کند.

*فهمیدم*
متخصصان چشم نمیتوانند آدمهای بدبین، ظاهربین، خودخواه و متکبر را درمان کنند.

*فهمیدم*
هیچ متخصص داخلی ای نمیتواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد.

*فهمیدم*
تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمیکند.

*فهمیدم که*
اگر قند در دلت آب شود دیابت نمیگیری، بلکه به آرامش میرسی.

*فهمیدم که*
متخصصهای گوش، شنواییِ تو را بهتر میکنند ولی خوب گوش دادن را به تو یاد نمیدهند

*فهمیدم*
بیماران اعصاب و روان آنهایی نیستند که پیش روانپزشک میروند، بلکه آنهایی هستند که آدم را روانی میکنند.

*فهمیدم*
زخم زبان؛ عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند و کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود!

*فهمیدم*
خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد!

*فهمیدم*
هیچ فوق تخصص ارتوپدی نمیتواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند

*فهمیدم، فهمیدم، و سرانجام فهمیدم،*
*که هیچ نفهمیدم...*

💞 بیاییم طبيب واقعی هم باشیم،
امروزمان درحال گذشتن است،
فردایمان را
با گذشت، شیرین کنیم.

💞مهربانِ مهر ورزِ
🌹🌹🌹🌹
ما به مهربانی هم محتاجیم.....*

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۳:۳۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌴🌴🌴🌴🌴

✍ روزى كسى پرسید:
چرا نماز صبح دو ركعت است؟
گفتم نمى ‏دانم. دستور خداوند است
و باید انجام دهیم.
همین كه فهمید نمى‏ دانم،
قیافه روشنفكرى گرفت و گفت:
دنیا، دنیاى علم است،
امروز دیگر دین بدون علم صحیح نیست و... پرسیدم:
حال تو بگو:
چرا برگ درخت انار كوچك است ولى برگ درخت انگور بزرگ و پهن؟

گفت:
نمى ‏دانم، من هم همان قیافه را گرفته، گفتم:
دنیا، دنیاى علم است، علم باید ثابت كند و... اندكى از غرورش كاسته شد.
گفتم برادر! قبول داریم كه دنیا، دنیاى علم است، ولى نه به این معنى كه همه اسرار هستى را باید همین امروز بدانیم. حتماً میان برگ باریك انار و برگ پهن انگور و مزه میوه ‏هایشان، رابطه‏ اى در كار است كه هنوز، برگ شناس و خاك شناس و گیاه شناس و میوه شناس، آنرا كشف نكرده است.
پس وجود اسرار را مى ‏پذیریم ولى ادعاى فهمیدن همه آنها را هرگز از هیچكس قبول نمى ‏كنیم.

راستى... اگر ما قبل از عمل، اوّل فلسفه احكام را بدانیم،
آنگاه عمل كنیم، پس خدا پرستى و تسلیم كجا مى ‏رود؟
وحى، برتر از علم و اسرار آمیزتر از دانش بشرى است.
روشنفكران چرا هر قانون و برنامه را مى ‏پذیرند ولى در برابر قوانین خدا و دین، در تنگنا قرار مى‏ گیرند و اهل منطق! مى ‏شوند؟

📚 کتاب پرتوی از اسرار #نماز، محسن قرائتی

🍁🌺🌸🎋🍃🍂🌹

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۲:۴۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

بعضی نکات اساسی بعد از 60 سالگی
با دقت بخوانید

1) باید کم کم به تنهایی عادت کنیم زیرا در این سن اغلب تعداد اطرافیان نزدیک ما کمتر میشوند والدین خود را از دست داده ایم. دوستان و نزدیکان و همقطاران ما شروع به کم شدن میکنند و از نزد ما میروند. هرماه خبر فوت یکی از هم ردیفان به گوش ما می‌رسد. فرزندان ما جوان میشوند و وارد کارزار زندگی میگردند و مصروف چرخانیدن چرخ زندگی خود میشوند.
2) توجه جامعه و اطرافیان بما کمتر میشود قطع نظر از اینکه در گذشته چه مقامی و یا چه کار و کسبی و جایگاه شغلی داشته ایم. چه ما بخواهیم یا نخواهیم زمان میگذرد و بسرعت بسمت پیری میرویم و چندی بعد پیر زن و یا پیرمردی بیش نیستیم و دیگر آفتاب بخت بر ما نمیتابد پس برای آن روز ها باید آمادگی و با تنهایی و گوشه نشینی کم کم انس بگیریم تا با فرارسیدنش شوکه نشویم.
3) راه دشوار و صعب العبوری در پیش رو داریم , درد پا ،درد کمر، چربی خون ، قند بالا، فشار بالا و انواع و اقسام امراض دیگر در انتظار ماست. باید بیاموزیم چگونه ذهنیت مثبت داشته باشیم، با امراض کنار بیاییم و تمرینات مناسب و کافی را جزء عادات روزمره خود بسازیم.
4) به یک زندگی مقید و کودکانه خود را آماده بسازیم. مادر ما را بدنیا آورد در بستر نرم لالایی خواند و مارا بزرگ ساخت درحالی که خود قادر به خوردن و آشامیدن و رفع سایر احتیاجات خود نبودیم , آن وضعیت دو باره در حال رجعت و تکرار است ، باز به بستر نیاز داریم و پرستار و دایه که از ما مواظبت کند ولی تفاوتش اینست که در کودکی مادر با عشق و لبخند این ماموریت را برایمان انجام میداد ولی حالا کسی حاضر به انجامش نخواهد بود و اگر باشد هم نه تنها با علاقه انجام نمیدهد که بعضا با کراهت نیز توام است. مادر هنگام سختی و تلاش برای ما،امید به بزرگ شدن و شکوفایی ما داشت.
اما آنهایی که از ما(پیران و سالخوردگان) حفاظت میکنند،هر روز امید به مرگ ما و راحت شدن خود دارند.
لذا از وضعیت کنونی خود باید شکر گذار باشیم و آمادگی پذیرش آن وضعیت سخت تر را نیز داشته باشیم.
5) در مورد صرف سرمایه و دارایی خود باید عاقلانه تصمیم بگیریم و برای لذت بردن از عمر باقیمانده و سرمایه گذاری آن در راه هایی که خیر دنیا و آخرت درآن باشد بیندیشیم.
6) قبل ازانکه آسمان کاملا تاریک شود فضا بتدریج مکدر میشود و راهی را که همواره رفته ایم بدرستی نمی بینیم و پاها دیگر توان انتقال مارا از دست میدهند و بخاطر انتقال وزن خود به عصا نیازمند میشویم.
پس این سن یعنی 60 سالگی زمان بازنگری به رفتار و عادات خود نسبت به اطرافیان ماست.زندگی را چنانچه که هست باید دریابیم از لحظه لحظه باهم بودن لذت ببریم و از آنچه در اختیار داریم برای خود و عزیزان خود سهولت بیافرینیم. از رشد اطفال و نوادگان خود در پیش چشم مان حظ کافی را ببریم ولی باید متوجه باشیم که ارزش های ما و ارزش های نسل نوین متفاوت است و با امر ونهی بیجا سبب رنجش خود و عزیزانمان نشویم و به ارزش های ایشان احترام بگذاریم.
راه طبیعی زندگی را بپذیریم و با شنا کردن در مسیر معکوس ،خود و دیگران را خسته نسازیم.
حالا:
در هر سن وسالی که هستید روز ها شب میشوند , هفته ها میگذرند , ماه ها طی میشوند و سال ها سپری میشوند و متوجه میشوی که 60 ساله ای و دیگر راه برگشت به عقب نیست. پس بیایید از وقت باقیمانده یا بهتر بگویم از عمر باقیمانده استفاده موثر و بهینه را ببریم.
بیاییداز انجام آنچه خوشحالمان میسازد دریغ نورزیم
- بیایید زندگی سیاه و سفید خود را رنگین بسازیم.
بیایید کلمه بعد یا پسان را از قاموس زندگی حذف کنیم و نگوییم :
- این کار را بعداً انجام میدهم
- بعداً میگویم
- بعداً دراین مورد فکر میکنم
ما همیشه فرصت ها را به بعد موکول میکنیم زیرامتوجه نیستیم که : بعدا
- چای سرد میشود
- اولویت تغییر میکند
-خوشحالی باقی نمیماند
- شاید سلامت نباشیم
- اطفال بزرگ میشوند
- والدین پیر میشوند
-وعده ها فراموش میشوند
- روز شب میشود و ...
- زندگی ختم میشود
و زمانی ملتفت میشویم که بسیار دیر است. پس هیچ چیز را به بعد موکول نکنید زیرا همیشه در انتظار بعد بهترین لحظه ها از دست میروند. روز آنچه را میخواهیم برای خود و دیگران انجام دهیم امروز است .
7) پس بیآیید تا خیلی زود دیر نشده ،
به خودتون و سلامتی تون برسید، حتما روزانه ورزش کنید ،حتی یک راهپیمایی ساده ، ب لباس پوشیدن با رنگ های شاد و اندامتون توجه کنید ، تلاش کنید دوستان قدیمی رو حفظ و دوستان جدیدی پیدا کنید، اگر تنها هستید تلاش کنید یک دوست خاص و یا یک عشق خوب پیدا کنید، با کسی ارتباط داشته باشید که به حرف هاتون گوش و توجه کنه، و شما رو برای خودتون بخواد، کتاب بخوانید ، و فیلم ببینید، و موسیقی گوش بدید، به سفر های کوتاه مدت با دوستان و حتی تنهایی بروید ،برنامه ریزی داشته باشید و به خانه و زندگی تون سرو سامان بدید و دهها کار مفید دیگه ، ببینید چی به شما آرامش می‌دهد.
8_ بعد از 60سالگی به فکر کار جدید و تجملات و اضافه کردن سرمایه نباشید که این عمل کاملا اشتباه است.
نتیجه:
از ۲۰ سالگی تا ۵۰ سالگی خوب کار کنید و در ۵۰ سالگی خود را بازنشست کنید.
ده سال هم بگذارید برای جمع و جور کردن سرمایه و کار
والسلام
یادتان باشد برای هر انسان روی کره زمین فقط سه چیز واجب و یک چیز مستحب است
الف_ یک خانه برای زندگی
ب_ یک وسیله نقلیه
ج_یک محل درآمد
و آنچیز که مستحب است ودر مرحله چهارم قرار می‌گیرد یک باغچه در حد ۵۰۰ متر است.
پنجمی وجود ندارد اگر هم دنبال آن باشید برای دیگران است
بیدار شو و خودت را گول نزن
امان از روزی که ما را بطرف سرای سالمندان می‌برند
و آنروز خیلی سریع می‌رسد.
آنوقت میفهمی چقدر حرص مفت خوردی برای چیزهایی که اصلا ارزشش را نداشت.
این پیام را
جایی ذخیره کن
بدردت میخوره و...

شاید خواندن و شریک ساختن این متن با عزیزان تان که دوستشان دارید و بهشون اهمیت میدید را هم به بعد موکول کنید بعدی که هرگز نخواهد آمد.
مواظب خودتون باشید
🥰😍💔💞💕😍🥰

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱:۳۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌷✨ هنوز که هنوز است حمید باکری از عملیات فاتحانه خیبر بر نگشته...

🌷✨ خبر دارید که غلامحسین توسلی آن دلیرمرد خطه جنوب مهمان نهنگ های خلیج فارس شد و برنگشت...

🌷✨ از ابراهیم هادی خبری دارید...
بعد از اینکه یارانش را از کانال کمیل به عقب بازگرداند دیگر کسی او را ندید...

🌷✨ از جوانانی که خوراک کوسه های اروند شدند، خبری دارید...

🌷💞 هنوز از شلمچه صدای اذان بچه ها می آید...

🌷✨ هنوز صدای مناجات رزمندگان از حسینیه حاج همت به گوش می رسد...

🌷✨ هنوز خون روی وصیت نامه شهدا خشک نشده؛
خواهرم حجاب...

🌷✨ هنوز که هنوز است شهدا می ترسند
از اینکه رهبرمان را تنها بگذاریم...

🌷✨ و هنوز که هنوز است شهدا بند پوتینهایشان را باز نکرده اند و منتظر منتقم حسین علیه السلام هستند تا دوباره در رکابش شهید شوند...

🌷✨ و هنوز که هنوز است مادرانی چشم انتظار جگر گوشه هایشان هستند...

🌀ای کاش، بیاییم و به راه بیاییم ....انتخابات نزدیک است بیایید و شرمنده شهدا نشیم با انتخاب اصلح

شهدا را با ذکر صلوات یاد کنیم...🌹

💞💞اللهم صل علی محمد و آل محمد💔( سلام بر شهدا)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۴:۴۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ...

ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺯﺧﻤﯽﺍﻧﺪ...

ﻫﺮﮐﺲ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ،

ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ،

ﻣﺸﻐﻠﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺍﺭﺩ،

ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺫﻫﻦﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻧﺪ،

ﻗﻠﺐﻫﺎ ﺯﺧﻤﯽ ﺍﻧﺪ،

ﺯﺑﺎﻥﻫﺎ ﺑﺴﺘﻪﺍﻧﺪ!!

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺯﻭ کنیم بهترﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ...

ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺭﺍ...

ﻫﻤﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ‌ایم!

یاﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ

ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻟﺬﺗﺒﺨﺶ ﺷﻮﺩ...

ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﭘﯿﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ...

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺗﻠﻔﻦ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﯿﺎﻣﺪﻥ...

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺩﯾﺮ ﺭﺳﯿﺪﻥ...

ﺑﺎ ﯾﮏ "ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯾﻢ..."

ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ "ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﯿﻢ..."

ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ،

ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺳﻌﻲ ڪﻨﯿﻢ ﻫﻮﺍﻱ ﺩﻝ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ بیشتر ﺩﺍشته ﺑﺎﺷﯿﻢ.

ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺮ ﻧﮑﻨﯿم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۷:۲۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💞به كسي كينه نگيريد!

💞دل بي كينه قشنگ است!

💞به همه مهر بورزيد

💞به خدا مهر قشنگ است!

💞دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي

💞بوسه هم حس قشنگي است!

💞بوسه بر دست پدر

💞بوسه بر گونه مادر

💞لحظه حادثه بوسه قشنگ است!

💞بفشاريد به آغوش عزيزان

💞پدر و مادر و فرزند

💞به خدا گرمي آغوش قشنگ است!

💞نزنيد سنگ به گنجشك

💞پر گنجشك قشنگ است!

💞پر پروانه ببوسيد!

💞پر پروانه قشنگ است

💞نسترن را بشناسيد

💞ياس را لمس كنيد!

💞به خدا لاله قشنگ است

💞همه جا مست بخنديد!

💞همه جا عشق بورزيد

💞سينه با عشق قشنگ است!

💞بشناسيد خدا را...

💞هر کجا یاد خدا هست

💞سقف آن خانه قشنگ است.!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۷:۲۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

مبارزه با فساد " نـر" می‌خواهد
"ماده‌های" قانون جوابگو نیست!!!


می‌گویند که در زمان رضاشاه ، در یکی از پاسگاه‌‏های ژاندارمری سابق، ژاندارمی خدمت‏ می‌‏کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار...
این سرجوخه جبار، مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار،
سواد درست و حسابی نداشت ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او،
هیچ خلافکاری را یارای نفس‏ کشیدن نبود.

از قضای روزگار،
در محدوده خدمت‏ سرجوخه جبار،
دزدی زندگی می‌کرد که به راستی،
امان مردم را بریده و خواب سرجوخه جبار را آشفته گردانیده بود.

سرجوخه جبار،
با آن کفایت و لیاقتی که‏ داشت، بارها، دزد را دستگیر کرده، به‏ محکمه فرستاده
بود،
ولی گردانندگان‏ دستگاه قضا هربار به دلایلی و از آن جمله‏ فقدان دلیل برای بزهکاری دزد یاد شده،
او را رها کرده بودند،
به گونه‏‌ای که،گاهی، جناب دزد، زودتر از مأموری که او را کت‌بسته به‏ مرکز دادگستری برده بود، به محل باز می‌گشت،
مخصوصاً چندبار هم از جلوی پاسگاه رد می‌شد و خودی نشان می‌داد یعنی که
بعله....
و برای آدم دلسوزی مثل سرجوخه جبار تحمل این موضوع خیلی سخت بود.

یک روز، سرجوخه جبار، که از دستگیری و اعزام بیهوده دزد سیه‌کار و آزادی او به ستوه آمده بود،
منشی‏ پاسگاه را فراخواند و به او دستور داد که قانون‏ مجازات را بیاورد و محتویات آن را برای‏ سرجوخه
بخواند.
منشی پاسگاه، کتاب قانونی را که‏ در پاسگاه بود،
آورد و از صدر تا ذیل، برای‏ سرجوخه جبار خواند.

ماده 1...ماده 2...ماده 3... و الآخر...

سرجوخه جبار، که در تمام مدت خوانده‏ شدن متن قانون مجازات،
خاموش و سراپا گوش‏ بود، همین‏که منشی پاسگاه آخرین ماده قانون‏ را، خواند و کتاب را بست،
حیرت زده و آزرده ‏دل، به منشی گفت:

اینها که همه ‌اش "ماده" بود، آیا این کتاب، حتی یک " نـر" نداشت؟

آنگاه سرجوخه جبار، به منشی گفت:

ببین در این کتاب صفحه سفید هست؟

منشی کتاب را گشود و ورق زد و پاسخ داد:
قربان! در صفحه آخر کتاب، به اندازه‏ نصف صفحه، جای سفید باقی‏ مانده است.

سرجوخه جبار گفت:

قلم را بردار و این مطالب را که می‏‌گویم‏ بنویس و چنین تقریر کرد:

" نـر" سرجوخه جبار:
هرگاه یک نفر، شش‏ بار به گناه دزدی، از طرف پاسگاه دستگیر و به محکمه فرستاده شود و در تمام دفعات،
از تعقیب و مجازات معاف گردد و به محل‏ بیاید و کار خودش را از سر بگیرد،
برابر " نـر" سرجوخه جبار، محکوم است به اعدام!

پس از اتمام کار منشی، سرجوخه جبار،
نخست، زیر نوشته را انگشت زد و مهر کرد و پس از آن، دستور داد،
دزد را دستگیر کنند و به پاسگاه بیاورند.
آنگاه او را در برابر جوخه‌آتش قرار داد و فرمان اعدام را در باره‌‏اش اجراء کرد.

گویا خبر این ماجرا، به گوش مقامات وقت‏ رسانده شد و دستور داد شد سرجوخه جبار را، احضار کنند...

هنگامی که سرجوخه جبار، به حضور ریس دادگاه رسید،
قاضی پرخاش‏ کنان از او پرسید چرا چنان‏ کاری کرده است.

سرجوخه جبار پاسخ داد:
قربان!
من دیدم در سراسر قانون‏ مجازات، هرچه هست،
"ماده" است ولی حتی یک‏ " نـر" توی آن همه "ماده" نیست و آن‏وقت‏ فهمیدم که عیب کار از کجا است
و چرا دزدی‏ که یک منطقه را، با شرارت‏‌هایش جان به سر کرده است،
هربار که دستگیر می‏‌شود، بدون‏ آن‏که آسیبی دیده باشد، آزاد می‏‌شود و به محل‏ باز می‌‏گردد.
این بود که لازم دیدم درمیان‏ "ماده‌های" قانون مجازات، یک " نـر" هم باشد.
این است که خودم آن " نـر" را به قانون اضافه و دزد را طبق قانون " نـر" اعدام کردم و منطقه را از شرّ او آسوده گردانیدم!

و حق با سرجوخه جبار بود با این "ماده‌ها" نمی‌شود بافساد مبارزه کرد،
" نـر " می‌خواهد....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۳:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

(((دفترت رامیفروشی دخترم ؟)))

باز شد درب کلاس و همچو رخش ..
قامت استاد زد بر دٍیده نقش ..

گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ..
پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..

درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..
دست بالا برد و در جایش نشست ..

دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..
بود در سیمای این استاد پیر ..

با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..
یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..

بعد از آن استاد با لبهای ریز ..
گفت دفترهای انشا روی میز ..

یک به یک سر زد به کل میزها ..
باز گشت از پشت رخت آویزها ..

سر زد و دید و سر جایش نشست ..
چانه را انداخت در چنگال دست ..

گفت جمعا از شماها راضی ام ..
راضی از تدریسهای ماضی ام ..

درس انشای شماها خوب بود ..
هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..

گر چه این یک درصد از بین صد است ..
این وسط اما یکی خیلی بد است ..

آخرین بار تو باشد یاسمن ..
پدرت فردا بیاید پیش من ..

دفترت کلا سیاه است و کثیف ..
با چه رویی می گذاری توی کیف ؟..

گر چه انشای تو زیبا بود و بیست ..
نمره ات اما به جز یک صفر نیست ..

زودتر بیرون برو از این کلاس ..
تا نبینم صورتت را ناسپاس ..

یاسمن اما فقط لبخند زد ..
بغض را با خنده اش پیوند زد ..

شرمگین بود و نگاهش غصه دار ..
پشت لبخندش نگاهی بی قرار ..

گفت بابایم پریشب گفته است ..
دفتری در آرزویش خفته است ..

آرزو دارد که مال من شود ..
دفتر انشای سال من شود ..

گر که قسمت بود و او کاری گرفت ..
دستهایش را به دیواری گرفت ..

چون حقوقش را بدادند و نخورد ..
مثل آن قبلی که یکجا دزد برد ..

پول صاحب خانه را باید دهیم ..
بعد از آن هم نانوا آقا رحیم ..

مانده ی بقالمان حاجی حبیب ..
ذیحسابی های این مرد نجیب ..

بعد از اینها هم که مادر ناخوش است ..
کوره ی آجر پزی پشتش شکست ..

بس که آجر برده در سرما و سوز ..
شب نشد بی ناله هایش وصل روز ..

کاش دارویی به مادر می رسید ..
درد جانکاهش به آخر می رسید ..

بعد از آن دیگر منم با دفترم ..
مطمئنا دفترم را می خرم ..

چون خریدم می نویسم توی آن ..
تانباشد از سیاهی ها نشان ..

نیست لازم تا کنم من بعد از این ..
پاک مشق قبلی ام را نازنین ..

بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن ..
آفرین میگویی ای استاد من ..

با اجازه میروم پیش مدیر ..
رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر

اشک در چشم معلم حلقه بست ..
نرم نرمک بغض قلبش را شکست ..

روی خود را برگرفت از بچه ها ..
شانه می لرزید و بغضش بی صدا ..

با همان چشمان بغض آلود گفت .
وای از شهری که وجدانش بخفت .

یاسمن، بانو،نمی خواهد نرو ..
جای خود بنشین ودیگر پا نشو ..

عینکم را شست اشک پاک تو ..
سوختم از سینه ی صد چاک تو

دفترت خوب و قشنگ است و تمیز ..
حیف باشد مانده باشد روی میز ..

مثل قران می گذارم بر سرم ..
دفترت را می فروشی دخترم؟

تقدیم به همه عزیزان دنبال کننده دربندسر ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و... جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید... تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه!!!

گفت: تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه!!! پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ، برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه ...

📚برگی از خاطرات "جهان پهلوان تختی"

دریافت بازوبند پهلوانی زنده یاد تختی توسط شاه...

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*فهمیدم*
بیماریها یا ارثی است یا حرصی!

*فهمیدم*
هیچ متخصص قلبی، قلب شکسته را نمیتواند درمان کند هرگز

*فهمیدم*
جراحی زیبایی برای لبخند بر روی صورتها امکانپذیر نیست؛ دلت باید شاد باشد.

*فهمیدم*
دلت اگر گرفت هیچ دکتری نیست که خوبش کند.

*فهمیدم*
متخصصان چشم نمیتوانند آدمهای بدبین، ظاهربین، خودخواه و متکبر را درمان کنند.

*فهمیدم*
هیچ متخصص داخلی ای نمیتواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد.

*فهمیدم*
تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمیکند.

*فهمیدم که*
اگر قند در دلت آب شود دیابت نمیگیری، بلکه به آرامش میرسی.

*فهمیدم که*
متخصصهای گوش، شنواییِ تو را بهتر میکنند ولی خوب گوش دادن را به تو یاد نمیدهند

*فهمیدم*
بیماران اعصاب و روان آنهایی نیستند که پیش روانپزشک میروند، بلکه آنهایی هستند که آدم را روانی میکنند.

*فهمیدم*
زخم زبان؛ عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند و کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود!

*فهمیدم*
خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد!

*فهمیدم*
هیچ فوق تخصص ارتوپدی نمیتواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند

*فهمیدم، فهمیدم، و سرانجام فهمیدم،*
*که هیچ نفهمیدم...*

💞 بیاییم طبيب واقعی هم باشیم،
امروزمان درحال گذشتن است،
فردایمان را
با گذشت، شیرین کنیم.

💞مهربانِ مهر ورزِ
🌹🌹🌹🌹
ما به مهربانی هم محتاجیم.....*

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۹:۵۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*آب گرم با معده خالی*

*موضوع مهم*

*ای کاش بتوانم این مطالب را به دست همه ی انسانها برسانم*

*متخصصین قلب میگویند :*
کسی که این متن بدستش میرسد به دست کسانی که می شناسد برساند ، پس *باعث نجات زندگی او شده است .*

درمان با آب گرم ( در حدی که دهان را نسوزاند)

باورتان نميشود اتحاد بیماریهای ژاپنی آخرین تجربه درمان با آب گرم که نتایج صد درصد برای بیماریهای زیر را دارد منتشر کرد
سردرد شدید
فشار خون
کم خونی
درد مفاصل
فلج
ضربان شدید یا تند قلب
صرع
چربی
سرفه
التهاب حلق
آسم
سل
التهاب شرایین
و هر مرضی که به مجاری ادرار مربوط میشود
زیادی ترشح اسید و التهاب معده
کم اشتهایی
و هر مرضی که به چشم وگوش و حنجره مربوط میشود
طریقه درمان با آبی که بجوش آمده
هر روز صبح زود از خواب بیدار شديد يك لیوان آب گرم با معده خالی بخور 160 میلی ليتر. و آب باید گرم باشد ولی نه آنقدر که زبان را بسوزاند ولی از ولرم گرمتر باشد
و تا 45 دقیقه بعد هیچگونه غذایی نخورید.
و پس از هر وعده غذا تا 2 ساعت آب نخورید
بعضی از افراد یا مریضها در اوایل برای نوشیدن يك لیوان در یک وقت مشکل دارند میتوانند کمتر آب بنوشند و یواش یواش به ٢ لیوان برسد
نتایج درمان با آب برای امراض زیر در مدت معین زیر ثابت شده
مرض قند 30 روز
فشار خون 30 روز
مشکلات معده 10 روز
انواع سرطان 9 ماه
سل و التهاب شرائین 6 ماه
کم غذایی 10 روز
مشکلات مجاری ادرار 10 روز
مشکلات بینی و گوش و حنجره 20 روز
مشکلات قلب و انواع آن 30 روز
سردرد شدید 3 روز
کم خونی 30 روز
چربی 4 ماه
صرع و فلج 9 ماه
مشکلات دستگاه تنفسی 4 ماه

کپی کنین و بفرستین که بقیه هم استفاده کنند

*آب یخ*

*ابو علی سینا*

اگه آب یخ شما را در جوانی بیمار نکند در میانسالی شما را سخت بیمار خواهد کرد

آب یخ باعث چسبیدن چربی دور عروق قلب شده و عامل انسداد 4 رگ اصلی قلب و سکته یا ایست قلبی میشه

شاید شنیده باشید افراد جوانی که ایست قلبی میکنن و از دنیا میرند
علت اصلی این اتفاق بد نوشیدن آب یخه

آب یخ اولین و بزرگترین علت سیروز کبد و نابودی کبد محسوب میشه
چون آب یخ باعث چسبیدن چربی دور جداره کبد میشه
متاسفانه بالای 90 درصد کسانیکه در انتظار پیوند کبد هستن قبلش به نوشیدن آب خیلی خنک عادت داشتند

در کل نوشیدن آب یخ باعث از کار افتادن لوزالمعده و بیماری دیابت میشه

آب یخ باعث از بین رفتن آج روده و معده شده و موجب سرطان دستگاه گوارش میشه

دكتر حسن_نوری

🌷🌺🌷🌺🌸🌹

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگینامه شهید غلامرضا کیادربندسری

روز نهم آبان ماه 1345 در محله(پایین لاراب) دربندسر کودکی بدنیا آمد. که خانواده با اعتقاد و عشق به حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا(ع) که وجود این فرزند را از عنایات آنحضرت میدانستند. او را "غلام رضا" نامیدند تا در طول عمر خادم امام رضا(ع) و تحت توجهات آن امام همام واقع گردد.

غلامرضا دوران کودکی را در حالی سپری کرد که پدر بواسطه تامین ما یحتاج زندگی ، دور از آنها در تهران اقامت داشت. بنابر این نگهداری و تربیت ومواظبت فرزندان بیشتر بر عهده مادر بود . غلامرضا در دامان مادر رشد کرد وضمن تحصیل در مدرسه در کار کشاورزی به مادر کمک میکرد و با همه وجود شاهد رنج و زحمت مادر مهربان و صبور خود بود. و یکی از بزرگترین آرزوهایش ترسیم آینده ای خوب برای جبران زحمات چندین ساله مادر بود.

با گذراندن دوران ابتدایی و ورود به دوران راهنمایی سال های اولیه انقلاب نمایان شد و شخصیت این جوان نیز با آزموده های مذهبی و انقلابی بیش از پیش نمایان شد. این شهید عزیز فردی فعال و کوشا در مراسم ها و مناسبتهای مذهبی مساجد وحسینیه های دربندسر بود . نزدیکی منزل ایشان به مسجد و حسینیه(پایین لاراب)نیز مزید بر علت بود تا او بیش از همسالان خود با معارف اسلامی آشنا باشد.

با شروع فعالیت بسیج مستضعفین در دربندسر فصل دیگری از زندگی غلامرضا شروع شد چرا که او با ثبت نام در پایگاه بسیج علی بن ابیطالب(ع) دربندسر رسما فعالیت گسترده و تاثیر گذار خود را در این پایگاه آغاز کرد.

غلامرضا از دوران ابتدایی و راهنمایی از دوستان صمیمی و جدا نشدنی شهید امیر محمد صالحی بود.و فعالیت آنها در کنار هم عمدتا در بخش فرهنگی خلاصه میشد.

تحمل مصیبت شهادت امیر برایش بسیار سنگین بود بگونه ای که تنها چیزی که اورا آرام میکرد ادامه دادن راه آن شهید بود. لذا در اولین فرصت برای حضور در جبهه و عضویت رسمی در سپاه پاسداران اقدام کرد. ودر مناطق عملیاتی کردستان مشغول بخدمت شد.

در تمام دوران حضور در جبهه تنها نگرانیش وضعیت سلامتی مادر بود که آنهم از اینکه خواهر مهربان و سنگ صبورش در کنار مادر است خوشحال بود. این شهید عزیز در آخرین نوبت مرخصی خاطره ای فراموش نشدنی بجا گذشت،چرا که به گفته خواهر مهربانش هنگام خدا حافظی چندین بار تا اواسط کوچه میرفت و برمیگشت مادر وخواهر را در آغوش میگرفت و گویا سفارش مادر را به خواهر میکرد.

ودر همین آخرین اعزام بود که روح بلند و ملکوتی غلامرضا در روز دوم بهمن ماه 65 در عملیات کربلای پنج منطقه شلمچه به ملکوت اعلی پرواز و به جمع دوستان شهیدش پیوست. و پیکر مطهرش در قطعه ۲۹ گلزار بهشت زهرا(س) بخاک سپرده شد.روحش شاد.

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۵:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |