|
دو کوزه بزرگ آب به دو انتهاي چوبي مي بست چوبش
را روي شانه اش مي گذاشت و براي
خانه اش آب مي برد.
هربار که مرد مسير خانه اش را مي پيمود
نصف آب کوزه مي ريخت.
و نو مغرور بود که وظيفه اي را که به خاطر انجام آن
خلق شده به طورکامل انجام مي دهد. اما کوزه کهنه
و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف
وظيفه اش را انجام دهد. هر چند مي دانست
آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
آماده مي شد تا از چاه آب بکشد تصميم گرفت با
او حرف بزند : ” از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي
که از من استفاده کرده اي فقط از نصف حجم من
سود برده اي…فقط نصف تشنگي کساني را که
در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي. ”
با دقت به مسير نگاه کن. ”
جاده…سمت خودش… گل ها و گياهان زيبايي روييده اند.
زيباتر است؟ من هميشه مي دانستم که تو
ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده
کنم. اين طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم
و تو هم هميشه و هر روز به آنها آب مي دادي. به
خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو
داده ام. اگر تو ترک نداشتي چطور مي توانستي اين کار را بکني؟
التماس دعای خیر
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۲۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|