|
✨ شیطان از مأموریت که برگشت،خوشحال بود! سربازش پرسید: گمراه ڪردن این شیعیان چه فایده ای دارد؟ ابلیس جواب داد: امام اینها ڪه بیاید، روزگار ما سیاه خواهد شد؛ اینها که گناه می ڪنند، امامشان دیرتر می آید...
✨امام زمان (عج): اگر شیعیان ما که خداوند توفیق طاعتشان دهد در راه ایفای پیمانے ک بر دوش دارند، همدل می شدند، ملاقات ما از ایشان به تأخیر نمےافتاد، و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان می گشـت
📚 بحارالانوار.ج۵۳.ص۱۷۷
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ساعت ۲:۳۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت امام زمان را داشت. مدتها ریاضت کشید و کوشید ولی نشد. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف رو آورد، اما نتیجه نگرفت.
روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر بروی». او نیز رفت و در آنجا چلّه گرفت و به ریاضت مشغول شد. روزهای آخر بود که به او گفتند: «الان امام زمان، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند». سریعا به آنجا رفت. وقتی رسید دید امام زمان نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز میگویند. سلام کرد، حضرت پاسخ دادند و اشاره به سکوت کردند.
دید پیرزنی قد خمیده با عصا آمد و قفلی را داد و گفت: اگر ممکنه برای رضای خدا این قفل را از من سه شاهی بخرید که به سه شاهی پول محتاجم. پیرمرد قفل را دید سالم است و گفت: این قفل هشت شاهی ارزش دارد... من کلید این قفل را میسازم و ده شاهی، قیمتش خواهد بود! پیرزن گفت: نه، نیازی ندارم.
پیرمرد با سادگی گفت: تو مسلمانی، من هم مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقت را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم سود ببرم، به هفت شاهی میخرم، زیرا بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافیست. باز تکرار میکنم: قیمت واقعی آن هشت شاهی است، چون من کاسبم و باید سود ببرم، یک شاهی ارزانتر میخرم! پیرزن باورش نمیشد. پیرمرد هفت شاهی به او داد و قفل را خرید.
همین که پیرزن رفت، امام به من فرمودند: «این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جِفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار... همه میخواستند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمیگذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی میکنم.» التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ساعت ۲:۳۷ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
آية الکرسی بخوان زیرا:
✨خواندن آن هنگام خروج از منزل، هفتاد هزار فرشته نگهبان شما ميشوند. ✨هنگام ورود به منزل، قحطی و فقر و بدبختی هرگز به منزلتان نمی آيد. ✨خواندن بعد از وضو،شخصيت شما را 70درجه بلند مرتبه تر ميسازد. ✨خواندن قبل از استراحت، فرشته ها تمام شب را محافظتان خواهند بود. ✨خواندن بعد از نماز واجب، فاصله شما تا بهشت فقط مرگ است.
پخش اين پيام زيبا صدقه جاريه است.
✨اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ✨
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۵۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت : آقا اجازه یک با یک برابر نیست ... معلم که بهش بر خورده بود گفت : بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست ...
اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت !!! دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت :
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه ؛ شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه ....
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...؟؟؟
محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم ...؟؟؟
شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر 3 ماه یک بار کفش میخره و اما من 3 سال یه کفش و میپوشم ...؟
حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و ...؟؟؟
معلم اشک هاش و پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت :
" یک با یک برابر نیست ... "
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
❁﷽❁
یا صدای قرآن و ذکر و صلوات بلند شود*
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
روز قیامت شد و صاحبِ صور اومد به میدون و دمید تو شیپور مُرده ها از تو قبراشون پا شدن منتظر محشر کبرا شدن
صف کشیدن، وقت حساب کتاب شد وقت مکافات و سؤال جواب شد برزیلی، پانامایی، تونسی امریکایی، فرانسوی، قبرسی
هر کدوم از یه قوم و ملیّتی وایساده بودن با چه کیفیّتی! ایرونیا هم تهِ صف وایسادن از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!
یهو خدا از اون بالا صدا کرد ایرونیا رو از تو صف جدا کرد سپرد اونا رو دستِ یه فرشته گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته
خارجیا که صحنه رو می دیدن مثل فنر بالا پایین پریدن شاکی شدن، حوصله شون سر اومد صدای اعتراضشون در اومد
گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟! حساب کتابِ این جماعت چی شد؟! از تو بعیده پارتی بازی کنی فقط یه عده ای رو راضی کنی!
اینجوری که رفتن و صف خالی شد معلومه پرونده ها ماسمالی شد..! خدا که دید یه ذره اوضا پَسه به مُرده های معترض گفت بسه
این ایرونیا که توی صف بودن تموم عمرشون توی کف بودن! یه سر سوزن دل خوش نداشتن تو دلاشون بذر امید نکاشتن
تموم عمرشون مُعطّل بودن تو هر چیزی از آخر اول بودن! هر چی برای تفریح عُموم بود برای این بیچاره ها حروم بود!
شادیاشونو قدغن می کردن جوونا رو سوار وَن می کردن! درسته که قانوناشون صوری بود ولی بهشت رفتنشون زوری بود!
یکی نشسته بود و غُرغر میکرد تموم فیلماشونو سانسور می کرد! تقویمشون همش عزاداری بود جمعه تا جمعه گریه و زاری بود
لذت زندگی رو کشک میدیدن ثوابُ تنها توی اشک میدیدن نه دیسکویی، نه کافه ای، نه باری نه ساحل مُختلطی، نه یاری!
نفهمیدن مزه کنسرت چیه اون که وسط وایساده با چوب کیه! خودروی ملّیشون یه جور گاری بود! مسبّبِ مرگ و عزاداری بود
با اینکه روی دریای نفت بودن اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن! گرفتار فرار مغزا شدن نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!
مثل شماها حالِ خوب نکردن تو شهراشون بزن بکوب نکردن! خلاصه این ملتِ بی آتیه حساب کتابشون قر و قاطیه!
یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن طعم جهنّمو قشنگ چشیدن! وقتشه غصه هاشونو چال کنن برن بهشت و تا ابد حال کنن!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ساعت ۹:۴۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
اين دوازده جمله را حتماً بخوانيد... ۱_یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه
۲_یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني
۳_یادت باشه خدا هميشه مواظبته
۴_يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري .... ۵_منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند
۶_زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند مراقب حرفهايمان باشيم .
۷_گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد
۸_آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين
۹_زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم
۱۰_دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
۱۱_هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست… اگر باشي ...
۱۲_ما اولين دفعه است که تجربه بندگي داريم ولى اوقرنهاست که خداست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
آورده اند: در زمانهای قدیم، حاکمی زندگی می کرد که در اثر کهولت سن، پیر و ناتوان شده بود. این حاکم پیر ، دو پسر داشت که هر دوی آنها ، دلیر ، شمشیرزن ، دانا و باهوش بودند . حاکم پیر می دانست که پس از مرگش ، پسران او برای رسیدن به حکومت ، به جنگ و جدال خواهند پرداخت . لذا تصمیم گرفت که پیش از مرگ ، خودش تکلیف آنها را روشن کند . برای این منظور ، مملکت را دو قسمت کرد و حکومت بر هر قسمت را به یکی از پسرانش سپرد . روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا لحظه موعود فرا رسید و حاکم پیر ، جان به جان آفرین تسلیم کرد . با مرگ حاکم ، حکومت پسرانش آغاز شد . آنها بدون اینکه به یکدیگر کاری داشته باشند ، به حکومت در سرزمین خود پرداختند . آنها چنان به امور حکومتی سرگرم شدند که یکدیگر را به کلی فراموش کردند . حاکم قبل از مرگ به آنها سفارش کرده بود که که اگر می خواهند در کار حکومت موفق شوند ، باید مردم بیچاره را فراموش نکنند و در هر شرایطی عدل و داد را رعایت کنند . یکی از آن پسرها ، به وصیت پدر عمل کرد و کمر به خدمت مردم بست . اما دیگری به روشی که خود می خواست ، حکومتش را اداره کرد و در کارش به تنها چیزی که فکر نمی کرد ، وضع و حال مردم بیچاره بود . یکی عدل و داد را پیشه کرد و پیش از انجام هر کاری ، به خوب و بد آن می اندیشید . اما دیگری شیوه ظلم و ستم را درپیش گرفت و به این وسیله خودش را در چاه ظلمت گرفتار کرد . حاکم عادل ، جواهرهای خزانه مملکت را برای بهبود وضع مردم خرج کرد و به دستگیری از بیچارگان و تهیدستان پرداخت . اما حاکم ظالم ، برای آنکه بر جواهرات خزانه خود بیفزاید ، مالیاتهای سنگین و کمرشکن ، از مردم بیچاره گرفت . به مرور زمان ، در سرزمینی که حاکم عادل حکومت می کرد ، خزانه مملکت خالی شد ، اما مردم به آسایش و راحتی رسیدند . حاکم برای افراد فقیر و درویش ، خانه و سرپناه ساخت . عدل و داد او باعث شد که اوضاع زندگی همه مردم خوب شود و شادی و سرور و خوشبختی بر همه جا سایه افکند . مردم وقتی عدالت حاکم جوان را دیدند ، با او یکدل شدند و در مشکلات و مصیبتها ، یار و همراه او بودند . اما حاکم ظالم ، روز به روز بر دامنه ثروت و دارایی خود می افزود و می گفت خوشبختی سرزمینش در این است که خزانه مملکت ، همیشه پر از طلا و جواهر باشد . او آنقدر دستمزد لشکریانش را کم کرد که به تدریج ، مهر حاکم جوان از دل آنها بیرون رفت و در دل با او دشمن شدند . بازرگانان کشورهای همسایه نیز وقتی که شنیدند در آن کشور ، ظلم و ستم حکومت می کند ، رابطه خود را با بازرگانان آن قطع کردند . خرید و فروش متوقف / و بازارها کساد شد . به این ترتیب ، کشور ضعیف شد و دشمن که از این وضعیت با خبر شده بود ، به آنجا حمله کرد . حاکم ظالم که از ابتدای حکومت خود ، کوچکترین خدمتی به مردم نکرده بود ، نمی توانست انتظار یاری از سوی مردم داشته باشد . او آنقدر ظلم کرده بود که مردم برای فرا رسیدن مرگش دعا می کردند . پس کسی یاریش نکرد و شکست خورد . اما بشنوید از حاکم عادل ، او که همیشه به فکر مردم بود ، در سختی ها نیز مردم را در کنار خود داشت . این دو حاکم پیر شدند و بالاخره مردند . اما حاکم عادل ، خوبیهای خود را به عنوان عمل نیک به آن دنیا برد و نامش به نیکی ماند و حاکم ظالم ، ظلم و بیدادگری را توشه آخرت خود ساخت و نامش به بدی ماند . نکته پند آموز : قوام دولت و ملت به عدالت است از دیدگاه علی علیه السلام مقوله عدالت چنان ارزشمند و پراهمیت است که نادیده گرفتن آن، ثبات اجتماعی را متزلزل می کند و شکست یک ملت را موجب می شود. و اجرای آن مایه پایداری و استحکام جامعه است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
خانه های بزرگ اما خانواده های کوچک داریم، مدرک تحصیلی بالا اما درک پایینی داریم، بی هیچ ملاحظه ای روزها را میگذرانیم اما دلمان عمر نوح میخواهد! کم میخندیم و زود عصبانی میشویم،
کم مطالعه میکنیم اما همه چیز را میدانیم، زیاد دروغ میگوییم اما همه از دروغ متنفریم، زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه! ساختمانهای بلند داریم اما طبعمان کوتاه است، بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم! فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون را نه، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر عمل میکنیم، عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را...! مگر بیشتر از یکبار فرصت زندگی کردن داریم...؟!
@Manokhoda5 👈 @Faghatkhodap 👈 @Takhodarahinist10
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✅داستان زن_و_غول_چراغ_جادو
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد…!
زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب داد : نخیر !
زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره ، زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت : همینه که هست…
حالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این … و این یکی و این.
من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهایه متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.
غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد.
درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین… من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.
مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه! ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل. غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم…!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✨از آن روزی که اینترنت بنا شد زن خونه ز مرد خود جدا شد
✨نه چای آماده و نه استکانی دریغ از پختن یک لقمه نانی
✨سر صبحی که پی جو تا سحرگاه موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه
✨گهی اینترنت و تلگرام و گه پیامک میزنه این خط به اون خط
✨خیالش نی بچه ش داره میمیره خوراکش خورده یا اینکه نخورده
✨خیالش نی که مردش خسته و زار میاد خونه شبانگاهان سر کار
✨سرش توی موبایلش هی میخنده پیامک میزنه خالی میبنده
✨بجای همدمی با مرد خونه موبایلا روز و شب همدمشونه
✨الهی این موبایلا را تو بشکن دل بیچاره ی مردا رو نشکن
✨قدیما مرد و زن همراه و همدل حالا همدم شده خط ایرانسل
✅الهی کابل اینترنت جدا شه موبایل از دست این زن ها رها شه..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
یکی از اساتید دانشکده پزشکی همه ساله یک سوال از دانشجویان سال چهارم رشته پزشکی میپرسد: بعد خود استاد با ۳ پاسخ توضیح میده : باور کردنی نیست اما بعد از ۵۰سالگی *احساستشنگی* در انسان متوقف میشود در نتیجه نوشیدن مایعات را تقریبا متوقف میکند. نتیجه گیری دکتر آرنالدو لیختنشاین* استاد دانشکده پزشکی دانشگاه سائوپولو: ۲) هشدار به اعضای خانواده : به افراد بالای ۵۰سال بطور ثابت پیشنهاد نوشیدن بدهید. حواستان هم به انها باشد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
* قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم*
*ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.
وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.*
*وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميکند.
پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.*
*مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکس اين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام.*
*براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.
براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت ميتواني دنيا را به کام خود درآوري.*
نکته: *تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير ديدگاه و يا نگرش ما ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.*
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
شصت و شاهد هر دو دعوای بزرگی می کنند پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است
آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون آن یکی شمشیر گردد،دیگری نعل خر است
گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن روی دریا کف نشیند،قعر دریا گوهر است...
"صائب_تبریزی"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۲۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🍂هفت نفرکه بهترین و ناب ترین لحظات خوش زندگی را به شماهدیه می کنند ا!
🍃نفر اول: آغوش مادریست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد
🍃نفر دوم: دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد
🍃نفر سوم: خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد
🍃نفر چهارم: معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش هم سن تو شد تا یاد بگیری
🍃نفر پنجم: دوستی ست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند
🍃نفر ششم: همسرتوست که باتمام وجوددرکنار تو معمار زندگی مشترک تان است گویی دو شاخه از یک ریشه اید
🍃نفر هفتم : فرزند توست که خالق زیبایی های آینده است
🍃آری شاید هر کدام از ما تمام هفت نفر را نداشته باشیم اما
🍂 خوشبختی همین حوالیست ... ✅مادرت را بنگر... ✅پدرت را ببین .. ✅خواهر یا برادرت را حس کن .. ✅به معلمت سر بزن... ✅دوستت را به یاد بیاور... ✅همسرت را در آغوش بگیر... ✅فرزندت را ببوس...
یک وقت دیر نشود برای خوشبخت شدنت... خوشبختی را با همه قلبت حس کن ،همین نزدیکیست...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۱۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*یادش بخیر صلوات نامه قدیم مردم ایران* 🔵 صلوات نامه مشهور مردم که در گذشته، کودکان در مکتب خانه ها بعد از فراگیری قرآن می خواندند و زمزمه می کردند . 🍀صلوات را خدا گفت ☘شاه نجف علی است 🍀یا رب به حق زهرا 🍀بعد از علی حسن بود 🍀بوی حسین شنیدیم 🍀زین العباد دانا ☘باقر امام دین است ☘جعفر صبح صادق ☘موسای با سعادت ☘هشتم رضا امام است 🍀ما شیعه تقی ایم ☘مهدی به تاج و نورش 🍀یارب به حق زهرا 🌹 *اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ 🥗🥗🥗☘🥗🍀🥗🥗☘🥗☘ لطفا این صلوات نامه را منتشر کنید ؛ ثواب را به ارواح طیبه شهدا و ارواح همه مومنین و مومنات که الآن در جهان برزخ، شرف حضور دارند، تقدیم کنیم .🍀
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
👨هروقت بابام میدید لامپ اتاق یا پنکه روشنه ومن بیرون اتاقم، میگفت تااینکه روزخوشی فرارسید؛چون می بایست درشرکت بزرگی برای کار،مصاحبه بدم. 🍃۱_مُرَتب و منظم باش؛ تو دلم غُرولُند کردم که در بهترین روز زندگیم هم ازنصیحت دست بردار نیست واین لحظات شیرین رو زهرمارم میکنه!😔 باسرعت به شرکت رویایی ام رفتم،به در شرکت رسیدم،باتعجب دیدم هیچ نگهبان وتشریفاتی نبود،فقط چندتابلو راهنمابود! اومدم تو راهرو ، دیدم دستگیره در کمی ازجاش دراُومده، یاد پند پدرم افتادم که میگفت:خیرخواه باش؛ دستگیره رو سرجاش محکم کردم تا نیوفته! از کنار باغچه رد میشدم، دیدم آبِ سر ریز شده و داره میاد تو راهرو، یاد تذکر بابا افتادم که اسراف حرامه؛ لذا شیر آب رو هم بستم.. پله ها را بالا میرفتم، دیدم علیرغم روشنی هوا چراغ ها روشنه، نصیحت بابا هنوز توی گوشم زمزمه میشد، لذا اونارو خاموش کردم! به بخش مرکزی رسیدم ودیدم افراد زیادی زودترازمن برای همان کار آمدن ومنتظرند نوبتشون برسه چهره ولباسشون رو که دیدم، احساس خجالت کردم؛خصوصاً اونایی که ازمدرک دانشگاههای غربی شون تعریف میکردن! باخودم گفتم:اینا بااین دَک و پوزشون رد شدن،مگرممکنه من قبول بشم؟عُمرا!! *اونروز حرفای بابام بهم انرژی میداد* توی این فکرا بودم که اسممو صدا زدن. یکیشون گفت:کِی میخواهی کارتو شروع کنی❓ لحظه ای فکر کردم،داره مسخره م میکنه پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: درآن لحظه همه چی ازذهنم پاک شد، کار،مصاحبه،شغل و.. 🌺عزیزانم!🌺 🍃در ماوراء نصایح وتوبیخهای #مادرها و #پدرها ، محبتی نهفته است که روزی حکمت آن راخواهید فهمید... 🍃اما شاید دیگر آنها در کنار ما نباشند: میگن قدیما حیاطها درب نداشت میدونید چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودند؟ چون تو کتاب ها دنبال ثواب نمیگشتند موقعی که غذا میپختند، نمیگفتند بدیمبه همسایه ثواب داره، میگفتند بو بلندشده همسایه میلش میکشه موقعی که یکی مریض میشد نمیگفتن اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود. به همسایه میرسیدن میگفتن همسایه خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتاب ها خدایا عاقبت بخیرمان کن 🙏
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۱۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💠شعری از احوال قیامت💠 بشنو از قرآن چه نیکو دم زند تا کند بیدارش از خواب گران این زمین در آن زمان پر بلا از درونش اخرجت اثقالها مردگان خیزند برپا کلهم هر که دارد ذره خیراً یره آن زمان خورشید تابان کوّرت آبها در کام دریا سجّرت پس در آن هنگام جنّت ازلفت نامه ای با جان او آمیخته نامه یا نقش دقیق نفس او نامه رد یا قبول بندگی نامه اعمال اصحاب یمین روز محشر باشد اندردست راست این جواز ره گشای جنّت است نامه اعمال اصحاب شمال باشد اندر دست چپ روز شمار نامه شرمندگی و حسرت است با چنین قرآن که باشد رهنمود تا حسان داری مجال و نیست دیر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۳:۳۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند ! استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟ شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد. استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟ شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .! استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟ شاگرد گفت: خوب راستش نه...! استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟! شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود! استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش! همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی. تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری . خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد! او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زاویه دید انسانها
امروز سوار يه تاكسى شدم صد متر جلوتر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد چند ثانيه گذشت راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه خانم مسافر: ممنون راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد. خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟!
واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن...
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من...
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت.. اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى... فقط ميخواستم بگم...
توي اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود...
✅پس در مورد هرچیزی زود قضاوت نکنید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
حکایتی زیبا درباره حق الناس حتما بخونید
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ . ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ . ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ، که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد ! ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ . ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند: ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ (ﺧﺮ ) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید . ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ.
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...
ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست
هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۳۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✅معجزه علمی قرآن
طبق تحقیقات ابرها دارای وزن بسیار زیادی هستند بطور مثال ابر کومولوس 🌧 یکی از رایجترین انواع ابر که ابر باران زا نیز محسوب می شود و در دو کیلومتری سطح زمین تشکیل می شود و وزنی بین صدهزار تا سی صد هزار تن را دارد(یک تا سه میلیارد کیلوگرم)که وزن یک ابر کومولوس معادل 6,268.75 میلیون نهنگ آبی است!
به غیر از زمین در فضا نیز ابرهای گرد و غبار وجود دارند که با گازها ستارگان را شکل می دهند در یک مورد وزن یکی از این ابرها به 300,000,000,000,000,000,000,000,000 میلیون تن میرسید!
جالب اینکه 1400سال قبل خداوند در قرآن کریم به موضوع سنگین بودن ابرها اشاره کرده است:
✨در سوره اعراف آیه 57 نوشته شده است :
وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ کَذَلِکَ نُخْرِجُ الْموْتَى لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
او کسی است که بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد تا زمانی که ابرهای سنگین بار را (بر دوش خود) حمل کنند در این هنگام آنها را به سوی سرزمینهای مرده میفرستیم و به وسیله آن آب (حیاتبخش) نازل میکنیم و با آن از هر گونه میوهای (از خاک تیره) بیرون میآوریم، و اینگونه (که زمینهای مرده را زنده کردیم) مردگان را (نیز در قیامت) زنده میکنیم تا متذکر شوید.
✨در سوره الرعد آیه 12 نوشته شده است:
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَیُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ
او کسی است که برق را به شما نشان میدهد که هم مایه ترس است هم امید و ابرهای سنگین بار ایجاد میکند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✅دکتر الهی قمشه ای خیلی زیبا گفت ....
✨تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی ! ! !
اون روز چه لباسی میپوشی؟ چه طلایی به خودت آویزون میکنی؟ با چه ماشینی گردش میکنی؟ کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب میکنی؟ شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه ! وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه، برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات پوچه ✨دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره... خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه... طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمیکنه... همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمیکنه چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی اون وقته که میبینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص با دیگران بزرگ و با ارزشه. شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند .....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۳۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
عابدی در میان قوم بنی اسرائیل زندگی می نمود که هرگز متوجه امور دنیوی نگردیده بود، پس شیطان تمام لشکریان خود را فراخواند و گفت: کیست که برود و فلان عابد را گمراه نماید؟
پس یک از لشکریان شیطان گفت: من می روم.شیطان پرسید: از چه راهی او را گمراه می نمایی؟ گفت: از راه زنان! شیطان گفت: او هرگز با زنان معاشرت نداشته است و لذت آن را نچشیده است. پس دیگری گفت: من می روم. شیطان پرسید: از چه راهی عابد را گمراه می کنی؟ گفت: از راه شراب و لذت طعام ها. شیطان لعین گفت: نه، او از این راه نیز فریب نمی خورد. پس دیگری گفت: من می روم. شیطان پرسید: از چه راهی گمراهش می نمایی؟گفت: از راه نیکی و عبادت! پس شیطان گفت: برو که این کار از تو ساخته است. پس آن شیطان به شکل مردی درآمد و به مکان عبادت آن عابد رهسپار شد و در برابر او ایستاد و مشغول به نماز شد، پس عابد چون خسته می شد به استراحت می پرداخت در حالی که آن شیطان استراحت نمی کرد و این روش مدتی ادامه یافت. پس عابد نزد آن شیطان رفت و از روی کنجکاوی از او پرسید: به چه دلیل تو چنین قوتی در عبادت بدست آورده ای؟@ شیطان جوابش را نداد.
باز مرتبه ی دیگری به نزد او رفت و التماس کرد که با او سِرِ خود را بگوید. این بار شیطان گفت: ای بنده ی خدا؛ گناهی کردم و پس از آن توبه نمودم و هر وقت که آن گناه را به خاطر می آورم نیرو می یابم و بر شدت عبادت خود می افزایم. عابد گفت: بگو چه گناهی انجام داده ای تا من نیز آن را انجام دهم و سپس توبه نمایم، شاید به مرتبه ی تو برسم و چنین تلاشی در به جا آوردن عبادت خداوندی کسب نمایم. شیطان گفت: به داخل شهر برو و آدرس خانه ی فلان فاحشه را بپرس و دو درهم به او بده و با او زنا کن! عابد گفت: دو درهم از کجا بیاورم؟ من نمی دانم دو درهم چیست، چرا که هرگز مشغول به دنیا نشده ام. پس شیطان دو درهم به او داد و عابد با آن لباس ها که مخصوص عبادت بود راهی شهر گردید و نشانی خانه ی آن فاحشه را جویا شد. پس مردم به او نشان دادند در حالی که گمان می گردند آن عابد آمده است تا آن زن را هدایت نماید.
چون عابد داخل خانه ی آن زن شد دو درهم را بسوی او انداخت و گفت: برخیز. پس آن زن گفت: ای مرد، تو به ظاهری آمده ای که کسی تا حال به این شکل نزد من نیامده است، پس خواهش می کنم ماجرای خود را با من بازگو و دلیل آمدنت به این جا را؟ چون عابد ماجرای خود را برای زن نقل نمود، آن زن گفت: ای بنده ی خدا؛ ترک گناه آسان تر است از توبه کردن و بدان هر کسی قادر به توبه نمودن واقعی نمی گردد، پس بدان آن مرد بی شک شیطانی بوده است که در هیبت انسان بر تو ظاهر شده بوده، الحال برو به عبادتگاه خود و مطمئن باش که آن را در آن جا نخواهی دید. پس عابد برگشت و آن زن زناکار در همان شب مُرد، چون صبح گردید بر درِ خانه ی او نوشته شده بود که حاضر شوید برای تشییع پیکر فلان زن که او از اهل بهشت است! پس مردم به شک افتادند و به مدت سه روز او را دفن نکردند چرا که بر حال او شک داشتند، پس حق تعالی وحی فرمود به سوی پیغمبری از پیغمبران خود (حضرت موسی (ع)) و فرمود: برو و بر فلان فاحشه نماز بخوان و به مردم نیز بگو تا بر جنازه ی آن نماز بخوانند که من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب گردانیدم به سبب آن که بنده ی مرا از معصیت من بازداشت
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۲۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
کودکی در گوشه ای کز کرده بود .. آتشی روشن ز کاغذ کرده بود .. ... سوز سرما بود و کودک بی لباس .. صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس .. ... صد تَرَک در دستهای کوچکش .. خط پیری بر جبینِ کودکش .. ... ضَجّه می زد ناله را در خویشتن .. دردِ یک صد ساله را در خویشتن .. ... ابر می بارید و سرما بس عجیب .. باد هم شلاق می زد نانجیب .. ... رهگذرها جملگی در کارِ خویش .. یک به یک گمگشته در افکار خویش .. ... زین میان یک تَن به کودک خیره بود .. غصه ی کودک به جانش چیره بود .. ... اشک در چشمان مستش حلقه بست .. بر سر کودک کشید از مهر دست .. ... مثل یک مجنون لباسش را درید .. اشک ریزان بر تن کودک کشید .. ... کودک بی چاره با یک آه سرد .. با صدایی زخمی از چنگال درد .. ... دیده بالا برد و با آن مرد گفت .. از خدا کُت خواستم او هم شنفت .. ... با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟.. از کنار او مرا دیدید نیست ؟.. ... گفت آری بنده ی اویم رفیق .. گر چه طاعت را از او کردم دریغ .. ... خنده بر لبهای کودک نقش بست .. داد بر آن مرد اشک آلود دست .. ... گفت می دانستم از انجام کار .. نسبتی داريد با پروردگار
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✅ هفت پیغمبر هفت کلمه گفتند و هر یک به سعادتی رسیدند:
1⃣آدم✨الحمدلله✨ گفت، فرمان رسید که🍃یرحمک ربک🍃
2⃣نوح✨بسم الله✨گفت،حق او را از طوفان نجات داد.
3⃣ابراهیم✨حسبی الله✨گفت، حق او را از آتش نمرود نگاه داشت.
4⃣اسماعیل✨ان شاءالله✨گفت، از بریده شدن گلو نجات یافت.
5⃣موسی✨لا حول ولا قوت الا بالله✨ گفت، از شر فرعون نجات یافت.
6⃣یونس✨لا اله الا انت، سبحانک انی کنت من الظالمین✨گفت، از شکم ماهی نجات یافت.
7⃣و رسول خدا(ص) صاحب اسم سلام و ذکر سلام بود 🍃سلام قولا من رب رحیم✨که در معراج خطاب آمد: 🍃السلام علیک ایها النبی و رحمت الله و برکاته✨که صاحب شفاعت کلیه شد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
بســم الله الــرحــمـن الــرحــیــم
✅ ﺁﯾـﺎ ﻣـﯿـﺪﺍﻧـﯽ ﭼـﺮﺍ ﺩﺭ ﮔـﻮﺵ ﻃـﻔـﻞ ﺗـﺎﺯﻩ ﻣـﺘـﻮﻟـﺪ ﺷـﺪﻩ اذان ﻣـﯽ ﮔـﻮﯾـﻨـﺪ
ﺭﺳﻮﻝ ﺍﮐﺮﻡ صلی الله علیه وسلم ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ : ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪ ﻃﻔﻞ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺭﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺍﺫﺍﻥ ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﭼﭗ ﺍﻭ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ . ✅ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺍﺫﺍﻥ ﻭ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ . ﭘﺲ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﮐﺠﺎﺳﺖ
✅ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺫﺍﻥ ﻭ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
✅ ﺁﯾﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﺍﺫﺍﻥ ﻭ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ▪️ﭼﻮﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪﻣﺎﻥ ﺍﺫﺍﻥ ﻭﺍﻗﺎﻣﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﮔﻮﺷﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦﺭﻭﺯﯼ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ . ﭘﺲ ﻋﻤﺮ ﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ "ﺍﺫﺍﻥ" ﻭ "ﻧﻤﺎﺯ" است. ✅ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻋﻤﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ پرﺑﺮﮐﺖ و ایمانی ﮐﻦ
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ساعت ۵:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
جواب سلام را باسلام بده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
۳۶ روش برای سرمایه گذاری روی خودت:
1. غذای سالم بخور 2. آشپزی یاد بگیر 3. نظر دیگران برات مهم نباشه 4. ساعات خوابت رو تنظیم کن 5. نق زدن را تمام کن 6. زمانت رو بهتر مدیریت کن 7. بیشتر سفر کن (الان نه الابته بذار کرونا تموم شه!) 8. برای خودت برنامه روتین داشته باش 9. پولتو سرمایه گذاری کن 10. هر روز خودتو به چالش بکش 11. حواست به خرج کردنت باشه 12. موفقیت رو تصویرسازی کن 13. دیگران را ببخش 14. دنبال تایید دیگران نباش 15. یادداشت بنویس 16. پادکست گوش کن 17. دوستاتو عاقلانه انتخاب کن 18. برنامه های آموزشی نگاه کن 19. مطالب را آنلاین یاد بگیر 20. پس انداز داشته باش 21. کتاب بخون 22. با خانوادت خوب باش 23. از شر دوستای سمی خلاص شو 24. کسب و کارتو شروع کن 25. یه مربی برای خودت پیدا کن 26. یه زبان یاد بگیر 27. هدف گذاری کن 28. برنامه روزانه و هفتگی داشته باش 29. تمرین مدیتیشن کن 30. سپاسگذاری رو تمرین کن 31. برنامه زندگی تو تعیین کن 32. ورزش کن 33. مهارت های بیشتری یاد بگیر 34. نوشابه و الکل نخور 35. یک سرگرمی جدید پیدا کن 36. این مطلب رو ذخیره کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۲۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🍂۱۰سوالی که خداازتونخواهدپرسید↓
✅❶⇦خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود, بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ ✅❷⇦خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی, بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟ ✅❸⇦خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود, بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟ ✅❹⇦خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی میکردی, بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟ ✅❺⇦ خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی, بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟ ✅⇦خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود, بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟ ✅❼⇦خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود, بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟ ✅❽⇦ خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار میشدی, بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟ ✅❾⇦خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی, بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد. ✅❿⇦خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی, بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی میکردی!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ساعت ۶:۲۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|