می خواست برگرده جبهه بهش گفتم:


پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند



چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…


وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...


خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:


این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند


دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف


بی منطقی من رو داد.


التماس دعاي خير

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۵ساعت ۸:۳۶ ق.ظ  توسط من و همسرم کپی با ذکر صلوات آزاد  |