|
*تقدیم به آقایـــان عزیز و گرامـــی* *خانمهـــــا حتما بخونن !* *گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست* *اﻭ " ﻣـــــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ* خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی تر است *آسایش برایش مفهومش آسایش توست* *ﺩستهایش زبر و پهن است،، به لطافت دستهای تو نیست،،* تا به حال دستهایش را نگاه کردهای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیدهای؟ *ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...* *ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...* *او را خراب نکن..!* *ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!* به هیچ عنوان... *ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازهگیری نکن..!* طبیعت مرد، کمحافظه بودنش است؛او بیشتر در فکر نان شب است....،، *ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...* انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!! از هر مرد و نامردی هرچه شنیده و دیده، در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده. اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تو را تلخ کند. *ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...* آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..! ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش نمیزند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یکﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩستهایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..! *ﻣــــــﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!* *ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمیکند، فرو میریزد در قلبی که به وسعت دریاست...* آری یک مرد همیشه تنهاست چرا که سنگ صبور همه است و خود، شانهای ندارد که سرش را روی آن بگذارد... *یک ﻭقتهایـــی،* *یک ﺟﺎﻫﺎﯾـــﯽ،* *ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔـــﺖ:* *"میم" مثل " مــــــرد "* *((تقدیم به تمام مردان و مهربانان سرزمینم ))* 👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻💓💓💓💓💓💓💓💓
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۱۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
داستان کوتاه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۲:۴۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
دانی که چرا زمین به دور خود میچرخد...؟💛 علي حصن حصين است 💛 علي کاشف هر غم💛 علي اصل وجود است 💛 علي راز و نياز است 💛 علي صوم و صلات است 💛
تقديم به عاشقان مولا علي (ع)💛 التماس دعا🙏
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۴۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
دردسر ، سردرد می آورد؛ و درددل از دل درد مهمتر است! فهمیدم عصای پیری و کوری با عصای تجویزی دکترها فرق میکند! بیماریها یا ارثی است یا حرصی! فهمیدم هیچ متخصص قلبی، قلب شکسته را نمیتواند درمان کند و فهمیدم جراحی زیبایی برای لبخند بر روی صورتها امکانپذیر نیست؛ دلت اگر گرفت هیچ دکتری نیست که خوبش کند. فهمیدم متخصصان چشم نمیتوانند آدمهای بدبین، ظاهربین، خودخواه و متکبر را درمان کنند. فهمیدم تنفس مصنوعی، هوای تازه میخواهد نه چیز دیگری! فهمیدم هیچ متخصص داخلی ای نمیتواند به داخل وجود آدمها ورود کند و بفهمد در درون آنها چه میگذرد. فهمیدم تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمیکند. اگر قند در دلت آب شود دیابت نمیگیری، بلکه به آرامش میرسی. متخصصهای گوش، شنواییِ تو را بهتر میکنند فهمیدم سرطان یعنی به یکجای زندگی آنقدر توجه کنی که بقیه زندگی از دستت برود. فهمیدم بیماران اعصاب و روان آنهایی نیستند که پیش روانپزشک میروند، فهمیدم هیچ ارتوپدی نمیتواند استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند. فهمیدم زخم زبان؛ کینه توزی و انتقامجویی با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود! فهمیدم خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد و فهمیدم خون دل خوردن، بیماری خونی نمی آورد و دل پر خون هم باعث فشار خون نخواهدشد. فهمیدم، فهمیدم، فهمیدم و سرانجام فهمیدم، که هیچ چیز نفهمیدم... بياييد طبيب واقعی هم باشیم، فردایمان را با گذشته مان شیرین کنیم. دوست خوبم برایت خنده های از ته دل تجویز میکنم... _🍃🌸🍃_
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
مردی به خانه اش می رفت. نزدیک خانه که رسید جوان زشت و آبله رویی را دید
با چشمان چپ و سر بی مو و دهان گشاد و لب های کلفت و پوستی تیره.
مرد رهگذر ایستاد و با نفرت به جوان زشت رو خیره شد و بعد ناگهان فریاد زد:
ای مردک از این جا برو و دیگر هم به این کوچه نیا! دیدن تو شرم است و آدم
را ناراحت می کند! جوان بدون اینکه ناراحت شود نگاهی به قبای پاره مرد انداخت
و ناگهان قبای نویی را که بر تن داشت درآورد و به مرد گفت: بگیر مال تو!
من قبایم را به تو می بخشم!
مرد نگاهی به قبای خوش رنگ و رو و نو انداخت و ناگهان از کاری که کرده بود
شرمنده شد و کف دست راستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: مرا ببخش!
من رفتار بدی با تو کردم اما تو داری لباست را به من می دهی!
جوان با همان لبخند گفت! ای دوست! بدان که آدمی که ظاهر بد
اما باطن و درون و قلب پاکی داشته باشد به مراتب بهتر از کسی است
که ظاهر خوب اما قلبی ناپاک و سیاه دارد! چهره مرد رهگذر از خجالت سرخ شد
و دیگر نتوانست حرف بزند
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*👈 پادشاهی از وزیرش میپرسد:* *◇ چرا همیشه* *خدمتکارم از من خوشحالتر است در حالی که او هیچ چیزی ندارد!!!* *■ وزیر گفت: سرورم شما باید "قاعده ۹۹" را امتحان کنید!!!* ■ پادشاه گفت: "قاعده ۹۹" چیست؟!!! ■ وزیر گفت: ■ پادشاه آن موقع فهمید که معنی "قاعده ۹۹" چیست؟!!! ■ آری، "قاعده ۹۹" آن است که: 👈 "قاعده ۹۹" همان تمامیتخواهی و کمالگرایی افراطیست! 👈 "قاعده ۹۹" زیستن در فضای ناهوشیاریست. 👈 "قاعده ۹۹" عدم پذیرش واقعیت و شرایط زندگیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
1⃣ خارج شدن مستمر دودی متمایل به رنگ آبی از لوله اگزوز
2⃣ کم شدن دائم روغن
3⃣ وجود علائم نشت روغن در یک یا چند ردیف دهانه شمع (در اصطلاح مکانیکها: شمعها خیس شده)
3⃣ چربی سر شمع
4⃣ چرب و روغنی شدن دستمال یا انگشت کشیده شده به درون لوله اگزوز
5⃣ بوی سوختن روغن در محفظه موتور و...
❗️ نکته: مکانیکها و تعمیرگاههای معتبر با وسایل دقیقتری چون کمپرسسنج و مانند آن به روغنسوزی خودرو پی میبرند و با این وسایل قادرند تشخیص دهند که همه یا یکی از محفظههای پیستون و بهطور مشخص کدام محفظه دچار آسیب شده یا علت روغنسوزی ناشی از چیست.
♦️ انواع دود خروجی از اگزوز و دلایل آن:
✅ همانطور که گفته شد خروج دود از اگزوز از مهمترین نشانههای روغنسوزی موتور خودرو است. دودهای خروجی از اگزوز به رنگهای آبی، سفید و سیاه دیده میشوند که هر رنگ دلیل و علت خاص خودش را دارد و الزاما مربوط به روغنسوزی نمیباشد؛ بنابراین در اینجا به این عوامل خواهیم پرداخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
دوربینهای مداربستهای که در زندگی ما نصب شدهاند: 🟢 دوربین دوم: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. 🟢 دوربین سوم: امامان معصومین علیهم السلام هستند. 🟢 دوربین چهارم: ملائک مقرب خدا هستند. 🟢 دوربین پنجم: زمین است. 🟢 دوربین ششم: زمان است. 🟢 دوربین هفتم: دوربینی که از همه تکاندهندهتر است، اعضا و جوارح ما میباشند. #اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۳:۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
هرگز با پدرم خلوت نكرده بودم. با اين كه به خانواده و فرزندانت عشق ميورزى، باز به دوست نياز دارى، با آنان مراوده كن، به ديدارشان برو، گاهی به آنها تلفن بزن، و به آنان نزديكتر شو. باخود گفتم چه نصيحت عجيبى! سالها بعد دريافتم که پدرم رمز زندگى را ميدانست. در گذر ايامِ عمر، دوستان هر روز اهميت بيشترى پيدا ميكنند. بعد از اين شصت واندى سال فهميده ام كه؛ آمال، عشقها و هوسها ميروند مردم دور و برم كارهاى غير منتظره و گاه ناشايست ميكنند. اما دوستان واقعى پابرجا ميمانند. بى توجه به دورى و حتى فواصل ميان قاره اى! دوست خوب هرگز دور نيست، فقط بايد دستم را دراز كنم و از وراى صفحه گوشى دستش را بفشارم. سپاس كه هستيد.دوست عزیزرم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۵۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
⬅️ تقریبا همه ما داستان های *طنز ملا نصرالدین* رو شنیدیم! اما شاید ندونیم که *ملانصرالدین* که بود! *ملانصرالدین* یک معلم اندیشمند بود! 🌀 تولد ۱۸۶۶ میلادی، مطابق با ۱۲۴۴ شمسی. وفات ۱۹۳۲ میلادی برابر با ۱۳۱۰ شمسی. دارفانی را وداع گفت! 🔴 13 دیماه ۱۳۱۰ شمسی مصادف بود با سالگرد خاموشی زنده یاد *جلیل محمدقلی زاده (ملا نصرالدین)* روشنفکری که صد سال از زمان خودش جلوتر بود! جلیل محمد قلی زاده در سال ۱۸۶۶ میلادی مطابق با ۱۲۴۴ شمسی در شهر نخجوان آذربایجان چشم به جهان گشود! پدرش مشهدی حسینقلی از شهر خوی آذربایجان به نخجوان مهاجرت کرده و به شغل معماری مشغول شده بود! در سال ۱۸۹۷ از معلمی کنار کشید و ۵ سال به عنوان مترجم در ادارات دولتی کار کرد! •محمد قلی زاده در ملانصرالدین با *جهل و خرافات و تعصبات مذهبی* مبارزه مینمود و سعی میکرد مردم ستم دیده را با حقوق پایمال شده خود آشنا کند!• بعد از استقرار حکومت بلشویکها در آذربایجان شمالی محمد قلی زاده انتشار ملانصرالدین را به مدت یکسال در تبریز ادامه داده و بعد از یکسال به دعوت رییس جمهوری سوسیالیستی آن زمان آذربایجان( نریمان نریمانف )، به باکو رفته و در آنجا فعالیتهای فرهنگی و انتشار ملانصرالدین را ادامه می دهد! جلیل محمد قلی زاده وقتی دید که کنترل نشریه ملانصرالدین از دستش در رفته ادامه انتشار آنرا در سال ۱۹۳۱ میلادی متوقف کرد! روحش شاد و یادش همیشه ماندگار !
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۶:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
1_ هر 20 هزار کیلومتر شمع خودرو تعویض گردد. 2_ صافی بنزین و لنت ترمز هر 15 هزار کیلومتر تعویض شود. 3_ از تمیز کردن فیلتر هوا جداً خودداری کنید، زیرا ذرات موجود در آن سرطان زا میباشد. 4_ ماهی یک بار کولر خودرو را به مدت چند دقیقه، جهت مخلوط شدن گاز با روغن مخصوص آن و جلوگیری از فاسد شدن آن روشن نمایید. 5_ با روشن شدن چراغ stop خودرو را متوقف نموده و با نمایندگی تماس بگیرید. 6_ در اول صبح بعد از روشن نمودن خودرو نیازی به گرم کردن خودرو در حالت توقف نیست و در کمتر از یک دقیقه خودرو را حرکت دهید و مسافت یک کیلومتر را با دنده ۱ و ۲ برانید.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ "ﺩﺍﺷﺘﻨﻬﺎ" ﺭﺍ
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💝نقل است که محمدجعفر خیاطی عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر... امتحاناتی که هر هفته میگرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح میکرد... آن هم نه در کلاس، در خانه... دور از چشم همه اولین باری که برگهی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمیدانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم... فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچهها برگههایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شدهاند به جز من... به جز من که از خودم غلط گرفته بودم... من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم... بعد از هر امتحان آنقدر تمرین میکردم تا در امتحان بعدی نمرهی بهتری بگیرم... 💝مدتها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگهها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهرهی هم کلاسیهایم دیدنی بود... آن ها فکر میکردند این امتحان را هم مثل همهی امتحانات دیگر خودشان تصحیح میکنند... اما این بار فرق داشت... این بار قرار بود حقیقت مشخص شود... فردای آن روز وقتی معلم نمرهها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط میگرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمیکردم و خودم را فریب نمیدادم... زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسانها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده میگیریم تا خودمان را فریب بدهیم... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگهی امتحانمان دست معلم میافتد... آن روز چهرهمان دیدنی ست... آن روز حقیقت مشخص میشود و نمره واقعی را می گیریم... تا میتوانی غلطهای خودت را بگیر قبل از این که غلطتت را بگیرند.
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۴۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
در دشت شلمچه غنچه ای پرپر شد محمد باقر آخرین فرزند از خانواده مومن و زحمتکش و پر جمعیتی است که در 29 شهریور سال 1342 در تهران دیده بجهان گشود. پدرش مرحوم حاج رمضان سالها کارگر معدن زغال سنگ شمشک بود و علاوه بر تحمل کار در اعماق تونل های زغال سنگ به کار کشاورزی هم مشغول بود وبسختی هزینه ده سر عائله را فراهم میکرد. تا اینکه به پیشنهاد یکی از بزرگان دربندسر در سال 1341به محله دزاشیب شمیران مهاجرت کرده ودر باغ بزرگ(بنکدار) مشغول به کار و زندگی شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🕯فاطمه زیباترین واژه هاست میلاد حضرت فاطمه سلام اله علیها مبارکباد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد. حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ . بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ . ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ . ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ . ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد. ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ. ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : " ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . " ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ . ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ . ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ . ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ . ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ . ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . " ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ . ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...
گاهی دلم میسوزد که چقدر میتوانیم مهربان باشیم و نیستیم ! چقدر میتوانیم باگذشت باشیم و نیستیم ! گاهی دلم میسوزد که چقدر میتوانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله میگیریم ! چقدر میتوانیم دل بهدست آوریم اما دل میسوزانیم ! خداي مهربونم شخصی كه داره اينو ميخونه مهربونه و من بهش افتخار ميكنم لطفا کمکش کن به بهترين نحو زندگي كنه و خوشبخت و سعادتمندش كن و بيامرزش؛
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۱۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زندگینامه شهید غلامرضا کیادربندسری
روز نهم آبان ماه 1345 در محله(پایین لاراب) دربندسر کودکی بدنیا آمد. که خانواده با اعتقاد و عشق به حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا(ع) که وجود این فرزند را از عنایات آنحضرت میدانستند. او را "غلام رضا" نامیدند تا در طول عمر خادم امام رضا(ع) و تحت توجهات آن امام همام واقع گردد. غلامرضا دوران کودکی را در حالی سپری کرد که پدر بواسطه تامین ما یحتاج زندگی ، دور از آنها در تهران اقامت داشت. بنابر این نگهداری و تربیت ومواظبت فرزندان بیشتر بر عهده مادر بود . غلامرضا در دامان مادر رشد کرد وضمن تحصیل در مدرسه در کار کشاورزی به مادر کمک میکرد و با همه وجود شاهد رنج و زحمت مادر مهربان و صبور خود بود. و یکی از بزرگترین آرزوهایش ترسیم آینده ای خوب برای جبران زحمات چندین ساله مادر بود. با گذراندن دوران ابتدایی و ورود به دوران راهنمایی سال های اولیه انقلاب نمایان شد و شخصیت این جوان نیز با آزموده های مذهبی و انقلابی بیش از پیش نمایان شد. این شهید عزیز فردی فعال و کوشا در مراسم ها و مناسبتهای مذهبی مساجد وحسینیه های دربندسر بود . نزدیکی منزل ایشان به مسجد و حسینیه(پایین لاراب)نیز مزید بر علت بود تا او بیش از همسالان خود با معارف اسلامی آشنا باشد. با شروع فعالیت بسیج مستضعفین در دربندسر فصل دیگری از زندگی غلامرضا شروع شد چرا که او با ثبت نام در پایگاه بسیج علی بن ابیطالب(ع) دربندسر رسما فعالیت گسترده و تاثیر گذار خود را در این پایگاه آغاز کرد. غلامرضا از دوران ابتدایی و راهنمایی از دوستان صمیمی و جدا نشدنی شهید امیر محمد صالحی بود.و فعالیت آنها در کنار هم عمدتا در بخش فرهنگی خلاصه میشد. تحمل مصیبت شهادت امیر برایش بسیار سنگین بود بگونه ای که تنها چیزی که اورا آرام میکرد ادامه دادن راه آن شهید بود. لذا در اولین فرصت برای حضور در جبهه و عضویت رسمی در سپاه پاسداران اقدام کرد. ودر مناطق عملیاتی کردستان مشغول بخدمت شد. در تمام دوران حضور در جبهه تنها نگرانیش وضعیت سلامتی مادر بود که آنهم از اینکه خواهر مهربان و سنگ صبورش در کنار مادر است خوشحال بود. این شهید عزیز در آخرین نوبت مرخصی خاطره ای فراموش نشدنی بجا گذشت،چرا که به گفته خواهر مهربانش هنگام خدا حافظی چندین بار تا اواسط کوچه میرفت و برمیگشت مادر وخواهر را در آغوش میگرفت و گویا سفارش مادر را به خواهر میکرد. ودر همین آخرین اعزام بود که روح بلند و ملکوتی غلامرضا در روز دوم بهمن ماه 65 در عملیات کربلای پنج منطقه شلمچه به ملکوت اعلی پرواز و به جمع دوستان شهیدش پیوست. و پیکر مطهرش در قطعه ۲۹ گلزار بهشت زهرا(س) بخاک سپرده شد.روحش شاد. @shahedan_shahr
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۴۰۰ساعت ۹:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|