.
آن روز سرد زمستان چند سال پیش ، رفیق نازنین ما - مادربزرگم - را که بعد از چندین ماه درد و عذاب زمین گیری بالاخره داشتند دفن می کردند ، من ایستاده بودم بالای سرش ،خم شده بودم از اندوه و غرق شده بودم در دریاهای شور بی کسی ، و زار می زدم 🖤💔

مادربزرگ رفیق من بود ، بهترین رفیق تمام عمرم . از همه دنیا پناه می بردم به او . وقت دلتنگی ها برایم آواز های دشتی می خواند و با هم بغض می کردیم و می باریدیم 💔🖤

رفیقم را که دفن می کردند ، من داشتم نگاه می کردم به تن نحیفش که پیچیده شده بود در پارچه ای سپید و کم کم مشت مشت خاک روی تنش را می پوشاند . بعد ، سنگهای لحد را هم رویش گذاشتند و خاک بیشتر ریختند و ناپدیدش کردند 🖤💔

من اما هیچوقت باور نکردم مرگ هیچ عزیزی را . باور نکردم که مادربزرگ شده آن سنگ قبر زشت خاکستری .... من هنوز ، شما که غریبه نیستید ، گاهی میروم کنار مادربزرگم می نشینم در همان پنجره رو به حیاط خانه قدیمی منیریه ، برایش حرف میزنم . بعد نگران می پرسد دردت زیاد شده ؟ من لبخند میزنم و او دست می کشد روی سرم و آرام می گوید درست می شود مادر . و من مطمئنم که درست می شود🖤💔

آدمی زاد ، بی پناه و ناتوان است در برابر فقدان . باور نبودن کسی که دوستش داری ، تمام شدنش ، از دست دادنش ، نبودنش دیوانه کننده است . شاید برای همین است که وقتی بیماری سختی داری ، سختت میشود تن دادن به دوست داشتن و دوست داشته شدن . که مبادا رفیق نیمه راه باشی ، و چشمان دلبرکت را خیس کنی ، و تنها باقی بماند با غمی برای تمام عمر ....
برای همین هاست شاید ، که متبرک است تنهایی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۷:۳۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |