|
👨هروقت بابام میدید لامپ اتاق یا پنکه روشنه ومن بیرون اتاقم، میگفت تااینکه روزخوشی فرارسید؛چون می بایست درشرکت بزرگی برای کار،مصاحبه بدم. 🍃۱_مُرَتب و منظم باش؛ تو دلم غُرولُند کردم که در بهترین روز زندگیم هم ازنصیحت دست بردار نیست واین لحظات شیرین رو زهرمارم میکنه!😔 باسرعت به شرکت رویایی ام رفتم،به در شرکت رسیدم،باتعجب دیدم هیچ نگهبان وتشریفاتی نبود،فقط چندتابلو راهنمابود! اومدم تو راهرو ، دیدم دستگیره در کمی ازجاش دراُومده، یاد پند پدرم افتادم که میگفت:خیرخواه باش؛ دستگیره رو سرجاش محکم کردم تا نیوفته! از کنار باغچه رد میشدم، دیدم آبِ سر ریز شده و داره میاد تو راهرو، یاد تذکر بابا افتادم که اسراف حرامه؛ لذا شیر آب رو هم بستم.. پله ها را بالا میرفتم، دیدم علیرغم روشنی هوا چراغ ها روشنه، نصیحت بابا هنوز توی گوشم زمزمه میشد، لذا اونارو خاموش کردم! به بخش مرکزی رسیدم ودیدم افراد زیادی زودترازمن برای همان کار آمدن ومنتظرند نوبتشون برسه چهره ولباسشون رو که دیدم، احساس خجالت کردم؛خصوصاً اونایی که ازمدرک دانشگاههای غربی شون تعریف میکردن! باخودم گفتم:اینا بااین دَک و پوزشون رد شدن،مگرممکنه من قبول بشم؟عُمرا!! *اونروز حرفای بابام بهم انرژی میداد* توی این فکرا بودم که اسممو صدا زدن. یکیشون گفت:کِی میخواهی کارتو شروع کنی❓ لحظه ای فکر کردم،داره مسخره م میکنه پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: درآن لحظه همه چی ازذهنم پاک شد، کار،مصاحبه،شغل و.. 🌺عزیزانم!🌺 🍃در ماوراء نصایح وتوبیخهای #مادرها و #پدرها ، محبتی نهفته است که روزی حکمت آن راخواهید فهمید... 🍃اما شاید دیگر آنها در کنار ما نباشند: میگن قدیما حیاطها درب نداشت میدونید چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودند؟ چون تو کتاب ها دنبال ثواب نمیگشتند موقعی که غذا میپختند، نمیگفتند بدیمبه همسایه ثواب داره، میگفتند بو بلندشده همسایه میلش میکشه موقعی که یکی مریض میشد نمیگفتن اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود. به همسایه میرسیدن میگفتن همسایه خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتاب ها خدایا عاقبت بخیرمان کن 🙏
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت ۸:۱۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|