|
(((دفترت رامیفروشی دخترم ؟))) باز شد درب کلاس و همچو رخش .. گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس .. درب را مبصر پس از یک لحظه بست .. دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر .. با تحکّم گفت برجا ای کلاس .. بعد از آن استاد با لبهای ریز .. یک به یک سر زد به کل میزها .. سر زد و دید و سر جایش نشست .. گفت جمعا از شماها راضی ام .. درس انشای شماها خوب بود .. گر چه این یک درصد از بین صد است .. آخرین بار تو باشد یاسمن .. دفترت کلا سیاه است و کثیف .. گر چه انشای تو زیبا بود و بیست .. زودتر بیرون برو از این کلاس .. یاسمن اما فقط لبخند زد .. شرمگین بود و نگاهش غصه دار .. گفت بابایم پریشب گفته است .. آرزو دارد که مال من شود .. گر که قسمت بود و او کاری گرفت .. چون حقوقش را بدادند و نخورد .. پول صاحب خانه را باید دهیم .. مانده ی بقالمان حاجی حبیب .. بعد از اینها هم که مادر ناخوش است .. بس که آجر برده در سرما و سوز .. کاش دارویی به مادر می رسید .. بعد از آن دیگر منم با دفترم .. چون خریدم می نویسم توی آن .. نیست لازم تا کنم من بعد از این .. بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن .. با اجازه میروم پیش مدیر .. اشک در چشم معلم حلقه بست .. روی خود را برگرفت از بچه ها .. با همان چشمان بغض آلود گفت . یاسمن، بانو،نمی خواهد نرو .. عینکم را شست اشک پاک تو .. دفترت خوب و قشنگ است و تمیز .. مثل قران می گذارم بر سرم .. تقدیم به همه عزیزان دنبال کننده دربندسر ۸۸
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|