|
مادرپیر، عصا بدست براهش ادامه میداد. چند قدمی برمیداشت و می ایستاد و به باقی راه نگاه میکرد. پسر جوانی با موتورش با سرعت از کنارش رد میشود. خدا را شکر که گوشهای مادرپیر سنگین بود و زیاد نترسید. پسرک شاهد صحنه بود و چون همیشه بیکار بود دلش برحم آمد و بقصد کمک بسمت مادرپیر قدم برداشت. مطمنا مادرپیر برای یک کار ضروری بیرون از خانه آمده بود وگرنه با این وضع جسمانی بیرون آمدنش اصلا به صلاح نبود. پسرک :"مادر جان کجا میروید؟ بگذارید کمکتان کنم". مادرپیر:"منو تا سرکوچه برسونی ممنون میشم و مراقب باشی موتورها بمن نزنند. این جوونها حواسشون به سالخوردگان نیست" پسرک بازوی مادر پیر را میگیرد و تا سرکوچه همراهی اش میکند. او همچنان کنجکاو بود که بداند مادر پیر کجا میرود. پسرک :"مادرجان کجا میروی؟ بیا برایت تاکسی بگیرم فقط مسیرت را بگو" مادرپیر:"میخوام برم پیش پسرهایم. تو این دنیا هیچکس را ندارم. خیلی وقته که کسی مرا به نام خودمم صدا نزده. اسم خودمم دارم فراموش میکنم". پسرک پیش خودش فکر میکند این پسرهایش عجب نامردهایی هستند، مادر پیر را به حال خود رها کرده اند و کسی هم بهش سرنمیزند. در این فکرو خیال بود که یک تاکسی جلوشون ترمز زد. راننده ظاهرا آشنا بود و سلام گرمی کرد و گفت: "مادر جان بیا برویم که ایندفعه شما زودتر از من رسیدید سر کوچه، سوار شو که بریم پیش پسرهایت". پسرک نیز کنجکاوانه سوار تاکسی شد تا پسرهایش را ببیند و سرزنششان کند شاید به صراط مستقیم بازگردند. راننده :"آقا شما کجا؟ کرایه دوبل میشه ها". بعدش میزند زیر خنده و میگه : "بیا بابا شوخی کردم بیا ببرمت یه جایی که صفا کنی".
باورم نمیشد داشتیم به سمت گلزار شهدا میرفتیم. مادرپیر که تا آن لحظه ساکت نشسته بود رو به پسرک کرد و گفت :"پسر آخرم در سن تو بود. وقتی داشتم پشت سرش آب میریختم میدانستم که برنمیگردد و همان لحظه فرزندم را پاره تنم را قربانی خدا کردم". هر سه، سرمزار پسران مادرپیر میرسند. دردلها و زمزمه های مادرپیر با فرزندانش بود و بعدش هم سکوت بود با باد سرد پاییزی که پرچم ایران بالای سرمزار این شهیدان را تکان میداد. صدای باد و پرچم اینگار داشت با آدم حرف میزد. انگار میگفت :"مراقب باشید مراقب باشید اینجا برای کسی ارفاقی نیست اینجا همه چیز حساب میشود اینجا حساب کتابها خیلی دقیق هست اینجا هیچ کرده ای بی حساب نیست مراقب باشید مراقب باشید...". عکس سه جوان پاک برروی مزارشون بود. هر سه زیبا بودند و لبخند برلب داشتند ... حالا پسرک که برای سرزنش پسران این مادر شهید رفته بود چطور میتوانست آنها را سرزنش کند؟ یا چه کسی را باید سرزنش میکرد؟ کسی جز خودش شایسته سرزنش نبود. مادری که از پاره تنش گذشت و آنها را قربانی خدا کرد. و این درحالی است که اکثر دختران امروزی حتی حاظر نیستند از عروسکشان بگذرند چه برسد به قربانی پاره تنشان. و اینجاست که من می گویم نسل شیرزنان در حال انقراض می باشد. به ناچار به یاد آن شعر که میگفت هرگز گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی التماس دعای خیر
+ نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت ۲:۵۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|