شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه می رود.

دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…


رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.


اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد

 و در برابر مرد ظاهر شد.گفت: آمده ام به تو کمک کنم.


مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی…

من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.


و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….

 

التماس دعای خیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |