عادت میمون کوچولو این بود که بالای درخت می نشست و هرکس را که از


زیر درخت رد می شد با یک گردو نشانه می گرفت و می زد همه ناراحت بودند


ولی کسی نمی توانست کاری انجام دهد .  او را نصیحت می کردند ولی او گوش


نمی داد و همچنان گردو بر سر حیوانات می کوفت و بلند بلند می خندید. اذیت های


او ادامه داشت تا این که یک روز شکارچی وارد جنگل شد همه ی حیوانات پا به


فرار گذاشتند ولی میمون کوچولو بدون توجه به شکارچی گردویی چید و سر کچلش


را نشانه  گرفت و محکم گردو را بر سر او کوبید و ناله شکارچی بلند شد .


و میمون شروع  کرد به خندیدن.  شکارچی به قدری  عصبانی  شد که با تفنگش


میمون را نشانه گرفت و شلیک کرد. تیر به میمون برخورد نکرد اما از ترس


صدای شلیک تفنگ میمون با کله از درخت به زمین افتاد و به زور خودش را


گوشه ای کشید و پنهان شد. شکارچی هرچه قدر او را گشت پیدا نکرد و از آن


جا دور شد. دست و پای میمون شکسته بود و خیلی درد می کردحیوانات دور او


جمع شدند و تا می توانستند به او خندیدند میمون بیچاره خجالت زده و شرمند بود


. با ناله می گفت:" نخندید. ادب شدم. همه جایم درد می کند. مرا ببخشید قول می دهم


دیگر کسی را اذیت نکنم. کمکم کنید دست و پایم شکسته نمی توانم تکان بخورم ."


حیوانات که آه و ناله او را دیدند  او را بخشیدند و پزشکشان او را معالجه کرد و


میمون درحالی که درد می کشید گفت سزای کسی که مردم آزاری می کند همین


است شانس آوردم تیر شکارچی خطا رفت وگرنه نمی دانم  چه بلایی سرم می آمد."


و از آن به بعد میمون باعث اذیت هیچ کس نشد.  


التماس دعايس خير

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت ۸:۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |