*تقدیم  به آقایـــان عزیز و گرامـــی*

*خانم‌هـــــا حتما بخونن !*

*گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست*

*اﻭ " ﻣـــــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ*
 نام "مرد" ابتدای مردن است..
 و نام "زن" ابتدای زندگی است..

خوابش از تو کوتاه‌تر و خواب ابدیش از تو طولانی تر است
مرگی زودرس دارد،،...

*آسایش برایش مفهومش آسایش توست* 
پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو می‌جوید...اگر آن را دریابی!!...

*ﺩستهایش زبر و پهن است،، به لطافت دستهای تو نیست،،*

 تا به حال دستهایش را نگاه کرده‌ای ؟ هیچ‌گاه بدون خراش و زخم دیده‌ای؟

*ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...*

*ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ می‌شود...*

*او را خراب نکن..!*
 
توان گفتنِ دردهای درونش را ندارد. آن‌ها را درون خود می‌ریزد و پنهان می‌کند...

*ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!* به هیچ عنوان...

*ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه‌گیری نکن..!*

  طبیعت مرد، کم‌حافظه بودنش است؛او بیشتر در فکر نان شب است....،،

*ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...*

انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!!

از هر مرد و نامردی هرچه شنیده و دیده، در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده. اگر کم حرف میزند نمی‌خواهد کام تو را تلخ کند.

*ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...*

آن مردی که صحبتش را می‌کنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخن‌هایش نمی‌زند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک‌ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست‌هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخن‌هایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

*ﻣــــــﺮﺩ نمی‌تواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!*

*ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی‌کند، فرو می‌ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...*

آری یک مرد همیشه تنهاست چرا که سنگ صبور همه است و خود، شانه‌ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد...

*یک ﻭقت‌هایـــی،*

*یک ﺟﺎﻫﺎﯾـــﯽ،*

*ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔـــﺖ:*

*"میم" مثل " مــــــرد "*

*((تقدیم به تمام مردان و  مهربانان سرزمینم ))*

👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻💓💓💓💓💓💓💓💓

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۱۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

داستان کوتاه
ﻭﺻﯿﺖﻧﺎﻣﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ!
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭاﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻣﻮﺍﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺒﺮﻡ، ﺍﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺶ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﻮﻝﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﺪ، زﻥ ﻧﯿﺰ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻨﺪ.
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ ﺩﺍﺭ ﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﮔﻔﺖ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ:
ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺮﺣﻮﻣﻢ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ. 
ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺣﻤﺎﻗﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﻮﻟﻢ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ، ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻭﺟﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﮑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺩﺭ ﻭﺟﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ، ﺗﺎ ﺍﮔﺮ
ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻭﺻﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺒﻠﻎ ﺁﻧﺮﺍ ﺧﺮﺝ ﮐﻨﺪ!!!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ، ﺍﺳﺘﻌﻔﺎﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ کنکور ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺻﻔﺮ ﺷﺮﻭﻉ کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۲:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دانی که چرا زمین به دور خود میچرخد...؟💛
نه  بهر  من  و   نه  بهر    تو    میگردد...💛
یک  بار  به  عمر  خود  علی  را    دیده...💛
دیوانه    شده  به  دور  خود    میگردد💛
علي شاه 💛
علي ماه💛
علي راه 
علي نصر من الله💛
علي زمزمه ي هر دل آگاه💛

علي حصن حصين است 💛
علي عين يقين است 💛
علي حبل متين است 💛
به کوري دو چشم دشمنانش💛
علي اميرالمؤمنين است💛

علي کاشف هر غم💛
علي بر همه مرهم💛
علي ذکر لب عيسي مريم💛
على هستي خاتم💛
علي برگ برات همه ي خلق💛
از آتش و جهنم💛

علي اصل وجود است 💛
علي روي سجود است💛
علي معدن جود است💛

علي راز و نياز است 💛
علي سوز و گداز است💛
علي محرم راز است 💛
علي مهر قبولي نماز است💛

علي صوم و صلات است 💛
علي حج و زکات است 💛
علي برگ برات است 💛
علي تجلي صفات است💛


همه عالم بگويند💛
فقط 👈  💛حيدر امير المومنين است💛

تقديم به عاشقان مولا علي (ع)💛

التماس دعا🙏
.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 


🔴تجربیات ۲۷ ساله  یک پزشک. چقدر زیبا و باندازه یک کتاب چند صد صفحه ای آموزنده است👌👌
۲۷ سال است که با افتخار دیپلم گرفته ام. ۷ سال و کمی بیشتر دانشجوی پزشکی بوده ام و مابقی این سالها پزشک بوده ام  و بیمارستان و درمانگاه اگر نگویم خانه اول، خانه دومم بود و ریه هایم با اکسیژن بیمارستان و درمانگاه ها پر و خالی شد. 
۲۷ سال است روپوش سفید پزشکی پوشیده ام و در بیمارستانها و درمانگاهها و مطبم نفس کشیده ام و حالا پس از ۲۷ سال فهمیده ام که:

دردسر ، سردرد می آورد؛ و درددل از دل درد مهمتر است!

فهمیدم عصای پیری و کوری با عصای تجویزی دکترها فرق میکند!

بیماریها یا ارثی است یا حرصی!

فهمیدم هیچ متخصص قلبی، قلب شکسته را نمیتواند درمان کند و 
قلب سنگی و سخت را نمیشود پیوند زد و عمل کرد تا درمان شود.

فهمیدم جراحی زیبایی برای لبخند بر روی صورتها امکانپذیر نیست؛ 
دلت باید شاد باشد.

دلت اگر گرفت هیچ دکتری نیست که خوبش کند.

فهمیدم متخصصان چشم نمیتوانند آدمهای بدبین، ظاهربین، خودخواه و متکبر را درمان کنند.

فهمیدم تنفس مصنوعی، هوای تازه میخواهد نه چیز دیگری!

فهمیدم هیچ متخصص داخلی ای نمیتواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد.

فهمیدم تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمیکند.

اگر قند در دلت آب شود دیابت نمیگیری، بلکه به آرامش میرسی.

متخصصهای گوش، شنواییِ تو را بهتر میکنند 
ولی خوب گوش دادن را به تو یاد نمیدهند.

فهمیدم سرطان یعنی به یکجای زندگی آنقدر توجه کنی که بقیه زندگی از دستت برود.

فهمیدم بیماران اعصاب و روان آنهایی نیستند که پیش روانپزشک میروند، 
بلکه آنهایی هستند که آدم را روانی میکنند.

فهمیدم هیچ ارتوپدی نمیتواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند.

فهمیدم زخم زبان؛ 
عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند و

 کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود!

فهمیدم خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و
 آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد!

فهمیدم خون دل خوردن، بیماری خونی نمی آورد و دل پر خون هم باعث فشار خون نخواهدشد.

فهمیدم، فهمیدم، فهمیدم و سرانجام فهمیدم،

که هیچ چیز نفهمیدم...

بياييد طبيب واقعی هم باشیم،
 امروزمان درحال گذشتن است، 

فردایمان را با گذشته مان شیرین کنیم.
ما به مهربانی هم محتاجیم... 

دوست خوبم برایت خنده های از ته دل تجویز میکنم...
 ساعتی یک قرص مهربانی.. 
شربت عشق ورزی، روزی 2قاشق.... 

_🍃🌸🍃_

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

مردی به خانه اش می رفت. نزدیک خانه که رسید جوان زشت و آبله رویی را دید

 

با چشمان چپ و سر بی مو و دهان گشاد و لب های کلفت و پوستی تیره.

 

مرد رهگذر ایستاد و با نفرت به جوان زشت رو خیره شد و بعد ناگهان فریاد زد:

 

 

ای مردک از این جا برو و دیگر هم به این کوچه نیا! دیدن تو شرم است و آدم

 

را ناراحت می کند! جوان بدون اینکه ناراحت شود نگاهی به قبای پاره مرد انداخت

 

و ناگهان قبای نویی را که بر تن داشت درآورد و به مرد گفت: بگیر مال تو!

 

من قبایم را به تو می بخشم!

 

مرد نگاهی به قبای خوش رنگ و رو و نو انداخت و ناگهان از کاری که کرده بود

 

شرمنده شد و کف دست راستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: مرا ببخش!

 

من رفتار بدی با تو کردم اما تو داری لباست را به من می دهی!

 

جوان با همان لبخند گفت! ای دوست! بدان که آدمی که ظاهر بد

 

اما باطن و درون و قلب پاکی داشته باشد به مراتب بهتر از کسی است

 

که ظاهر خوب اما قلبی ناپاک و سیاه دارد! چهره مرد رهگذر از خجالت سرخ شد

 

و دیگر نتوانست حرف بزند 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

*👈 پادشاهی از وزیرش می‌پرسد:* *◇ چرا همیشه* *خدمت‌کارم از من خوشحال‌تر است در حالی که او هیچ چیزی ندارد!!!*
*◇ و منِ پادشاه که همه چیز دارم، حال و روزِ خوبی ندارم؟!!!*

*■ وزیر گفت: سرورم شما باید "قاعده ۹۹" را امتحان کنید!!!*

■ پادشاه گفت: "قاعده ۹۹" چیست؟!!!

■ وزیر گفت:
"۹۹ سکه طلا" در کیسه‌ای بگذار و شب آن را پشت درب‌ اتاق خدمتکار قرار بده و بنویس این ۱۰۰ دینار هدیه‌ای است برای تو، و سپس در را ببند و نگاه کن چه اتفاقی رخ می‌دهد؟!!!
◇ پادشاه نقشه را آن‌طور که وزیر به او گفته بود، انجام داد...
◇ خدمت‌کار پادشاه، آن کیسه را برداشت و موقعی‌که به خانه رسید، سکه‌ها را شمرد و متوجه شد یکی کم دارد!!!
◇ پیش خود فکر کرد که آن را در مسیر راه گم کرده است!!!
◇ همراه با خانواده‌اش کل شب را دنبال آن یک سکه طلا گشتند و هیچی پیدا نکردند!!!
◇ خدمتکار ناراحت شد از اینکه یک سکه را گم کرده است!!
◇ پریشانی به سراغش آمد با آنکه آن‌ همه سکه‌های دیگر را در اختیار داشت!!
◇ روز دوم خدمتکار پریشان حال بود چرا؟! ◇ چون شب نخوابیده بود،
◇ وقتی‌که پیش پادشاه رسید، چهره‌ای درهم و ناراحت حال، مثل روزهای قبل شاد و خوشحال نبود!!

■ پادشاه آن موقع فهمید که معنی "قاعده ۹۹" چیست؟!!!

 ■ آری، "قاعده ۹۹" آن است که:
▪︎ داشته‌های خود را نمی‌بینیم و تمرکز ما بر روی "نداشته‌ها"ست،
▪︎ و در تمام ادوار زندگیمان دنبال آن یک  "گمشده" می‌گردیم و خودمان را به خاطر آن ناراحت می‌کنیم و فراموش کرده‌ایم که شاید:
▪︎ "داشته‌های" ما بسیار بیشتر از "نداشته‌های‌"مان است!!!

👈 "قاعده ۹۹" همان تمامیت‌خواهی و کمال‌گرایی افراطیست!

👈 "قاعده ۹۹" زیستن در فضای ناهوشیاریست.

👈 "قاعده ۹۹" عدم پذیرش واقعیت و شرایط زندگیست!


■ پس به داشته‌هایمان بیاندیشیم، و قدر آنها را بدانیم. 
■ آسایش و آرامش و رشد در فضای شکر‌گزاری و مثبت حاصل می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

1⃣ خارج شدن مستمر دودی متمایل به رنگ آبی از لوله اگزوز

 

2⃣ کم شدن دائم روغن

 

3⃣ وجود علائم نشت روغن در یک یا چند ردیف دهانه شمع (در اصطلاح مکانیک‌ها: شمع‌ها خیس شده)

 

3⃣ چربی سر شمع

 

4⃣ چرب و روغنی شدن دستمال یا انگشت کشیده شده به درون لوله اگزوز

 

5⃣ بوی سوختن روغن در محفظه موتور و...

 

❗️ نکته: مکانیک‌ها و تعمیرگاه‌های معتبر با وسایل دقیق‌تری چون کمپرس‌سنج و مانند آن به روغن‌سوزی خودرو پی می‌برند و با این وسایل قادرند تشخیص دهند که همه یا یکی از محفظه‌های پیستون و به‌طور مشخص کدام محفظه دچار آسیب شده یا علت روغن‌سوزی ناشی از چیست.

 

♦️ انواع دود خروجی از اگزوز و دلایل آن: 

 

✅ همان‌طور که گفته شد خروج دود از اگزوز از مهم‌ترین نشانه‌های روغن‌سوزی موتور خودرو است. دودهای خروجی از اگزوز به رنگ‌های آبی، سفید و سیاه دیده می‌شوند که هر رنگ دلیل و علت خاص خودش را دارد و الزاما مربوط به روغن‌سوزی نمی‌باشد؛ بنابراین در اینجا به این عوامل خواهیم پرداخت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

دوربین‌های مداربسته‌ای که در زندگی ما نصب شده‌اند:
🟢 دوربین اول: خود خداست.
📖 آیه ۱۴، سوره علق:
«آیا نمی‌دانند که خدا آن‌ها را نگاه می‌کند!»

🟢 دوربین دوم: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.
📖 آیه ۴۵، سوره احزاب:
«ای پیامبر ما تو را در امت گذاشته‌ایم، هم شاهد هستی و آن‌ها را می‌بینی.»

🟢 دوربین سوم: امامان معصومین علیهم السلام هستند.
📖 آیه ١٠۵، سوره توبه:
«ای پیامبر به مردم بگو هر کاری می‌خواهید بکنید، اما اعمال شما را خدا می‌بیند، پیامبر می‌بیند و مؤمنان (امامان علیهم السلام) نیز می‌بینند.» 
سه دوربین اول در این آیه جمع است.

🟢 دوربین چهارم: ملائک مقرب خدا هستند.
📖 آیه ١٨، سوره ق:
«از شما حرکتی سر نمی‌زند مگر آنکه دو مأمور در حال نوشتن آن هستند. یکی مأمور نوشتن خوبی‌ها و یکی مأمور نوشتن بدی‌هاست. فقط این دو ملک یک تفاوتی باهم دارند. این یکی اگر نیت خوبی هم کنیم یادداشت می‌کند. آن یکی نیت بدی کنیم، یادداشت نمی‌کند.»

🟢 دوربین پنجم: زمین است. 
📖 سوره زلزال:
«روز قیامت همین زمینی که ما روی آن نشسته‌ایم، می‌آید و خبرهای خود را می‌دهد.»

🟢 دوربین ششم: زمان است.
📖 آیات اول سوره بروج و روایات صریحی از امیرالمؤمنین علیه السلام داریم که شب جمعه اعمال شما را ثبت می‌کنند. شب و روز عرفه اعمال شما را می‌بینند. ایام هم موجود زنده هستند.

🟢 دوربین هفتم: دوربینی که از همه تکان‌دهنده‌تر است، اعضا و جوارح ما می‌باشند. 
📖 آیه ٢١، سوره فصلت:
«و آنان به پوستشان می‌گویند: چرا بر ضد ما گواهی دادید؟ می‌گویند: همان خدایی که هر موجودی را به سخن آورد، ما را گویا ساخت، و او شما را نخستین بار آفرید و به سوی او بازگردانده می‌شوید.»

#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۳:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

هرگز با پدرم خلوت نكرده بودم.
پس از ازدواج با همسرم، در واقع با پدرم متاركه كرده بودم. 
سالها طول كشيد تا در يك روز گرم تابستان به صرف چاى كنارش نشستم.
با وى در باب زندگى، ازدواج، فرزندانم، و مسئوليتهايم گلايه كردم.
پدرم در حالى كه چاى را در نعلبكى ميريخت و به آن فوت ميكرد، نگاهى نافذ بر من انداخت و گفت:
هرگز دوستانت را فراموش نكن،
هر چه پيرتر شوى اهميت آنان بيشتر ميشود.

با اين كه به خانواده و فرزندانت عشق ميورزى، باز به دوست نياز دارى، با آنان مراوده كن، به ديدارشان برو، گاهی به آنها تلفن بزن، و به آنان نزديكتر شو. 

باخود گفتم چه نصيحت عجيبى!
تمام معناى زندگى من، همسر و فرزندان و شغلم هستند!
با اين حال اطاعت امر كردم. 
هر سال با دوستانم تماس گرفتم و اندك اندك بر شمارشان افزودم. 

سالها بعد دريافتم که پدرم رمز زندگى را ميدانست. 

در گذر ايامِ عمر، دوستان هر روز اهميت بيشترى پيدا ميكنند. 

بعد از اين شصت واندى سال فهميده ام كه؛
زمان چه تند ميگذرد.
فاصله ها بلندتر ميشوند.
بچه ها بزرگ ميشوند، دنبال زندگى خود ميروند و گاه قلب والدين را ميشكنند، و اغلب از ما دور ميمانند. 
مشاغل و دارائيها مى آيند و ميروند. 

آمال، عشقها و هوسها ميروند 

مردم دور و برم كارهاى غير منتظره و گاه ناشايست ميكنند. 
والدين ميميرند. همكاران ما را فراموش ميكنند. دوندگيها پايان مى يابند. 

اما دوستان واقعى پابرجا ميمانند. بى توجه به دورى و حتى فواصل ميان قاره اى!

دوست خوب هرگز دور نيست، فقط بايد دستم را دراز كنم و از وراى صفحه گوشى دستش را بفشارم. 
آغوش دوستان هميشه براى در برگرفتنم گشاده است. 

سپاس كه  هستيد.دوست عزیزرم 
آروزی عمری طولانی وباعزت برای شمادارم
بفرست برای همه دوستانت تالذت ببرن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۵۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

⬅️ تقریبا همه ما داستان های *طنز ملا نصرالدین* رو شنیدیم!

 اما شاید ندونیم که *ملانصرالدین* که بود!

 *ملانصرالدین* یک معلم اندیشمند بود!

🌀 تولد ۱۸۶۶ میلادی، مطابق با ۱۲۴۴ شمسی.

 وفات ۱۹۳۲ میلادی برابر با ۱۳۱۰ شمسی. دارفانی را وداع گفت!

🔴 13 دیماه ۱۳۱۰ شمسی مصادف بود با سالگرد خاموشی زنده یاد *جلیل محمدقلی زاده (ملا نصرالدین)*

  روشنفکری که صد سال از زمان خودش جلوتر بود!

جلیل محمد قلی زاده در سال ۱۸۶۶ میلادی مطابق با ۱۲۴۴ شمسی در شهر نخجوان آذربایجان چشم به جهان گشود!  پدرش مشهدی حسینقلی از شهر خوی آذربایجان به نخجوان مهاجرت کرده و به شغل معماری مشغول شده بود!
 جلیل بعد از اتمام تحصیلات خود ابتدا در شهر گوری که الان جزو کشور گرجستان است به شغل معلمی روی آورد و همزمان هم شروع به نوشتن نمایشنامه نمود!

 در سال ۱۸۹۷ از معلمی کنار کشید و ۵ سال به عنوان مترجم در ادارات دولتی کار کرد!
 در سال ۱۹۰۳ بعد از فوت همسر و پدر و مادرش به تفلیس نقل مکان نمود و با روزنامه های روسی این شهر و همچنین باکو با نوشتن مقاله، همکاری کرد.
 در سال ۱۹۰۶ نشریه هفتگی و طنز *ملانصرالدین* را پایه گذاری نمود که در مدت کوتاهی آوازه این نشریه و مقالات آن، کل دنیای تورک و مسلمانان را در نوردید!

 •محمد قلی زاده در ملانصرالدین با *جهل و خرافات و تعصبات مذهبی* مبارزه مینمود و سعی میکرد مردم ستم دیده را با حقوق پایمال شده خود آشنا کند!•

بعد از استقرار حکومت بلشویکها در آذربایجان شمالی محمد قلی زاده انتشار ملانصرالدین را به مدت یکسال در تبریز ادامه داده و بعد از یکسال به دعوت رییس جمهوری سوسیالیستی آن زمان آذربایجان( نریمان نریمانف )، به باکو رفته و در آنجا فعالیتهای فرهنگی و انتشار ملانصرالدین را ادامه می دهد!
 
جلیل محمد قلی زاده بعد از فوت دو همسرش برای بار سوم با یکی از نوادگان خانهای قاراباغ به نام حمیده خانم جوانشیر ازدواج کرد که از این ازدواج صاحب دو پسر شد!

جلیل محمد قلی زاده وقتی دید که کنترل نشریه ملانصرالدین از دستش در رفته ادامه انتشار آنرا در سال ۱۹۳۱ میلادی متوقف کرد!
و بعد از یکسال در سال ۱۹۳۲ میلادی( ۱۳ دی ماه ۱۳۱۰) در اثر سکته قلبی درگذشت....!

روحش شاد و یادش همیشه ماندگار !

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۶:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

1_ هر 20 هزار کیلومتر شمع خودرو تعویض گردد.

2_ صافی بنزین و لنت ترمز هر 15 هزار کیلومتر تعویض شود.

3_ از تمیز کردن فیلتر هوا جداً خودداری کنید، زیرا ذرات موجود در آن سرطان زا می‌باشد.

4_ ماهی یک بار کولر خودرو را به مدت چند دقیقه، جهت مخلوط شدن گاز با روغن مخصوص آن و جلوگیری از فاسد شدن آن روشن نمایید.

5_ با روشن شدن چراغ stop خودرو را متوقف نموده و با نمایندگی تماس بگیرید.

6_ در اول صبح بعد از روشن نمودن خودرو نیازی به گرم کردن خودرو در حالت توقف نیست و در کمتر از یک دقیقه خودرو را حرکت دهید و مسافت یک کیلومتر را با دنده ۱ و ۲ برانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ 
ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ...
ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ…
ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ…
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ 
ﺑﺎ "ﮐﻼ‌ﻡ" ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﯿﺪ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻼ‌ﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ 
ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﺪ
ﻭﻟﯽﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ …

ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ "ﺩﺍﺷﺘﻨﻬﺎ" ﺭﺍ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ 
ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ...♡

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

💝نقل است که محمدجعفر خیاطی عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر... امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می‌کرد... آن هم نه در کلاس، در خانه...

دور از چشم همه اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...

فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من... به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...

من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم... بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می‌کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم...

💝مدت‌ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه‌ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره‌ی هم کلاسی‌هایم دیدنی بود... آن ها فکر می‌کردند این امتحان را هم مثل همه‌ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می‌کنند... اما این بار فرق داشت... این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...

فردای آن روز وقتی معلم نمره‌ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می‌گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی‌کردم و خودم را فریب نمی‌دادم... 

زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان‌ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می‌گیریم تا خودمان را فریب بدهیم... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگه‌ی امتحانمان دست معلم می‌افتد... آن روز چهره‌مان دیدنی ست... آن روز حقیقت مشخص می‌شود و نمره واقعی را می گیریم... 

تا می‌توانی غلط‌های خودت را بگیر قبل از این که غلطتت را بگیرند.
امام علي عليه السلام فرموده اند:
"ای بندگان خدا! خود را بسنجيد قبل از آنكه مورد سنجش قرار گيريد، و به حساب خود رسيدگی كنيد پيش از آنكه به حسابتان رسيدگی كنند." 
نهج البلاغه/ خطبه ۹۰

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۴۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

در دشت شلمچه غنچه ای پرپر شد
تیری ز جفا، نشانه بر پیکر شد
باقر که در انتظار مولایش بود
مهمان عزیز رهبرش حیدر شد
                          (غلامرضا کیا(طالب))
زندگینامه شهیدمحمد باقر کیادربندسری

محمد باقر آخرین فرزند از خانواده مومن و زحمتکش و پر جمعیتی است که در 29 شهریور سال 1342 در تهران دیده بجهان گشود. پدرش مرحوم حاج رمضان سالها کارگر معدن زغال سنگ شمشک بود و علاوه بر تحمل کار در اعماق تونل های زغال سنگ به کار کشاورزی هم مشغول بود وبسختی هزینه ده سر عائله را فراهم میکرد. تا اینکه به پیشنهاد یکی از بزرگان دربندسر در سال 1341به محله دزاشیب شمیران مهاجرت کرده ودر باغ بزرگ(بنکدار) مشغول به کار و زندگی شد.
یکسال پس از حضور در تهران خداوند فرزندی به مرحوم حاج رمضان و همسرش عنایت کرد که نام او را محمد باقر نهادند.این شهید عزیز دوران ابتدایی را در مدرسه میرکلای محله دزاشیب شمیران گذراند . وعلاوه بر تحصیل ، در کارگاه نجاری برادرانش با اصول نجاری و درودگری آشناشد. محمد باقر بعد از گذراندن دوران راهنمایی در یکی از مدارس راهنمایی آن محل علی رغم هوش و استعداد زیاد حاضر به ادامه تحصیل نشد وبعلت علاقه زیاد به نجاری در گارگاه برادران خود مشغول بود تا بتدریج به یک نجارحرفه ای تبدیل شد.باشروع نهضت انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی(ره) و آغاز تظاهرات و راهپیمایی های اعتراضی علیه حکومت طاغوت هرچند در منطقه شمیران کمتر انعکاس داشت ولی محمد باقر در راهپیمایی های مرکز شهر شرکت میکرد و باتفاق دوستان خود و به وسیله موتور سیکلت شخصی خود اعلامیه ها و اطلاعیه های نهضت را درمنطقه دزاشیب و شمیران پخش میکرد تا جاییکه چندین بار مورد تعقیب ماموران ساواک قرار گرفت وهربار با توجه شناخت کوچه پس کوچه های آن محل از چنگ ماموران میگریخت تابتدریج اعتراضات همه گیر شد و نهضت انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
شروع جنگ تحمیلی نیز از عرصه هایی بود که جوانان آنروز ایران را متوجه وظیفه بزرگ حراست از کیان اسلامی کرد .و محمدباقر هروقت تصمیم به اعزام میگرفت بعلت حضور متعدد برادران خود در مناطق عملیاتی با مخالفت پدر و مادر روبرو میشد. تا اینکه فرارسیدن زمان خدمت سربازی این فرصت را برای او فراهم آورد.
محمد باقر برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد و بعداز گذراندن دوره های آموزش بادیگر همرزمان به منطقه عملیاتی شلمچه اعزام شد ودر عملیات های مختلف شرکت کرد تا اینکه در تاریخ 15 آذر61 بر اثر اصابت ترکش گلوله های دشمن از ناحیه شکم به شدت مجروح  و پس از انتقال به پشت جبهه سرانجام برای ادامه درمان به بیمارستان شهدای تجریش و سپس به بیمارستان امام خمینی(ره) اعزام و بستری گردید. ولی مداوا در این بیمارستانها میسر نشد تا اینکه روح این جوان مومن و خداجو در تاریخ 7 بهمن 61 به ملکوت اعلا پرواز کرد. و پیکر پاکش در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر(ع) چیذر بخاک سپرده شد. روحش شاد.
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🕯فاطمه زیباترین واژه هاست
🕯فاطمه ناموس شاه لافتی است
🕯فاطمی بودن تشیع بودن است
🕯فاطمه راه علی پیمودن است
🕯فاطمه  آلاله  آلاله  هاست
🕯فاطمه سوز و گداز ناله هاست
🕯فاطمه گنجینه ای از خاتم است
🕯فاطمه چشم و چراغ عالم است
🕯فاطمه روح علی جان علیست
🕯فاطمه هم عهد و پیمان علیست
🕯فاطمه تفسیر یاسین است و بس
🕯باغ هستی را گل آذین است و بس
🕯فاطمه سبزینه سبزینه هاست
🕯فاطمه آوای وای سینه هاست
🕯نی توان گفتن زنی مانند اوست
🕯قلب احمد از ازل پیوند اوست
🕯فاطمه از هر پلیدی عاری است
🕯فاطمه فرهنگی از بیداری است
🕯فاطمه یعنی زمین یعنی زمان
🕯فاطمه یعنی حدیث قدسیان
🕯فاطمه یعنی ثریا تا سمک
🕯فاطمه یعنی مدینه تا فدک
🕯فاطمه دریای عصمت را در است
🕯فاطمه جامی است کزکوثرپراست
🕯فاطمه راز هزاران رازهاست
🕯فاطمه خود برترین اعجاز هاست
🕯کعبه را آیینه روی فاطمه است
🕯پنج تن را آبروی فاطمه است
🕯فاطمه یک یادبود ماندنی است
🕯فاطمه تنها سرود خواندنی است
🕯فاطمه علامه ساز مکتب است
🕯فاطمه آموزگار زینب است
🕯فاطمه رمز تماس با خداست
🕯فاطمه تاج عروسان سماست
🕯آسمان هم خاکسار فاطمه است
🕯یا علی مولا شعار فاطمه است

میلاد حضرت فاطمه       سلام اله علیها  مبارکباد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.  ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین  پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

 حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . 

ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . 

ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ . 

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ . 

ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ . 

ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ . 

 بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ . 

ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ . 

ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ . 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ . 

ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ . 

ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد. 

ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ. 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : 

" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . " 

ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ . 

ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ . 

ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ . 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ . 

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ . 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ . 

ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ . 

ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . " 

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ . 

ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . 

ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...

 

گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم ! 

چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم ! 

گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم ! 

چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم ! 

 خداي مهربونم 

 شخصی كه داره اينو ميخونه مهربونه و من بهش افتخار ميكنم لطفا کمکش کن به بهترين نحو زندگي كنه و خوشبخت و سعادتمندش كن و بيامرزش؛

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۱۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگینامه شهید غلامرضا کیادربندسری

 

روز نهم آبان ماه 1345 در محله(پایین لاراب) دربندسر کودکی بدنیا آمد. که خانواده با اعتقاد و عشق به حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا(ع) که وجود این فرزند را از عنایات آنحضرت میدانستند. او را "غلام رضا" نامیدند تا در طول عمر خادم امام رضا(ع) و تحت توجهات آن امام همام واقع گردد.

غلامرضا دوران کودکی را در حالی سپری کرد که پدر بواسطه تامین ما یحتاج زندگی ، دور از آنها در تهران اقامت داشت. بنابر این نگهداری و تربیت ومواظبت فرزندان بیشتر بر عهده مادر بود . غلامرضا در دامان مادر  رشد کرد وضمن تحصیل در مدرسه در کار کشاورزی به مادر کمک میکرد و با همه وجود شاهد رنج و زحمت مادر مهربان و صبور خود بود. و یکی از بزرگترین آرزوهایش ترسیم آینده ای خوب برای جبران زحمات چندین ساله مادر بود.

با گذراندن دوران ابتدایی و ورود به دوران راهنمایی سال های اولیه انقلاب نمایان شد و شخصیت این جوان نیز با آزموده های مذهبی و انقلابی بیش از پیش نمایان شد. این شهید عزیز فردی فعال و کوشا در مراسم ها و مناسبتهای مذهبی مساجد وحسینیه های دربندسر بود . نزدیکی منزل ایشان به مسجد و حسینیه(پایین لاراب)نیز مزید بر علت بود تا او بیش از همسالان خود با معارف اسلامی آشنا باشد.

با شروع فعالیت بسیج مستضعفین در دربندسر فصل دیگری از زندگی غلامرضا شروع شد چرا که او با ثبت نام در پایگاه بسیج علی بن ابیطالب(ع) دربندسر رسما فعالیت گسترده و تاثیر گذار خود را در این پایگاه آغاز کرد.

غلامرضا از دوران ابتدایی و راهنمایی از دوستان صمیمی و جدا نشدنی شهید امیر محمد صالحی بود.و فعالیت آنها در کنار هم عمدتا در بخش فرهنگی  خلاصه میشد.

تحمل مصیبت شهادت امیر برایش بسیار سنگین بود بگونه ای که تنها چیزی که اورا آرام میکرد ادامه دادن راه آن شهید بود. لذا در اولین فرصت برای حضور در جبهه و عضویت رسمی در سپاه پاسداران اقدام کرد. ودر مناطق عملیاتی کردستان مشغول بخدمت شد.

در تمام دوران حضور در جبهه تنها نگرانیش وضعیت سلامتی مادر بود که آنهم از اینکه خواهر مهربان و سنگ صبورش در کنار مادر است خوشحال بود. این شهید عزیز در آخرین نوبت مرخصی خاطره ای فراموش نشدنی بجا گذشت،چرا که به گفته خواهر مهربانش هنگام خدا حافظی چندین بار تا اواسط کوچه میرفت و برمیگشت مادر وخواهر را در آغوش میگرفت و گویا سفارش مادر را به خواهر میکرد.

ودر همین آخرین اعزام بود که روح بلند و ملکوتی غلامرضا در روز دوم بهمن ماه 65 در عملیات کربلای پنج منطقه شلمچه به ملکوت اعلی پرواز و به جمع دوستان شهیدش پیوست. و پیکر مطهرش در قطعه ۲۹ گلزار بهشت زهرا(س) بخاک سپرده شد.روحش شاد.

@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |