حر پشیمان تو ام یا حسین!
دست به دامان تو ام یا حسین!

✍گویند: "حر بن يزيد رياحي" اولين کسي بود که آب را به روي امام بست و اولين کسي شد که خونش را براي او داد. "عمر سعد" هم اولين کسي بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد براي آنکه رهبرشان شود و اولين کسي شد که تير را به سمت او پرتاب کرد!

کي مي‌داند آخر کارش به کجا مي‌رسد؟ دنيا دار ابتلاست... با هر امتحاني چهره‌اي از ما آشکار مي‌شود، چهره‌اي که گاهي خودمان را شگفت‌زده مي‌کند.  چطور مي‌شود در اين دنيا بر کسي خرده گرفت و خود را نديد؟

مي‌گويند خداوند داستان ابليس را تعريف کرد تا بداني که نمي‌شود به عبادتت، به تقربت، به جايگاهت اطمينان کني. خدا هيچ تعهدي براي آنکه تو همان که هستي بماني، نداده است.

شايد به همين دليل است که سفارش شده، وقتي حال خوبي داري و مي‌خواهي دعا کني، يادت نرود "عافيت" و "عاقبت به خيري‌ات" را بطلبي...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*مقبل کاشانی*
 شاعری بوده که خیلی آرزوی زیارت امام حسین علیه السلام رو داشته اما از نظر مالی در مضیقه بوده.
 هر وقت سایر افراد کربلا می رفتند اشک حسرت می ریخته و آرزوی زیارت ارباب بی کفنش رو داشته.
یک روز یکی از دوستان خرج سفرش رو تقبل میکنه و از کاشان راه میفتن به سمت کربلا.
در راه و نزدیکی های گلپایگان دزدان، قافله رو تاراج میکنند.
یک عده از افراد بر میگردند کاشان.
یک عده هم میرن سمت گلپایگان و از اونجا با توجه به اعتباری که داشتند و یا از فامیلاشون پول قرض میکنن و سفر رو ادامه میدن .
اما مقبل در گلپایگان نه آشنایی داشت و نه اعتباری. 
از یک طرف هم دوست نداشت دیگه راهی رو که اومده برگرده. دلش هوای امام حسین علیه السلام رو داشت.
با خودش می گفت یک قدم نزدیکتر به امام حسین علیه السلام هم یک قدمه.
همینجا میمونم کار میکنم تا خرج ادامه سفرم جور بشه.
چند وقتی تو گلپایگان موند تا محرّم از راه رسید .
مثل همه شیعیان در مجالس عزاداری شب و روز محرّم شرکت میکرد تا اینکه شب عاشورا شد، اشعاری رو که سروده بود در شب عاشورا خوند و غوغا کرد ….
همون شب پس از اتمام مجلس و در عالم رویا خواب دید مشرّف شده به کربلا و وارد صحن شد . خواست بره طرف ضریح که از ورودش جلوگیری کردن.
*مقبل میگه* ؛ با خودم گفتم خدایا نباید در رابطه با دخول به حرم کسی دیگری را مانع شوند .
یکی گفت درست میگویی مقبل اما الان فاطمه زهرا (س) و خدیجه کبری(س) و آسیه و هاجر و ساره با عده ای از حوریان در حرم مشغول زیارتند چون تو نامحرمی اجازه ورود نخواهی داشت .
پرسیدم توکیستی ؟ گفت : من از فرشتگان حافّین هستم ، حالا برای اینکه ناراحت نشوی بیا تا تو را به قسمتهای دیگر حرم هدایت کنم . 
در سمت غربی صحن مطهر مجلسی با شکوه بود . 
از وی راجع به حاضرین در مجلس سوال کردم . 
گفت : پیامبرانند از آدم تا خاتم که همه برای زیارت قبر سید الشهدا (ع)آمده اند.
*مقبل میگه* : حضرت رسول صلی الله علیه و آله را دیدم که فرمود بروید به محتشم بگویید بیاید.
ناگاه دیدم محتشم با همان قیافه ، قدی کوتاه و چهره ای نورانی و عمامه ای ژولیده وارد شد.
حضرت به منبری که در آنجا بود اشاره فرمودند که ای محتشم برو بالا و هر چه بالا میرفت
حضرت میفرمود برو بالاتر تا پله نهم رسید ایستاد ومنتظر دستور پیامبر بود.
حضرت فرمود ای محتشم امشب شب عاشوراست ، از آن اشعار جانسوزت بخوان.
و محتشم شروع کرد به خواندن اشعارش :
*کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا*
*در خاک و خون طپیده میدان کربلا*
*گر چشم روزگار بر او زار میگریست*
*خون میگذشت از سر ایوان کربلا*
*نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک*
*زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا*
*از آب هم مضایقه کردند کوفیان*
*خوش داشتند حرمت مهمان کربلا*
*بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید*
*خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا*
*زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد*
*فریاد العطش ز بیابان کربلا*

- اینجا بود که صدای گریه و ناله از پیامبران بلند شد … 
حضرت رسول صلی الله علیه و آله گریه کنان می فرمود :
ای پدران من ای عزیزان ببینید با فرزندم حسین چه کرده اند ، آب فراتی که همه حیوانات از آن مینوشند بر فرزندم حرام کردند . سپس اشاره کرد که محتشم باز هم بخوان .
*محتشم ادامه داد :*

*روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار*
*خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار*
- در این لحظه گریه آنقدر زیاد شد که گویی صدای گریه به عرش میرسید.
 محتشم خواست تا پایین بیاید حضرت فرمود ؛
 باز هم بخوان زیرا هنوز دلها از گریه خالی نشده.
محتشم اطاعت امر کرد و در حالیکه عمامه اش را از سر برداشت و فریاد کنان صدا زد یا رسول الله :

*این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست*
*وین صید دست و پا زده در خون حسین توست*
*این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی*
*دود از زمین رسانده به گردون حسین توست*
*این ماهی فتاده به دریای خون که هست*
*زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست*

- با رسیدن محتشم به این قسمت از اشعارش رسول الله غش کرد و انبیا همه بر سر میزدند و گریه میکرند. 
و مَلَکی این شعر محتشم را میخواند:
*خاموش محتشم که دل سنگ آب شد*
*بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد*
*خاموش محتشم که از این حرف سوزناک*
*مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد*

- محتشم لب فرو بست و از منبر پایین آمد.
 پس از ساعتی که مجلس به حالت عادی بازگشت پیامبر (ص)عبای خود را بر دوش محتشم انداخت.
*مقبل میگوید* : من هم شاعر اهل بیت بودم و دوست داشتم پیامبر به من هم بگوید تو هم اشعارت را بخوان . هر چه انتظار کشیدم نفرمود .
مایوسانه از حرم خارج شدم که دیدم حوری مرا صدا میزند ای مقبل ، فاطمه زهرا سلام الله علیها به نزد پدر آمد و فرمود به مقبل هم بگویید تا اشعارش را بخواند. 
*مقبل گوید* رفتم روی منبر پله اول ولی دیگر پیامبر(ص) به من نفرمود برو بالاتر فهمیدم مقام محتشم از من خیلی بالاتر است. شروع کردم به خواندن اشعارم:

*نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت*
*نه سید الشهداء بر جدال طاقت داشت*
*هوا زجور مخالف چو قیرگون گردید*
*عزیز فاطمه از اسب  سر نگون گردید*
*بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد*
*اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد*
تا این اشعار را خواندم حوریه ای آمد و گفت مقبل دیگر نخوان که زهرا سلام الله علیها
غش کرد .
مقبل گوید : از منبر فرود آمدم و پیامبر (ص) به عنوان صله چیزی به من عطا نفرمود .
ناگهان امام حسین علیه السلام را درهمان حالت رویا دیدم که ازآن حلقوم بریده صدا زد :
ای مقبل من خودم خلعت تو را خواهم داد . 
مقبل گوید در این حال از خواب بیدار شدم . 
فردای آن روز قافله ای به قصد زیارت کربلا حرکت کرد و مرا همراه خود بردند.

سلام
لطفا بعنوان صدقه جاریه و هدیه به روح تمام گذشتگان از مؤمنین و مومنات بی وارث و بد وارث بویژه شهدای گمنام بخصوص گردان عمار و سیدالشهدا  و شهدای مدافع حرم نشر داده شود.

          التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۵۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‌ ‌ 🔴 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

🌟بخشی از زيباييهاي وقايع کربلا:

🔴زيباترين خواهش يک زن { همراه کردن زهير با امام حسين (عليه السلام) توسط همسرش}

🔴زيبا ترين بازگشت { توبه حر و الحاق به سپاه امام حسين (عليه السلام)}

🔴زيباترين وفا داري { نخوردن آب در شط فرات ابالفضل (عليه السلام) }

🔴زيبا ترين جنگ { نبرد حضرت علي اکبر (عليه السلام) با دشمن}

🔴زيبا ترين واکنش { پرتاب کردن سر و هب توسط مادرش به طرف دشمن}

🔴زيبا ترين پاسخ {احلي من العسل جناب قاسم ابن الحسن(عليه السلام)}

🔴زيبا ترين هديه {تقديم عون و محمد به امام حسين (عليه السلام) توسط مادرشان حضرت زينب (سلام الله عليها)}

🔴زيبا ترين نماز { نماز ظهر عاشورا در زير باران تير}

🔴زيبا ترين جانثاري { حائل قرار دادن دستها ، توسط عبدالله ابن حسن (عليه السلام) و دفاع از عمو }

🔴زيبا ترين سخنراني { سخنراني امام سجاد (عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) در کاخ ظلم }
 
🔴از همه زيبايي ها زيباتر جمله « ما رأيتُ الا جميلاً » که  حضرت زينب (سلام الله عليها) حيدر وار بيان کرد. وقتی که یزید با کنایه از ایشان پرسید:خب , چه دیدی؟ و خانم جواب دادند: غیر از زیبایی چیزی ندیدم

 ا‌للّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرج 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

آیا میدانستید؟؟؟

 

1. کفشهای شما اولین چیزی است که افراد ، ناخودآگاه به آن توجه می کنند ، پس کفش خوب بپوش.

2.

اگر بیش از 11 ساعت در روز بنشینید ، پنجاه درصد شانس وجود دارد که شما در ظرف سه سال آینده فوت کنید.

3.

6 نفر در دنیا هستند که درست مثل شما هستند .

9 در صد شانس وجود دارد که شما در طول عمرتان با یکی از آنها ملاقات کنی.

4.

خوابیدن بدون بالش از درد پشت میکاهد و ستون فقرات شما را قویتر می کند.

5.

قد شخص با پدر  و وزن افراد با مادرشان معین میگردد.

6.

اگر قسمتی از بدنتان خواب رفت میتوانی تقریبا همیشه با تکان دادن سرت بیدارش کنی.

7.

سه چیز است که انسان نمیتواند در توجه به آنها مقاومت کند: غذا ، آدمهای جّذاب و خطر.

8.

افراد راست دست تمایل جویدن غذا با طرف راست شان دارند.

9.

گذاشتن یک تی بگ در کفش و یا ساک محتوای وسائل ورزشی باعث جذب بوهای نامطبوع میگردد.

10.

مطابق گفته آلبرت انیشتن اگر زنبور عسل از کره زمین ناپدید می شد انسانها در ظرف 4 سال می مردند.

11.

انواع سیب در دنیا باندازه ایست که اگر هر روز یک نوع از آن را بخورید 20 سال طول می کشد تا همه آنها را امتحان کرده باشید.

12.

شما میتوانید بدون غذا دو هفته جان سالم بدر برید,ولی بدون خواب 11 روز.

13.

افرادی که زیاد میخندند سالم تر از آن هائی هستند که نمی خندند.

14.

تنبلی و عدم فعالیت به اندازه کشیدن سیگار افراد را میکشد.

15.

ظرفیت مخ بشر برای ذخیره اطلاعات 5 برابر ويکى پدیا جا دارد.

16.

مخ ما به اندازه یک لامپ ده وات انرژی مصرف می کند.

17.

بدن ما در نیم ساعت باندازه جوش آوردن 1.5 لیتر آب انرژی تولید میکند.

18.

تخمک بزرگترین و نطفه کوچکترین سلول است.

19.

اسید معده به اندازه ای قویست که میتواند یک تیغ ژیلت را آب کند.

20.

نهايتاً ده تا 30 دقیقه پیاده روی و خنده در روز ، ضد افسردگی است.

21.

هر روز ده دقیقه بشین و سکوت کن.

22.

وقتی صبح از خواب بیدار میشوی برای منظور و مقصودت از خداوند راهنمائی بخواه.

 

23.

بیشتر از غذاهای درختی استفاده کن تا از غذاهای کارخانه ای.

24.

چای سبز با آب فراوان بنوشید و بلوبرى ، بروکلی و مغر بادام  بخورید. (بلوبرى ، نوعی توت از خانواده توت فرنگی است که به شکل انگور یاقوتی ولی آبی رنگ است )

25.

سعی کن هر روز حد اقل سه نفر را بخندانى

26.

انرژی گران بهایت را صرف حرفهای خاله زنک بازی نکن.

مسائل گذشته و افکار منفی و چیزهائی که در کنترلت نیستند را دور بریز و انرژیت را بطور مثبت برای زمان حال صرف کن.

27.

صبحانه را شاهانه و نهار را مثل شاه زاده و شام را مثل دانشجو با کردیت کارت بی محل بخور (بشرط اینکه بیماری قند نداشته باشی.)

28.

زندگی منصفانه نیست؛ولی هنوز خوبه.

29.

زندگی کوتاه و با ارزش تر از آنست که از کسی متنفر باشی. برای همه چیز ببخششان.

30.

خود را خیلی جدی و مهم نگیر ، دیگری هم شما را جدى نمی گیرد.

31.

شما نباید در همه بحث ها ببری ، با تضاد داشتن توافق کن.

32.

دلخوری و رنجش از گذشته را کنار بگذار تا زمان حالتان را خراب نکند.

33.

زندگی خودت را با دیگران مقایسه نکن ، شما نمیدانی مراحل زندگی آنها چگونه بوده.

34.

هیچکس بجز خودت مسئول خوشی و خوشبختی شما نیست.

35.

هر مصیبتی را با این کلمات محدود ومحاصره اش کن :

آیا در پنج سال دیگر این موضوع هنوز اهمیت دارد؟

36.

به مستمندان کمک کن. دست و دل باز و دهنده باش نه گیرنده.

37.

اينكه دیگران در باره تو چه چيزى فکر میکنند به شما مربوط نیست.

38.

زمان همه چیز را التیام می  بخشد.

39.

هر چقدر كه موقعیت خوب یا بد باشد ، عوض میشود.

40.

کار شما در موقع بیماری از شما مراقبت نمیکند .دوستان مراقبت میکنند. با آنان درتماس باش.

41.

حسادت و حسرت خوردن وقت تلف کردن است.شما هم اکنون تمام مایحتاج خود را داری .   

42.

هرشب قبل از رفتن به رختخواب خداوند را نیایش کن و سپاسگزار باش از آنچه که امروز بانجام رساندی.   

43.

بخاطر داشته باش شما خوش  بخت تر از آنی هستی که فشار روحی داشته باشی.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۹:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

این شعر خیلی قشنگه بخونید:

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

دل تنگم دوباره سادگی کرد

بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد

 

دلم یاد بیست سال پیش کرده

هـوای بـستـگان خـویـش کرده

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

همان موقع که دلها شاد بودند

هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند

 

همه کوی و گذر لطف و صفا بود

سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت

زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت

 

یه رنگی بود و لطف و مهربانی

سـرور و جشن بود و شـادمـانی

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

قدیما هیچکس نامردی نمی کرد

کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد

 

چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟

چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

چرا مهـر و محبت کیمیـا شد

همه دنیا پر از رنگ و ریا شد

 

چطوری بسته شد درهای رحمت

کجــا رفت آن همه مهــر و محبت

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

چرا مردم شدند در غم گرفتار

دلـم تنگه از این آشفتـه بازار

 

بگو رحم و مروتها کجا رفت؟

جوانمردی فتوتها کجا رفت؟

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

بـرادر بـا بـرادر جنگ داره

پدر از بچه خود ننگ داره

 

پـدر سالاری از بن ریشه کن شد

پسـر سالاری و خر در چمن شد

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

جوان تا ظهر زیر رختخوابه

پدر بیچــاره در رنـج و عذابه

 

قدیما که همش حرف پسر بود

عـصـــای پیــریِ دست پدر بود

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

کنون برخی پسرها بی بخارند

تعصب مـــردی و غیــرت ندارند

 

نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد

همه دلها پر از کین و غرض شد

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

نـهــال آرزوها بی ثمر شد

برادر از خواهر خودبی خبر شد

 

دگر حـرفـی ز عمو و دایی نیست

چه شد خاله، خبر ازعمه هم نيست

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

چرا همسایه نمیگیرد سراغت

نمی روید گلی دیگر به باغت

 

همــه فـامـیـل از هـمـدیـگه دورند

چرا اینگونه سرد و سوت و کورند

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

بسی لعنت به این رسم زمونه

به این دنیـای بر عکس وارونه

 

یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره

یکی هم یک موتور سیکلت نداره

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

یکی در پول وثروت غوطه ور شد

یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد

 

یکی املاک و صدها خانه داره

یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

یکی درگیر درد بی علاجه

یکی دنـبــال وام ازدواجــه

 

یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری

یکی در پارتی و شب زنده داری

🍃🍃🌷🌸🌷🍃🍃

یکی بنز ویـکـی مـایلـــر سواره

یکی تنها بیکس بی پول با پای پیاده

 

ببخشیدکه این بنده سادگی کرد

دلـــش یـــاد زمــــان بـچـگــی کرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۹:۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*بخونین قشنگه*سلام علیکم
🌔چند ویژگی منحصر به فرد امام حسین علیه السلام🌔
🌗--تنها امامی که شش ماهه به دنیا آمدند
🌗--تنها امامی که ازهیچ بانویی‌شیر نخوردند و تغذیه ی ایشان تنها  توسط پیامبر اکرم (ص) صورت گرفته اسـت .
🌗--تنها امامی که روز ولادتشان،پدر و مادر و جد و نزدیکانشان برای ایشان گریه کردند
🌗--تنها امامی که در معرکه جنگ به شهادت رسیدنـد . 
🌗--تنها امامی که در دعای توسل ازایشان به عنوان (ایّها الشهید)یاد شده با اینکه همه ائمه ما شهید شده اند.
🌗--تنها امامی که در زمان حیات خود پدر دو شهید شدند علی اکبر(ع) و علی اصغر (ع )
🌗— تنها امامی‌که‌اربعین وزیارت‌اربعین‌دارند.
🌗— تنها امامی‌که قبر مطهرشان بیش از ده بار توسط ظالمان خراب شد تااثری ازآن باقی نمانَد! اما همچنان پابرجاسـت .
🌗— تنها امامی‌که بدون‌غسل وکفن‌دفن شدند
🌗— تنها امامی‌که‌سرمبارکش ازبدن‌جدا شد.
🌗--تنها امامی که تشنه لب با هزاران زخم تیر و نیزه وشمشیر وسنگ بربَدن به‌شهادت رسیدند. 
🌗--تنها امامی که بعد از شهادتش،خانواده اش اسیر شدند.
🌗— تنها امامی که پدر و مادر و 9 نسلش معصوم بودند.
🌗--تنها امامی ک تولدش در ماهی است ک هیچ شهادتی درآن نیست و شهادتش در ماهی است که هیچ تولدی درآن نیسـت .
🌗--تنها امامی که خوردن خاک قبرش اشکال ندارد . 
🌗--تنها امامی‌که دعاتحت‌قبه‌ایشان به‌اجابت می رسـد .
🌗--تنها امامی‌که امام زمان شبانه روز حداقل دو مرتبه بر او گریه می کند!
🌗--تنهاامامی‌که‌سرعت‌ووُسعت کشتی نجاتش از سایر امامان بیشتر اسـت .
🌗--تنها امامی که یک درِ بهشت به نام اوست: باب الحسین
خدایا به خون امام حسین(ع) قسمت میدهم هر کس این راکپی کردغم دلش رارفع کن‌و حاجت دلش را براورده کن. آمین
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى‌سَلامُ‌اللَّهِ[اَبَداً]ما بَقیتُ وَبَقِىَ‌ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ‌اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِالْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ  (ع)
هر چقدر به امام حسین (ع) ارادت دارید کپی  کنید....
ميخواهیم تا آخر شب  هزاران نفر به امام حسين سلام بدهند
 خودم شروع ميکنم :
 اَلسلامُ عَلی الحُسین وَعَلی علی بن الحُسین
وَعَلی اُولاد الـحسین وعَلی اَصحاب الحُسین.
به اندازه ارادتت ارسال کن التماس دعا🌹🙏🏽

