تبریکات سال نو در این ایام زیاد گفته می شود ولی متن زیر را اخیرا" در یک جائی دیدم و بسیار از تمثیل زیبایش لذت بردم و خواستم با شما به اشتراک بگذارم.😊

"قطار زندگی"

...


سلام !
زندگی مانند سفر كردن با قطار است ، به همراه ايستگاه ها ، تغيير مسيرها و حوادث !!!!!!


ما با تولدمان به اين قطار سوار مي شويم و والدينمان كسانی هستند كه بليت اين سفر را برايمان گرفته اند ....

🚂🚋🚋🚋🚋

ما فكر مي كنيم كه آن ها هميشه همراه ما در اين قطار سفر خواهند كرد .....

🚂🚋🚋🚋🚋


اما در يك ايستگاه آنها از اين قطار پياده مي شوند و ما را در اين سفر تنها مي گذارند ...

🚂🚋🚋🚋🚋


با گذشت زمان مسافران ديگري وارد قطار مي شوند كسانی با اهميت مانند : دوستان ، فرزندان و حتی عشق زندگی مان ..... 

🚂🚋🚋🚋🚋


بسياری از آن ها در طول مسير اين سفر ، ما را ترك خواهند كرد و جای خالي شان در زندگی ما بجا مي ماند .....

🚂🚋🚋🚋🚋

بسياری هم آن چنان بی سر و صدا مي روند كه ما حتی متوجه ترك كردن صندلی و پياده شدنشان نمي شويم ....

سوار بر اين قطار پر از تجربه ی شادی ، غم ، رويا پردازی ، انتظارات ، سلام ها ، خداحافظی ها و آرزوهای خوب است .....

🚂🚋

يك سفر خوب همراه است با كمك كردن ، عشق ورزيدن ، داشتن رابطه خوب با بقيه همسفران و اين كه مطمئن بشويم تمام تلاشمان را بكنيم تا سفری راحت داشته باشند .....

🚂🚋🚋🚋🚋

راز اين سفر بسيار زيبا اين است كه :
ما نمي دانيم در كدامين ايستگاه قرار است پياده شويم.

🚂🚋🚋🚋🚋

پس بايد به بهترين شكل زندگی كنيم ، سازگار باشيم ، فراموش كنيم ، ببخشيم و بهترين چيزی كه داريم را ارائه دهيم ....

تمامی اين ها مهم خواهد بود چرا كه هنگامی كه زمان آن برسد كه ما مجبور به ترك صندلی خود بشويم ، می بايست برای آن ها كه سفرشان با قطار زندگی ادامه دارد خاطرات زيبايی از خود بجا بگذاريم .....

🚂🚋🚋🚋🚋


از شما متشكرم كه يكی از آن مسافران مهم قطار همراه من بوديد ، 
من نمي دانم كه چه وقت به ايستگاه خواهيم رسيد ، برای همين نمي خواهم فرصت گفتن "متشكرم" را از دست بدهم ...از همه تشکر میکنم وعید را به همه تبریک عرض میکنم شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۶:۵۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

ماشین جلویی خیلی آهسته پیش می‌رفت و با اینکه مدام بوق می‌زدم، به من راه نمی‌داد....
داشتم خونسردیم را از دست می‌دادم که ناگهان چشمم به‌‌ نوشته کوچکی روی شیشه‌ عقبش افتاد:
  راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید...
مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد...
 بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود....
ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر
آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج می‌دادم؟ 
راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟ 
اگر مردم، نوشته‌هایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشته‌هایی همچون:
"کارم را از دست داده‌ام" 
"در حال مبارزه با سرطان هستم" 
"در مراحل طلاق، گیر افتاده‌ام" 
"عزیزی را از دست داده‌ام"
"احساس بی ارزشی و حقارت می‌کنم"
"در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم" 
“بعد از سال‌ها درس خواندن، هنوز بیکارم”
“مریضی در خانه دارم” 
و صدها نوشته دیگر
اصن 
کاش روی پیشونی آدمایی که دارن زیر بار غصه‌هاشون له می‌شن یه چیزی نوشته بود تا بقیه کمی مراعاتشون رو می‌کردن.
مثلا نوشته بود: این آقا دارد از صدمین جایی که فرم پر کرده و استخدام نشده برمیگردد، این آقا را دارند می‌گذارند خانه سالمندان، این خانم مادرش مریضی صعب‌العلاج دارد، این آقا قول داده تابستان برای پسرش دوچرخه بخرد ولی پول ندارد، این خانم تا حالا کسی عاشقش نشده، این آقا خیلی حالش بد است و اگر یقه‌اش را بگیرید امشب خودش را می‌کشد!
 این آدم شکستنی‌ست...
دوستان عزیزم
این روزها
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمی‌دانیم....
بیائیم نوشته‌های نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمی‌شود فریاد زد ...
انشالله در فکر هم،به یاد هم و با هم سال نو و شادتری را برای هم بسازیم✋🌹
پیشاپیش سال نو مبارک🤝💓

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۸:۳۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

بسم الله الرحمن الرحیم
*سلام علیکم و رحمت الله و برکاته*

آقا جان" مهدی" 
تمام این سالها که درس خواندیم:

دبیر ریاضی به ما نگفت که حد غربت تو وقتی شیعیانت به گناه نزدیک می شوند بی نهایت است!
.
دبیر شیمی نگفت که اگر عشق و ایمان و معرفت با هم ترکیب شوند شرایط ظهور تو مهیا می شود...!
.
دبیر زیست نگفت که این صدای تپش قلب نیست... صدای بی قراری دل برای مهدیست..!

دبیر فیزیک نگفت که جاذبه ی زمین اشک های غریبانه ی توست..جاذبه ی زمین به همان سمتیست که تو هستی...!

دبیر ادبیات از عشق مجنون به لیلی,از غیرت فرهاد نسبت به شیرین گفت اما از عشق شیعه به مهدی, 
از غیرتش به زهرا(س) نگفت..!

دبیر تاریخ نگفت که اماممان امسال سال چندم غربتش است؟!
نگفت غربت اهل بیت علی(ع) از کی شروع شد و تا کی ادامه دارد..

دبیر دینی فقط گفت که انتظار فرج از بهترین اعمال است
اما نگفت که انتظار فرج
 یعنی گناه نکنیم و یعنی گناه نکردن از بهترین اعمال است!
دبیر عربی به ما یاد داد که
 مهدی اسم خاصی است که تنوین پذیر است!

اما نگفت که مهدی خاص ترین اسم خاص است که تمام غربت و تنهایی را پذیرا شده است...💜🌹

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات / 
 بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست /
  بهر فرج و ظهور مهدی صلوات . . .

باسلام و عرض ادب 
ولادت حضرت صاحب العصر و الزمان (عج) را محضر جنابعالی و خانواده محترم تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

🌹  التماس دعا🌹

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۶:۲۸ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

 

میدانيد آخرين زنگ 
زندگی تان کی ميخورد!؟

خدا ميداند، ولی... آن روز که آخرين
 زنگ دنيا میخورد، ديگر نه ميشود 
تقلب کرد و نه ميشود سر کسی کلاه گذاشت!

آن روز تازه می فهميم که دنيا با همه
 بزرگی اش از يک جلسه امتحان مدرسه
 هم کوچکتر بود؛ و آن روز تازه می فهميم
 که زندگی عجب سوال سختی بود! سوالی
 که بيش از يک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آن روز که آخرين زنگ دنيا 
ميخورد، روی تخته سياه قيامت، 
اسم ما را جزءِ خوب ها بنويسند ...

خدا کند حواسمان بوده باشد که 
زنگ های تفريح آنقدر در حياط نمانده
 باشيم که ((حيات=زندگی)) را از ياد برده باشيم.

خدا کند که دفتر زند گی مان را زيبا جلد
 کرده باشيم و سعی ما بر اين بوده باشد 
که نيکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی
 کنيم و بدانيم که دفتر دنيا، چک نويسی
 بيش نيست؛ چرا که ترسيم عشق 
حقيقی در دفتر ديگر است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۲۸ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

💚💚💚💚💚💚💚💚💚

یک نفر تعریف می کرد
یادم میاد، ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﯾک ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ آمد خونهٔ ما
☘️
ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ براش آجیل آورد و ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺁﺟﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭ 
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ. ﭘﺪﺭﻡ خیلی ﺍﺻﺮﺍﺭ کرد اما اﻭ برنداشت. 
☘️
ﺗﺎ ﺍﯾﻨ ﮑﻪ ﭘﺪﺭﻡ، ﺧﻮﺩﺵ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺁﺟﯿﻞ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮ جیبش.
☘️

ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﻌﺎﺭفی ﻧﺒﻮﺩﯼ! ﭼﺮﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﯽ؟

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: 
👈 گفت: ﺁﺧﻪ ﻣﺸﺘﻬﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ از مشت منه!!
☘️

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ این آﺧﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎی ﺳﺎﻝ، ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﮐﻪ‌ ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﮐﻮﭼﮑﻪ

 ﻇﺮﻑ ﻋﻘﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻓﻬﻤﻢ ﮐﻮﺗﺎهه...
☘️

ﭘﺲ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﮐﺮﻣﺖ ﺍﺯﺕ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﺮ ﻭ برکت و اون چیزی که ﺻﻼﺣﻤﻮﻧﻪ ﻭ عقل مون ﺑﻬﺶ ﻗﺪ نمیده، ﺯﻧﺪﮔﯽ همهٔ ما و همهٔ بندگانت، به خصوص دوستانم ﺭﺍ ﭘﺮ از برکت کن. 

🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲

آمین با رب العالمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۶:۵۴ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.
٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا . 
۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد . 

٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند . 

٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان. 

٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود. 

٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين. 

٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند. 

٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند. 

١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم .
توصيه هايي براي توسعه فردي

🔮اگر ديدي مردم از تو خوششان مي آيد؛ پس بدان آنها از نعمتي که خداوند به تو عطا کرده خوششان آمده؛ واز عيوبي که خداوند آنها را ستر کرده خبر ندارند؛ پس خدا را شکر کن و به خود مغرور نشو. 

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮 اگر مي خواهي خوشبخت باشي؛ خيلي به خاطرات گذشته توجه نکن؛ ودنبال کسي که به تو نمي انديشد ندو؛ چون کسي در فراق کسي نمي ميرد؛ پس خدا را بر نعمت فراموشي شکر کن.

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮انتظار نداشته باش که از ديگران بهتر باشي؛ ولي انتظار داشته باش تا از گذشته ي خودت بهتر باشي.

🔮🔮🔮🔮🔮
 
🔮وقتي انديشه ها به انديشه ديگران مشغول مي شود؛ کوچک مي شود؛ ووقتي انديشه به خود تکيه مي کند بزرگ مي شود.!!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮 سکوت در مواقع سخت وطاقتفرسا احترام مي آورد، بر عکس کشمکش وجدال که موجب نفرت وکينه مي شود !!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮 مردي خوشتيپ وخوش هيکل جلو سقراط ايستاد وبه لباس و قيافه اش افتخار کرد؛ سقراط به او گفت: (حرف بزن تا ببينمت).... پس مواظب حرفهايت باش که حرفهايت شخصيتت است. !!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮 از حکيمي پرسيدند:چرا از کسي که اذيتت مي کند انتقام نمي گيري؟ با خنده جواب داد: آيا حکيمانه است سگي را که گازت گرفته گاز بگيري؟!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮با هر انساني آنطور رفتار کن که او مهمترين شخص در دنياست؛ نه بخاطر اينکه احساس خوشبختي خواهي کرد؛ ولي بخاطر اينکه تو دوستان بيشتري را بدست خواهي آورد؛ که همان احساس را با تو رد وبدل مي کنند !!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮 با انسانهاي مثبت معاشرت کن؛ چون آنها بر انديشه وعقل ورفتارت تأثير مي گذارند؛ وتو بصورت ناخودآگاه به انساني مثبت تبديل خواهي شد؛ وآنگاه شروع به تاثير بر ديگران خواهي کرد !!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮اگر کسي با تندي تو را نصيحت کرد، سخنش را قطع نکن، واز ملاحظاتش استفاده کن؛ چون در پشت تندي اش محبت عميقي قرار دارد، مانند کسي نباش که ساعت زنگدار را مي شکند فقط بجرم اين که او را بيدار کرده است. !!

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮لبخند برايت نان نمي خرد..!! ولي برايت دلهايي را مي خرد.!" پس آفرين به ديني که لبخند را عبادتي قرار داده که بخاطر آن مأجور مي شويم.

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ .ﺍﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﮔﺸﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﺑﺴﺘﻨﺶ ﻧﯿﺴﺖ
🔮🔮🔮🔮🔮

🔮 ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ
ﺗﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ. 

🔮🔮🔮🔮🔮

🔮ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ” ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟                        امیدوارم سبک زندگی مان بر اساس سبک زندگی قرآنی عترتی باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۶:۴۱ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌿🌺﷽🌿🌺 

روزی مردی خواب عجیبی دید .دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:....

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:

خدایا شکرت..

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۹:۴۲ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

🌷💙🌷💙🌷

💚*غلط ننویسیم و غلط تلفظ نکنیم*

💛 تلفظ درستِ کلمات و معنی صحیح آنها را یاد بگیریم :

غلط: خواب زَن چپه
درست: خواب ظن چپه
- ظن: شک و گمان
 (منظور از خواب ظن به این معنی است که با شک و گمان به چیزی خوابیده باشی و خواب دیده باشی، نه خواب زن!!)

غلط: گرگ باران دیده 
درست: گرگ بالان دیده
 - بالان: تله‌ای که برای گرفتن و یا کشتن جانوران از آن استفاده می‌شود.
(گرگی که از تله‌های مرگبار زیادی، جان سالم بدر برده باشد)

غلط: بَعضِ شما نباشه 
درست: به از شما نباشه 
- بِه: بهتر، برتر 

غلط: پیار سال 
درست: پیرار سال 
- پیرار: دو سال قبل!

غلط: تخمه ژاپنی 
درست: تخمه جابانی 
- جابان: منطقه‌ای در دماوند هست که در گذشته این محصول را تولید می‌کرد! به همین دلیل در زمان‌های قدیم، این محصول به عنوان "تخمه جابانی" شناخته می‌شد که با گذشت زمان، کم‌کم تلفظ آن از تخمه جابانی به تخمه ژاپنی تغییر یافت 

غلط: پهباد
درست: پهپاد 
- پ: پرنده
 - ه: هدایت
 - پ: پذیر 
 - ا: از
 - د: دور
 مخفف پرنده هدایت‌پذیر از دور 

غلط: تیلیت (آبگوشت و آب‌دوغ) 
درست: تِرید 

غلط: ضرب‌العجل 
درست: ضرب‌الاجل

غلط: طاق زدن 
درست: تاخت زدن 
- تاخت: معاوضه کردن

غلط: پارس کردن سگ
 - سعی کنید هرگز، هیچ کجا و در هیچ زمانی نگویید: این سگ پارس می‌کند، چرا که ریشه و اصالت ایرانی، کلمه "پارس" می‌باشد و از قدیم ایرانی به اسم "پارسی" شناخته می‌شد.
درست: پاس کردن سگ 
- پاس: نگهبانی، پاسبانی
سگ پاس می‌کند ، یعنی مشغول پاس و نگهبانی است. لذا هر وقت بگوییم "سگ پاس می‌کند"، یعنی دارد با صدایش، پاسبانی می‌کند و نگهبانی می‌دهد.

غلط : ارج و قرب
درست: اجر و قرب

غلط: فلاکس چای 
درست: فلاسک چای 

غلط: جد و آباد 
درست: جد و آباء
 - آباء: پدران 

غلط: ظرص قاطع 
درست: ضرس قاطع 
- ضرس: دندان.
ضرس قاطع تشبیهی از فردی است که با فشردن دندان‌هایش روی هم، هنگام صحبت، اطمینان از درستی کلامش را به مخاطب القا می‌کند.

غلط: راجبِ 
درست: راجع به 

غلط: پیشِ قاضی و مَلَق‌بازی 
درست: پیشِ غازی و معلق‌بازی 
- غازی: بندباز، آکروبات‌باز 
پیش آدم آکروبات‌باز، معلق‌بازی نکن.

♦️💙♦️💙

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۴۴ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

*زندگی من قبل از شروع تمام شد.*

لحظه ای بیش نبود. من 77 سال عمرکردم فقط ثانیه ای بود.

 

نشر این مقاله در اینترنت باعث برانگیخته شدن تفکر ِ بیشتر مخاطبین راجع به زندگی شده است. مقاله توسط یک خانم نویسندهء بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانهء سالمندان به نگارش در آورده است:

 

دارم به خانهء سالمندان میرم، مجبورم.

وقتی زندگی به نقطه ای میرسه که دیگه قادر به حمایت از خودت نیستی و بچه هات به نگهداری از فرزندان خودشان مشغولند و نمی توانند ازت نگهداری کنند، این تنها راه باقی‌مانده است.

 

خانهء سالمندان شرایط خوبی داره، اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی داره، غذا خوشمزه است، خدمات هم خوبه. فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست.

حقوق بازنشستگی من به سختی می تونه این هزینه رو پوشش بده. البته اگه خونه خودم رو بفروشم به راحتی از پس هزینه ش برمیام. می تونم در بازنشستگی خرجش کنم تازه از باقیموندش ارث خوبی هم برای پسرم بذارم.

پسرم این را خوب می فهمه:

برای همین به من گفت: «پولها و اموالت باید به خودت لذت بده. ناراحت ِ ما نباش.»

 

حالا من باید برای رفتن به خونه سالمندان آماده بشم و جمع و جور کنم وسایلمو

جعبه ها، چمدانها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگیست، لباسها و لوازم خواب برای تمام فصول.

از جمع کردن خوشم میومد. کلکسیون تمبر، دهها نوع قوری، کلکسیونهای کوچک زیاد، مثل گردنبندهای از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل.

عاشق کتابم. کتابخانه‌م پر از کتابه. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی. از هر نوع وسایل آشپزخونه چند سِت دارم.

دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که میشه در یک آشپزخانهء پر تصور کرد.

ده ها آلبوم پر از عکس و...

به خانه پر از لوازم نگاه می‌کنم و نگران میشم.

 

خونهء سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی داره. دیگه جایی برای اونهمه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام نداره.

 

یک لحظه فکر میکنم مالی که جمع کرده ام دیگه متعلق به من نیست. در واقع این مال متعلق به دنیاست. هیچ وسیله و ثروتی هم تعلق به کسی نداره.

 

قصر ِ چه کسی شهر ممنوعه اوست؟

امپراطورها فکر می کردن قصرشون متعلق به خودشونه ولی امروز متعلق به مردم و جامعه است.

 

به همه داشته هایتان نگاه می کنید، با آنها بازی می کنید،  از اونها استفاده می کنید ولی نمی تونید اونها رو با خودتون به گور ببرید.

 

می خوام همه اموالم رو ببخشم ولی نمی تونم. هضمش برام  مشکله. از طرفی بچه ها و نوه هام که برای کارم و جمع آوری این همه چیز ارزش قایل باشند کم هستند. می تونم تصور کنم که اونها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام چطور برخورد می کنند.

 

همهء لباسها و لوازم خواب دور ریخته می شه. عکسهای با ارزش نابود میشه، کتابها فله‌ای فروخته میشه. کلکسیونهام چی؟ مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته میشه.

 

از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم چند تکه برداشتم، چند تا وسیلهء آشپزخونه، و چند تا از کتابهای مورد علاقه‌ام، و چند تا قوری چای.

کارت شناسایی و شهروندی و بیمه و سند خونه و البته کارت بانکی. تمام.

 

این همهء متعلقات منه. میرم و با همسایه‌ها خداحافظی می‌کنم....

سه بار سرم را به طرف درب خانه خم میکنم و اون رو به دنیا می سپارم.

 

●بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازیست●

 

همش همینه

 

بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند:

ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم.

 

دور خودتون رو برای خوشحال شدن بچگانه با خنزر پنزر شلوغ نکنید.

رقابت برای شهرت و ثروت خنده داره.

زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست.

 

افسوس که هر چه برده ام باختنی ست.

برداشته ها تمامشون بگذاشتنی ست.

برداشته ام، هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام، هر آنچه برداشتنی ست...

 

و بزرگترین حسرت اینه که اینا رو خیلی دیر میفهمی درست روی خط پایان

 

پس ؛  در لحظه و حال زندگی کنید.

زیاد در گیر تجملات، متراژ خانه، مدل ماشین و.... نباشید.

در یک کلام انبار دار نباشید.

بیشتر، چیزهایی که با چشم دیده نمی شود و روح را اغنا می کند به دست بیاورید

 

سبکبال و سبکبار باشید،

از زندگی لذت ببرید،

خوب باشید،

اول از همه با خودتان،

با دیگران،

با همه،

 

🟡 زندگی را زیاد سخت نگیرید، به خودتان احترام بگذارید. به خودتان متعهد باشید.

بهترین رفیق خودتان باشید 💐

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۴:۱۱ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خواص انواع  عرقیات  .!


۱.عرق آویشن

مسکن – ضد سرماخوردگی – مقوی معده – معالج بیماریهای قارچی پوست – ضد ورم بینی وگلو.


۲. عرق اسطو خودوس

تقویت کننده اعصاب – معالج برونشیت وزکام – پایین آورنده تب ونیروبخش – ضد تشنج وصرع درمان بیماریهای عصبی.


۳ .عرق بید

درمان تب های شدید ودردهای تناسلی – زردی پوست (یرقان) – تصفیه خون.


۴. عرق بهارنارنج

تقویت کننده مغز واعصاب – نشاط آور- تقویت قلب.


۵. عرق بادرنجبویه

ضد خستگیهای روحی – استفراغ های دوران بارداری – برونشیت وتشنج – ضد قلنج – درمان دل پیچه.


۶. عرق بومادران

ضد ورم روده ومعده – ضد روماتیسم ونقرس – رفع اختلالات قاعدگی ودرد دوران قاعدگی.

۷. عرق بیدمشک

تقویت کننده فلب – رفع ناراحتیهای اعصاب – ضد تپش قلب.

۸. عرق پونه

ضد سیاه سرفه وگریپ – خلط آور- بادشکن – قابض – بازکننده عروق – ضد عفونی کننده .

۹. چهارعرق سرد

تب بر- خنک – تقویت کننده معده.

۱۰.چهارعرق گرم

تقویت کننده معده – مفید برای هضم غذا – رفع ناراحتی های روده .


۱۱.عرق چهل گیاه

تقویت کننده معده – کمک به هضم غذا – بادشکن – ضد سردی – ضد تهوع واستفراغ .


۱۲. عرق خارخاسک

مدر قوی – رفع سنگ کلیه ومثانه – کیسه صفرا- تصفیه خون. 


۱۳. عرق خارشتر

ضد عفونت مجاری ادراری – سنگ شکن – مدرقوی – ضد سیاه سرفه.

۱۴. عرق رازیانه

معطر کننده – محرک – بادشکن – مدروقاعده آور- درمان بواسیر ونقرس – ازدیاد شیر مادران .


۱۵. عرق زنیان
ضد نفخ معده – ضد ترشی معده – ضد عفونت – ضد انگل – بادشکن – درمان عوارض بعد از ترک اعتیاد.

۱۶. عرق زیره
ضد چاقی – تصفیه کننده خون – ضد هیستری وتشنج – افزایش شیر مادران – بادشکن – هضم کننده غذا – کاهنده چربی خون.

۱۷. سرکه سیب
لاغر کننده – مکمل غذا


۱۸. عرق سنبل الطیب
خواب آور- مسکن – تقویت قلب – اشتها آور.


۱۹.عرق شاتره
ضد خارشهای پوستی – صفرا بر- تقویت کبد – نشاط آور- ضد نفخ – اشتها آور.


۲۰. عرق شنبلیله
ضد قند – تقویت قوای جنسی – نیرو بخش.


۲۱. عرق شیرین بیان
درمان قاطع زخم معده واثنی عشر- ضد سرفه – صفرا بر. 


۲۲. عرق شوید
ضد چربی خون – جهت پایین آوردن کلسترول – ازدیاد شیر مادران – درمان لاغری


۲۳ .عرق کاسنی
مفید برای کبد – ضد جوش – ضد خارش – تصفیه کننده خون – کاهنده چربی .


۲۴. عرق کیالک
تصفیه کننده خون – جلوگیری ازعواقب سعت کلسترول – جلوگیری ازتنگ شدن رگها.

۲۵.عرق گزنه
اثر قاطع دررفع بیماریهای پوستی وجلدی – ضد چربی وقند خون – ضد خون ریزی – بازکننده عروق – مدر.


۲۶. عرق گلبهار
مفید برای لطافت پوست دست وصورت – مقوی معده

۲۷ .عرق مریم گلی
ضد دیابت – ضد رماتیسم واسهال – ضد سینوزیت – ضد انگل – ضد نفخ .

۲۸.عرق مخلصه
ملین – مقوی – دفع سموم – ضد قولنج – پادزهر قوی مفید برای ناراحتیهای کمرو مفاصل عضلانی – تقویت معده .


۲۹ .عرق مورد
ضد خون ریزی – قابض روده – درمان اسهال وبواسیر- تقویت رشد مو- ضد آفت .


۳۰ .عرق نعنا
ضد دل درد – دلپیچه – ضد نفخ – بادشکن – تقویت کننده معده کودکان


۳۱ ‌.عرق یونجه
چاق کننده – نیروبخش – معالج رعشه وناراحتی های عصبی – تصفیه خون – کاهش قند خون .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۱۲:۲۵ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

گفتم به کجا؟گفت:به دشت مجنون
من عازم خیبرم،نه دریای جنون
گفتم که شفیع،پس مرا قسمت چیست؟
گفتا که شفاعتت کند قطره خون
شعر: غلامرضاکیا(طالب)
زندگینامه شهید والامقام محمد شفیع کیادربندسری
اولین روز از خرداد ماه 1346 برای خانواده حاج بهرام کیادربندسری روزی به یاد ماندنی وفراموش ناشدنی است چرا که در این روز خداوند اولین فرزند خانواده را به آنها عنایت کرد و آنها هم بنابر گرامیداشت یاد بزرگ خاندان خود نام او را محمد شفیع نهادند.
خانواده این شهید مثل اکثر هم ولایتی ها به شغل کشاورزی مشغول بودند. دوران کودکی محمد شفیع در کنار پدرو مادر زحمتکش ومومن گذشت تااینکه پدر تصمیم گرفت برای ادامه کار و زندگی به تهران مهاجرت کند.
پدر محمد شفیع در منطقه نارمک منزلی خرید و  شهید محمد شفیع دراین منزل رشد ونمو کرد تا روح بلندش جاودانه تاریخ شد. 
منزل شهید در خ پدر ثانی نارمک در یک کوچه بن بست که درست مقابل مسجد شیلاتی که بعد ها بنام مسجد ثاراله تغییر نام یافت.قرار داشت. نزدیکی به مسجد انس به دین و مکتب را در این خانواده بیش از گذشته مستحکم ساخت و محمد شفیع نیز از این رهگذر توشه های فراوانی گرفت. دوران دبستان را با ثبت نام در مدرسه فردوس نارمک آغاز کرد.محمدشفیع و دیگر اعضای خانواده تحت توجه و تلاش بی وقفه وشبانه روزی پدر و مادر دلسوزی که جز سرافرازی و خوشبختی فرزندانشان هدف دیگری نداشتند پرورش یافتند.
بعد از پایان دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی شد و در مدرسه راهنمایی کمیل نارمک که بعدها به مدرسه دکتر حسابی تغییر نام یافت ادامه داد.
همزمان باشروع تحصیل دوره راهنمایی اعتراضات مردمی برعلیه رژیم  پهلوی نیز به اوج خود رسید. ومحمد شفیع علی رغم سن کم ولی بدلیل ارتباط شبانه روزی با مسجد محل جزو فعالان پرکار مسجد محسوب میشد. خانواده وی هیچگاه آن سه روزی که محمد شفیع به دلیل پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) در بازداشتگاه کلانتری میدان نبوت(هفت حوض) بود را فراموش نخواهند کرد.چرا که تا مدتها مجبور بودند علاوه بر مراقبت وی به مسئولان مدرسه ای که در آن درس میخواند هم پاسخگو باشند.
در سالهای اول انقلاب محمدشفیع بعد از فراقت از تحصیل روزانه در فعالیتهای فرهنگی مسجد محل و مسجد جامع نارمک مبادرت میورزید.به گونه ای که بیشترین وقت خود را در مسجد ودر کنار همسنگران بسیجی خود می گذاراند.
با شروع جنگ تحمیلی و حضور رزمندگان برای دفاع از انقلاب و نظام اسلامی محمد شفیع را که درس عاشقی را در مساجد ودر میان بسیجیان آموخته بود برآن داشت که علی رغم محصل بودن و نیاز پدر و مادر به همراهی ایشان  واصرار زیاد برای اعزام به جبهه پدر ومادر را قانع ساخت تا برای مهیا نمودن مقدمات اعزام او به پایگاه شهید بهشتی بروند ورضایت خود را در آنجا بطور رسمی اعلام نمایند ولی اینبار تبلیغات گسترده رژیم بعث عراق مبنی بر اینکه ایران بدلیل کمبود نیرو مجبور به اعزام نوجوانان کم سن وسال به جبهه ها شده است مانع بزرگی برای اعزام محمد شفیع به جبهه شد. با این همه محمد شفیع تسلیم این هیاهوی دشمنان نشد. و با عشقی که برای اعزام بدل داشت بدنبال راهکار دیگری گشت و بهیچ وجه از این تبلیغات عقب نشینی نکرد. و با ثبت نام در پایگاه بسیج رودبار قصران توانست مجوزهای لازم را برای اعزام به جبهه دریافت کند وبه خیل رزمندگان اسلام ملحق شد. و عاقبت روح بلند و ملکوتی این کبوتر عاشق ولایت در عملیات خیبر (جزیره مجنون) در هفتم اسفند 62 به آسمان پرواز کرد و روز دهم اسفند در گلزار شهدای بهشت زهرا س بخاک 
سپرده شد. روحش شاد ویادش گرامی....
منبع: کتاب سو
@shahedan_shahr

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۷:۲۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

حاج آقا باید برقصه!!!
 چند سال قبل اتوبوسی🚐 از دانشجویان👩🏻 دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. 
چشم‌تان روز بد نبیند… 😳😳😳
آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. 
وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. 
آرایش آن‌چنانی💄، مانتوی تنگ👗🕶و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.👰
اخلاق‌شان را هم که نپرس…😡😡 حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند😀😀😀 و مسخره می‌کردند😜😜😝😍 و آوازهای آن‌چنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده‌ای ندارد! 
گوش این جماعت اناث، بدهکار خاطره و روایت نیست که نیست...
باید از راه دیگری وارد می‌شدم… ناگهان فکری به ذهنم رسید…🤔🤔🤔 اما… 
سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند😁😁😁 و گفتند: اِاِاِ … 
حاج آقا و شرط!!! 
شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟🤔🤔
گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.🥀
گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!
اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم🥀🥀
دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! 😁😄😃😀😜😎😏
حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از 
جلف‌ بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ 
نکند مجبور شوم…! 
دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...🙏🏻🙏🏻
می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته 🔥و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است…🥀🥀🥀
از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم … 
اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف🤗و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.😜
کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: 
پس کو این معجزه حاج آقا😭🎋😭🎋😭🎋🎋


به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...👏👏👏👏👏
برای آخرین بار دل سپردم. 
یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...😭🎋😭🎋
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد…😭😭😭😭😭😭
عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! 
همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود😳😳😳😳. 
طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...
همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند😌😌😓😓😭😭😭😭😩😫😩😩! 
سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند … 😭😭😭😭😭
شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد.🎋🎋🎋🎋 
هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. 
قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. 🥀🥀🥀🥀🥀🥀
بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم...
به اتوبوس🚌🚌 که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.
هنوز بی‌قرار بودند… 
چند دقیقه‌ای گذشت… 
همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ 🤔🤔🤔
چیزی نگفتند.
سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعة‌الزهرای قم رفته‌اند … 
آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند..👏👏👏👏👏👏

صلوات برا سلامتی آقا امام زمان (ع)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۶:۵۰ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

زندگی من قبل از شروع تمام شد.
لحظه ای بیش نبود. من 97 سال عمرکردم فقط ثانیه ای بود.


نشر این مقاله در اینترنت باعث برانگیخته شدن تفکر ِ بیشتر مخاطبین راجع به زندگی شده است. مقاله توسط یک خانم نویسندهء بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانهء سالمندان به نگارش در آورده است:

دارم به خانهء سالمندان میرم، مجبورم.
وقتی زندگی به نقطه ای میرسه که دیگه قادر به حمایت از خودت نیستی و بچه هات به نگهداری از فرزندان خودشان مشغولند و نمی توانند ازت نگهداری کنند، این تنها راه باقی‌مانده است.

خانهء سالمندان شرایط خوبی داره، اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی داره، غذا خوشمزه است، خدمات هم خوبه. فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست.
حقوق بازنشستگی من به سختی می تونه این هزینه رو پوشش بده. البته اگه خونه خودم رو بفروشم به راحتی از پس هزینه ش برمیام. می تونم در بازنشستگی خرجش کنم تازه از باقیموندش ارث خوبی هم برای پسرم بذارم.
پسرم این را خوب می فهمه:
برای همین به من گفت: «پولها و اموالت باید به خودت لذت بده. ناراحت ِ ما نباش.»

حالا من باید برای رفتن به خونه سالمندان آماده بشم و جمع و جور کنم وسایلمو
جعبه ها، چمدانها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگیست، لباسها و لوازم خواب برای تمام فصول.
از جمع کردن خوشم میومد. کلکسیون تمبر، دهها نوع قوری، کلکسیونهای کوچک زیاد، مثل گردنبندهای از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل. 
عاشق کتابم. کتابخانه‌م پر از کتابه. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی. از هر نوع وسایل آشپزخونه چند سِت دارم.
دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که میشه در یک آشپزخانهء پر تصور کرد. 
ده ها آلبوم پر از عکس و... 
به خانه پر از لوازم نگاه می‌کنم و نگران میشم. 

خونهء سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی داره. دیگه جایی برای اونهمه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام نداره.

یک لحظه فکر میکنم مالی که جمع کرده ام دیگه متعلق به من نیست. در واقع این مال متعلق به دنیاست. هیچ وسیله و ثروتی هم تعلق به کسی نداره.
 
قصر ِ چه کسی شهر ممنوعه اوست؟
امپراطورها فکر می کردن قصرشون متعلق به خودشونه ولی امروز متعلق به مردم و جامعه است.

به همه داشته هایتان نگاه می کنید، با آنها بازی می کنید،  از اونها استفاده می کنید ولی نمی تونید اونها رو با خودتون به گور ببرید.

می خوام همه اموالم رو ببخشم ولی نمی تونم. هضمش برام  مشکله. از طرفی بچه ها و نوه هام که برای کارم و جمع آوری این همه چیز ارزش قایل باشند کم هستند. می تونم تصور کنم که اونها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام چطور برخورد می کنند.

همهء لباسها و لوازم خواب دور ریخته می شه. عکسهای با ارزش نابود میشه، کتابها فله‌ای فروخته میشه. کلکسیونهام چی؟ مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته میشه.

از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم چند تکه برداشتم، چند تا وسیلهء آشپزخونه، و چند تا از کتابهای مورد علاقه‌ام، و چند تا قوری چای.
کارت شناسایی و شهروندی و بیمه و سند خونه و البته کارت بانکی. تمام.

این همهء متعلقات منه. میرم و با همسایه‌ها خداحافظی می‌کنم....
سه بار سرم را به طرف درب خانه خم میکنم و اون رو به دنیا می سپارم.

●بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازیست●

همش همینه

بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند: 
ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم.

دور خودتون رو برای خوشحال شدن بچگانه با خنزر پنزر شلوغ نکنید.
رقابت برای شهرت و ثروت خنده داره.
زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست.

افسوس که هر چه برده ام باختنی ست.
برداشته ها تمامشون بگذاشتنی ست.
برداشته ام، هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته ام، هر آنچه برداشتنی ست...

و بزرگترین حسرت اینه که اینا رو خیلی دیر میفهمی درست روی خط پایان


پس ؛  در لحظه و حال زندگی کنید.
زیاد در گیر تجملات، متراژ خانه، مدل ماشین و.... نباشید.
در یک کلام انبار دار نباشید.
بیشتر، چیزهایی که با چشم دیده نمی شود و روح را اغنا می کند به دست بیاورید

سبکبال و سبکبار باشید،
از زندگی لذت ببرید،
خوب باشید، 
اول از همه با خودتان، 
با دیگران،
با همه،

🟡 زندگی را زیاد سخت نگیرید، به خودتان احترام بگذارید. به خودتان متعهد باشید.
بهترین رفیق خودتان باشید 💐

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۳:۲۶ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

تا اخر بخونید

شب سردی بود...

زن بيرون ميوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه مى‌خريدند.  شاگرد ميوه‌فروش، تُند تُند پاكت‌هاى ميوه را داخل ماشين مشترى‌ها مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت.
زن با خودش فكر مى‌كرد چه مى‌شد او هم مى‌توانست ميوه بخرد و ببرد خانه... رفت نزديك‌تر... چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوه‌هاى خراب و گنديده داخلش بود. با خودش گفت: «چه خوبه سالم‌ترهاشو ببرم خونه.» مى‌توانست قسمت‌هاى خراب ميوه‌ها را جدا كند و بقيه را به بچه‌هايش بدهد... هم اسراف نمى‌شد و هم بچه‌هايش شاد مى‌شدند. برق خوشحالى در چشمانش دويد... 
ديگر سردش نبود!
زن رفت جلو، نشست پاى جعبه ميوه. تا دستش را برد داخل جعبه، شاگرد ميوه‌فروش گفت: «دست نزن ننه! بلند شو و برو دنبال كارت!» زن زود بلند شد، خجالت كشيد. چند تا از مشترى‌ها نگاهش كردند. صورتش را قرص گرفت... دوباره سردش شد... 
راهش را كشيد و رفت.
چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد : «مادرجان، مادرجان!» زن ايستاد، برگشت و به آن زن نگاه كرد. زن لبخندى زد و به او گفت: «اينارو براى شما گرفتم.» سه تا پلاستيك دستش بود، پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار.
زن گفت: «دستت درد نكنه، اما من مستحق نيستم.»
زن گفت: «اما من مستحقم مادر. من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم‌نوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسان‌ها و احترام گذاشتن به همه آنها بى‌هيچ توقعى. اگه اينارو نگيرى، دلمو شكستى. جون بچه‌هات بگير.» زن منتظر جواب زن نماند، ميوه‌ها را داد دست زن و سريع دور شد... زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه مى‌كرد. قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود، غلتيد روى صورتش. دوباره گرمش شده بود... با صدايى لرزان گفت: « پيرشى!... خير ببينى...» هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست

پیشاپیش نوروز که نماد خانواده دوستی و عشق ورزیدن به هم نوع است را شادباش میگوییم ... 

نوروز امسال در هنگام خرید میوه سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۲:۳۳ ب.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  | 

خدا گر پرده بردارد ز روي کار آدمــــــها 
چه شاديها خورد بر هم چه چه بازيها شود رسوا 
يکي خندد ز آبادی ، يکي گريد ز بربادي 
يکي از جان کــند شادي، يکي از دل کـــند غوغا 
چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب 
چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا 
چه زشتي ها شود رنگين چه تلخي ها شود شيرين 
چه بالا ها رود پائين، چه سفلي ها شود عليا 
عجب صبري خدا دارد که پرده بر نمي دارد 
وگرنه بر زمين افتد ز جـيـب محتسب مـــينا 
شبي در کنج تنهائي ميان گيريه خوابم بـــــرد 
به بـزم قـدســــيان رفتم ولي در عـالم رؤيــا 
درخشان محفلي ديدم چو بزم اختران روشن 

محمد
(ص) همچو خورشيدي نشسته اندران بالا 
روان انبياء با او، علي شير خدا با او 
تــمام اولياء با او هــمه پاک و هـــمه والا 
ز خود رفتم در آن محفل تپيدم چون تن بسمل 
کَشيدم ناله اي از دل زدم فـرياد واويــــــلا 
که اي فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد 
دلم ديگر به تنگ آمد ز بازي هاي اين دنيا 
زند غم بردلم نشتر ندارم صبر تا محشر 
بگو با عادل داور بگـــــو با خالق يکــــــــتا
چسان بينم که نمرودي بسوزاند خليلي را 
چسان بينم که فرعوني بپوشاند يد بيضا 
چسان بينم که نا مردي چراغ انجمن باشد 
چسان بينم جوانمردي بماند بيکس و تنها 
چسان بينم بد انديشي کند تقليد درويشان 
چسان بينم که ابليسي بپوشد خرقه ي تقوا 
چسان بينم که شهبازي بدام عنکبوت افتد 
چسان بينم که خفاشي کند خورشيد را اغوا 
چسان بينم که ناپاکي فريبد پاکبازان را 
چسان بينم که انساني بخواند خوک را مولا 
غريب و خانه ويرانم فدايت اين تن و جانم 
مبادا نقد ايمانم رود از کف در ين سودا 
چه شد تاثير قرآني چه شد رسم مسلماني 
کجا شد سوره ي ياسين کجا شد آيه ي طه؟ 
به شکوه چون لبم واشد حکيم غزنه پيدا شد 
بگفتا بسته کن ديگر دهان از شکوه ي بيجا 
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد 
که دارالملک ايمان را مجرد بيند از غوغا 
به اين آلوده داماني به اين آشفته ساماني 
مزن لاف مسلماني مکن بيهوده اين دعوا 
مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد 
مسلمان خون مسلم را نريزد در شب يلدا 
سفر در کشور جان کن که بيني جلوه ي معنا 
برو خود را مسلمان کن پس فکر قرآن کن 
خـيال از اوج پايان شـد فـرو افتادم از بالا 
سنايي رفت و پنهان شد مرا رويا پريشان شد 
زابــر ديده ام بـاران، فـــروباريد بي پروا 
نه محفل بود، ني ياران نه غمخوار گنهکاران 
گشودم گنج حافظ را که يــابم گوهر يکتا 
اطاقم نيمه روشن بود کتاني چند با من بود 
که در تفسير احوالم بگـفت آن شاعر دانا 
يقينم شد که حالم را لسان الغيب ميداند 
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها 
الا يا ايهـا الـــساقي ادرکـــا ساً و ناولـــهــــا 
کجا دانـــنـــد حال ما سبکــــساران ساحلها 
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل 
که ما در گوشهء غـربت ازو دوريم منزلها 
بگفتا حافظ اکنون کمی از حال ميهن گوي 
به توفان مانده کشتي ها به آتش رفته حاصلها 
بگفتا خامه خون گريد گر آن احوال بنويسم 
فتاده هر طرف سرها شکسته هر طرف دلها 
ز تيغ نامسلمانان ز سنگِ نا جوانمردان 
بگفتم چون کند مردم، بگفتا خود نميداني؟ 
جرس فرياد مي دارد که بر بنديد محملها

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۱۰:۵۲ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |