|
🔰 *داستانک کوتاه آموزنده* شب سردی بود... زن بيرون ميوهفروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه مىخريدند . *🍉پیشاپیش یلدای مهربانی که نماد* *🍎🍌🍍🥝یلدای امسال در هنگام خرید میوه*
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر ازمحبت❤️ و عشق شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! » آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید زندگیتان سرشاراز عشق و محبت❤️
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۴۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
پیر مردی با چهرهای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد. فروشنده با احترام از پیرمرد نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم... مرد زرگر قهقههای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهرهای نورانی دارید اما هرگز گمان نمیکنم عمل صالح چنین هیبتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند. مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب میکند در مغازه بنشینند. با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل پیرمرد نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا تو بغل پیرمرده نشستی؟!! خانم جوان با تعجب گفت کدام پیرمرد ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟ مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند. پیرمرده رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمیبیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود. دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد. پیرمرد به زرگر گفت من چیزی از تو نمیخواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود . زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد . پیرمرد و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند... بعد از ۴ سال پیرمرد با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد. افسر پلیس شرح ماجرا را از پیرمرد و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند. افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و پیرمرد دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و اینبار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۴۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ديروزمن به خطا گذشت ! امروز من، به حسرت وپشيماني مي گذرد !
ازفردايي مي ترسم که درآن بازگشتي نباشد !
تو را به عظمت بیکرانت دست از یاری ما بر ندار و همیشه بیشتر و بهتر از گذشته حمایت و هدایتمان بفرما.
آمین🙏
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
در چهار عبارت خلاصه میشود؛که اسرار حیات آدمیست! آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛ تا بتواند بگوید: "متاسفم" آدمی باید شجاعت داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "من را ببخش" آدمی باید عشق داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "دوستت دارم" آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛ تا بتواند بگوید: "متشکرم" و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛ تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد..
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
👌اگر در کودکی خود را ادب کنی در بزرگی از آن بهرمند میشوی از کسالت و تنبلی بپرهیز بخشی از عمرت را برای آموزش قرار بده و با افراد لجوج گفتگو و جدل نکن
👌با فقها مجادله مکن فاسق رفیق را به برادری مگیر و با افراد متهم هم نشین نشو
👌تنها از خدا بترس و به او امیدوار باش بیم و امید نسبت به خدا در قلب تو یکسان باشد بر دنیا تکیه نکن و دل منبد و دنیا را به منزله ی پلی در نظر بگیر
👌بدان که در قیامت از تو درباره ی چهار چیز میپرسند ،،،، از جوانی که راهی صرف شد،،،،، از عمرت که در چه فنا کردی ،،،،، از مال و دارایی که از چه راهی بدست آوردی و آنرا در چه راهی مصرف کردی
👌به آنچه در دست مردم است چشم مدوز و با همه ی مردم با حسن خلق برخورد کن 👌با همسفران زیاد مشورت کن و توشه ی سفر خود را با آنها تقسیم کن اگر با تو مشورت کردند دلسوزی خود را خالصانه به آنها اعلام کن اگر از تو کمک و قرضی درخواست کردند مساعدت کن و به سخن کسی که سن او بیشتر از توست گوش فرا ده اگر در نماز بودی قلب خود را حفظ کن اگر در میان مردم هستی زبان خود را حفظ کن 👌اگر در حال غذا خوردن هستی حلق خود را حفظ کن هرگز خدا و مرگ را فراموش نکن اما احسانی که به مردم میکنی یا بدی که دیگران در حق تو میکنند را فراموش کن...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۵ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
💫 استغفار می کنیم بخاطر تمام لحظاتی که در مکانهای مقدسه اعم از کربلا، نجف، مشهد، قم و مساجد مختلف نفس می کشیدیم و شکری به جای نیاوردیم..
💫 استغفار می کنیم برای همه بوسه هایی که بر گونه های عزیزانمان نشاندیم و دستهایی که به گرمی فشردیم و شکری به جای نیاوردیم..
💫 استغفار می کنیم برای همه میوه هایی که بی واهمه چیدیم و غذاهایی که بدون ترس خوردیم و شکری به جای نیاوردیم..
💫 استغفار می کنیم برای همه مهمانی ها و دورهمی هایی که بدون دل نگرانی دور هم جمع شدیم و شکری به جای نیاوردیم..
💫 استغفار می کنیم برای تمام لحظاتی که دکمه های گوشی، آسانسور، عابر بانک و کارت خوان را بدون الکل و دستکش و دستمال فشردیم و شکری به جای نیاوردیم..
💫 استغفار می کنیم برای تمام روزهای بی واهمه ای که با اتوبوس و مترو به مدرسه ، دانشگاه و محل کار می رفتیم و شکری به جا نیاوردیم..
💫 استغفار می کنیم برای ...
اَسْتَغْفِرُ اللهَ ذَا الْجَلالِ وَالاِْكْرامِ مِنْ جَميعِ الذُّنُوبِ وَالاثامِ...
💫 معبود من.. از لحظه ای که به من جان بخشیدی تا لحظه ای که جانم می ستایی.. برای همه نفس ها.. برای همه ثانیه ها.. برای تک تک دم ها و بازدم ها.. برای تک تک دیدنی ها و چشیدنی ها.. برای تک تک بوییدنی ها و لمس کردنی ها.. برای همه چیز و همه چیز..هرآنچه که در خیال من هست و نیست..هر نعمتی که من غافلم و تو می دانی.. استغفار می کنم به درگاهت..
💫 خدایا... بخاطر تمام گناهانم...بخاطر تمام حق هایی که خوردم و دم نزدم و بخاطر تمام کوتاهی هایم، در حقِّ خودت و صاحبین حق ... اِلهي اَلْعَفْوْ...
💫 خدای من.. به حق قرآنت و به حق ۱۴ معصوم و انبیاء و صالحینت راه نجات مردم سرزمینم از این بیماری و مشکل را به پزشکان و متخصصان ما نشان بده..
💫 مخواه این چنین بی گدار و بی آمادگی ترک دنیا کنیم.. مخواه که عاشقان حسینی و منتظران مهدی (عج) ات جز با شهادت در راهت یا مرگ باعزت به دیدار تو برسند..
💫 مپسند که بر سر مزارمان و در مجالس ختممان به جای روضه ی حضرت مادر و ذکر سیدالشهداء و یاد شهدا ، پچ پچ و ولوله ی ویروسی اینچنین باشد..!!
💫 به حرمت این ماه عزیز همه ی ما را از شر تمام بلایا و آفات آخرالزمان محفوظ بدار...
آمین یا رب العالمین..
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۸:۲۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑنی
ﺗﻮ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺨﻮابن ﺗﻮ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ " ﻋﺸﻘﻢ " ﻣﯿﮕﻦ
ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﻣﻮﻗﻊ ﺗلویزیون ﺩﯾﺪﻥ تلگرامﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﻮﻗﻊ تلگرام ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭن
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺍﺑﻦ
ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ
ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﯾﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺍﺻلا ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ..
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۸:۲۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه... چایی همیشه دم بود روی سماور توی قوری. در خانه همیشه باز بود
مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواست. غذاها ساده و خانگی بود بویش نیازی به هود نداشت عطرش تا هفت خانه می رفت کسی نان خشکه نداشت نان برکت سفره بود. مهمانِ ناخوانده، آب خورشت را زیاد می کرد بوی شب بو ها و خاک نم خورده حیاط غوغا میکرد خبری از پرده های ضخیم و مجلسی نبود، نور خورشید سهمی از خانه های قدیم بود! دلخوری ها مشاوره نمی خواست دوستی ها حساب و کتاب نداشت سلام ها اینقدر معنا نداشت! .
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۳:۲۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
سوال و جواب مردی با رسول اکرم «صلی الله علیه و آله و سلم»
☘🌹میخواهم گناه نکنم . . . 👈فرمود: دروغ نگو ☘🌹
☘🌹میخواهم داناترین مردم باشم 👈فرمود: ازخدا بترس☘🌹
☘🌹میخواهم از خالصان باشم 👈 فرمود: شب و روز قرآن بخوان
☘🌹میخواهم همیشه دلم زنده باشد 👈فرمود: مرگ را فراموش نکن
☘🌹میخواهم همیشه در رحمت حق باشم 👈فرمود: به خلق خدا نیکی کن
☘🌹میخواهم از دشمن به من آفتی نرسد 👈فرمود: همیشه توکل به خدا کن
☘🌹میخواهم در جمع مردم خوار نباشم 👈فرمود: پرهیز گار باش ازگناه بپرهیز
☘🌹میخواهم عمرم طولانی باشد 👈فرمود:صله رحم کن باقوم وخویش رفت وآمد کن احوالش را بپرس
☘🌹میخواهم روزی من وسیع باشد 👈فرمود: همیشه با وضو باش
☘🌹میخواهم به آتش دوزخ نسوزم 👈فرمود: چشم و زبان خود را ببند
☘🌹میخواهم سنگین ترین مردم باشم 👈فرمود: از کسی چیزی مخواه
☘🌹میخواهم مال من بیشتر شود 👈فرمود: مداومت کن به سوره واقعه هر شب
☘🌹میخواهم فردای قیامت ایمن باشم 👈فرمود: در میان شام و خفتن به ذکر خدا مشغول باش
☘🌹میخواهم باحضورقلب نمازهایم رابخوانم 👈فرمود: در وضو گرفتن بسیار دقت کن
☘🌹میخواهم در نامه اعمالم گناه نباشد 👈فرمود: به پدر و مادرت نیکی کن به پدر و مادرت نیکی کن
☘🌹میخواهم برای من عذاب قبر نباشد 👈فرمود: لباس خود را پاک نگهدار
🌷و من الله التوفیق🌷
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۳:۱۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
فردی که کارش برگزاری مسابقات سرعت سگها بود، برای تنوع یک یوزپلنگ را به مسابقه آورد. ولی با کمال تعجب در هنگام مسابقه یوزپلنگ از جایش تکان نخورد و سگها با تمام توان میدویدند یوزپلنگ فقط نگاه میکرد وقتی از این فرد پرسیدند پس چرا یوزپلنگ در مسابقه شرکت نکرد؛ پاسخ جالبی داد:
گاهی تلاش برای اینکه ثابت کنی تو بهترین هستی توهین به خودت است. همیشه و همهجا لازم نیست خودت را به همه ثابت کنی گاهی سکوت در برابر برخی آدمها،بهترین پاسخ است
اگر اطمینان داری که راه درست را انتخاب کردی، به راهت ادامه بده؛ مهم نیست دیگران دربارهات چه فکری میکنند، لازم نیست مرتب خودت را اثبات کنی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۳:۱۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
آدمی در لحظه جان دادن چه می بیند؟
در لحظه مرگ رابطه انسان با اطرافیان و اطرافیانش با وی قطع می شود؛ نه محتضر می تواند مشاهدات خود را برای آنان بگوید و آنچه بر وی می گذرد، توضیح دهد و نه اطرافیان قادرند به اطلاعات و مشاهدات محتضر پی ببرند و از چگونگی حالش آگاهی یابند و برخی از واقعیت ها در زمان حیات، بر انسان پوشیده است و لحظه مرگ، بر او آشکار می شود. مشهودات اهل ایمان و کفر در لحظه مرگ به اعمال آن ها بستگی دارد؛ اهل ایمان و عمل صالح از کرامات حق تعالی بهره مند می شوند و مناظر مطبوع و دلپذیر را می بینند ولی اهل کفر و نفاق به اندازه حظّ و بهره خود و آنچه در دار دنیا کسب نموده اند، آثار غضب و قهر الهی را مشاهده می کنند.
فرشته ملک الموت انسان ها در هنگام مرگ بعضی چیزها مثل شیطان و فرشتگان برایش متمثل می شود. محتضر در لحظه ای که ملک الموت و جهان ناآشنای پس از مرگ می بیند ، در می یابد که زندگی دنیایش پایان یافته و در این موقع، بسیار نگران و مضطرب می شود و فشار روحی زیادی بر او وارد می شود. انسان نیکوکار فرشتگان قبض روح را به شکل خوب و همراه با بشارت، سلام و تحیت مشاهده می کند اما اگر کافر، ظالم و ستمکار باشد، فرشتگان را بیم دهنده و با چهره های ترسناک می بیند.
چهره ی ترسناک فرشته ملک الموت برای کافران فرشتگان ثبت اعمال
هر انسانی پس از مرگ، فرشتگان ثبت اعمال را می بیند و بلافاصله از وضع خود آگاه می شود و می فهمد آیا بهشتی و اهل سعادت است یا جهنمی و اهل عذاب می باشد. یکی دیگر از مشهودات محتضر در اولین مراحل انتقال، فرشتگان مأمور بر رزق و روزی است.
امامان و پیامبران
هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد، مگر آنکه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) همگی (با بدنی مثالی) نزد او مجسم و حاضر می شوند، به طوری که آنان را می بیند. اگر محتضر از مؤمنان باشد، وقت مشاهده به آنان علاقه پیدا می کند و عشق می ورزد، و اگر از مؤمنان نباشد، هنگام مشاهده ایشان، آنان را دشمن می دارد و به دیدار آنان علاقه ای ندارد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۳:۱۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
*برداشتي بسیار جذاب و شیرین از سوره شمس بیشترین قَسَم های قرآنی به پیر، به پیغمبر، به خدا، به قرآن و... قرآن هم وقتی میخواد یه موضوعی رو با اهمیت جلوه بده، پشت سر هم قسم میخوره... حالا میدونی بیشترین قسمهای قرآنی تو کدوم سوره است؟!... سوره شمس ۱۱ تا قسم پشت سر هم بیشترین رکوردِ قسم در یک سوره: * و اَلشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا...* * ای انسان...!*
حالا فکر میکنی قرآن بعد از این همه قسم چه مطلب مهمی رو میخواد بگه؟!... قبل از اینکه جواب و ببینی یه خورده فکر کن. - فکر میکنی چه موضوع مهمیه؟!... قرآن بعد از ۱۱ تا قسم میگه: قدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا... (شمس/۹) "به همه اینها قسم، که هر کس نفس خودش رو تزکیه کرد، رستگار شد." بعد سراغ گروه مخالفش هم میره و میگه: و قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا* (شمس/۱۰) "هر کس هم که نفس خودش رو با معصیت و گناه آلوده کرد، نومید و محروم شد." پس دقّت کنیم قرآن این همه قسم خورده که ما باور کنیم، تنها راه رستگاری، تزکیه و خودسازی، و دوری از گناه و معصیت است. اونایی که دنبال راه میانبُر میگردند، اونایی که دنبال ذکر و ... میگردند، بدونند که هیچ راه دیگهای وجود نداره.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۷:۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
به افتخار تمام مادر های عزيز❤️ قدرشونو بدونيد اونا هستن كه عاشقتونن...🙏
تفاوت خواب مامان و بابا:
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: ”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم”. بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پر کرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت.
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید. کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنار گذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردو را در نزدیکی کیف خود قرار داد. سپس دندان هایش را مسواک زد.
باباگفت: “فکر کردم گفتی داری می ری بخوابی” و مامان گفت: ”درست شنیدی دارم میرم.”
سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سرزد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام میداد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.
در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد، گفت: ”من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!
و اين است تفاوت خواب مادر و پدر...
بهشت زیر پای مادران نيست بلكه بهشت خانه ايست كه مادرم در آن است...🌹
مادری رو به فرزندش کرد و او را نصیحت کرد: فرزندم؛ روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید... و در کارهایم غیر منطقی!! در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی... هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛ هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛ پس صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم... اگر دیگر جوان و زیبا نیستم؛ مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور، که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم. اگر دیگر نسل شما را نمیفهمم به من نخند، ولی تو گوش و چشم من برای آنچه نمیفهمم باش. من بودم که ادب را به تو آموختم. من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبه رو شوی. پس چگونه امروز به من میگویی چه کنم و چه نکنم؟!! از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت با تو خسته نشو، چون خوشبختی من اکنون این است که با تو باشم... تو اکنون تمام زندگی من هستی. من همچنان میدانم که چه میخواهم، فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن. هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمیکند، با من مهربان باش. اکنون که پیرم از گرفتن دستم هنگام راه رفتن خجالت نکش؛ که در کودکی ات که ناتوان بودی من دست تو را میگرفتم. من دیگر مثل تو جوان نیستم و به سادگی، مرگ در انتظار من است😔💔 در کنار من باش و مرا تنها نگذار. هنگامی که از خطای من چیزی به یاد آوردی بدان که من جز مصلحت تو چیزی نمیخواستم. خطا های مرا ببخش تا خدا تو را بیامرزد. هنوز هم خنده و بازی های تو مرا خوشحال میکند.
مرا از همصحبتی خودت محروم نکن. هنگام تولدت با تو بودم؛ پس هنگام مرگم با من باش😔
🔹لازم است این متن را همه بخوانند تا احساس مادرشان را هنگامی که پیر شد بفهمند🙏
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۷:۳ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
خوش بر آن ڪس ڪہ ز احوال شما باخبر است سر بہ سجده شده از فیض ڪہ چندے بہ بر است
عهد هر روز شما روے لبانش جارے است اه هجران شما بین ڪہ سوز جگر است
چہ ڪند با دل حیران ز غم و درد فراق حاصلش خونجگرے و اشڪے از بصر است
عاشقان ندبہ نمودند ڪہ بیایے مولا حاصل عشق خودت بین ڪہ شوق سحر است
هر ڪہ در فڪر تو گشتہ بہ نماز ایستاده سوے ڪعبہ شدنت روز ظهور باخبر است
تا نمائے رخ خود را بہ همہ وقت ظهور منتظر اذن همان سیصدوسیزده نفر است
الهم عجـل_لولیـڪ_الفـرج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۴۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
_دنیا قرض است باید دیر یا زود پس بدهیم.
_مظلوم دیر یا زود حقش را خواهد گرفت.
_دنیای ما هر لحظه ممکن است تمام شود اما ما غافل هستیم.
_سخن شیرین، گشاده رویی و بخشش سرمایه اصلی ما در زندگیست.
_ ثروتمند ترین مردم در دنیا کسی است که از سلامتی، امنیت و آرامش بهره مند باشد.
_کسی که جو را میکارد گندم را برداشت نخواهد کرد.
_عمر تمام میشود اما کار تمام نمیشود.
_کسی که میخواهد مردم به حرفش گوش بدهند باید خودش نیز به حرف آنان گوش دهد.
_مسافرت کردن و هم سفره شدن با مردم بهترین معیار و دقیق ترین راه برای محک زدن شخصیت و درون آنان است.
_کسی که معدنش طلا است همواره طلا باقی میماند بدون تغییر، اما کسی که معدنش آهن است تغییر میکند و زنگ میزند.
_تمام کسانیکه در گورستان هستند همه کارهایی داشتند و آرمانهایی داشتند که نتوانستند محقق گردانند. پس بساط عمر و زندگیمان را در دنیا طوری پهن کنیم که در موقع جمع کردن دست و پایمان را گم نکنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۱۲:۵۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🍁دل تنگم دوباره سادگی کرد 🍁بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد
🍁دلم یاد بیست سال پیش کرده 🍁هـوای بـستـگان خـویـش کرده
🍁همان موقع که دلها شاد بودند 🍁هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند
🍁همه کوی و گذر لطف و صفا بود 🍁سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود
🍁قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت 🍁زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت
🍁یه رنگی بود و لطف و مهربانی 🍁سـرور و جشن بود و شـادمـانی
🍁قدیما هیچکس نامردی نمی کرد 🍁کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد
🍁چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟ 🍁چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟
🍁چرا مهـر و محبت کیمیـا شد 🍁همه دنیا پر از رنگ و ریا شد
🍁چطوری بسته شد درهای رحمت 🍁کجــا رفت آن همه مهــر و محبت
🍁چرا مردم شدند در غم گرفتار 🍁دلـم تنگه از این آشفتـه بازار
🍁بگو رحم و مروتها کجا رفت؟ 🍁جوانمردی فتوتها کجا رفت؟
🍁بـرادر بـا بـرادر جنگ داره 🍁پدر از بچه خود ننگ داره
🍁پـدر سالاری از بن ریشه کن شد 🍁پسـر سالاری و خر در چمن شد
🍁جوان تا ظهر زیر رختخوابه 🍁پدر بیچــاره در رنـج و عذابه
🍁قدیما که همش حرف پسر بود 🍁عـصـــای پیــریِ دست پدر بود
🍁کنون برخی پسرها بی بخارند 🍁تعصب مـــردی و غیــرت ندارند
🍁نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد 🍁همه دلها پر از کین و غرض شد
🍁نـهــال آرزوها بی ثمر شد 🍁برادر از برادر بی خبر شد
🍁دگـــر حــرفـی ز عمو و دایـی نیست 🍁چه شد خاله، خبر از زندایی نيست
🍁پســر خاله نمی گیرد سراغت 🍁نمی روید گلی دیگر به باغت
🍁همــه فــامـیـــل از هـمـدیــگه دورند 🍁چرا اینگونه سرد و سوت و کورند
🍁بسی لعنت به این رسم زمونه 🍁به این دنیـای بر عکس وارونه
🍁یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره 🍁یکی هم یک موتور سیکلت نداره
🍁یکی در پول و ثروت غوطه ور شد 🍁یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد
🍁یکی املاک و صدها خانه داره 🍁یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره
🍁یکی درگیر درد بی علاجه 🍁یکی دنـبــال وام ازدواجــه
🍁یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری 🍁یکی در پارتی و شب زنده داری
🍁ببخشیدکه این دل بنده سادگی کرد 🍁دلــش یــاد زمـــان بـچـگـی کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
گاهی باید فرو ریخته شوی برای ” بنای جدید”
بعضی ها آنقدر فقیر هستند که تنها چیزی که دارند پول است
همیشه خودت باش… دیگران به اندازه کافی هستند…
روی بالشی که از مرگ پرنده ها پر است نمی توان خواب پرواز دید…
انسانهای خوب همانند گلهای قالیند، نه انتظار باران را دارند و نه دلهره ی چیده شدن، دائمی اند!
بعضی آدما نقش صفر رو بازی میکنن تو زندگی، اگه ضرب بشن تو زندگیت همه چیزت رو از بین میبرن!
ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ… ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ…
طلا باش تا اگه روزگار آبت کرد...روز به روز طرح های زیباتری از تو ساخته شود… سنگ نباش...تا اگر زمانه خردت کرد، تیپا خورده هر بی سر و پایی بشوی!
ای کاش یاد بگیریم واسه خالی کردن خودمون....کسی رو لبریز نکنیم...
داشتن مغز دلیل بر انسان بودن نیست، پسته و بادام هم مغز دارند… برای انسان بودن باید شعور داشت....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۲۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
«آیه ای از سوره الرحمن»
يعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِي وَالْأَقْدَامِ [الرحمن/۴۱]
{تبهكاران از سيمايشان شناخته مىشوند و از پيشانى و پايشان بگيرند...}
معاویه دُهنی میگوید امام صادق از من پرسید: دیگران درباره این آیه چه می گویند؟
عرض کردم: می پندارند که خداوند روز قیامت گنهکاران را از قیافه شان می شناسد...
امام فرمودند: خدا چه نیاز دارد مجرمان را از چهره بشناسد و حال آنکه آنان را آفریده؟!
عرض کردم: جانم به قربانتان! پس معنای آیه چیست؟
امام فرمودند: هنگامی که حضرت قائم علیه السلام قیام کند، خداوند به او علم سیما شناسی عطا می کند (پس از چهره، آنها را می شناسد و با ایشان برخورد می کند)
📚الاختصاص، ص۳۰۴ 📚بصائر الدرجات، ج۱، ص۳۵۶
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۲۷ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
خوب زندگی کن ، خوب بیاندیش، و قوانین الهی را بشناس، تو لایق همه چیزهای عالی هستی ، مثل همه آدمهای موفق ، مثل همه آدم های خوشحال، این سهم تو از زندگی است، از ذهنت شروع کن ، همه چیز آنجا اتفاق می افتد در ذهنت برنده شو، کار مناسبت را پیدا کن، فرد مورد علاقه ات را پیدا کن ، همه چیزهایی را که دوست داری به تصویر بکش ولذت ببر، و سپس شروع می شود خلقت هستی تو را می کشاند به جایی که بتوانی آنچه را که تصور کردی احساس کردی و باور کردی تحقق ببخشی.... تو شگفت انگیزی پس شگفت انگیز زندگی کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت ۸:۰ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی ، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم ، عضلاتم ، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید ، سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آن چه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست ، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🍃منتظر نباش که عطسه بزنی بعد «الحمدلله» بگویی منتظر نباش که عصبانی شوی بعد «لا اله الّا الله» بگویی 🍃منتظر نباش تا چیز تعجب آوری ببینی بعد «سبحان الله» بگویی 🍃منتظر نباش تا به تو ظلم کنند بعد «حسبی الله و نعم الوکیل» بگویی در ناراحتی ، خوشی ، مظلومیت در اوقات فراغت و مشغولیت ، خدا را ذکر کن در هر حالتی و در هر مکانی خدا را ذکر کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🌷🌼🌷🌼🌷 خدا را لمس باید کرد..... خدا را می توان در باوری جا داد، که در احساس وایمان غوطه ور باشد....! خدا را می توان بویید.......!! واین احساس شیرینی است، که ما از بیکران مهربانیها برای خود، خدایی لا مکان وبی نشان سازیم..........!! خدا را در زمین وآسمان جستن ، ندارد سودی ای آدم...........!! تو !! باید عاشقش باشی......! باید گوش بسپاری، به بانگ هستی وعالم........ خدا زیباترین معشوق انسان هاست..........!! خدا را نیست همزادی........... که او یکتاترین ....... عاشق ترین ........ معبود انسان هاست...........!! سلام صبحتون بخیر 🌷خدایا نگاه تو یعنی نعمت نگاه تو یعنی راستی و درستی 🌷خدایا 🌷به لطف و کرمت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت ۶:۳۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🌹 شخصی گفت: دمی زحاجت ما نمی کنی غفلت / مرد گفت: ما با این پول می خواستیم خانه بخریم و گفتیم اول به جمکران بیاییم و آن را تبرک کنیم که این اتفاق برایمان افتاد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ساعت ۹:۱۹ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
کاش میشد بچگی را زنده کرد کودکی شد ؛ کودکانه گـریه کرد شعر قهر قهر ؛ تا قیامت را سرود! آن قیامت که دمی بیشتر نبود فاصله با کودکی هایمان چه کرد؟ کاش میشد بچگانه خنده کرد!
ڪوچیک تر ڪه بودیم بے دلیل میخندیدیم بے بهونه گریه میڪردیم، صبورے حالیمون نبود.. بے دلیل شاد بودیم..
شاید سنمون 2 رقمے هم نشده بود ها اما معرفتمون بے رقم بود اما این روزا .. بد شدیم ! درِ ڪلاس معرفت رو بستیم، پُلمپش ڪردیم .. براے بخشیدن دنبال دلیل میگردیم ! " ما آدما این روزا عجیب از بچگیمون ، فاصله گرفتیم "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ساعت ۷:۱۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
حضرت علی (ع) در فرمایشی مهم گناهان را به سه دسته کلی تقسیم کردهاند:
✅ گناهان سه دسته هستند:
1⃣گناهانی که بخشیده میشوند 2⃣گناهانی که بخشینده نمیشوند 3⃣گناهانی که برای مرتکبین آنها، هم امید عفو داریم و هم نگران عذاب هستیم.
امّا گناه مغفور، گناهی است که خداوند بر اثر آن بندهاش را در دنیا عذاب داده است؛ و خداوند بزرگوارتر است از آنکه بندۀ خود را دوبار عذاب کند.
و امّا گناه غیر مغفور، ستمی است که بندگان خدا بعضی به بعض دگر مینمایند. خداوند چون برای خلائق ظاهر شود سوگندی بزرگ بر خویشتن یاد کرده است و گفته است: خداوند برای بندگانش قصاص میکند، و حقّ بعضی را از بعضی دیگر میستاند؛ بطوریکه برای هیچ بندهای در نزد دیگری تظلّم و دادخواهی باقی نماند. و سپس همه را به معرض حساب گسیل مینماید
🔹و اما گناه دسته سوم گناهی است که خدا آنرا بر مخلوقات پوشانده و به او توفیق توبه داده است و او از یک طرف از گناهش میترسد و از طرف دیگر به رحمت خدایش امیدوار است، و حال ما هم اینچنین است که هم امید به رحمت خدا داریم و هم از عذاب او میترسیم
📚اصول الکافی، ج۲، ص۴۴۳
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ساعت ۷:۱۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
گرگی و روباهی با همدیگر دوست بودند . روباه از هوش و زیرکی اش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره می برد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار می کرد . سپس می نشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند ، می خوردند . از بخت بد چند روز شکاری نیافتند .با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت که شکار یافتم . روباه شادمان شد و گفت : " چه پیدا کرده ای که این گونه شاد شده ای ؟ جای آن کجاست ؟ " گرگ گفت : " دنبالم بیا تا نشانت بدهم . " گرگ جلو افتاد و روباه هم در پی او. به خانه ای رسیدند . خانه ، حیاط بزرگی داشت و یک مرغدانی هم در گوشه حیاط بود . گرگ ایستاد ، رو به روباه کرد و گفت : " این هم آن شکار . ببینم چه می کنی. " روباه که بسیار گرسنه بود ، شتابان به درون حیاط رفت و خودش را به مرغدانی رساند . در گوشه ای نهان شد تا در فرصتی مناسب به مرغدانی حمله کند . درون مرغدانی چند مرغ و خروس چاق بودند. در مرغدانی باز بود و او می توانست به آسانی یکی از مرغها را شکار کرده بگریزد . ولی ناگهان در اندیشه شد و با خود گفت : " در باز است و مرغ چاق در مرغدانی .پس چرا گرگ خودش به مرغدانی حمله نکرده ؟ تاکنون من شکار پیدا می کردم و او شکار می کرد . اکنون چه شده که او شکار به این خوشمزگی را دیده ، ولی کاری نکرده و آمده دنبال من ، بی گمان خطری در کمین است. بهتر است بی گدار به آب نزنم . با این فکرها روباه نزد گرگ برگشت . گرگ تا روباه را دست خالی دید ، خشمگین شد و گفت : " مطمئن بودم که تو توانایی شکار یک مرغ را هم نداری . چرا دست خالی بازگشتی ؟ " روباه گفت : " چیزی نشده . تنها می خواهم بدانم این خانه و این مرغدانی از آنِ کیست و چرا صاحب خانه در مرغدانی اش را باز گذاشته ؟ " گرگ گفت : " این خانه ، خانه شیخ قاضی شهر است که بی گمان کارگرش فراموش نموده در ِ مرغدانی را ببندد . " روباه تا نام قاضی شهر را شنید ؛ گریخت . گرگ شگفت زده شد و دنبال روباه دوید تا به او رسید و از وی پرسید: " چرا می گریزی چه شده ؟ " روباه گفت : " گرسنه بمانم بهتر از این است که مرغ خانه قاضی را بخورم . وقتی كه آن شیخ قاضی پی ببرد من مرغ خانه اش را دزدیده ام ، به مردم می گوید که گوشت روباه حلال است . مردم هم با شنیدن این حکم ، به دنبال روباه ها می افتند و نسل روباه را از روی زمین بر می دارند . گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم .
از آن به بعد هر گاه کسی بخواهد از در افتادن با افراد با نفوذ دوری نماید ، این زبان زد را می گوید :
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ساعت ۷:۱۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
🌙 پدر و مادری پیر و ازکار افتاده و خانواده ای متشکل ازچندین برادر و خواهر که اکثرا بیرون از استان زندگی میکردند...و حال من و مسئولیت این بار سنگین به لحاظ کوچکترین عضو خانواده... 🌙 در محل کارم فکرم همیشه درگیر این بود که نکند پدرم نیاز به یک لیوان آب دارد و یا گلویش میخارد و یا نیاز به بلند شدن از سر جایش را دارد... 🌙 هرگاه به خانه پدرم میرفتم نگاهی معصوم در چشمانشان میدیدم که گویا جگرم را پاره پاره میکنند...گاهی در ذهن خود مروری داشتم که چرا فقط من؟ آیا فقط من فرزندشانم؟... 🌙 اما این فقط حرفی بود که در خودم زمزمه میشد و هیچگاه بروزش نمیدادم... حرفهای سرد هم از آنان میشنیدم ولی به روی خود نمی آوردم... 🌙 رسیدگی به آنان گاها خیلی از مهمانی ها و قرارهایم را کنسل و به تاخیر می انداخت ولی همسرم یار و همدمم بود و همیشه مرا تشویق میکرد... 🌙 یک روز به حدی برمن فشار وارد شد که جواب لبخند پدرم را ندادم و به خانه برگشتم.همسرم چای برایم آورد، نتوانستم بنوشم و انگاری وجدانم مرا سوهان میکشید... 🌙 گم بودم و درهم...آسمان گویا مرا لعنت میکرد و زمین میخواست مرا ببلعد...یاد صحنه لبخند پدرم که نشسته بر آن صندلی همیشگی بود افتادم...اشکهایم سرازیر شد... 🌙 از جا برخواستم و به خانه پدرم رفتم و تا میتوانستم آنان را بوسیدم...حتی آن شب را هم کنارشان خوابیدم...خوابی دیدم که همیشه به ذهنم خواهد ماند: شخصی به حضورم آمد، با انبوهی از کتاب، دنیایی از مجلات و ... 🌙 رو بمن کرد و گفت: اینان همه افتخاراتیست که کسب کردم، ولی هیچ افتخاری به اندازه خدمت به پدر و مادر نیست و حال حاضرم همه را بدهم و فقط چند دقیقه نزد پدر و مادرم بنشینم و یک بار دیگر نگاهشان در چشمان من باشد...تا این بزرگترین نعمت ها هستند کنارشان باشیم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹ساعت ۱۰:۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
رزق کلمه ای است بسیار فراتر از آنچه مردم می دانند.
زمانی که خواب هستی و ناگهان،به تنهایی و بدون زنگ زدن ساعت بیدار میشوی ؛ این بیداری ؛ رزق است، چون بعضیها بیدار نمیشوند.
زمانی که با مشکلی رو به رو می شوی خداوند صبری به تو میدهد که چشمانت را از آن بپوشی،این صبر، رزق است.
زمانی که در خانه لیوانی آب ؛ به دست پدر یا مادرت میدهی این فرصت نیکی کردن ، رزق است.
گاهی اتفاق می افتد که در نماز حواست با گفته هایت نباشد ؛ ناگهان به خود می آیی و نمازت را با خشوع می خوانی این تلنگر، رزق است.
یکباره یاد کسی میفتی که مدتهاست ازو بی خبری و دلتنگش میشوی و جویای حالش ، این یادآوری ؛ رزق است.
رزق واقعی این است.. رزق خوبی ها، نه ماشین نه درآمد، اینها رزق مال است که خداوند به همه ی بندگانش میدهد، اما رزق خوبیها را فقط به دوستدارانش میدهد.
و در آخر همینکه عزیزانتان هنوز در کنارتان هستند و نفسشان گرم است و سلامت ؛ این بزرگترین رزق خداوند است
زندگيتون پر از رزق🌷
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹ساعت ۱۰:۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
✍کسی که درباره پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف و شعور دارند، احمق نیست، عزت نفس دارد.
کسی که برای شنیدن حرف ها و شعرها و قصه ها و اثار هنری یک جوان بی تجربه وقت می گذارد و حوصله به خرج می دهد، احمق نیست، انسان است.
کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد، احمق نیست، منظم و محترم است.
کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را سر سفره خود می نشاند و به خانه اش راه می دهد یا به محفل دوستانه و چای و قهوه ای دعوت می کند و صمیمانه و دوستانه رفتار می کند، احمق نیست، متواضع و مهربان است.
کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست. کریم و جوانمرد است.
کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد، احمق نیست. شریف است.
كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند، احمق نيست. مودب و باشخصيت است...
🔺انسان بودن هزينه سنگينی دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹ساعت ۷:۳۹ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد
|
|