|
*نبرد سالمندی* مننرفتمسوی پیری، پیری آمد سوی من هیچردپاییازخودبر زمین نگذاشتم نهسلامیدید از من، نه پیامی، وین عجب التفاتیهم نکردم، روی گرداندم از او گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از او وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشید منجوانیکردمو با نقش و رنگ آراستم کمکمک نزدیکشد تا سوی چشمانم بَرد حرف دَرگوشیزد و نیروی گوشم را ربود منبهراه خودشدم بی اعتنا و باامید روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشید همزبانیکرد بامن تا به حلقم چنگ زد خود گمانشبود، من قیدِ جوانی را زدم کار او تخریب بود و کار من، ایستادگی هیچپروایم نبود از او، همیپنداشت من من تلاشافزودم و او هم تنش در زندگی از قَدَر پرسید *سارا،* چاره و تدبیر چیست؟ لطف ایزد یاورم شد در نبرد زندگی *سارا شمیزی*
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۴:۲۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|