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۸:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*بماند بقیه اش..*💔

کوتاه کن کلام... بماند بقیّه‌اش
مُرده است احترام... بماند بقیّه‌اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه‌اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه‌اش

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام
شد سنگ ها تمام... بماند بقیّه‌اش

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود
بر سینۀ امام... بماند بقیّه‎اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه‌اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام... بماند بقیّه‌اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام... بماند بقیّه‌اش

بر خاک خفته‌ای و مرا می برد عدو
من می روم به شام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه‌ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه‌اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیه اش

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیه اش...
😭😭😭

🏴 *شام غریبان و اسارت اهلبیت امام حسین علیهم السلام و آغاز رسالت حضرت زینب سلام الله علیها، امان از دل زینب*🏴

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*بماند بقیه اش..*💔

کوتاه کن کلام... بماند بقیّه‌اش
مُرده است احترام... بماند بقیّه‌اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه‌اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه‌اش

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام
شد سنگ ها تمام... بماند بقیّه‌اش

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود
بر سینۀ امام... بماند بقیّه‎اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه‌اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام... بماند بقیّه‌اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام... بماند بقیّه‌اش

بر خاک خفته‌ای و مرا می برد عدو
من می روم به شام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه‌ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه‌اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیه اش

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیه اش...
😭😭😭

🏴 *شام غریبان و اسارت اهلبیت امام حسین علیهم السلام و آغاز رسالت حضرت زینب سلام الله علیها، امان از دل زینب*🏴

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🛑 آیا می دانستید؟ 


🛑معنای دقیق کلمات عاشورا و تاسوعا چیست ؟*


✍️ اکثر قریب به اتفاق اهل لغت این تصور را داشته‌اند که چون عشر و عاشر از یک ریشه‌اند و واقعه کربلا هم در دهم ماه محرم اتفاق افتاده است پس عاشورا یعنی دهم محرم؛ و بر همین قیاس تاسوعا را نیز که با تسع و تاسع شباهت ظاهری دارند روز نهم ماه محرم گفته‌اند. اما این معنا به دلایل زیر اشتباه است:

 آیا واژه عاشورا برای دهم ماه‌ها دیگر نیز به کار می‌رود؟ مثلاً آیا شنیده شده است که کسی به دهم ماه رجب هم عاشورا گفته باشد؟ یا این مفهوم مختص دهم ماه محرم است؟

آیا اگر امام حسین(ع) مثلاً در یازدهم محرم شهید می‌شد، آنگاه تاسوعا با عاشورا عوض می‌شد و عاشورا واژه دیگری داشت؟

در ریاضی اعداد قاعده خود را دارند و هر قاعده‌ای که بر شمارش اعداد حکم کند بر سلسله اعداد هم حاکم خواهد بود. اعداد بر خلاف کلمات استثناپذیر نیستند؛ به طور مثال در کلام عرب اعداد این گونه شمارش می‌شوند: اول – ثانی - ثالث - رابع ... و یا اولاً – ثانیاً - ثالثاً - رابعاً و... چنان چه تاسوعا و عاشورا در زمره اعداد باشند باید قاعده‌پذیر باشند؛ یعنی باید بتوان بقیه اعداد را هم به همان سیاق تلفظ کرد؛ مثل تاسوعا – عاشورا – ثامونا – سابوعا-..، اما می‌بینیم که بقیه اعداد از این قاعده پیروی نمی‌کنند؛ لذا نمی‌توانیم دلیلی داشته باشیم که تاسوعا و عاشورا عدد هستند تا از قاعده شمارش پیروی کنند و این دو روز هیچ ربطی به اعداد ندارد بلکه معنای دیگری دارند.


*عاشورا؛ روز معاشرت با امام(ع)*

عشر به کسر عین و عشرت، به معنای معاشرت و مصاحبت است. معاشر به ضم میم یعنی مصاحب و عاشر اسم فاعل عشر است که خودش ثلاثی مجرد اسم مصدر عشرت است. 

خداوند می‌فرماید: «وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (نساء/۱۹) با زنان آن گونه که شایسته آنان است معاشرت کنید. عشیر یعنی همدم و رفیق؛ «وَ لَبِئْسَ الْعَشِیر ُ» (حج/۱۳) چه بد دوستی انتخاب کرده‌اند و چه بد معاشر و رفیقی است.
العاشور از ریشه عشر به کسی گفته می‌شود که معاشرت خصلت او باشد. العاشوراء جایی که میل به معاشرت و رفاقت و مصاحبت نمایان می‌شود و افراد میل معاشرت خود را با کسی که مورد نظر است عرضه می‌کنند؛ و عاشورا مبالغه است از میل به معاشرت؛ *یعنی روزی که میل معاشرت و رفاقت با امام(ع) به شدت بالا می‌رود.*
 
*تاسوعا؛ روزی برای وسعت ظرفیت*

 با خارج شدن عاشورا از سلسله اعداد، عدد بودن تاسوعا نیز مورد تردید قرار می‌گیرد و معنی نهم را از دست می‌دهد. اتسع به فتح الف یعنی گروه‌های ۹ نفره شدند. اما اتسع به کسر الف یعنی وسعت پیدا کرد - گشاد شد - فراخ گردید. اتساع یعنی گسترده شدن و گشاد شدن. بالا رفتن ظرفیت. اتساع شرائین؛ یعنی رگ‌ها گشاد شدند و ظرفیت شان برای عبور خون زیاد باشد. التاسوع چیزی که فراخی و گستردگی و ظرفیت اش زیاد باشد؛ و بالاخره التاسوعا یعنی جایی که بتوان ظرفیت را بالا برد و فراخی ایجاد کرد؛ و تاسوعا این معنی را پیدا می‌کند: *روزی که ظرفیت بالا می‌رود و در سینه‌ها فراخی ایجاد می‌شود و به جای تنگی، وسعت می‌یابد.*

*این دو نام از ابداعات امام سجاد (علیه‌السلام) است* و اگر در بعضی از روایات از پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) از عاشورا گفته شده است، *اکثرا جعلیات بنی‌امیه برای کم کردن اثرات عاشورای امام حسین (علیه السلام) است،* اما در مورد تاسوعا تقریباً نداریم که قبلاً از امام سجاد (علیه السلام) لغت تاسوعا به کار برده شده باشد و این معنا از عاشورا و تاسوعا خیلی عاشقانه است...

منبع:برگرفته از کتاب «سفری از عاشورا تا اربعین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۲:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*عاقبت نوکری در دستگاه امام حسین*😭😭😭😭😭😭  
حتما بخوانید💯👇

 *یکی از مداحان تعریف میکرد چای ریز مسجدمون فوت کرد ، سر مزارش رفتم گفتم یه عمر نوکری کردی برای ارباب بی کفن حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام ..،
بیا بهم بگو ارباب برات چه کرد ...!

ایشان میگفت دو سه شب از فوتش گذشته بود خوابش رو دیدم گفتم مشت علی چه خبر؟
گفت الحمدلله جام خوبه
ارباب این باغ و قصر رو بهم داده
دیدم عجب جای قشنگی بهش دادن.
گفتم بگو چی شد؟ چی دیدی ؟
گفت شب اول قبرم امام حسین علیه السلام آمد بالای سرم ،
صدا زد آقا مشهدی علی
خوش آمدی ..
مشهدی علی توی کل عمرت ۱۲ هزار و ۴۲۷ تا برای ما چایی ریختی ...
این عطیه و هدیه ما رو فعلا بگیر تا روز قیامت جبران کنیم ...
 میگفت دیدم مشت علی گریه کرد .
گفتم دیگه چرا گریه میکنی ؟😭
گفت : اگه میدونستم ارباب این قدر* *دقیق حساب نوکری من رو داره
*برای هر نفر شخصا" هم چایی* *میریختم ، هم چایی میبردم ..😭.*
 
عزیزانم : نوکری خود را دست کم نگیرید...
چیزی در این دستگاه کم و زیاد نمیشود... و هر کاری ولو کوچک برای حضرت زهرا سلام الله علیه و ذریه مطهرش انجام دهیم😭

*چنان جبران میکنند که باورمان نمی شود...*😭

التماس دعا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۱۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

*🔹قبل از ترک مرکز حداقل ۱۵ دقیقه در همان محل بمانید تا در صورت بروز هر گونه واکنش، سریع رسیدگی شود.*
*🔹حتماً کارت واکسن خود را از واکسیناتور دریافت کنید.*
*🔹دقت کنید که در کارت واکسن تاریخ تزریق، نوع واکسن، نوبت واکسن، شماره‌ سریال واکسن و نوبت‌دهی بعدی تزریق مشخص شده باشد.*
*🔹بعد از دریافت واکسن همچنان پروتکل‌های بهداشتی به ویژه استفاده از ماسک رعایت شود.*
*🔹به دلیل جلوگیری از کاهش اثر واکسن، تا سه روز از مصرف مواد نیکوتین‌دار (سیگار و قلیان) و مشروبات الکلی خودداری کنید.*

*🔺اقدامات لازم در مواجهه با عوارض جانبی واکسن*

*🔹عوارض خفیف: تب، لرز، بدن درد، بی حالی، کوفتگی، خستگی و سردرد هستند که یک تا سه روز بهبود می‌یابند. در این صورت علاوه بر نوشیدن مایعات از مسکن و تب‌بر استفاده و استراحت کنید.*
*🔹عوارض متوسط: عوارضی هستند که بیش از سه روز طول کشیده‌اند یا فرد دارای تب بالای ۳۸.۵ درجه و التهاب مفاصل است.*
*🔹در این صورت باید به پزشک مراکز جامع خدمات جامع سلامت مراجعه کنید.*
*🔹عوارض شدید: در صورت مشاهده عوارضی مانند علائم واکنش‌های شدید حساسیتی، تشنج، علائم مشکوک و  کم شدن سطح هوشیاری، فورا به بیمارستان مراجعه کنید.به امید ریشه کن شدن ویروس کرونا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۲۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

یا به جایی خبر مرگ پسر را نبرید
یا که بردید به تشییع، پدر را نبرید
پدری داغ جوان دید ملامت نکنید
روی زانو اگر افتاد شکایت نکنید
چون‌رمق نیست تکانی بدهد پایش را
پس بگیرید همه زیر بغل‌هایش را
نکند ناله که زد طبل برایش بزنید
جلوی چشم همه زشت صدایش بزنید
آی مردم جگر سینه زنان غم دارد
غم سنگین شب هشت محرم دارد
غم آن لحظه که ارباب به شهزاده رسید
ولدی گفت نشست و ز جگر ناله کشید
ای جوانمرد، جوانمرگ شدی یا نشدی؟
پیش پای پدر خویش چرا پا نشدی
داغ سنگین تورا شانه‌ی من تاب نداشت
تشنه بودی، پدر تشنه‌ی تو آب نداشت
 قوت چشم تر من، کمرم را نشکن
حرمت ریش من و اهل حرم را نشکن
نیزه نگذاشت که آه تو به پایان برسد
جان به لب‌های تو ای محتضر آسان برسد
مانده‌ام با تو و اینگونه گرفتار شدن
رشته رشته شده‌ای مثل عبای تن من
زخم‌های تنت از موی سرت بیشتر است
بردن پیکر تو کار هزاران نفر است
چشم زد قامت طوبای تورا چشم حسود 
پای جسم تو می‌افتادم  اگر عمه نبود😭

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۲:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*حکم اعدام به خاطر نوشتن «مرگ بر صدام»/ مورچه‌هایی که اسرای ایرانی را زنده‌زنده خوردند*

«حسین الله‌وردی» اهل میانه و ساکن تهران، یک بسیجی واقعی و پردل و جرأت بود و به خود این جرأت را داده بود که در دستشویی اسارتگاه بنویسد «مرگ بر صدام». بعثی‌ها با عصبانیت و خشونت وارد آسایشگاه شده و با کابل و باتوم به جان بچه‌ها افتادند و همه را  زیر ضربه‌های شدید لت و پار کردند. آن‌‌ها از ما خواستند عامل این کار را به آنها معرفی کنیم. ولی نمی‌دانستیم کار چه کسی است. هیچ کس دم برنیاورد و عراقی‌ها آن قدر زدند که خودشان خسته شدند و دو نفر از اسرا را که بهشان مشکوک شده بودند، با خود بردند. یکی‌شان مرد لاغر و میانسالی بود و دیگری نوجوانی نحیف و ساکت. بعثی‌ها این دو نفر را پس از شکنجه و اذیت و آزارهای بسیار به زندان انفرادی انداختند.

سلول انفرادی بعثی‌ها

سلول انفرادی تقریباً شش متر بود و تاریک و بدون کمترین روزنه. طوری که وقتی در انفرادی بودی، روز و شب را تشخیص نمی‌دادی. دیوارها و کف و سقف آن سیمانی بود؛ اسرایی که به انفرادی برده می‌شدند، با انواع شکنجه‌ها روبرو بودند و با پای برهنه آنجا نگه داشته می‌شدند؛ بعثی‌ها حتی پیراهن آنها را درمی‌آوردند تا از آن به عنوان بالش استفاده نکرده و لحظه‌ای استراحت نکنند.

بعد از بردن این دو نفر به انفرادی، دیدم حسین الله‌وردی که مردی کوتاه قد با چهره‌ای گندمی بود پیش ما آمد و گفت که می‌خواهد به یک چیزی اعتراف کند. حسین حالش اصلاً خوب نبود و رنگ و رویش پریده بود؛ وقتی علت را از او پرسیدیم گفت که نوشتن شعار در دستشویی کار من بوده و ادامه داد: هنوز هم از نوشتن آن شعار پشیمان نیستم اما از این ناراحتم که دوستانم را به جای من شکنجه می‌کنند و تصمیم گرفتم خودم را معرفی کنم.

به حسین گفتیم یکی دو روز دیگر آن دونفر را آزاد می‌کنند اگر تو بروی اعتراف کنی، حتماً تو را می‌کشند. هر چه اصرار کردیم حسین قبول نکرد و مصمم بود خود را معرفی کند. حسین آدرس خانه‌شان را به من داد و گفت: اگر زمانی آزاد شدی و من در جمع شما نبودم، پیش خانواده‌ام برو و به آن‌‌ها بگو چه ماجرایی پیش آمده و چه بلایی سرم آمده است.

حسین با بچه‌ها خداحافظی کرد و پیش بعثی‌ها رفت. عراقی‌ها حسین را حدود سه ماه در سلول انفرادی و تحت بدترین شکنجه‌ها قرار دادند. صدای آه و ناله حسین شب و روز داخل اساراتگاه می‌پیچید و عذابمان می‌داد. کار حسین از شکنجه و کابل و باتوم گذشته بود و قرار بود برای او تشکیل دادگاه بدهند و او را نه به عنوان یک اسیر بلکه به عنوان یک مجرم محاکمه کنند.

 یک روز مانده به وقت دادگاه حسین را پیش ما آوردند. باورکردنی نبود. حسین رنگش پریده و کاملاً عوض شده بود او می‌گفت: توی سلول که بودم بعضی وقت ها صدای شما را از محوطه اسارتگاه می‌شنیدم و دلم برایتان تنگ می‌شد. حتی وقتی صدای بشین و پاشو و شکنجه شما را می‌شنیدم دوست داشتم کنار شما باشم و همراه شماها شکنجه می‌شدم. حسین از روزهای سخت در سلول انفرادی می‌گفت و ما گریه می‌کردیم.

مورچه‌هایی که اسرای ایرانی را زنده زنده خوردند

روز بعد حسین را به همراه محمد شالچی که ارشد اسارتگاه بود به دادگاه نظامی بغداد بردند. بعد از سه روز شالچی تک و تنها به اسارتگاه آمد و حال و روز خوبی نداشت. بچه‌ها سراغ حسین را گرفتند، اما نتوانست حرفی بزند. شالچی نگاهی به اسرا انداخت و بغضش ترکید و گفت: بچه‌ها ناشکری نکنید و نگویید ما در جهنم هستیم. اینجا بهشت است. جهنم جایی بود که من و حسین رفتیم و من حسین را آنجا گذاشتم و تنها برگشتم. من و حسین را قبل از اینکه دادگاه ببرند در یک سلول آن قدر با کابل زدند که دیگر در سر و بدنمان جای سالمی باقی نماند. همه جای بدنمان کبود بود و از زخم‌هایمان خون می‌آمد. آن‌ها ما را در آن حال و روز تنها گذاشتند و رفتند.

دور و بر ما پر از اسکلت و خون خشک‌شده بود. به محض رفتن عراقی‌ها بی‌حال بر کف زمین افتادیم و چند لحظه بعد متوجه شدیم هزاران مورچه درشت به ما حمله کرده‌اند. تمام بدنمان پر از مورچه شده بود. وضعیت دیوانه‌کننده‌ای بود. مورچه‌ها زخم‌هایمان را به درد می‌آورند. سعی می‌کردیم مورچه‌ها را بکشیم، ولی تمامی نداشتند و از جای‌جای سلول بیرون می‌آمدند. حسین اصلاً حال خوبی نداشت. پیراهنش را بالا زد دیدم صدها مورچه به زخم‌هایش حمله کرده‌اند. در بدن حسین جای سالمی نبود. بعثی‌ها ما را تا صبح با مورچه‌ها در آن وضعیت تنها گذاشتند و تازه فهمیدم آن استخوان‌ها و اسکلت‌ها و خون‌های خشکیده آنجا چه می‌کنند. خدا می‌داند کدام آزادمردی خوراک مورچه‌ها شده بود.

حکم اعدام به خاطر نوشتن «مرگ بر صدام»

آن شب تا صبح نخوابیدم و صبح در یک دادگاه کاملاً کذایی حسین را محکوم به اعدام کردند و دوباره ما را به همان سلول برگرداندند و باز مورچه‌ها به جانمان افتادند. حسین دیگر هیچ تلاشی برای دور کردن مورچه‌ها نمی‌کرد. فردای آن روز یک دادگاه مضحک دیگر تشکیل دادند و حکم اعدام او به حبس ابد تقلیل یافت و بعد ما را از هم جدا کردند. شالچی دوباره حالش بد شد و شروع به گریه کرد. یکی از بچه‌ها پرسید: حالا حسین تا ابد در آن سلول می‌ماند؟ شالچی که بغض خفه‌اش می‌کرد، گفت: نمی‌دانم. اگر قرار باشد در آنجا بماند در کمتر از یک هفته مورچه‌ها او را می‌خورند. بعد از این ماجرا دیگر هیچ وقت نفهمیدیم بر سر حسین الله‌وردی چه آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۲:۲۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ویروس کرونا، یک پدیده ای بود تا خداوند قیامت را، که مردم فراموشش کردند، یاد آوری کند، عاقبت ما را در قیامت به تصویر کشیده است،در سوره عبس می فرماید:

يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ

ﺭﻭﺯﻱ ﻛﻪ ﺁﺩﻣﻰ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻰ  ﻛﻨﺪ ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ….(٣٤)

وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ

ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﭘﺪﺭﺵ….(٣٥) عبس

وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ

ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ(٣٦) الآن رفتار مردم شبیه روز قیامت، یعنی آینده است که در انتظار، آنهاست، این روزها مردم از ترس جان خود،از هم فرار می کنن،بهترین دوستان به یکدیگر دست نمی دهند مادر فرزندش را بغل نمی کند، پدر دست فرزند را نمی گیرد،کسی به دیدن یکدیگر نمی رود،حتی عزیزترین کس ما از دنیا برود جنازه اش را به ما نمی دهند غریبانه دفنش می کنن، مجالس ممنوع، اعمال عبادی تعطیل،  نماز جمعه دیگر مهم نیست، دعای کمیل زیارت عاشورا و دیگر بر نامهای دینی دست جمعی ممنوع ،نماز جماعت که این همه برایش ثواب گفته اند دیگر مهم نیست، رفتارهای اجتماعی، صله رحم دید و باز دید تعطیل، ارزان ترین لوازم نجات به بالا ترین قیمت، خلاصه هرکس تنها به فکر خودشه،  پس بیایم پیش از آنکه با خدا و دیگران تسویه حساب کنیم، با خود تسویه کنیم،در سوره قارعة می فرماید:

يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ

ﺭﻭﺯﻱ ﻛﻪ ﻣﺮﺩم [ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﮕﻲ ] ﭼﻮﻥ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﺍﻧﺪ(٤) امروز نشانه ای از روز قیامت است، خدایا، همه انسانها را درهر کیش و آیین هستند ، بیماریها یشان را شفا،  و از خزائن رحمت بیکران سایه ی لطف و محبتت را بر سر همه بگستران، و همه را به راه راست هدایت فرما،و عاقبت همه را ختم بخیر کن.

آمین یارب العالمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۳۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

داستان حضرت حبیب بن مظاهر چیست؟ وچه شدکه به اومقام ثبت زیارت  زائران امام حسین علیه السلام دادند؟
زمانی که امام حسین  علیه السلام کودکی خردسال بود ؛؛حبیب جوانی بیست ساله بود
اوعلاقه شدیدی به امام حسین داشت به طوری که هرجا امام حسین(ع) می رفت این  عشق وعلاقه او را به دنبال محبوب خود میکشید
پدر حبیب که  متوجه حال پسر شد 
از او پرسید: چه شده که لحظه ای از حسین(ع) جدانمی شوی ؟حبیب فرمود: پدر جان من شدیدا" به حسین علاقه دارم واین عشق وعلاقه مرا تاجایی می کشاند که  در عشق خودفنا میشوم 
مظاهر پدر حبیب رو به پسرکرد و گفت: حبیب جان آیا آرزویی داری؟حبیب فرمو.:بله پدرجان
چیست؟
حبیب عرض کرد اینکه حسین  مهمان ماشود.
پدر موضوع علاقه حبیب به امام حسین(ع) علیه السلام  را با مولای خود علی علیه السلام در میان گذاشت و از ایشان دعوت  کردکه روزی مهمان آنها شوند،امام علی علیه السلام مهمانی حبیب را با جان و دل قبول کرد
روزمهمانی فرا رسید حال و روز حبیب وصف نشدنی بود و برای دیدن حسین(ع) آرام و قرار نداشت بربالای بام خانه رفت واز دور آمدن حسین را به نظاره  نشست سرانجام لحظه دیدار سر رسید
از دور حسنین را به همراه پدر دید درحالی که 
سراسیمه ازبالای پشت بام پایین می آمد پای حبیب منحرف شد و از پشت بام به پایین  افتاد
پدر خود را به او رساند ولی حبیب جان دربدن نداشت پدرحبیب که نمی خواست مولایش را ناراحت ببیند بدن حبیب را در گوشه ای ازمنزل مخفی کرد و آرامش خود را نگه داشت 
امام علی علیه السلام از اینکه حبیب به استقبال آنها نیامده بود تعجب کرد
فرمود:مظاهر با علاقه ای که ازحبیب نسبت به حسین دیدم در تعجبم که چرا او را نمی بینم ؟!
پدر عذرخواهی نمود،گفت: او مشغول کاری است. 
امام دوباره سراغ حبیب را گرفت وحال او را جویا شد
اما این بارهم پدرحبیب همان جواب راداد
امام اصرار کرد که حبیب را صدا بزنند در این هنگام مظاهر از آنچه برای حبیب اتفاق افتاده را شرح داد
امام فرمود بدن حبییب  رابرای من بیاورید 
بدن بی جان 
حبیب را مقابل امام گذاشتن تا چشم امام به بدن حبیب افتاد اشکهایش سرازیر شد رو به حسین(ع) کردوفرمود:پسرم این جوان به خاطرعشقی که به شما داشت  جان داد
حال خود چه کاری در مقابل این عشق انجام می دهی؟ اشکهای نازنین حسین(ع) جاری شد دستهای مبارکش را بالا برد و از خدا خواست به احترام حسین(ع) و محبت حسین(ع) حبیب را بار دیگر زنده کند
در این هنگام دعای حسین مستجاب شد و حبیب دوباره زنده شد.
امام علی علیه السلام رو به حبیب کرد و گفت: ای حبیب به خاطرعشقی که به حسین(ع) داری خداوندبه شما کرامت نمود واین مقام  رفیع را به شما داد که هرکس پسرم حسین(ع)را زیارت کند نام او را در دفتر زائران حسین(ع) ثبت خواهی کرد.
به همین جهت در زیارت حبیب این چنین گفته شده 
سلام برکسی که دو بار زنده شد ودو بار از دنیا رفت🌴

💠ای حبیب تو را به عشق حسین(ع)قسم میدهم که هرکس این داستان را نشر دهد نام او را  در دفترزائران حسین(ع) ثبت کن🤲

📚منابع:
#منتخب طریحی
#مقتل خوارزمی
#منتهی الامال

*【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】*
🌲🌲🌲🌳🌳🌴🪴

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

❣خدای من... 

🌧استغفار میکنیم بخاطر تمام لحظاتی که در مکانهای مقدسه اعم از کربلا، نجف، مشهد، قم و مساجد مختلف نفس میکشیدیم و شکری به جای نیاوردیم..

🌧استغفار میکنیم برای همه بوسه هایی که بر گونه های عزیزانمان نشاندیم و دستهایی که به گرمی فشردیم و شکری به جای نیاوردیم..

🌧استغفار میکنیم برای همه میوه هایی که بی واهمه چیدیم و غذاهایی که بدون ترس خوردیم و شکری به جای نیاوردیم..

🌧استغفار میکنیم برای همه مهمانی ها و دورهمی هایی که بدون دل نگرانی دور هم جمع شدیم و شکری به جای نیاوردیم..

🌧استغفار میکنیم برای تمام لحظاتی که دکمه های گوشی، آسانسور، عابر بانک و کارت خوان را بدون الکل و دستکش و دستمال فشردیم و شکری به جای نیاوردیم..

🌧استغفار میکنیم برای همه نذری هایی که در ماه محرم با قاشق یکبار مصرف روی جدول کنار خیابان نشستیم و خوردیم و شکری به جای نیاوردیم..

🌧استغفار میکنیم برای تمام روزهای بی واهمه ای که با اتوبوس و مترو به مدرسه ، دانشگاه و محل کار میرفتیم و شکری به جا نیاوردیم..


🌧استغفار میکنیم برای ...

*✨اَسْتَغْفِرُ اللهَ ذَا الْجَلالِ وَالاِْكْرامِ مِنْ جَميعِ الذُّنُوبِ وَالاثامِ...✨*

❣معبود من..
از لحظه ای که به من جان بخشیدی تا لحظه ای که جانم میستانی..
برای همه نفس ها.. برای همه ثانیه ها.. برای تک تک دم ها و بازدم ها.. برای تک تک دیدنی ها و چشیدنی ها.. برای تک تک بوییدنی ها و لمس کردنی ها.. برای همه چیز و همه چیز..
هرآنچه که در خیال من هست و نیست..
هر نعمتی که من غافلم و تو میدانی..
استغفار میکنم به درگاهت..

❣خدایا...
بخاطر تمام گناهانم...بخاطر تمام حق هایی که خوردم و دم نزدم و بخاطر تمام کوتاهی هایم، در حقِّ خودت و صاحبین حق ... اِلهي اَلْعَفْوْ...

❣معشوق من..
تو را سپاس برای کرونا!
که هیچ هیاتی و هیچ اعتکافی و هیچ سخنرانی ای اندازه این موجود میکروسکوپی نمی توانست توجه ما را به سوی نعمت های بیکران تو و ناسپاسی های بی شمار ما جلب کند..!!

❣خدای من..
به حق قرآنت و به حق ۱۴ معصوم و انبیاء و صالحینت راه نجات از این بیماری را به پزشکان و متخصصان ما نشان بده..

🌟مخواه این چنین بی گدار و بی آمادگی ترک دنیا کنیم..

🌟مخواه که عاشقان حسینی و منتظران مهدی (عج) ات جز با شهادت در راهت به دیدار تو برسند..

🌟مپسند که بر سر مزارمان و در مجالس ختممان به جای روضه ی حضرت مادر و ذکر سیدالشهداء و یاد شهدا ، پچ پچ و ولوله ی ویروسی اینچنین باشد..!!

*🌟به حق این ماه عزیز ما را از شر تمام بلایا و آفات آخرالزمان محفوظ بدار...*
✨آمین

‌‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴

 
🔴عاقبت توهین به تربیت امام حسین علیه السلام!


✳️موسی به عبدالعزیز می گفت: مشهورترین و داناترین پزشک شهر بغداد در زمان حکومت هارون الرشید دکتری مسیحی به نام "یوحنا"بود،
🍃 او پزشک مخصوص هارون بود و هرگاه خلیفه بیمار می شد، او درمان می کرد.

✳️روزی یوحنا به نزد من آمد و گفت: تو را به حق پیامبرت و دینت قسم می دهم، بگو این کیست که قبرش در کربلا قرار دارد و مردم به زیارتش می روند؟ 

💠گفتم: او نوه پیامبر ما، امام حسین علیه السلام است. اما تو به من بگو چرا این سؤال را کردی و منظورت چه بود؟
 
🔆طبیب مسیحی گفت: مدتی قبل، شاپور خادم خلیفه مرا به نزد خود طلبید. چون به نزدش رفتم مرا برداشت و به خانه موسی بن عیسی که از خویشان خلیفه بود، برد.

🔴او حاکم شهری بود و به دستور خلیفه به بغداد آمد. او را دیدم که بیهوش بر رختخوابش افتاده است. 
☑️در پیش او طشتی بود که تمام احشاء و امعاء و محتویات شکمش در آن ریخته بود.

🔻شاپور از خدمتکار موسی پرسید: چگونه این بلا بر سرش آمد؟ 

🔹خدمتکار جواب داد: یک ساعت قبل، امیر در نهایت سلامتی و خوشی بود و با ندیمان و دوستان خود صحبت می کرد. شخصی از بنی هاشم نیز در مجلس حاضر بود. 

♦️او گفت: من بیماری شدیدی داشتم و هر کار کردم، بیماری ام بهبود نیافت. تا اینکه شخصی به من گفت: اگر از تربت امام حسین استفاده کنی شفا می یابی. من نیز چنین کردم و عافیت یافتم. 

⚡️موسی به مرد هاشمی گفت: آیا از آن تربت هنوز چیزی نزد تو باقی مانده است؟ 
مرد هاشمی گفت: آری. پس از آن کسی را فرستاد تا آن تربت را آورد. 

🔥موسی (از روی تمسخر و بی احترامی) تربت را گرفت و روی آن نشست،مدتی نگذشت که ناگهان موسی فریاد کشید: سوختم! سوختم! طشت بیاورید!

⚡️ ما برایش طشت آوردیم. او به قدری استفراغ کرد که تمام احشای بدنش بیرون ریخت پس از آن ندیمان به خانه هایشان باز گشتند و مجلس شادی مبدل به عزا شد.

🍀طبیب مسیحی ادامه داد: شاپور به من گفت، بیا او را معاینه کن، شاید بتوانی درمانش کنی، من چراغی طلبیدم و با دقت به محتویات طشت نگاه کردم.

‼️ دیدم جگر و دل و تمام احشای امیر در طشت افتاده است. با تعجب گفتم: هیچ کس نمی تواند او را معالجه کند مگر حضرت عیسی مسیح که مرده را زنده می کرد.

🚫سرانجام به هنگام سحر، امیر به جهنم واصل شد.
🔆یوحنا با اینکه مسیحی بود، مدتها به کربلا می رفت و قبر حضرت سیدالشهداء علیه السلام را زیارت می کرد. بعد از مدتی، از عقیده خود برگشت و مسلمانی نیکوکار و پرهیزکار گردید.

📕گناهان کبیره ج۲ص ۵۳۳

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۱:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

یکی از شیعیان در بصره سالی ده شب در خانه اش دهه عاشورا روضه خوانی می کرد این بنده خدا ورشکست شد و وضع زندگی اش از هم پاشیده شد حتی خانه اش را هم فروخت .

نزدیک محرم بود با همسرش داخل منزل روی تکه حصیری نشسته بودند یکی دو ماه دیگر بنا بود خانه را تخلیه کنند، و تحویل صاحبخانه بدهند و بروند.

همسرش می گوید: یک وقت دیدم شوهرم منقلب شد و فریاد زد.

گفتم : چه شده ؟ چرا داد می زنی ؟

گفت : ای زن ما همه جور می توانستیم دور و بر کارمان را جمع کنیم ، آبرویمان یک مدت محفوظ باشد، اما بناست آبرویمان برود. گفتم : چطور؟ گفت : هر سال دهه عاشورا امام حسین (ع ) روی بام خانه ما یک پرچم داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم می آیند ما هم وضعمان ایجاب نمی کند و دروغ هم نمی توانیم بگوئیم آبرویمان جلوی مردم می رود. یکدفعه منقلب گردید، گفت : ای حسین (ع) مپسند آبرویمان میان مردم برود، قدری گریه کرد.

همسرش گفت : ناراحت نباش یک چیز فروشی داریم . گفت : چی داریم ؟ گفت : من هیجده سال زحمت کشیدم یک پسر بزرگ کردم پسر وقتی آمد گیسوانش را می تراشی ، و فردا صبح دستش را می گیری می بری سر بازار، چکار داری بگوئی پسرم است ، بگو غلامم است .

و به یک قیمتی او را بفروش و پولش را بیاور و این چراغ محفل حسینی را روشن کن .

مرد گفت : مشکل می دانم پسر راضی بشود و شرعاً نمی دانم درست باشد که او را بفروشیم یا نه . زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضیه را پرسیدند، علماء گفتند: پسر اگر راضی باشد خودش را در اختیار کسی بگذارد اشکالی ندارد، و بعد از سؤ ال بر گشتند خانه .

یک وقت دیدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد، پسر می گوید. وقتی وارد منزل شدم دیدم مادرم مرتب به قد و بالای من نگاه می کند و گریه می کند، پدرم مرتب مرا مشاهده می کند اشک می ریزد گفتم : مادر چیزی شده ؟ مادر گفت : پسر جان ما تصمیم گرفته ایم تو را با امام حسین (ع ) معامله کنیم .

 

 

پسر گفت : چطور؟ جریان را نقل کردند پسر گفت : به به حاضرم چه از این بهتر. شب صبح شد گیسوان پسر را تراشیدند، پدر دست پسر را گرفت که به بازار ببرد پسر دست انداخت گردن مادرش (مادر است و اینهم جوانش است ) پس یکمقدار بسیار زیادی گریه کردند و از هم جدا شدند. پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قیمتی که گفت ، تا غروب آفتاب هیچکس نخرید، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم می برمش خانه یکدفعه دیگر مادرش او را ببیند فردا او را می آورم و می فروشم .

تا این فکر را کردم دیدم یک سوار از در دروازه بصره وارد شد و سراسیمه نزد ما آمد بمن سلام کرد جوابش را دادم . فرمود: آقا این را می فروشی ؟ (نفرمود غلام یا پسرت را می فروشی ) گفتم : آری . فرمود: چند می فروشی ؟ گفتم : این قیمت ، یک کیسه ای بمن داد دیدم دینارها درست است .

فرمود: اگر بیشتر هم می خواهی بتو بدهم ، من خیال کردم مسخره ام می کند. گفتم : نه . فرمود: بیا یک مشت پول دیگر بمن داد. فرمود: پسر جان بیا برویم . تا فرمود پسر بیا برویم ، این پسر خود را در آغوش پدرش انداخت ، مقدار زیادی هم گریه کرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بیرون . پدر می گوید: آمدم منزل دیدم مادر منتظر نتیجه بود گفت : چکار کردی ؟ گفتم : فروختم .

یک وقت دیدم مادر بلند شد گفت : ای حسین (ع) به خودت قسم دیگر اسم بچه ام را به زبان نمی برم . پسر می گوید: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شدیم بغض راه گلویم را گرفته بود بنا کردم گریه کردن ، یک وقت آقا رویش را برگرداند، فرمود: پسر جان چرا گریه می کنی ؟ گفتم آقا این اربابی که داشتم خیلی مهربان بود، خیلی با هم الفت داشتیم ، حالا از او جدا شدم و ناراحتم .

فرمود: پسرم نگو اربابم بگو پدرم . گفتم : آری پدرم . فرمود: می خواهی برگردی نزدشان ؟ گفتم : نه . فرمود: چرا؟ گفتم : اگر بروم می گویند تو فرار کردی . فرمود: نه پسر جان ، برو پائین من را پائین کرد، فرمود: برو خانه . گفتم : نمی روم ، می گویند تو فرار کردی .

فرمود: نه آقا جان برو خانه اگر گفتند فرار کردی بگو نه ، حسین مرا آزاد کرد. یک وقت دیدم کسی نیست . پسر آمد در خانه را کوبید مادر آمد در را باز کرد. گفت : پسرجان چرا آمدی ؟ دوید شوهرش را صدا زد گفت : بتو نگفته بودم این بچه طاقت نمی آورد، حالا آمده .

پدر گفت : پسر جان چرا فرار کردی ؟ گفتم : پدر بخدا من فرار نکردم . گفت : پس چطور شد آمدی ؟ گفتم : بابا حسین ع آزادم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

گفتم غم تو دارم
گفتا کرونا دارم
😷😷😷😷
گفتم که ماه من شو
گفتا نفس ندارم
😷😷😷😷
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا برو عقبتر احساس سرفه دارم
😷😷😷😷
گفتم که برخیالت راه نظر ببندم
گفتاچقدر نفهمی من حوصله ندارم
😷😷😷😷😷
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر شوی گم آسودگی بیابم
😷😷😷😷😷
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا که حس و حال شعر و سخن ندارم
😷😷😷😷
گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت
گفتا به لب نبوسم چونکه کرونا دارم
😷😷😷🤧
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟
گفتا چه گویی ازدل؟ من درد سینه دارم
😷😷🤒🤒🤒
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا مرا بغل کن تا جان تو در آید!!!
😷😷😷😷😷😷😷😷😂😂😂

😂😂😂

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۳:۳۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

حسین‌مان را پس بدهید!

رحیم قمیشی

امروز برای کاری رفته بودم خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه. صدای نوحه‌ سراییِ بلندی شنیدم که صدا دائم نزدیک می‌شد، اما دسته‌ای دیده نمی‌شد!
کمی بعد پنج شش ون سبز رنگ مسافرکش را دیدم که روی هر کدام چند بلندگو نصب کرده بودند، و همه همزمان یک نوحه را پخش می‌کردند.
راننده‌های ون‌ها بی‌خیال، رهگذران خیابان بی‌حوصله، ترافیک مختل، هیچکس یک همراهی کوچکی با بلندگوها نکرد!

چند میلیون پول در نهادی باد کرده بود، ردیف بودجه‌اش تبلیغات برای امام حسین بوده، و حالا نانی شده بود برای راننده‌های ون‌ها و چند دلال و کارمندی که سر ماه گزارشی مفصل بدهند؛ ما برای امام حسین آن پول را خرج کردیم، پول نفت را. پول این ملت درمانده را.

نمی‌خواستم بگویم چند دقیقه قبل از آن، از جلوی داروخانه ۱۳ آبان، خیابان کریمخان رد شده و جمعیت گرفتار و انبوه را انجا دیده بودم. دختری که پلاستیک بزرگ دارو را گرفته بود و با چنان شتاب و اضطرابی از لابلای ماشین‌ها می‌گذشت که می‌توانستی با همه وجود حس کنی چقدر پدر یا مادر بیمارش را دوست دارد.
پیرمردی که همسرش را همراهش اورده بود و یخدانی در دستش، تا دارو را بگذارد داخل آن، خنک برساندش بیمارستان.
دلم گرفته بود. و حالا ماشین‌ها و بلندگوها شده بودند عزاداران حسین و حلال مشکلات!
شده بودند غصه‌ای بر غصه‌هایم، دردی بر دردهایم.

هزار و سیصد سال از شهادت حسین می‌گذرد، کجا حکومتی جرأت کرده بگوید من وارث و عزادار حسینم. جز آنکه بخواهد آبروی او را ببرد.

من دلم برای همان امام حسین خودم تنگ شده.
امام حسینی که اگر می‌شنید مردم گرفتار بیماری مهلکی شده‌اند به خود می‌پیچید و از مردم حلالیت می‌خواست، اگر سهمی اندک داشته در بیماری آنها.
امام حسینی که اگر با امیرالمومنین یزید ساخت و پاخت می‌کرد دُر و گوهر بود که به پایش ریخته می‌شد. اما او نخواست لعنت ابدی همراهی ظلم را نصیب خودش کند.
امام حسینی که به یارانش می‌گفت آنها با من کار دارند، شما بروید، مبادا کشته شوید!
امام حسینی که فقرا دوستش داشتند و او فقرا را
آخر آن حسین چه ربطی به حکومت دارد!؟

من حسینم را می‌خواهم، همان حسین کودکی‌هایم را که با یک شمع می‌شد برایش عزا گرفت.
من حسینم را می‌خواهم، همان که بدون رادیو تلویزیون، بدون بلندگوهای گوشخراش، بدون نعره‌های مداحان، دل‌مان را می‌برد.
من همان حسینم را می‌خواهم، حسینی که هیچ انس و الفتی با حکومتگران نداشت، حتی اگر حاکم ادعا می‌کرد وارث پیامبر است!

آن حسین را به من پس بدهید.
حسین را از زندان حکومت در بیاورید. شال‌هایی را که به اجبار گردن سربازها انداخته‌اید دربیاورید، چرا نمی‌فهمید این حسین شما آن حسین‌ ما نیست.
حسین شما آبروی حسین ما را هم برده!
چرا نمی‌فهمید حسین با خطاکارانِ قدرتمند اصلا میانه‌ای ندارد...

حسین ما، همدم آن پیرزنی است که واکسنش نرسیده و می‌داند بودجه واکسن او و بودجه دارویش رفته خرج موشک شده. جوانش را نمی‌گذارد بیرون برود می‌ترسد کرونا بگیرد. می‌گوید تو نباشی من چه کنم!
حسین ما همدرد آن پیرمردی است که می‌دود از این داروخانه به آن داروخانه، دارویش نیست اما همه به او گفته‌اند بگردی پیدا می‌شود، التماس کنی شاید بدهند! حسین ما با او به گریه نشسته.

حسین هم‌خانه آن سرپرست خانواده بیکاری است که نمی‌داند به چه کسی باید نفرین کند، این سرنوشت بدش را.
حسین ما از بوی تفرعن و تکبر شما بدش می‌آید.
حسین ما اصلا هم آوازی حاکمان بی‌درد را نمی‌خواهد.

حسین را مظلومیتش، عاشقمان کرد
همان حسین را پس بدهیدمان
حسین را نگیرید از ما
بگذارید در تنهایی‌مان
در بی‌کسی و درماندگی‌مان
او را داشته باشیم!
بگذارید با او بگوییم؛
آخرش که مرگ است
مرگ با عزت، هزار بار بهتر است
از زندگی با ذلت

مداح‌های حکومتی!
مردان سیاسی کار!
دین فروشان به دنیا!
حسین را بگذارید برای ما بماند
حسین ما را پس بدهید
ما حسین‌مان را می‌خواهیم..‌.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۳:۳۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

چند ویژگی منحصر به فرد امام حسین علیه السلام:

 

🖤تنها امامی که شش ماهه به دنیا آمدند

 

🖤تنها امامی که از هیچ بانویی شیر نخوردند و تغذیه ی ایشان تنها  توسط پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صورت گرفته است

 

🖤تنها امامی که روز ولادتشان،پدر و مادر و جد و نزدیکانشان برای ایشان گریه کردند

 

🖤تنها امامی که در معرکه ی جنگ به شهادت رسیدند

 

🖤تنها امامی که در دعای توسل ازایشان به عنوان (ایّها الشهید) یاد شده با اینکه همه ی ائمه ی ما شهید شده اند.

 

🖤تنها امامی که اربعین و زیارت اربعین دارند

 

🖤تنها امامی که قبر مطهرشان بیش از ده بار توسط ظالمان خراب شد تا اثری از آن باقی نمانَد!! اما همچنان پابرجاست

 

🖤تنها امامی که بدون غسل و کفن دفن شدند

 

🖤تنها امامی که سر مبارکش از بدن جدا شد.

 

🖤تنها امامی که تشنه لب با هزاران زخم تیر و نیزه و شمشیر و سنگ بر بدن به شهادت رسیدند

 

🖤تنها امامی که بعد از شهادتش،خانواده اش اسیر شدند.

 

🖤تنها امامی که پدر و مادر و 9 نسلش معصوم بودند.

 

🖤تنها امامی ک تولدش در ماهی است ک هیچ شهادتی درآن نیست و شهادتش در ماهی است که هیچ تولدی درآن نیست

 

🖤تنها امامی که خوردن خاک قبرش اشکال ندارد

 

🖤تنها امامی که دعا تحت قبه ی ایشان به اجابت می رسد

 

🖤تنها امامی که امام زمان شبانه روز حداقل دو مرتبه  بر او گریه می کند!

 

🖤تنها امامی که سرعت و وسعت کشتی نجاتش از سایر امامان بیشتر است

 

🖤تنها امامی که یک در بهشت به نام اوست: باب الحسین

 

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۴۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پدرم میگفت:

محبتت را به برگ ها سنجاق مزن

که باد با خود می بَرد ...

محبتت را به آب جویی بریز

که با ریشه ها عجین شود ...

ریشه ها هرگز اسیر باد نیست ...

 

مادرم میگفت:

پروانه ی محبتت را

به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد ...

محبتت را به خانه ی دلی بنشان

که خیال بیرون شدن ندارد ...

 

و یاد معلمم بخیر...

هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:

نقطه سر خط ...

مهربان تر از خودت

با دیگران باش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۳۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

‍ ‌ ⚡️مادر که می شوی تمام زندگیت می شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت...

 

⚡️مادر که می شوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات...

 

⚡️مادر که می شوی غم و اندوه و شادی ات هم، رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت...

 

⚡️مادر که می شوی کوه های تمام عالم بر سرت خراب میشود وقتی به اندازه نیش سوزنی در پای فرزندت میرود…

 

⚡️مادر که می شوی صبور میشوی و باحوصله انگار نه انگار که تا همین دیروز بی حوصله ترین آدم روی زمین بودی...

 

⚡️مادر که می شوی ذوق زده ترین انسان دنیا میشوی با هر کار عادی فرزندت...

 

⚡️مادر که می شوی نگاهت هم مادرانه می شود، عمیق و دقیق و عاشق و اشکبار...

 

⚡️و مادر که می شوی دلت تنگ میشود برای مادرت و روزهایی که یادت نمی آید در دلش چه ها گذشته...

 

✅تقدیم به مادران مهربان سرزمینم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

#داستان_کوتاه

 

دو "فرشته" مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.

 

این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند، فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.

 

وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کار را کرده، پاسخ داد؛ "همه امور بدان گونه که می نمایند، نیستند!"

 

شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند، بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

 

صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند، گاو آنها که تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.

 

فرشته جوان "عصبانی" شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟

خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد!

 

فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار "کیسه ای طلا" وجود دارد، از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان "مخفی" کردم.

 

دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودم، "فرشته مرگ" برای گرفتن "جان" زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم!

 

"همه امور به دان گونه که نشان می دهند، نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

 

پس به گوش باشید؛

"شاید کسی که زنگ در خانه تو را می زند فرشته ای باشد"

"و یا نگاه و لبخندی که تو بی تفاوت از کنارش می گذری، آنها باشند که به دیدار اعمال تو آمده اند!"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅داستان مردی که می‌خواست صدقه دهد ولی وسوسه مادر شیطان‌ها مانع او شد!

 

⚡️در يك سال قحطی شد، در همان وقت واعظی در مسجد بالای منبر می‌گفت:

كسی كه بخواهد صدقه بدهد، هفتاد شيطان به دستش می‌چسبند و نمی‌گذارند كه صدقه بدهد.

 

⚡️مؤمنی اين سخن را شنيد و با تعجب به دوستانش گفت:

صدقه دادن كه اين حرفها را ندارد، من اكنون مقداری گندم در خانه دارم، می‌روم آن را به مسجد آورده و بين فقرا تقسيم می‌كنم.

 

⚡️با اين نيت حركت كرد و به منزل خود رفت. وقتی همسرش از قصد او آگاه شد شروع كرد به سرزنش او، كه در اين سال قحطی رعايت زن و بچه خود را نمی‌كنی؟

شايد قحطی طولانی شد، آن وقت ما از گرسنگی بميريم و...

خلاصه به قدری او را ملامت و وسوسه كرد تا سرانجام مرد مؤمن دست خالی به مسجد بازگشت.

 

⚡️از او پرسيدند چه شد؟

ديدی هفتاد شيطان به دستت چسبيدند و نگذاشتند!

 

⚡️مرد مؤمن گفت:

من شيطانها را نديدم ولی مادرشان را ديدم كه نگذاشت اين عمل خير را انجام دهم!

 

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: يا علی!

آيا می‌دانی كه صدقه از ميان دست‌های مؤمن خارج نمی‌شود مگر اينكه هفتاد شيطان به طريق مختلف او را وسوسه می‌كنند تا صدقه ندهد.

 

   📚وسايل الشیعه ج۶، ص۵۶۷

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

✅اگر بگویند فردا خواهی مرد، چه می‌کنی؟

 

ثروت و ساختمان‌های یک شهر را به تو ببخشند آیا خوشحال می‌شوی؟

 

اگر تو را حاکم آن مملکت قرار دهند آیا قبول می‌کنی؟

 

اگر بهترین لحظات و خوش‌ترین برنامه‌ها را اجرا کنند شاد می‌شوی؟

 

اگر بهترین غذا و خوردنی‌ها را برایت آماده کنند می‌خوری

 

اگر بهترین فیلم و موسیقی را بیاورند گوش می‌دهی؟

 

اگر بهترین سیما و چهره را به تو عطا کنند در آینه به آن می‌نگری؟

 

گمان کن مرده‌ای اهل و فرزندان بر تو گریه می‌کنند.

 

گمان کن در غسالخانه مرده‌شور تو را غسل می‌دهد.

 

گمان کن بر تو سدر و کافور می‌ریزند و تو را خوشبو می‌کنند.

 

گمان کن لباس‌های تنت را کنده و کفن سفید بر تو انداخته‌اند.

 

گمان کن تو را در تابوت گذاشته و چهار طرف آن را گرفته و به سوی قبرستان می‌برند.

 

گمان کن امام بر تو نماز میت می‌خواند و آخرین تکبیرات را ادا می‌کند.

 

گمان کن تو را در قبر گذاشته و خشت بر دروازه آن می‌گذارند.

 

گمان کن بر تو خاک می‌ریزند.

 

گمان کن اینک در قبر تنها و بی‌کس در تاریکی آن مکان دراز کشیده‌ای.

 

گمان کن اینک نکیر و منکر از تو سؤال می‌کنند.

 

یقین کن که این سلسله کارها و عملیات را روزی تجربه خواهی کرد همان گونه که دوستان تو جلوتر از تو و پادشاهان و قدرتمندان تجربه کردند و ما هر روز به این اصل مکتوب نزدیکتر می‌شویم.

 

قدم به قدم، سال به سال، ماه به ماه، هفته به هفته، ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیکتر می شویم.

 

﴿قُلۡ إِنَّ ٱلۡمَوۡتَ ٱلَّذِي تَفِرُّونَ مِنۡهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِيكُمۡ﴾

[الجمعة: 8

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۷:۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت.

همسرش او را تحریک کرد به دریا برود،

شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.

مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.

قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.

او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.

او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟

همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری میکرد،

پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش بود.

پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟

او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم انداخته است،

پادشاه آن ماهی را به زور از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.

او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.

پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه خود میبالید که چنین صیدی نموده است.

همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد، خاری به انگشتش فرو رفت،درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد...

پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال سپری گشت.

پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.

وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد...

پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین گرفتار شده است.

پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.

بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.

پادشاه به او گفت:

-آیا مرا میشناسی...!؟

-آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.

-میخواهم مرا حلال کنی.

-تو را حلال کردم.

-می خواهم بدانم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم، چه گفتی ؟

 

گفت به آسمان نگاه کردم و گفتم :

پروردگارا!

او قدرتش را به من نشان داد،

تو هم قدرتت را به او نشان بده!

 

 @Manokhoda5    👈

@Faghatkhodap  👈

@Takhodarahinist10

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دکتری به خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول می کنم که مادرت به عروسی ما نیاید.

 

آن جوان به فکر فرو رفت و نزد یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت.

در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تأمین کند، در خانه های مردم رخت و لباس می شست.

 

حالا دختری که خیلی دوستش دارم، شرط کرده است که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است.

این موضوع مرا خجالت زده کرده و بر سر دوراهی مانده ام، به نظرتان چه کار کنم؟

 

استاد به او گفت از تو خواسته ای دارم، به منزل برو و دستان مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و به تو می گویم چه کار کنی.

 

جوان به منزل رفت و با حوصله دستان مادرش را در دست گرفت که بشوید ولی ناخودآگاه اشک بر روی گونه هایش سرازیر شد، زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباس های مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته بودند را دید؛ طوری که وقتی آب را روی دستان مادر می ریخت، از درد به لرزه می افتاد.

 

پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت ممنونم که راه درست را به من نشان دادید.

من مادرم را به امروزم نمی فروشم، چون او زندگی اش را برای آینده من تباه کرده است.

 

✅برای سلامتی تمام مادران صلوات

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گلی همیشه بهار خفته در چمن است
شهید راه دفاع از حریم  وطن است
به پاسداری این خاک رفته است اردلان
که نام‌ او جاودان در این خاک کهن است
شعر: نوری بلوکات

زندگینامه شهید اردلان ساوجی
در پانزدهمین روز اردیبهشت ۱۳۴۲ همزمان با طراوت بهاری و شکوفا شدن طبیعت کودکی در خانواده ساوجی به دنیا آمد که نوید آینده ای روشن را به همراه داشت و نام او را اردلان به معنای (درستی و راستی) نهادند دوران کودکی را در کنار اعضای خانواده که متشکل از دو برادر و یک خواهر بود سپری کرد همجواری محل سکونت شهید اردلان با پیست اسکی بین المللی شمشک باعث شد که در کنار برادران و مربیان محلی از همان کودکی به این ورزش روی بیاورد با رسیدن به سن هفت سالگی دوران دبستان را در شمشک مشغول شد و همزمان به ورزش اسکی می‌پرداخت و دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در شمشک گذراند . شهید اردلان علاوه بر ورزش  اسکی یک والیبالیست حرفه ای بود و یکی از والیبالیست های خوب منطقه رودبار قصران و شمشک بشمار میرفت. پدر شهید اردلان مرحوم حجت الله ساوجی  در سال ۱۳۶۰ دار فانی را وداع گفت و شهید اردلان در عنفوان جوانی در کنار مادر مهربان و زحمتکش خود زندگی را سپری کرد این جوان برومند و ورزشکار در سال ۱۳۶۲ در سن بیست سالگی موفق به اخذ مدرک مربیگری اسکی از فدراسیون اسکی شد و بعد از شرکت در مسابقات انتخابی تیم ملی به عنوان عضو تیم ملی اسکی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد لذا بیشترین وقت خود را صرف بالا بردن توانایی خود در اسکی  و آموزش جوانان منطقه کرد. این شهید بزرگوار مدتی بعد از اخذ مدرک دیپلم به خدمت مقدس سربازی اعزام شد تا همانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم در دفاع از میهن اسلامی انجام وظیفه نماید لذا بعد از طی دوره آموزشی به منطقه عملیاتی غرب کشور اعزام شد و همزمان عضو تیم ملی اسکی نیروهای مسلح کشور در مسابقات مختلف نیروهای مسلح شرکت و افتخار آفرینی کرد .و در نهایت در روز پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۶ در منطقه سردشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و جسم خاکی این شهید گرانقدر در جوار آستان مقدس امامزاده محمد ع شمشک بخاک سپرده شد. در حال حاضر مدارس اسکی پیستهای بین المللی شمشک و توچال به نام این قهرمان ارزشمند کشورمان نامگذاری شد. روحش شاد و یادش گرامی..
باتشکر از برادر مرتضی ساوه شمشکی در ارائه اطلاعات زندگینامه شهید.
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۸:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

پروا نکرد لحظه ای از التهاب‌ها
ره گم نکرد در گذر از پیچ و تاب‌ها
موسی شد و دل به هیاهوی نیل زد
دلخوش نشد به وعده‌ی آبِ سراب‌ها
راه «جهاد»، طی کردکه راه عشق بود
راه حسین (ع) و راه تمام ثواب‌ها
جانش فدای انقلاب و کشورش شده 
خونش شده پایه‌ی این انقلاب‌ها

خلاصه ای از زندگینامه شهید والامقام موسی پرتابیان
جهادگرشهید موسی پرتابیان در سال ۱۳۳۲در شهرستان کلاچای استان گیلان بدنیا آمد و در  اوایل دهه پنجاه شمسی جهت انجام خدمت در مجتمع آ-اس-پ از شهرستان کلاچای به شمشک مهاجرت نمود.و با پیوند ازدواج و وصلت با خانواده شمشکی ماندگاری اش در دیار مابیشتر شد.همزمان با اوج گیری قیام مردم بر علیه رژیم طاغوت به صف انقلابیون پیوست وبا حضور مستمر درتظاهرات نقش فعالی ایفا می نمود. در روز بیستم بهمن سال 1357 در خیابان دماوند-ایستگاه فرودگاه با کمین وغافلگیری یک سرباز مسلح گارد شاهنشاهی را خلع سلاح مینماید و با جوانمردی سرباز مذکور را با دادن لباس شخصی فراری میدهد و سلاح به غنیمت گرفته شده را شبانه به دفتر مرحوم آیت اله طالقانی تحویل میدهد.
   شهید پرتابیان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با حضور در جهاد سازندگی در مناطق مختلف کشور به انجام خدمت می پردازد و با شروع جنگ تحمیلی به صف سنگر سازان بی سنگر درجهاد سازندگی می پیوندد.ودر مناطق مختلف عملیاتی جنوب و غرب تلاش ارزنده ای داشته و بالاخره در مرداد 1366در محور سقز-بانه  با کمین مزدوران کومله جنایتکار اسیر گشته و با قساوت وبیرحمی او را در درون خودروی خدمت طناب پیچ نموده و با بنزین به آتش می کشند.
     پیکر مطهر آن شهید بزرگوار پس از یک هفته به زادگاهش منتقل و در آنجا به آغوش سرد خاک سپرده شد. از آن شهید گرانقدر سه فرزند دختر به یادگار مانده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
با تشکر از حاج جواد شمشکی جهت ارائه اطلاعات زندگی شهید
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۷:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |