داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,

شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان

زبان بسته را می زنی؟ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست

اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش

اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن

مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.

ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه

 خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

دربندسر بهشت رودبار قصران

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی

از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.


ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و

 سنگ بر سر من می زنی؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را

کجا می برند؟!ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست

 نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری

پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟

ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است,

خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!

ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر

 از ضررش است!

 

التماس دعای خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت ۷:۴۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |